تبليغاتX
شهروند امروز
 
اراده نامحدود ؛ ناداني نامحدود - عباس عبدي

وقتي كه فلسفه متولد و سپس در آكادمي آتن به بلوغ رسيد، مدینه فاضله هم دغدغه انسان بوده است. اعتقاد به چنين مدینه اي ذاتاً مذموم نيست و به عنوان يك هدف در افق دوردست، براي فعاليت امروزي ما جهت‌دهنده و راهگشاست، ولي كاربرد آن در همين حد است. اما اگر فرد يا گروهي قصد پياده كردن چنين ايده‌اي را با اتكا بر قدرت حكومت و ابزارهاي مادي و قانوني داشته باشد، نتيجه آن پديده‌اي كريه خواهد شد و بخشي از تجربه قرن بيستم بشر در مبارزه با همين پديده سپري شده است. حتي تجربيات غيرحكومتي آن هم نتايج مخدوشي داشته است.

کمونهای اجتماعي كه نوع خاصي از رابطه زن و مرد را آرماني و مطلوب مي‌دانست، بي هيچ فشاري از جانب ديگران به سرنوشت ناخوش‌آيندي مبتلا شدند.


سؤالي كه به ذهن مي‌آيد اين است كه چرا و چگونه برخي افراد در پي ساختم چنين مدینه اي برمي‌آيند؟ و چرا عده‌اي به تبعيت از آنها اين راه پرمخاطره را مي‌پيمايند؟ اين نوشته در مقام آن نيست كه به همه دلايل بروز چنين پديده‌اي بپردازد، چرا كه اين كار صلاحيتي ديگر مي‌طلبد، اما صرفاً به ذكر برخي عوامل كه مؤثر در بروز اين رفتار و ناشی از آن هستند اشاره شده است.


1ـ دانش اجتماعي با دانش طبيعي اين تفاوت را دارد كه اولي سهل و ممتنع است. سهل است چون پيران بي‌سواد نيز به راحتي درباره پيچيده‌ترين وجوه جامعه اظهارنظر نموده و ارايه طريق مي‌نمايند و ممتنع است چرا كه دانشمندترين افراد در حوزه اين علوم، در مواردي جز اظهار عجز و بي‌اطلاعي، طريق ديگري را براي خلاصی از توضيح واقعه نمي‌يابند. اما علوم طبيعي چنين نيست. كمتر افرادي يافت مي‌شوند كه در برابر دستاوردهاي اين علوم اظهار عجز و تعجب نكنند و نيز بسيار كمترند افرادي كه ندانسته در اين علوم لاف بزنند.


شايد بتوان گفت علوم اجتماعي، قله علوم ديگر در غرب است. دانشمندان اين حوزه هيچ چيز كمتر از دانشمندان علوم طبيعي ندارند. به لحاظ معيارهاي علمي، تفاوت چنداني ميان توانايي و فهم و درك افراد حاضر در قله‌هاي اين دو حوزه علم از موضوع علمي هر كدام وجود ندارد. مثلاً نمي‌توانيم انيشتين يا ماكس پلانگ را نابغه‌هاي فيزيك بدانيم، اما ماكس وبر و دوركيم را نابغه‌هاي علوم اجتماعي ندانيم. اما سهل و ممتنع بودن علوم اجتماعي موجب برخي سوءبرداشت‌ها در اين زمينه مي‌شود. اجازه دهيد مثالي بزنم.

يك دانشجوي دكتراي مهندسي را مقايسه كنيم با يك دانشجوي ليسانس علوم اجتماعي. اولي معمولاً بااستعداد و پيش‌زمينه علمي بيشتر وارد دانشگاه مي‌شود و حداقل ده سال هم در دانشگاه مطالعه مي‌كند تا دكتراي خود را بگيرد و هنگامي‌كه به نظريات انيشتين مي‌رسد، در بهترين حالت افتخار مي‌كند كه توانسته است نظريه نسبيت را به خوبي بفهمد و از آن استفاده كند، اما دانشجوي ديگر كه نه پس‌زمينه علمي محكمي دارد و در ابتداي راه هم هست، احتمال دارد كه براي انتخاب پايان‌نامه خود موضوعي را برگزيند كه هدفش رد و نقد نظريات ماكس وبر است! در حالي كه اگر بخواهيم منصف باشيم، دانشجوي اخير بايد دوره دكتراي خود را تمام كند و سپس در صورت اطلاع و آشنايي نسبت به نظريا ت اساتيد مسلم اين حوزه، افتخار كند كه آنها را فهميده است.


مثال فوق اصلاً جنبه تخيلي ندارد. در موارد بسياري شخصاً شاهد بوده ام كه دانشجويان علوم اجتماعي براي پايان‌نامه‌هاي خود چه لاف‌زني‌هايي كرده‌اند و البته در نهايت پايان‌نامه خود را با دوز و كلك دستكاري كرده‌اند تا از شر مشكلات نقایص آن خلاص شوند!! و نمره‌اي را اخذ كنند و مدرك را زير بغل زده و وارد بازار كار شوند. در حالي كه اين لاف‌ها نزد دانشجويان علوم طبيعي ديده نمي‌شود.


اين مثال در رفتار روزمره افراد هم مشهود است. كساني هستند كه براي حل مشكلات همه جوامع در طول تاريخ و عرض جغرافيا و در كليه زمينه‌ها، نسخه‌هاي آماده‌اي مي‌پيچند و براي خود رسالت هدايت همه اين جوامع را قائل هستند، اما خدا نكند كه اندكي بيمار شوند كه آن‌وقت به سرعت ويزاي ممالك پيشرفته را تهيه و براي آن كه خداي نكرده به دست دكترهاي ايراني يا بيمارستان‌هاي كم‌تجهيزات وطني مداواي غيرمؤثر نشوند، راهي فرنگ مي‌شوند!!! اين جماعت كه از ساختن يك وسيله و ابزار ساده هم عاجز هستند، در مقام هدايت و حل مشكلات بشريت به سهولت آب خوردن نظريه مي‌دهند و تجويزهاي قطعي مي‌كنند.


اين نگاه به جامعه يا متقلبانه است يا ساده‌لوحانه و از اين دو، آن كه خطرناك‌تر است حالت ساده‌لوحانه بودن اين تصور است. مبناي اين ساده‌لوحي در اين است كه فكر مي‌كنند جامعه چون موم بوده و كافيست در دستان با كفايت كسي از نوع خودشان قرار گيرد تا هرطور كه مي‌توانند آن را شكل دهند. اين ساده‌لوحي فقط نزد مناديان و پيش‌برندگان مردم به سوي آرمان شهر خيالي نيست، بلكه در اكثر موارد با ساده‌لوحي جامعه و تبعيت (ولو موقتي يا بلندمدت) بخشي از مردم با اين خيال همراه است و به معناي دقيق‌تر، ساده‌لوحي چنين پيشگاماني صرفاً از متن يا بطن جامعه‌اي بيرون مي‌آيد كه به نوعي زمينه آن براي چنين روش ساده‌لوحانه‌اي فراهم است. ساده‌لوحان آرمانگرا ، اراده را مطلق معرفي مي‌كنند و به تعبير روشن، اراده‌گرای کامل هستند. آنها در پي دور زدن واقعيت و عينيت و ماديت جامعه و انسان هستند. دانش و ضرورت‌هاي اجتماعي نزد آنان معنايي ندارد. اين اراده‌گرايي نامحدود ناشي از ناداني نامحدود آنان نسبت به تاريخ، جامعه و انسان است.


واقعیت جامعه و انسان غیر از این است.انسان در محدوده واقعیتهای مادی و عینی جامعه خود می تواند از عنصر اراده سود جوید و اوضاع را بهبود بخشد.کشاورزی در کویر و در کناره های مدیترانه و در استپ های یخ زده سیبری یکسان نیست گرچه در همه حال اراده انسانی نقش مهمی دارد اما بدون قید و بند نیست و نمی تواند باشد.


2ـ فضاي اجتماعي بعضاً چنان مستعد بروز چنين پديده‌اي مي‌شود كه خوش‌خيالي و ساده‌لوحي به برداشت‌هاي فرد در حوزه امور و علوم طبيعي نيز سرايت مي‌كند. اوايل انقلاب يكي از دوستان كه مهندس بود، از وجود مبتكري صحبت مي‌كرد كه دستگاهي ساخته كه آب وارد آن مي‌شود و پس از تحولاتي، توليد برق و انرژي مي‌كند، بدون اينكه انرژي خاصي به سيتسم داده شود!! و در پي آن بود كه ابتكار اين فرد را به مقامات بالا معرفي كند تا مورد حمايت قرار بگيرد. من در جمعي از دوستان بودم كه با شنيدن اين سخن به شوخي گفتم: «نمره درس ترموديناميك حرامت باشد كه چنين مسأله ای‌را باور كردي!!». قصدم از بيان اين داستان اين بود كه بگويم زماني مي‌آيد كه برخي يا حتي تعداد قابل توجهي از افراد، بديهي‌ترين آموزه‌هاي علم فيزيك را نيز ناديده گرفته و رويدادهاي طبيعي ناشدني را باور مي‌كنند، چه رسد به تغييرات اجتماعي كه در نظر آنان هر تغييري شدني و حتی راحت هم هست.


اين وضعيت در جريان تحولات انقلابي بيشتر مشهود است، زيرا هر انقلابي به ناچار با نوعي آرمان‌گرايي همزاد و همراه است. بدون به تصوير كشيدن آرمان‌شهر، نمي‌توان مردم را با انقلاب همراه كرد. البته اين كار الزاماً از روي تقلب و ريا و دروغ صورت نمي‌گيرد، بلكه از يك سو به صورت ناخودآگاه، هر فردي براي آن‌كه حضور خود را در انقلاب توجيه كند، ناچار است كه آرمان‌شهري را براي خود و ديگران به تصوير درآورد تا انرژي حركت به سوي انقلاب را از اين طريق ايجاد كند.


از سوي ديگر انقلاب در نظام‌هاي بسته رخ مي‌دهد و ويژگي اصلي اين نظام‌ها اين است كه زمينه رشد دانش اجتماعي را هم به لحاظ نظري و هم از آن مهم‌تر به لحاظ عملي، سترون مي‌كند، زيرا دانش اجتماعي به جز آن كه مبتني بر منطق و اطلاعات و.. است، مستلزم نوعي مشاركت اجتماعي مردم و دروني كردن اين دانش نيز هست، چيزي كه در نظام استبدادي حكم كيميا را دارد. در نتيجه به اين دو دليل فضاي بسته مستعد شكل‌گيري اين نوع آرمان‌شهرگرايي است.


اما تداوم آن پس از انقلاب دلايل خاص خود را دارد. وقتي كه جامعه و حكومت كاملاً اراده‌گرا شدند، قدم‌هاي بزرگي را برمي‌دارند و در بسياري از موارد نيز موفقيت‌هايي مقطعي به دست مي‌آورند، زيرا تأكيد زياد بر عنصر اراده موجب تقويت مجموعه عوامل حاضر در صحنه مي‌شود و اين امر با موفقيت همراه مي‌شود و همين موفقيت‌ها، آرمان‌شهر و اراده‌گراها را در ادامه مسير تشجيع مي‌كند. ولي كم‌كم دو اتفاق تضعيف‌كننده رخ مي‌دهد. از يك سو سوخت اجتماعي تحليل مي‌رود و جامعه و مردم ديگر حاضر نيستند به طور نامحدود از جان مايه! بگذارند و از سوي ديگر واقعيت‌هاي متصلب اجتماعي و مادي بيش از پيش خود را نمايان مي‌سازند و از همين مرحله است كه شاهد مرحله سقوط هستيم.


آرمان‌شهرگراها، عدم موفقيت‌هاي خود را در این مرحله نه ناشي از غلط بودن آرمان‌ها يا غيرقابل منطبق بودن آنها با واقعيت، بلكه در توطئه دشمن خارجي و همراهي دشمن داخلي و در بهترین حالت خصايل منفي باقی مانده از گذشته جستجو مي‌كنند و از این منظر براي حل اين مشكلات اقدام مي‌كنند و هر روز بيش از پيش اقدامات خلاف قانون و اخلاق و اصول اوليه انساني را عليه جامعه مرتكب مي‌شوند و از همين رو در مسيري بي‌بازگشت قرار مي‌گيرند. آن افراد كاملاً اخلاقي كه براي رسيدن به آرمان‌شهر خود جز مؤلفه اخلاق را مدّنظر قرار نمي‌دادند، كم‌كم به افرادي تبديل مي‌شوند كه براي رسيدن به وهم و خيال آرمان‌شهر، جز با ناديده گرفتن اخلاق، توان راه رفتن ندارند و هرچه بيشتر به گناه آلوده مي‌شوند، ارتكاب آن برايشان راحت‌تر مي‌شود. چنين است كه‌آرزوهاي بلند آنان، زمينه‌ساز كردارهاي ناپسندشان مي‌شود. داشتن آرمان‌شهر، همانطور كه گفتم مذموم نيست، چه بسا مطلوب هم باشد، اما هنگامي كه عده‌اي رسالت خود را ،محقق كردن چنين آرمان‌شهري در روي زمين و با هر توان و وسيله‌اي قرار دهند، بايد از آنان بر حذر بود كه جز عذاب براي خود و مردمشان، نتيجه ديگري از آنان عايد نمي‌شود. چنين آرمان‌شهري تحت هر نام و عنواني و با هر توجيهي که باشد،در نتيجه تفاوتي نمي‌كند. بايد پذيرفت كه خداوند هم چنين نخواسته است كه اگر مي‌خواست همه را هدايت شده در آن آرمان‌شهر مي‌آفريد. مردم را بايد آزاد گذاشت تا از طريق تعامل با هم و تشريك مساعی عرفی، راه خود را به سوي جامعه‌اي بهتر پيدا كنند. هر نوع اجباري براي هدايت آنان، نه تنها منجر به هدف نمي‌شود كه مالا جز گمراهي نتيجه‌اي ندارد.

سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 17:36 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |