تبليغاتX
شهروند امروز
 
قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاه‌سال بعد از فیلمِ‌ اوّل

افتخار؛ به چه قیمتی؟

قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاه‌سال بعد از فیلمِ‌ اوّل

 

مُحسن آزرم: وقتی از «وسترن» حرف می‌زنیم، داریم از ‌نوعی تلقّی در سینما می‌گوییم که همه کیفیت‌هایِ انسانی و ویژگی‌هایِ اساسی سینما را دارد و طبیعی‌ست که وقتی پایِ این کیفیت‌ها پیش می‌آید، داریم درباره مهم‌ترین چیزهایی حرف می‌زنیم که در این سینما، به‌ساده‌ترین شکلِ مُمکن نمایش داده می‌شوند. در بینِ همه انواع سینما، وسترن ـ عملاً ـ یک‌چیزِ دیگر است و معنایِ درستِ این حرف را نمی‌شود به این سادگی‌ها توضیح داد. سینمایی از این دست، یک‌جور خاطره است از سال‌هایِ دوری که حالا به رنگِ قهوه‌ایِ دل‌چسبی [چیزی شبیهِ سِپیا] درآمده‌اند و گاهی باید به آن‌ها رجوع کرد. این رجوع، به هزار و یک دلیل لازم است و دلیلِ اوّلش این‌که تازه‌کردنِ ذهن ـ معمولاً ـ از طریقِ همین‌چیزها انجام می‌شود. وقتی یک حافظه سینمایی پُر باشد از وسترن‌هایی که سال‌ها قبل ساخته شده‌اند ـ لابد ـ به این هم فکر می‌کند که چُنین خاطره‌هایی را باید گسترش داد و امروزی کرد و ـ طبیعتاً ـ معنای ساده چُنین حرفی می‌تواند این باشد که هنوز هم باید وسترن ساخت و نمایش داد...

*

«قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» پیش از آن‌که فیلمی باشد ساخته «جیمز منگولد»، یکی از آن وسترن‌هایِ سیاه‌‌وسفیدی بود که «دلمر دیوز» ساخت. پنجاه‌سال پیش، چهارسال پیش از آن‌که «جیمز منگولد» به دنیا آمده باشد. و روزی که «منگولد» تصمیم گرفت وسترنِ محبوبش را دوباره رویِ پرده سینما بفرستد، پیش از همه، به «تام کروز» فکر کرد که کم‌کم از هیأتِ «مردِ جذّابِ سینما» به‌در آمده و به یکی از بهترین‌هایِ سینما بدل شده است. «منگولد» می‌خواست فیلمش را با یک «ستاره» بسازد و در میانِ ستارگان، «کروز» از همه بهتر بود؛ هرچند «کروز» پیشنهادِ بازی در «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» را نپذیرفت. قرار این بود که نقشِ «بن ویدِ» یاغی را به «کروز» بسپارند و «دان ایوانزِ» علیل و مغموم را هم «اریک بانا» بازی کند. با این‌همه، وقتی «کروز» بازی در این وسترن را رد کرد، «اریک بانا» را هم کنار گذاشتند. انتخابِ بعدیِ «منگولد»، بهترین انتخاب بود؛ هیچ‌کس بهتر از «راسل کرو» از پسِ این نقش برنمی‌آمد. انتخاب «کریستیان بیل» هم برای بازی در نقش «دن ایوانز» ـ ظاهراً ـ مسأله‌ای بود که موردِ توافق کارگردان، تهیه‌کننده و راسل کرو قرار گرفت. و چُنین بود که قطارِ سه و ده دقیقه به یوما، پس از پنجاه‌سال، دوباره به‌ راه افتاد...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 20:3 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
ال گور و یک حقیقتِ ناخوشاید

چیزی به نابودیِ زمین نمانده است...

ال گور و یک حقیقتِ ناخوشاید

 

مُحسن آزرم: «مایکل مور»، مُستندسازِ آمریکایی، در یکی از مقاله‌هایش نوشته بود که آمریکایی‌ها با انتخابِ «جرج بوش» و فرستادنش به «کاخِ سفید» مُرتکبِ دو اشتباهِ بزرگ شدند؛ یکی جنگِ افغانستان و عراق و یکی هم بی‌اعتنایی کامل به نابودیِ مُحیطِ زیست. با این‌همه، آن‌ها که «مور» را بیش‌تر در مقامِ یک «فعّالِ سیاسی» می‌بینند، بیش‌تر به تکّه اوّلِ حرفش توجه کردند و نابودیِ مُحیطِ زیست، ظاهراً، به چشمِ کسی نیامد. خبرهایِ پراکنده درباره سخنرانی‌ها و کلاس‌هایِ آموزشیِ «ال گور»، رقیبِ «جرج بوش» در انتخاباتِ 2000 نیز به گمانِ بسیاری، یک ترفندِ سیاسی بود تا در سالِ 2004 دوباره واردِ میدان شود و این‌بار برنده این مسابقه باشد. با این‌همه، سالِ 2004 هم از راه رسید و «ال گور» رغبتی به رئیس‌جمهورشدن نشان نداد. میلِ «ال گور» به راه‌هایِ حفاظت از مُحیطِ زیست بود؛ به نگه‌داری از میراثی که در آستانه نابودی است. امّا هُشدارِ «ال گور» زمانی جهانی شد که رو به دوربینِ «یک حقیقتِ ناخوشایند» [ساخته دیویس گوگنهایم] ایستاد و همه آن سخنرانی‌ها و کلاس‌هایِ قبلی را در این فیلم خلاصه کرد. نتیجه، فیلمی تکان‌دهنده از آب درآمد؛ داستانِ واقعیِ نابودیِ زمین و بی‌اعتنایی مردمانی که رویِ این کُره خاکی زندگی می‌کنند. هم‌زمان با نمایشِ عمومیِ فیلم، «ال گور» سفرهایی را هم تدارک دید تا مردم را از خطری که دنیا را تهدید می‌کند، باخبر سازد. «یک حقیقتِ ناخوشایند»، مُستندی معمولی نیست؛ یک درس است، کلاسی آموزشی است که تماشاگرش با حقایقی درباره آینده زمین آشنا می‌شود و می‌فهمد در این یکی دو قرنِ گذشته، ساکنانِ زمین چه ظلمی را به نسل‌هایِ پس از خود روا داشته‌اند...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 20:0 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
زندگيِ دیگران: روزگارِ سخت روشنفکران در آلمانِ شرقی

برادرِ بزرگ تو را می‌پاید

زندگيِ دیگران: روزگارِ سخت روشنفکران در آلمانِ شرقی

 

 

... هیچ‌کس نمی‌دانست که پلیسِ افکار، هر چند وقت یک‌بار، یا براساس چه روشی، به تماشای زندگیِ داخلیِ کسی می‌نشیند. حتّی می‌شد این گمان را هم پذیرفت که آن‌ها، در تمامِ احوال، مشغولِ مراقبت و تفتیشِ زندگانیِ همگان بودند. به‌هرحال، برایِ آن‌ها این امکان وجود داشت که هر لحظه تصمیم می‌گرفتند، سیمِ گیرنده خود را به برق بزنند و گذرانِ زندگیِ هرکسی را، درونِ خانه‌اش، تماشا کنند...

مُحسن آزرم: این تکّه از فصلِ اوّلِ رُمانِ «1984»، مشهورترین داستانِ «جرج اورول»، تفاوتِ چندانی با فیلمِ «زندگی دیگران» دارد؛ در نخستین ساخته سینمایی «فلوریان هنکل فون دونرسمارک» به‌جایِ «پلیسِ افکار» با «اشتازی» سروکار داریم؛ همان سازمانِ مخوفی که کمونیست‌ها در آلمانِ شرقی به‌راه انداختند تا آدم‌ها را، در همه ساعت‌هایِ شبانه‌روز، زیرِ نظر بگیرند. و اصلاً عجیب و دور از ذهن نیست که ابتدایِ داستانِ «زندگی دیگران»، در 1984 است؛ در همان‌سالی که نامش را به داستانِ مشهورِ «جرج اورول» بخشیده است. در «زندگی دیگران»، چیزی به‌نام «زندگیِ خصوصی»، چیزی به‌نامِ «حریمِ شخصی» و همه چیزهایِ شبیه به این، بی‌معنا است. همه‌چیز عمومی است و به دولت و حزبِ کمونیست ربط پیدا می‌کند. کسی حق ندارد به چیزی جُز آینده «حزبِ کمونیست» فکر کند و هیچ «ایده‌آل»ی، مهم‌تر و بهتر از «ایده‌آل»ی نیست که به فکرِ «رُفقا» رسیده است. زندگی در چُنین جامعه‌ای، مُصیبت است و سایه سنگینِ این مُصیبت، سال‌ها رویِ سرِ مردمِ آلمانِ شرقی بود تا بالأخره «دیوارِ بلندِ حادثه» ریخت و همه‌چیز مثلِ روزِ اوّل شد...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:57 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
کشورِ پادشاهی؛ اف‌بی‌آی در سرزمینِ طلایِ سیاه

مردی که آن‌جا نبود

کشورِ پادشاهی؛ اف‌بی‌آی در سرزمینِ طلایِ سیاه

 

 

شبحی در حالِ تسخیرِ آمریکاست؛ شبحِ «القاعده».

مایکل مور

مُحسن آزرم: ظاهراً که حق با «مایکل مور» است؛ هرچند این شبح، پیش از 11 سپتامبر متولّد شده بود، امّا یک‌روز بعد از روزِ واقعه بود که همه‌چيز را گردنِ آدم‌هايِ انداختند که به قارّه‌اي ديگر تعلّق داشتند. آدم‌هايي كه رنگِ پوست و چشم و موهايشان با «دیگران» فرق داشت. زبان‌شان، لحنِ حرف‌زدن‌شان و آهنگِ جُمله‌هايي كه به زبان مي‌آوردند، طور ديگري بود. همين چيزها برايِ «دیگران» كافي بود تا این مردمانِ دور از دسترس را مقصّر بدانند: همين مردانِ سيه‌مو و سيه‌چرده بودند كه هواپيماها را به بُرج‌هاي دوقلو كوبيدند و يكي از مظاهرِ ايالاتِ مُتّحدِ آمريكا را نابود كردند. اما همه‌چيز، واقعاً، به‌سرعت اتّفاق افتاد و شبحِ «القاعده»، ظرفِ يك‌روز آمریکا را تسخیر کرد و از پای درآورد؟

*

یک حکمتِ چینی می‌گوید «آن‌چه را که می‌بینید، باور نکنید. حقیقت، همیشه، پُشتِ چیزی پنهان شده‌ است.» و حقیقتی که سبب شد کسی شبحِ «القاعده» را تا پیش از 11 سپتامبر جدّی نگیرد، مُناسباتِ دوستانه آمریکا و عربستانِ سعودی بود. شایعه‌ها خبر از این می‌دادند که «القاعده»، زیرِ سایه سعودی‌ها به حیاتِ خود ادامه می‌دهد و، ظاهراً، زمانی هم که راهیِ افغانستان شدند تا دستِ شورویِ کمونیست را از این کشور کوتاه کنند، کسی اعتراض نکرد. مُهم‌ترین خطر برایِ آمریکا، در همه سال‌هایِ قرنِ بیستم، کمونیسمی بود که شبح‌وار، در حالِ تسخیرِ اروپا بود و در میانه‌ قرنِ بیستم، به آمریکا هم رسیده بود. آمریکایی‌ها زود جنبیدند و کُمیته‌ای به‌راه انداختند تا کمونیست‌هایِ آمریکایی را از همه حقوقِ مدنی‌شان محروم کنند و شُماری از آن‌ها نیز راهیِ زندان شدند تا آینه عبرتِ دیگران باشند. چُنین بود که وقتی شبحِ «القاعده» در افغانستان جان گرفت، دولت‌مردانِ آمریکایی بر این باور بودند که «القاعده» کاری به آن‌سویِ آب‌ها ندارد و مردانِ سيه‌مو و سيه‌چرده، تهدیدی برایِ ایالات متّحد محسوب نمی‌شوند. کمی پیش از حمله «القاعده» به آمریکا، یادداشتی فوقِ‌سرّی به‌دستِ «جرج بوش» رسید که در آن نوشته بودند «بن‌ لادِن می‌خواهد به آمریكا حمله كند و اف‌بی‌آی خبردار شده است که تمرین‌هایِ مُقدّماتی برایِ هواپیمارُبایی و حمله‌هایِ دیگر آغاز شده است. ظاهراً عملیاتِ شناسایی و ردیابی در ساختمان‌هایِ نیویورك، یکی از نقشه‌هایِ آن‌هاست.» امّا جایِ نگرانی نبود؛ «القاعده» مدیونِ سعودی‌ها بود و سعودی‌ها رابطه خوبی با آمریکا داشتند. آن‌ها مالکِ عظیم‌ترین چاه‌هایِ نفت بودند و آمریکایی‌ها، بیش از دیگران، به این «طلایِ سیاه» نیاز داشتند. امّا از فردایِ 11 سپتامبر، شایعه‌ها به گزارش‌هایِ اصلی روزنامه‌ها بدل شدند و خبر رسید زمانی که هیچ هواپیمایی در آسمانِ آمریکا حقِ پرواز نداشت، بیست‌وچهار ‌نفر از خاندانِ «بن لادِن» که تابعیتِ آمریکایی داشته‌اند، از ترسِ جان با هواپیمایِ اختصاصی خاکِ این کشور را ترک کرده‌اند...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:53 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
برادرانِ کوئن؛ اعجوبه‌ها در غربِ وحشی

دستی که گهواره را تکان می‌دهد

برادرانِ کوئن؛ اعجوبه‌ها در غربِ وحشی

 

مُحسن آزرم: تکلیف از همین اوّلِ کار روشن است؛ داریم درباره «برادرانِ کوئن» حرف می‌زنیم و اصلاً همین‌که نامِ کوچک‌شان را کنار می‌زنیم و از برادری آن‌ها مایه می‌گذاریم، نشانه این است که با یک «کوئن» طرف نیستیم؛ با دو آدمِ عجیب‌وغریب طرفیم که قریحه بی‌نظیری دارند و استعدادِ والایشان در فیلم‌سازی، بی‌شک، مایه رشکِ دیگران است. امّا این دو آدمِ عجیب‌وغریب، این دو برادرِ نابغه‌ای که شُماری از بهترین فیلم‌هایِ این‌سال‌ها را رویِ پرده سینماها فرستاده‌اند، خوب بلدند که دیگران [و بخصوص مُصاحبه‌گرانِ سمج] را دستِ‌خالی و چه‌بسا تشنه‌لَب برگردانند و در عینِ حرف‌زدن و پُرگویی‌هاییِ بامزّه‌شان، چیزِ بخصوصی نگویند و به ریشِ مُصاحبه‌گرِ مُحترم بخندند. بیست‌سال پیش، «دیوید هَندل‌مَن» [نویسنده مجلّه رولینگ استونز] تصمیم گرفت سر از کارِ این اُعجوبه‌ها درآورد و برایِ همین رفت تا ببیند آن‌ها دومین فیلمِ سینمایی‌شان، «بزرگ‌کردنِ آریزونا» را چه‌جوری با هم می‌نویسند. هَندل‌مَن در گزارشش به‌نامِ «برادرانی از سیّاره دیگر» [که 21 مِی 1987 چاپ شد و نامش اشاره‌ای‌ست به فیلمی از «جان سیلز»] آورده بود که وظیفه «ایتن» [برادر کوچک‌تر که اساساً شاعر و داستان‌نویس هم هست] دودکردنِ سیگار و تایپِ ایده‌هایی بود که به ذهن‌شان می‌رسید و «جوئل» وظیفه خطیرِ راه‌رفتن و دودکردنِ سیگار را به‌عُهده داشت. نظرِ شما چیست؟ فکر می‌کنید نتیجه این‌جور کارکردن، چه‌چیزی از آب درمی‌آید؟ چه نیازی هست به فکرکردن؟ می‌شود «تقاطعِ میلر/ میلرز کراسینگ» [1989]، می‌شود «بارتن فینک» [1991]، می‌شود «فارگو» [1996] و می‌شود همین‌طور پیش آمد و رسید به «ای برادر، کجایی؟» [2000] و باقیِ فیلم‌های‌شان.

آدم‌هایِ زیادی هستند که مثلِ آن‌ها راه می‌روند و دود می‌کنند و تایپ‌کردن را هم بلدند، ولی از «قریحه» برادرانِ کوئن، عملاً، بی‌بهره‌اند و رمزِ پیروزیِ آن‌ها همین است. کوئن‌ها وانُمود می‌کنند که راهِ آن‌ها همان مسیری است که پیشِ پایِ دیگران هم گذاشته شده، ولی معلوم نیست چرا، دَرنهایت، مقصدِ نهایی آن‌ها با دیگران فرق دارد...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:50 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
گنگسترِ آمریکایی؛ مردی که می‌خواست سُلطان باشد

ای برادر کُجایی؟

گنگسترِ آمریکایی؛ مردی که می‌خواست سُلطان باشد

 

مُحسن آزرم: در «ژنرال» [1998]، بهترینِ فیلمِ «جان بورمن»، صحنه‌ای هست که «بازرس نِد کنی» [جان وویت]، بالأخره، «مارتین کاهیل» [برندان گلیسن] را به بادِ مُشت و لگد می‌گیرد و «ژنرال» که بیماریِ قندِ خون ضعیفش کرده است می‌گوید خواهش می‌كنم كتكم نزن و بعد از این‌که «بازرس كني» دست از كتك‌زدن برمی‌دارد و آرام می‌شود، «مارتين»، «ژنرالِ» خلاف‌کارهایِ ایرلند، می‌گويد «مُشكلِ تو اين است كه دوست نداري این کارها را بكني و مايه عذابِ وجدانت ‌شده‌اند. من مثل تو نيستم؛ هيچ‌چي ناراحتم نمی‌کند. اجازه بده چيزي بهت بگویم، تو هم داري مثلِ من می‌شوي؛ به حريمِ خانه‌ام تجاوز می‌كني، زور می‌گویي، اذيتم می‌كني. همان‌قدر که من سقوط كرده‌ام، تو هم سقوط کرده‌اي.» و «بازرس کنی» با خستگی جواب می‌دهد «آره، حرفت درست است؛ تو من را هم با خودت پايين كشيده‌اي. من هم دارم در لجن غوطه می‌خورم.» [فیلم‌نامه «ژنرال» را «رحیم قاسمیان» به‌فارسی ترجمه کرده و ناشرش «نشرِ ساقی»‌ست.] و بهترین فیلم‌هایِ «گنگستری»، بهترین فیلم‌هایِ «دُزد و پُلیس»، معمولاً، آن‌هایی هستند که آدم‌هایِ خوب و بدشان، دزد و پُلیس‌هایشان، به یک اندازه سقوط می‌کنند و در «لجن» غوطه می‌خورند. «گنگسترِ آمریکایی» هم یک همچو فیلمی‌ست و «ریدلی اسکات»، این بریتانیایی‌ترین کارگردانِ هالیوود، حکایتِ نه‌چندانِ غریبِ این سقوط را به‌شیوه‌ای دیدنی در فیلمش نشان داده است. خُب، البته، در همین ابتدایِ کار، در ابتدایِ یادداشتی که قرار است به تازه‌ترین فیلمِ کارگردانِ کُهنه‌کار بپردازد، می‌شود این سئوال را پُرسید که «گنگسترِ آمریکایی»، در کارنامه «اسکات» چه‌جور فیلمی‌ست و برایِ کارگردانی که در کارنامه‌اش «بیگانه» و «بلید رانر» و «گلادیاتور» و، البته، «یک سالِ خوب» را دارد، اساساً، یک چُنین فیلمی، کارِ مُهمّی محسوب می‌شود یا نه. «گنگسترِ آمریکایی» را اگر کارگردانِ دیگری [مثلاً فکر کنیم «آنتوان فوکوآ» که پیش‌تر کارگردانی را به او سپرده بودند] می‌ساخت و نتیجه همین فیلمی بود که دیده‌ایم، بی‌شک، ستاره درخشانِ کارنامه‌اش بود و بر تارکِ آثارش می‌درخشید؛ امّا برایِ «اسکات»ی که فیلم‌هایِ درخشانِ دیگری دارد، «گنگسترِ آمریکایی»، بیش از هر چیز، فیلمی‌ست «دیدنی» و بعد از این است که می‌شود درباره‌اش حرف زد و به نُکته‌هایِ فیلم رسید.

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:47 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
بهترین فیلم‌هایِ 2007؛ یک مُرور

بهترین فیلم‌هایِ 2007؛ یک مُرور

کشتی به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد...

روزگارِ فیلم‌هایِ خوب هنوز به‌سر نیامده است

مُحسن آزرم: این رسمِ هرساله مُنتقدانِ فرنگی‌ست که بهترین (و ای‌بسا مُهم‌ترین) فیلم‌هایِ سال را، با رسیدنِ سالِ جدید، اعلام می‌کنند؛ پیش از آن‌که مُهم‌ترین جایزه‌هایِ سینمایی سال اعلام شود و مُجسّمه‌هایِ طلاییِ اُسکار، یا گوی‌هایِ طلاییِ گُلدن گلوب، به فیلم‌هایی برسد که، ظاهراً، بهتر از فیلم‌هایِ دیگر بوده‌اند. هر مُنتقدی، در این انتخابِ آخرِ سال، فیلم‌هایی را فهرست می‌کند که، ظاهراً، سلیقه اوست؛ پس، این انتخاب‌ها، بیش از همه، نشان می‌دهند که هر مُنتقدی، چه‌جور سینمایی را می‌پسندد و از کنارِ چه‌جور سینمایی بی‌اعتنا می‌گذرد و مُهم‌تر از همه، شاید، کدام‌یک از یادداشت‌هایی که در طولِ سال نوشته است، خبر از سلیقه شخصی‌اش نمی‌داده است. این پرونده کوچک و جمع‌وجور، عملاً، بر انتخاب‌هایِ مُهم‌ترین و مشهورترین مُنتقدهایِ فرنگی استوار است؛ همان مُنتقدهایی که، تقریباً، همه فیلم‌ها را می‌بینند و درباره‌شان نظر می‌دهند و تماشاگران را به‌دیدنِ آن فیلم‌ها، یا نادیده‌گرفتن‌شان، تشویق می‌کنند. امّا این نُکته را هم نباید از یاد بُرد که این‌ فیلم‌ها، بی‌شک،‌ ارزش و اهمیتی یک‌سان ندارند و لزومی ندارد که همه آن‌ها را در شُمارِ بهترین‌هایِ سینما بیاوریم. این، صرفاً، یک انتخاب است؛ برآیندِ یک‌سال سینما و مثلِ هرسالِ دیگر، تعدادِ فیلم‌هایِ مُتوسّط و ضعیف، بیش‌تر از فیلم‌هایِ خوب بوده است. و حالا، از این‌جا می‌شود شروع کرد به نوشتن درباره فیلم‌ها...

[ادامه...]
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:39 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
وقتي ترديد‌ها رنگ مي‌بازند - محسن آزرم

پيش‌آگاهي؛ رؤيايي كه حقيقت ندارد ـ 1

هميشه پيش از آن‌كه فكر كني اتفاق مي‌افتد

از آنجا كه عادت همه‌چيز را سست مي‌كند، آنچه ما را بهتر به‌ياد كسي مي‌اندازد، درست هماني‌ست كه از ياد برده بوديم... از همين‌روست كه بهترين بخش ياد ما، در بيرون از ماست... بيرون از ما؟ به بيان بهتر، درون ما، اما از چشممان پنهان، در پرده فراموشي‌اي بيش‌وكم دير پاييده. تنها به ياري همين فراموشي‌ست كه گهگاه مي‌توانيم آني را كه زماني بوديم، بازيابيم، در برابر چيزها همان بشويم كه در گذشته بوديم.

مارسل پروست، در سايه دوشيزگان شكوفا

 

[ادامه...]
سه شنبه 4 دی1386 ساعت 17:33 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
حدس بزن چه‌كسي براي‌ شام مي‌آيد - محسن آزرم

وقتي موش‌ها آشپزخانه را مي‌چرخانند

من آنچه وصف طعام‌ست با تو مي‌گويم

تو خواه از سخنم پند گير، خواه ملال

 

اين بيت «شيخ بسحاق اطعمه» را، مي‌شود چكيده همه مناسبات «رمي»، اين موش كوچك بازيگوش و «لينگوييني» ساده‌دل و بي‌دست‌وپا، در «راتاتويي» دانست. موش كوچك آبي، زندگي به‌شيوه آدم‌ها را به زندگي معمولي خود ترجيح مي‌دهد، چرا كه «آدم‌ها فقط زندگي نمي‌كنند، كشف مي‌كنند و دست به خلق چيزهاي تازه مي‌زنند.» فقط آدم‌ها هستند ....

[ادامه...]
سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 19:31 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
از كليشه به شعر - مازيار اسلامي

من بايد آدم بيماري باشم، چون مي‌خواهم يك بار ديگه «مخمل‌آبي» را ببينم

(پالين كيل)

ديويد لينچ در چارچوب سنتي‌ترين آداب و قواعد ادبيات آمريكايي، نامتعارف‌ترين فيلم‌ها را خلق مي‌كند و اين ظاهراً يكي از رازهاي خاص لينچ است. او در همان چارچوبي فيلم مي‌سازد كه بخش عمده‌اي از سنت داستان‌نويسي آمريكايي در آن نوشته شده، همان مفهوم اسكيزوفرنيك معصوميت هم به مثابه وضعيتي آرماني و هم به مثابه عنصري خطرناك و غيرقابل اطمينان، چيزي كه در نهايت فراهم‌كننده بستر زوال است. از اين جنبه لينچ شبيه همان توصيفي است كه دي‌اچ لارنس از هرمان ملويل مي‌كند: «نويسنده عارف تعالي‌گرايي اخلاقي كه هماني كه سطرسطر نوشته‌هايش كارزار نبرد نيكي و شر است.» شر همچون نيرويي مادي، مشخصه‌اي واقعي كه حضوري موثر در واقعيت دارد (يا به تعبير زرتشتي‌اش، عنصري ايجابي كه در ماده تجسم ...

[ادامه...]
یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 18:0 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
درك دنياي دروني يك ديوانه؟ امير پوريا

چرا ديويد لينچ محبوب جوانان ايراني «عشق سينما»ست؟ 

 همه آنهايي كه در اين مجموعه مطالب درباره ديويد لينچ، نوشته يا ترجمه‌اي دارند و احتمالا همه آنهايي كه دارند اين سطرها را مي‌خوانند، هرچند ماه يا چند هفته يك بار، تلفني داريم و دارند از دوستي، آشنايي، آدم دور يا نزديكي كه مي‌گويد اخيرا فيلمي ديديم كه از آن هيچ نفهميديم و گفتيم از شما بپرسيم؛ شايد كمي برايمان توضيح دهيد كه فيلم اصلا درباره چيست و داستانش چيست و «چه مي‌خواهد بگويد» (امان از اين سوال سطحي كج‌فهمانه كه تا ابد، سينما و سينماگران را رها نخواهد كرد). در اين نوع تماس‌ها و پرسش‌ها، نام فيلم ....

[ادامه...]
یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 17:55 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
شهرت، ثروت، تهمت - مهرزاد دانش

ستاره‌ها در سينماي ايران

اگر از سينماي قبل از انقلاب كه تنها يك فيلمش داراي شخصيت اصلي با حرفه ستاره سينما بود بگذريم، اين رقم در سينماي پس از انقلاب به تعداد 10 فيلم مي‌رسد كه البته آغاز آن از سال 1371 با فيلم هنرپيشه (محسن مخملباف) شكل گرفت. آنچه در سال‌هاي بعد، فيلم‌هاي ايراني در ارتباط با ستارگان سينما مطرح ساختند، مخملباف يكجا در اين فيلم مرور كرده بود. از دردسرهاي مربوط به شهرت در كوچه و خيابان گرفته تا از هم‌گسيختگي خانوادگي؛ اما آنچه بيشتر در اين فيلم جلوه داشت، مفاهيم پنهان‌تري بود كه بيش از آن كه بحث ستاره سينمايي را نشانه رود...

[ادامه...]
یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 17:54 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
ديويد لينچ؛ پازلي كه قطعه‌هايش جور نمي‌شوند - محسن آزرم

مردي كه همه‌چيز، همه‌چيز، همه‌چيز داشت

چيزي را كه وجود ندارد، نبين. چيزي را كه هست، تماشا نكن... عينك رؤيا به چشم بزن.به‌نظر مي‌رسد اين توصيه «ميگل آنخل آستورياس» را كه در ابتداي داستان «مردي كه همه‌چيز...» آمده، بايد در مواجهه با سينماي «ديويد لينچ» هم به‌كار بست؛ سينمايي كه ـ ظاهرا ـ به‌كمك هيچ كليدي نمي‌توان آ‌ن‌را گشود. همه كليدها ـ ظاهرا ـ به اين در مي‌خورند، اما نمي‌چرخند و در ميانه راه، ما را پشت در نگه مي‌دارند. نسبت «ديويد لينچ» و تماشاگرانش ـ احتمالا ـ به همان تكه مشهور مجموعه تلويزيوني «توئين پيكس» شبيه است كه «كوپر» براي رديف‌كردن نام مظنونان قتل...

[ادامه...]
یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 17:44 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
سیمای نابغه‌ای در میان جمع - محسن آزرم
ريختش ريخت كارگردان است، رفتارش رفتار كارگردان است، حرف‌زدنش حرف‌زدن كارگردان است، و واقعا هم كارگردانی‌ست فوق‌العاده خوب... این‌ حرف‌های «دان سيگل» را درباره «هوارد هاكس» خوش‌پوش و همیشه‌مرتب، می‌شود درباره «کوئنتین تارانتینو» هم زد، با این توضیح که «تارانتینو» آدم خوش‌پوش و همیشه‌مرتبی نیست و ظاهرش بیش از آن‌که به کارگردان‌های درجه‌یک شبیه باشد، شبیه خلاف‌کارهای کارکشته‌ای‌ست که چشم‌به‌راه فرصتی هستند تا بزرگ‌ترین خلاف عمرشان را مرتکب شوند و پول کلانی به جیب بزنند. رفتارش هم به کارگردان‌های درجه‌یک شباهتی.... [ادامه...]
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 16:38 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
نشانی از شر - محسن آزرم

شیطان در یک‌قدمی ایستاده است

«سیمون صحرایی/ شمعون صحرا» [1965]، یکی از غریب‌ترین و ـ البته ـ کوتاه‌ترین فیلم‌های «لوئیس بونوئل» است؛ یک داستان تکان‌دهنده درباره مردی که در همه سال‌های زندگی چشم به آسمان دوخته است و ـ ظاهرا ـ اعتنایی به زمین ندارد. شش‌سال و شش‌ماه و شش‌هفته بر ستونی در بیابان‌های مکزیک ایستاده و اهالی او را به پرهیزکاری‌اش می‌شناسند. اما ستونی که او بر آن مسکن گزیده تا از زمین و وسوسه‌هایش دور باشد، آن‌قدرها هم بلند نیست و مردمان حق‌شناس که پرهیزکاری «سیمون صحرایی» را ستایش می‌کنند، ستون ....

[ادامه...]
شنبه 12 آبان1386 ساعت 16:24 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
پرونده : فيلم سينمايي سيمپسون‌ها
در سال‌هاي مياني دوره اول رياست‌جمهوري «جورج بوش» بود كه يك نظرخواعي عجيب منتشر شد؛ آمريكايي‌ها بيش از آن‌كه علاقه‌اي به سياست‌هاي رييس‌جمهورشان داشته باشند، مي‌خواهند از قسمت‌هاي بعدي «سيمپسون‌ها» سر درآورند. نظرخواهي‌هاي ديگر، خبر از اين داشت كه جمع كثيري از آمريكايي‌ها، «هومر سيمپسون» را يكي از خودشان مي‌دانند و معتقدند كساني كه مي‌خواهند اسطوره آمريكاي امروز باشند، بايد او را سرمشق و الگوي خود قرار دهند. از همان ابتدايي كه «سيمپسون‌ها» از شبكه «فاكس» پخش ... [ادامه...]
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 1:17 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
روزهاي خوش يك فرانسوي در ايران

بازگشت ژرژ سيمنون

ژرژ سيمنون، پليسي‌نويسي پرآوازه بلژيكي آنقدر شناخته‌شده هست كه بتوان گفت كمتر مخاطبي از چند نسل از جامعه كتابخوان ايراني باشد كه با رمان‌هاي پرتعدادش روبه‌رو نشده باشد. سيمنون نابغه ادبيات پليسي بود كه با خلق يكي از ماندگارترين شخصيت‌ها و كارگاه‌هاي اين ژانر يعني «ژول مگره» به يكي از چهره‌‌هاي اسطوره‌اي ادبيات پليسي تبديل شد. سيمنون چيزي قريب به 700 كتاب نوشت و در روزهاي عمر 87 ساله‌اش كمتر دوره‌اي يافت مي‌شود كه او مشغول نوشتن نبوده باشد- مگر سال‌‌هاي پاياني- از ميان اين آثار كه بخشي با نام مستعار «ژرژ.س» و بخشي ديگر با نام كامل خودش منتشر شدند چيزي بيش از 100 رمان ...

[ادامه...]
چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 14:7 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
100 فيلم برتر سينماي آمريكا - محسن آزرم

همشهري كين» [1941] هميشه در صدر فهرست است؛ بهترين فيلم تاريخ و تفاوتي نمي‌كند كه اين فهرست، «فيلم‌هاي برتر سينماي آمريكا» باشند، يا «بهترين‌هاي تاريخ سينما» و فرقي نمي‌كند كه اين فهرست را براساس راي «فيلم‌بين»‌هاي حرفه‌اي تنظيم كرده‌ باشند، يا به «فيلم‌سازها» تعلق داشته باشد. جايگاه رفيع و تزلزل‌ناپذير «همشهري كين»، ظاهرا، دست‌نيافتني است و در اين شصت‌وشش‌سال، هيچ فيلم ديگري اينقدر «محبوب» خاص و عام نبوده است. نام «اورسن ولز» به مدد اين فيلم، «تاريخي» شده است و همه آنها كه مي‌خواهند از سينما سر درآورند، بايد سري هم به فيلم «جاودانه» بزنند. مساله اين نيست كه «همشهري كين»، ظاهرا، به مذاق نسل تازه «فيلم‌بين»‌ها خوش نمي‌آيد و آنها فيلم‌هاي ديگري را به ساخته ...

[ادامه...]
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 15:39 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
تعطیلات آقای بین - محسن آزرم
آ.ب.ث اروپا

آقای بین، دوربین دیجیتال و جشنواره کَن

 

 .. همه‌چیز از خودش شروع می‌شود؛ از آن قیافه مسخره‌ای که ترکیبی است از بلاهت و جنون، از آن چشم‌هایی که اگر لازم باشد، دست‌کم دوبرابر اندازه عادی می‌شوند و البته آن دست‌‌وپایی که کار خودشان را می‌کنند و گاهی اصلا به صاحب‌شان محل نمی‌گذارند. «آقای بین/ مستر بین» [روآن اتکینسن] آدم «مسخره»‌ای است؛ هرچند خودش اینجور فکر نمی‌کند و باورش این است که فرقی با دیگران ندارد. با این‌همه، کافی است چند دقیقه‌ای رفتارش را دقیقا زیر نظر بگیریم تا «غیرعادی‌بودن»‌اش کاملا به‌چشم بیاید و فرقی نمی‌کند این چند دقیقه، لحظه‌هایی باشد که در مطب یک دندانپزشک است و آمپول بی‌حسی ...

[ادامه...]
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 17:4 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
مرد عنکبوتی؛ نوجوانی که یک‌شبه قهرمان شد - محسن آزرم

خیلی دور، خیلی نزدیک...

 ... این نهایت آرزوی هر نوجوانی است که نمی‌خواهد شبیه دیگران باشد. حتی فکر اینکه می‌شود مثل عنکبوت، بین ساختمان‌های بلند شهر تار تنید و همه شهر را ظرف چند دقیقه زیر پا گذاشت، هر بچه‌مثبت خجالتی و کم‌رویی را که صبح تا شب فکر می‌کند دیگران طردش کرده‌اند، سر ذوق می‌آورد. چیزی که «مرد عنکبوتی» را محبوب کرد و باعث شد نوجوان‌ها برایش سرودست بشکنند، همین ویژگی‌ها بود. شاید اگر گمان نمی‌کرد که دیگران دوستش ندارند و مسخره‌اش می‌کنند، همه‌چیز اینگونه پیش نمی‌رفت. .......

[ادامه...]
سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 17:29 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
جايگاه جيمزباند در ژانر جاسوسي

متولد كازينورويال

كاوه ميرعباسي

قهرماني با خصوصيات جيمز باند جز در سده بيستم نمي‌توانست در عرصه ادبيات ظهور كند. بي‌ترديد اين قاطعانه‌ترين گزاره‌اي است كه درباره اين پرسوناژ مي‌توان ابراز داشت. در ادامه، براي اثبات مطلب فوق، به بررسي احتمالي روند تكوين و تثبيت ژانر جاسوسي مي‌پردازيم و از اسلاف جيمز باند ياد مي‌كنيم. آنگاه او را با پرسوناژهاي ادبيات جاسوسي معاصر مي‌سنجيم و مي‌كوشيم از طريق مقايسه به راز محبوبيت و مقبوليت درازمدت اين «ابرقهرمان» مقوايي، كه آفريده ذهن نويسنده‌اي ميانمايه است، پي ببريم......

[ادامه...]
سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 17:26 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
پرونده برگمان و آنتونيوني

ساده‌ترين كار اين است كه در مرگ عملا هم‌زمان «اينگمار برگمان» سوئدي و «ميكل‌آنجلو آنتونيوني» ايتاليايي افسوس بخوريم و با صداي بلند پايان سينماي هنري اروپا و سينماي روشنفكرانه را اعلام كنيم؛ اما افسوس‌خوردن با اينكه ساده‌ترين كار است، بهترين كار نيست. با مرگ هر كارگردان بزرگي كه فيلم‌هاي درجه‌يك‌‌اش هنوز تماشاگران را به لذتي بزرگ مي‌رساند، چنان افسوس‌هايي دهان به دهان مي‌چرخد و در اين بين، آنچه نصيب تماشاگران اين روزگار مي‌شود، عملا حسرتي است عظيم. ما كه سينماي برگمان و آنتونيوني را به‌وقتش نديده‌ايم؛ سال‌ها بعد، هر فيلم را در ابعاد كوچك تماشا كرده‌ايم و البته كه عظمت اين فيلم‌ها، حتي در اين ابعاد كوچك هم به چشم آمده است.

[ادامه...]
سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 13:1 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
باقي سكوت است - آيدين آغداشلو

اينگمار برگمان و ميكل‌آنجلو آنتيونيوني:‌يك نگاه

اينگمار برگمان و مايكل آنجلو آنتونيوني هر دو به نسل غول‌ها تعلق داشتند، گيرم برگمان آدم بزرگتري بود و آنتونيوني كوچك‌تر.هر دو دراز زيستند و حاصل دادند و از دو فرهنگ متفاوت آمدند؛ يكي از فرهنگ مرموز و سرد و باوقار «نورديك»،‌و ديگري ميراث‌بر فرهنگ لاتين ايتالياي بعد از جنگ جهاني دوم. هر دو جدي بودند و بي‌مماشات و كاونده. يكي تا به آخر ماند و محكم ماند و كار كرد و آن ديگري، اما، تماشاگر انحطاط و زوال خود شد. حيف....

[ادامه...]
سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 12:36 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
پرونده : اشباح گويا ساخته ميلوش فورمن - محسن آْزرم

هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود

بهار پراگ که از راه رسید، پراگی‌ها در آرزوی روزهای بهتر بودند و همین‌که آب‌وهوای شهر جور دیگری شد و بهار ناگهان رنگ پاییز گرفت، «میلوش فورمن» هم مثل خیلی‌ها از چکسلواکی فرار کرد و آمریکا را به کشوری که داشت زیر چکمه کمونیست‌ها دست‌وپا می‌زد، ترجیح داد. همه‌چیز تمام شده بود. گذشته قرار بود به ابدیت بپیوندد و همه روزهای خوش و ناخوش، خاطر‌اتی بود که باید با آنها کنار می‌آمد. فیلمی که همان ابتدای کار ساخت اسم بامسمایی داشت؛ «فرار از خانه»، هرچند ربطی به پراگ دور از دست نداشت و به داستان دختر نوجوانی می‌پرداخت که خانه‌اش در حومه نیویورک بود. فورمن، نخستین چیزی را که در آمریکا دید، روی پرده برد؛ دید که بزرگ‌ترها و بچه‌هایشان حرف يكديگر را نمی‌فهمند و این، به‌نظر او، فاجعه‌ای بود که نسل‌های بعد را هم به باد می‌داد.

[ادامه...]
یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 16:20 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
تماشای یک رویای تباه‌شده - محسن آزرم

واقعه‌نگاری «پنج هری پاتر» روی پرده سینما

خیلی از پسربچه‌هایی که آمده بودند تا شاهد نخستین نمایش «هری پاتر و سنگ جادوگر» باشند، موهایشان را تا حد ممکن صاف کرده بودند و ریخته بودند روی پیشانی‌شان و عینک‌های گردی به چشم زده‌ بودند که شبیه «هری پاتر» به‌نظر برسند. وقتی مهمان‌ها از راه رسیدند و هری پاتر واقعی از سواری مشکی پیاده شد، همان پسربچه‌‌ها از خوشحالی جیغ کشیدند. عکاس‌هایی که آمده بودند افتتاح این فیلم جنجالی را ثبت کنند، عکس‌های درجه‌یکی از این جمعیت گرفتند. همه پسرک‌هایی که دل‌شان می‌خواست هری پاتر باشند، دور هم جمع شده بودند و نام این جادوگر عینکی را با صدای بلند داد می‌زدند. آن‌روز، یکشنبه، چهارم نوامبر 2001 بود...

[ادامه...]
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:31 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
همه‌چیز روبه‌راه است

گفت‌وگو با فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و بازیگران «هری پاتر و محفل ققنوس»

مارک فیشر /  ترجمه: گیتی سروش 

دیوید یتس، چهارمین کارگردانی است که ساخت یکی از فیلم‌های «هری پاتر» را به‌عهده داشته و «مایکل گلدنبرگ» هم که از همان ابتدای کار، آرزوی نوشتن فیلم‌نامه یکی از «هری پاتر»ها را داشته، استخدام شده تا نویسنده «هری پاتر و محفل ققنوس» باشد. بازیگران اصلی این مجموعه فیلم، همان قبلی‌ها هستند...

[ادامه...]
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:28 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
بچه‌ها بزرگ شده‌اند

نگاهی به فیلم «هری پاتر و محفل ققنوس»

 اندرو آزموند / ترجمه: امید بهار

«هری پاتر» شخصیت محبوب نوجوان‌ها است و خیلی از آنها که رمان‌های دنباله‌دار «جی. کی. رولینگ» را بارها خوانده‌اند، برای دیدن فیلمی که براساس این داستان ساخته می‌شود، سر و دست می‌شکنند. درستش این است که فکر کنیم موقعیت ما به‌عنوان تماشاگران این فیلم‌ها، با نوجوانانی که نهایت آرزویشان این است که یکی از شگردهای هری پاتر را اجرا کنند، بسیار متفاوت است....

[ادامه...]
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:23 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
گفت‌وگو با «مايکل مور» درباره «سيکو»

هرسال هجده‌هزار نفر مي‌ميرند

هلگر رومرس - ترجمه: گيتي سروش

«مايکل مور» مصاحبه‌گر قابلي است و همين باعث مي‌شود که مصاحبه با او کار آساني نباشد. پاسخ همه سوال‌ها را در آستين خود دارد و يک اشاره کوچک کافي است تا پاسخ بدهد. «سيکو»، فيلم تازه مايکل مور، هرچند ظاهري کمدي دارد، اما يک تراژدي واقعي است. داستان ظلمي که دولتمردان آمريکايي به مردم اين کشور روا مي‌دارند و کسي صداي اعتراض‌شان را نمي‌شنود. مايکل مور مي‌گويد دوست دارد حامي همه آمريکايي‌هايي باشد که از جورج بوش و دولتش نفرت دارند و فيلم‌هايش را به همين دليل مي‌سازد...

[ادامه...]
دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 19:21 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |
«مايکل مور» دوباره دست‌به‌کار شد - محسن آزرم

«... احتمالا مي‌دانيد كه دارم مستندي راجع به بهداشت و درمان مي‌سازم. سازمان‌هايي كه كارشان ارائه خدمات بهداشتي است، خبري از اين قضيه ندارند، بنابراين بهتر است شما هم چيزي به آنها نگوييد. آنها فكر مي‌كنند دارم يك كمدي رمانتيك مي‌سازم... اگر در اين سال‌ها كارهايم را دنبال كرده‌ باشيد، لابد مي‌دانيد كه وقتي دارم فيلم مي‌سازم، خيلي آفتابي نمي‌شوم؛ مصاحبه نمي‌كنم، سروكله‌ام در تلويزيون پيدا نمي‌شود....

[ادامه...]
دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 19:11 توسط شهروند امروز | موضوع: سينماي جهان |