هشتنامه چريكهاي فدايي خلق
نوشته مصطفي شعاعيان
به همت خسروشاكري
نشر ني:1386
205صفحه، 2500تومان
آخرين و مشهورترين تصويري كه از جلالآلاحمد به ياد داريم چهره پيرمردي است با موي و محاسن سپيد و دستان بسته و شكسته كه بر عصايي كهنه تكيه كرده و روبهروي خانهاي با شيرواني شمالي رودرروي دوربين عكاسي ايستاده است. اين عكس بارها در كتابها و مجلههاي پس از انقلاب اسلامي چاپ شده است و بيش از همه روي جلد كتاب «غروب جلال» اثر سيمين دانشور خود نمايي كرده است. اما اين عكس همه واقعيت نيست.
حداقل نيمي از آن بريده شده است و آن نيمه ديگر تصوير مردي است كه 30سال به فراموشي سپرده شده در حالي كه جنبشهاي چپ در تبليغات براي رهبران زنده و مرده خود چيره دستي خارقالعادهاي دارند مصطفي شعاعيان چنان مهجور مانده كه حتي مشهورترين عكس جلال بدون او منتشر ميشود. اما چرا شعاعيان چنين تنها مانده است؟ پاسخ اين پرسش را شايد بتوان از مطالعه هشت نامه مصطفي شعاعيان به چريكهاي فدايي خلق فهميد، هشت نامهاي كه او در آن به نقد يك منش فكري يعني چپ مسلحانه در ايران ميپردازد و اخيرا پس از سالها به همت خسرو شاكري در ايران منتشر شده است. (نشر ني:1386)
مصطفي شعاعيان در سال 1315 در تهران به دنيا آمد. تنگدستي خانواده و گرايشهاي پدرش به جنبش جنگل در او خوي و خصلتي راديكال به ارث گذاشت اما ناسيوناليسم اولين ظرف ايدئولوژيكي بود كه مصطفي شعاعيان براي حيات آن را انتخاب كرد. در طول زمان مصطفي شعاعيان از پانايرانيسم به سوي سوسياليسم حركت كرد و سرانجام ماركسيست شد اما همواره منتقد ماركسيسم روسي و به ويژه لنينيسم باقي ماند. در واقع همان گرايشهاي مليگرايانهاي كه در شعاعيان وجود داشت مانع از آن ميشد كه او هرگونه الگوي خارجي را به عنوان سرمشق سياسي بپذيرد.
شعاعيان چندي به صورت منفرد و چندي با راهاندازي گروهي محدود سعي كرد يك جريان مستقل ماركسيستي در ايران تاسيس كند. ا ما چون معتقد به حركت جبههاي بود سعي بسيار كرد به نزديكترين جريان ماركسيستي كه ميشناخت يعني چريكهاي فدايي خلق ملحق شود. «هشتنامه» داستان تلاش ناكام شعاعيان براي اين الحاق است كه از رهگذر آن مصطفي شعاعيان به جاي ائتلاف با فداييان به فهم تازهاي از اين گروه ماركسيست رسيد و دريافت كه آن اتوپيايي كه در ذهن خويش از جبهه متحد مبارزه با رژيم پهلوي ترسيم كرده تا چه اندازه خيالي و غير واقعي است.
اولين اختلاف در سطح تحليل شعاعيان و فداييان از قدرتهاي سياسي بروز كرد. حلقه شعاعيان معتقد بودند قدرت اصلي اقتصادي و اجتماعي در ايران در دست طبقه زميندار و فئودال است كه از حمايت انگليس برخوردار است در مقابل اين طبقه و امپرياليسم حامي آن طبقه متوسط و بورژوازي قرار دارد كه از حمايت آمريكا برخوردار است. حلقه شعاعيان بر اين اساس باور داشت كه طبقه كارگر بايد در نزاع بورژوازي و فئوداليسم يا در واقع آمريكا و انگليس جانب بورژوازي و آمريكا را بگيرد كه به نسبت فئودالها و انگليس مترقيتر به همين دليل بيژن جزني، رهبر فداييان تحليل حلقه شعاعيان را چنين صورتبندي كرده بود كه آنها ميگويند:« اگر نگوييم زنده باد امپرياليسم آمريكا، زنده باد بورژوارن كمرادور (وابسته) بايد بگوييم پيروز باد امپرياليسم آمريكا پيروز باد بورژوازي كمرادور» (11)
گرچه مصطفي شعاعيان يك دهه بعد به نقد اين ديدگاه حلقه پيراموني خود پرداخت اما همين تحليل كافي بود كه بيژن جزني به آنها لقب «ماركسيست آمريكايي» را بدهد و ظاهرا همين قضاوت و ترديدهاي ديگر بيژن جزني درباره مصطفي شعاعيان مانع از پذيرش ائتلاف جريان شعاعيان و سازمان فداييان شد.
اختلاف شعاعيان و فداييان افزون بر اين صورتي تشكيلاتي هم داشت. فداييان سازماني برآمده از تجديدنظرطلبي در حزب توده و جبهه ملي بود. بيژن جزني كه خود از هواداران جبهه ملي و در عين حال پدرش عضو حزب توده بود، در نقطه تلاقي اين دو نهاد سياسي پايهگذار فداييان خلق شد و مصطفي شعاعيان هم كه روزگاري را در جبهه ملي دوم گذرانده بود با راديكاليزه شدن مبارزات سياسي در ايران به جنبش چپ پيوست.
جزني و شعاعيان هر دو در زمره اعضاي جناح چپ جبهه ملي دوم بودند اما جزني ريشههاي تودهاي داشت و شعاعيان ريشههاي پانايرانيستي. شايد همين ريشهها سبب شده كه اين دو هرگز نتوانند بر سر يك برنامه سياسي با هم به تفاهم برسند. مهمترين مرزبندي فكري، مصاف بر سر لينينسم بود.
فداييان گرچه منتقد حزب توده بودند اما در مجموع سعي نميكردند با ماركسيسم روسي مرزبندي كنند و لنينيسم همان ماركسيسم روسي بود. لنينيسم بر اين فرض اساسي استوار بود كه گرچه پيشبيني ماركس براي وقوع انقلاب كارگري تنها در كشورهاي صنعتي قابل تحقق است اما ميتوان با ايجاد حزب طبقه كارگر و كارگزاري روشنفكران براي كارگران وقوع انقلاب را حتي در جوامع غير صنعتي جلو انداخت و در حقيقت با عمل سزارين، اين نوزاد را به دنيا آورد.
در واقع ايجاد يك گروه حرفهاي از انقلابيان كه مانند بمبي كوچك بمب بزرگ يعني مردم را منفجر كنند همان نظريهاي بود كه فداييان خلق براساس آن تاسيس شده بودند. فداييان از اين جهت منتقد حزب توده بودند كه اعضاي اين حزب به جاي آنكه در انتظار انقلاب سوسياليستي باشند در پي انقلاب بورژوا –دموكراتيك هستند و به اين جهت تنها به مبارزه پارلماني بسنده كردهاند اما چريكهاي فدايي خلق همان بمب كوچك بودند.
بديهي است اين تلقي از ماركسيسم كاملا لنينيستي است همانطور كه لنين با حزب بلشويك، انقلاب كارگري را در جامعهاي عقب مانده مانند روسيه تسريع كرد فداييان هم قصد داشتند با آميزش نظرات ماركس و لنين و كاسترو انقلاب كارگري در ايران را سرعت ببخشند. اما مصطفي شعاعيان اين گونه نميانديشيد. او جزوهاي در نقد نظريه لنينيستي انقلاب نوشت و آن را به فداييان داد تا بخوانند و منتشر كنند. در اين جزوه شعاعيان نوشته بود:«انقلاب بالنينيسم يگانگي ندارد كه هيچ حتي درست ضد آن است.»
اين جزوه البته عامل اصلي اختلاف شعاعيان و فداييان شد. فداييان هرگز حاضر نشدند جزوه را منتشر كنند و حتي از نقد آن با وجود درخواستهاي مكرر شعاعيان خودداري كردند و با انتشار مستقل آن از سوي شعاعيان هم مخالفت كردند و او را به تمكين از نظم تشكيلاتي كه هنوز تشكيل نشده بود(ائتلاف فداييان شعاعيان) دعوت كردند. اينجا بود كه شعاعيان پرچم طغيان را برافراشت.
او به ياد ميآورد كه ماركسيستهاي ايراني چه اندازه از ماركيسم اطلاع دارند:« راستي كه ماركسيست شدنهاي ما هم از آن حرفها بود و هست چه پرشكوه است فروتني همه ما كه حتي بدون خواندن و لو يكي از آثار ماركس، ماركيست ميشويم.» (28) شعاعيان در روش تحقيق هم با فداييان و ديگر ماركسيستها اختلافنظر داشت:« من براي پذيرش و رد چيزي، نيازي به آيه ندارم.
هركس چيزي بگويد كه بيانگر روابط دروني واقعيات و روشنگر واقعيات عيني باشد، براي من پذيرفتني است و لو آشكارا ضد آيههاي هر تنابندهاي و از جمله ماركس باشد.
اگر ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم فلسفي و ماترياليسم تاريخي درستاند از آنرو است كه بازگوگر واقعيات عيني و روابط دروني آنها و رهگشاي آينده عيني هستند نه از آنرو كه ماركس يا هركس ديگري گفته است. پس شكي نيست كه اگر اين يا آن سخن واقعيت عيني را تحليل نكند به هيچ رو پذيرفتني نيست ولو از ماركس، لنين، مائو يا هر كس ديگري باشد يا نباشد. طبقه كارگر خدا را در آسمانها رها نكرده است كه در زمين بتراشد.»(14)
پاسخ فداييان به شعاعيان اما از جنس مصلحتسنجي بود و نه پاسخ فلسفي و تحليلي:«ببين رفيق! جنبش هنوز سخت ناتوان است بگذار ما تا اندازهاي رشد كنيم و نيرو گيريم. آنگاه خب هركس هر نظري داشته باشد آزاد است كه بگويد» (18) شعاعيان در اينجا پاسخي به فداييان ميدهد كه درباره هر انديشه چپ، راديكال و انقلابي ديگري قابلباز توليد است.
«رفيقجون! سازماني كه به هنگام ناتواني از پخش انديشهاي كه نميپسندد جلوگيري ميكند هنگام توانايي آن مغزي را ميتركاند كه بخواهد انديشه كند سواي آنچه سازمان ديكته ميكند.»(18)
شعاعيان به خوبي تروريسم نهفته در انديشه ماركسيسم را شناسايي كرده بود. در واقع او به خوبي دريافته بود كه هيچ يك از احزاب چپ هنگام قدرت گرفتن به آزادي فكر نميكنند چرا كه همواره دشمني وجود دارد كه «شرايط حساس كنوني» را براي پرهيز از آزاد سخن گفتن و نقد كردن رقم زند و وعده آزادي را به آينده موكول كند. فداييان در همان زمان شعاعيان را چنين تهديد كردند: «نظر رفقا اين است كه ما نميتوانيم با هم در يك سازمان جاي گيريم. ضمنا دشمن فوري يكديرهم نيستيم. البته اگر در جامعه كار به درگيري برسد- كه روزش به ناچار خواهد رسيد- آنگاه رودرروي هم ميايستيم»(75)
در چنين شرايطي بود كه مصطفي شعاعيان وضعيت خود را چنين تعريف ميكند:«ديدم شكيبايي خردمندي است، پس شكيبايي كردم در حالتي كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود.»(20)
در پانوشت اين نامه دو ارجاع به نهجالبلاغه عليبنابيطالب(ع) وجود دارد كه اولي همان است كه شعاعيان براي توصيف حال خود برگزيده و در ديگري به نقل از امام علي(ع) آورده است:« براي من چون آفتاب نيمروز تيرماهي روشن روشن است كه از زندگيام به خودي خود هم چيزي بر جاي نمانده مگر تهماندهاي مانند تهمانده آب در مشك كوچكي»(41)
شعاعيان، مردي كه از آيههاي ماركسيستي براي اثبات ادله خود پرهيز داشت براي توصيف حال خود از سخنان امام علي استعاره ميكند. در نامههاي شعاعيان استفاده به ديگر آثار ادب فارسي هم به چشم ميخورد. ارجاع به آثاري چون گلستان سعدي و غزليات حافظ آنجا كه براي توصيف وضع خود دچار بحران ميشود در نامههاي شعاعيان بسيار ديده ميشود. از جمله هنگامي كه با اتهام بزدلي و راحتطلبي از سوي فداييان خلق مواجه ميشود به اين شعر حافظ استناد ميكند كه:«از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مداركان تحمل كه تو ديدي، همه بر باد آمد»
و در ادامه مينويسد:«درباره اينكه سازمان چريكهاي فدايي خلق اين رفتار مرا نشانه ننگ داشتن من از كار كردن يا بار كردن كارها به دوش ديگران و ننري و راحتطلبي وغيره گرفته است كه جملگي گواه منشي اشرافي و دست كم خردهبورژوايي مرفه است چيزي نميگويم آخر چه ميتوان گفت؟ من بيش از آن زندگي كردهام كه خود آن زندگيها بهترين گواهان عالم نباشند، غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل! باشد كه چو وابيني، خير تو در اين باشد(حافظ)»(110)
در جايي ديگر در ميانه احتجاجات با حميد اشرف مينويسد:« هركه با حق درآويزد، حق او را به خاك افكند:علي »(114) و در ادامه همين نامه مينويسد:« راستي را كه علي چه درست گفته است كه: الغيبه جهد العاجز سخن گفتن پشت سر، گواه عجز است.»(115)
***
مصطفي شعاعيان در سال 1350 شغلش؛ معلمي را رها كرد و به فعاليت حرفهاي چريكي پرداخت. گروهي مستقل تاسيس كرد كه بنا به مشي خود او صورتي جبههاي و غير ايدئولوژيك داشت و افرادي چون بهزاد نبوي هم عضو آن بودند. طرح اين گروه براي انفجار ذوبآهن اصفهان لو رفت و بهزاد نبوي بازداشت و مصطفي شعاعيان مخفي شد. در اين سالها شعاعيان به مجاهدين نزديك شد و سپس آن تلاش ناكام را براي نزديكي مجاهدين و فداييان و شعاعيان به بنبست رسيد.
در 16بهمن 1354 در يك درگيري مسلحانه در خيابان استخر، مصطفي شعاعيان زخم برداشت و دستگير شد اما در راه زندان با استفاده از كپسول سيانور خودكشي كرد و به زندگي سياسي ناكام خود پايان داد.
هنگام مرگ شعاعيان ياري نداشت تا يادي از او كند. موقعيت او به عنوان يك چپ منفرد مانع از آن ميشد كه بتوان او را در گروه يا جرياني جاي داد. او نه پانايرانيست نه فدايي، نه مجاهد، نه تودهاي و نه مليگرا بود. بنابراين در مرگ شعاعيان كمتر كسي سوگوار شد. زندگي شعاعيان تراژدي غمناك تنها زيستن است. در جامعهاي كه حلقهها و باندها جايگزين احزاب و نهادها شدهاند حتي تلاش فردي چون شعاعيان براي پيوستن به يك تشكيلات سياسي بيمعني است. شعاعيان نميخواست در سازمان فداييان ذوب شود. ميخواست با حفظ هويت فردي خود به كار جمعي بپردازد. ميخواست با حفظ اتحاد به انتقاد بپردازد. قصد داشت فراكسيون مستقل خود را در درون يك جبهه ادامه دهد. دوست داشت در عين همراه بودن با جمع به عنوان يك فرد هم به رسميت شناخته شود و اين براي تشكيلاتي چون فداييان و اصولا هر تشكيلات ايراني قابل تحمل نبود.
آنچه شعاعيان را در چنين موقعيتي قرار ميداد دامنه مطالعات و علايق او بود كه مانع از نگاه تك بعدي وي ميشد. شعاعيان برخلاف عمده ماركسيستهاي ايراني (شايد به جز احسان طبري) آگاهي گستردهاي از ميراث ملي و ديني ايران و اسلام داشت استنادات او به نهجالبلاغه،غزليات حافظ و گلستان سعدي به شعاعيان اين اجازه را ميداد كه از موضع استغنا و استقلال با ماركس و مائو و لنين برخورد كند و حتي آنان را مورد نقد قرار دهد. شعاعيان البته هرگز فرصت آن را نيافت تا ميان اجزاي انديشه خود انسجام ايجاد كند.
آراي او آميزهاي از مكتبهاي مختلف ماركسيستي و ترديدهاي يك روشنفكر جهان سومي است كه رگههايي از مليگرايي و بوميگرايي در آن به چشم ميخورد. اما حتي ماركسيسم او نيز پيش از آنكه در مرحله يقيين باشد در مرحله شك بود شايد مناسبترين توصيف درباره مصطفي شعاعيان همان باشد كه او خود در نيمه بهمن 1354 به نقل از برتولت برشت نوشت:
من با بسياري گفتوگو كردهام
و عقايد بسياري را به دقت گوش دادهام
و از بسياري درباره خيلي از آن عقايد شنيدهام كه :
اين عقيده يقين محض است!
ولي به هنگام بازگشت، جز آنچه گفته بودند، ميگفتند و درباره عقيده تازه نيز ميگفتند:
اين، يقين محض است!
آنگاه با خود گفتم: از ميان همه يقينها
يقينتر از همه، شك است!
(162)
|
از ميان نام ها : سرتق خاطرات بهزاد نبوي از مصطفي شعاعيان – متين غفاريان |
او را يگانه متفكر تنها و تكانديش ناميدهاند. پس از گذشت سه دهه از مرگ مصطفي شعاعيان، چپ به دنبال اسطورهاي جديد است. اينبار اسطوره كسي است كه در برابر ماركسيسم- لنينيست ايستاده است.
شعاعيان اگرچه در طول فعاليت سياسي خويش معتقد به فعاليت دستهجمعي و جبههاي بود و از همكاري انتقادي با هركدام از گروههاي سياسي مبارز سر باز نميزد اما هيچگاه مورد توجه جدي گروههاي چپ قرارنگرفت و در حاشيه ماند. اكنون پس از 30سال و اندي توجهها دوباره به او معطوف شده است. سه سال پيش هوشنگ ماهرويان كتاب كوچكي درباره او منتشر كرده و اكنون نامههاي او به سازمان چريكهاي فدايي خلق به كوشش خسرو شاكري در ايران چاپ شده است. اين نامهها كه نشاندهنده اوج تعاملات انتقادي شعاعيان با سازمانهاي مبارز چپ در دهههاي 40 و50 است بهانهاي به دست داد براي نگاهي دوباره به كارنامه سياسي و فكري او. از ميان كساني كه با او همكاري ميكردند نامدارترينشان در ميان سياستمداران فعلي ايران بهزاد نبوي، عضو شاخص سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي است.
نبوي فعاليت سياسياش را به شكل جدي در سازمان دانشجويي جبهه ملي دوم آغاز كرد اگرچه او در زمان مبارزات ملي شدن نفت، زماني كه كودك دبستانياي بيش نبود هم فعاليت سياسي داشت اما سرآغاز فعاليت سياسي حرفهاي او كه تاكنون هم ادامه دارد از دوره آزادي نسبي در سالهاي 41-38 است. در آن زمان مهمترين گروه سياسي مخالف دربار جبهه ملي بود و اين جبهه بيشترين نفوذ و تاثير را در دانشگاهها داشت.
نبوي در آن سالها دانشجوي دانشگاه پليتكنيك بود. وي در اشاره به آن سالها، از ابتداي سال 40 ياد ميكند كه تحت فشار كندي و دموكراتها در آمريكا، فضاي ايران باز شد: «در اين زمان جبهه ملي نفوذ گستردهاي در دانشگاه داشت به طوري كه ميتوانم بگويم اگر جبهه ملي براي تحصني دعوت ميكرد دانشگاه كاملا تعطيل ميشد. حتي دانشجويان نظامي هم ميآمدند اطراف محل تجمع دانشجويان و جزوه دست ميگرفتند كه مثلا در اجتماع حاضر نيستند ولي به سخنرانيها گوش ميكردند».
نبوي به ياد ميآورد كه از 600 دانشجوي پليتكنيك در آن زمان 200 نفر عضو تشكيلاتي جبهه ملي بودند و حق عضويت پرداخت ميكردند: «اينها را ما اوايل بهمنماه 40 تيمبندي كرده بوديم. 20 گروه 10 نفره شده بودند كه توانايي برگزاري 20 روز تظاهرات در تهران را داشتند.»
آشنايي نبوي با شعاعيان به همان سالها باز ميگردد. بهزاد نبوي عضو دانشكده فني و مصطفي شعاعيان دانشجوي هنرسراي عالي فني بود. اين هنرسرا كه بعدها پايه تشكيل دانشگاه علم و صنعت شد در آن زمان در نزديكي پليتكنيك قرار داشت و سازمان دانشجويي جبهه ملي در اين دو دانشگاه واحد بود. «كميته دانشجويي پليتكنيك شامل دانشگاه پليتكنيك هنرسراي عالي فني و انستيتوي بازرگاني و عضو سازمان دانشجويي جبهه ملي محسوب ميشد. از هر دانشگاه يك نفر در اين كميته عضو بود. اين كميته 9 نفر عضو داشته.» خود نبوي زماني مسوول كميته دانشگاه پليتكنيك بود.
وقتي از نبوي درباره نحوه فعاليت شعاعيان در سازمان دانشجويي آن سالها ميپرسم اشاره ميكند كه شعاعيان نيرويي فعال البته از لحاظ فكري بود و بسيار كم مسووليت قبول ميكرد. بيشتر ترجيح ميداد به عنوان عنصري آزاد فعاليت كند: «در همان آغاز فعاليت جبهه ملي دوم، شعاعيان كتابي به نام كارنامه مصدق نوشت كه عمدتا حمايت از مصدق و حمله به حزب توده بود.»
شعاعيان پيش از آنكه به عنوان يك چپ فعاليت سياسي را پي بگيرد زماني عقايد پانايرانيستي و مليگرايانه داشت. نبوي اما ضمن اشاره به سوابق او تاكيد ميكند كه در زمان فعاليت شعاعيان در سازمان دانشجويي او ديگر چنين عقايدي را كنار گذاشته بود. نبوي ميگويد شعاعيان پيش از كودتا حدودا 16 سال سن داشت و عضو پانايرانيستهاي پرچمدار بود.
حزب پانايرانيست در آن سالها به سه گروه منشعب شده بود. گروه اول تحت رهبري ايرج پزشكپور بود، گروه دوم تحت نام حزب ملت ايران زير نظر داريوش فروهر فعاليت ميكرد و گروه سوم پرچمداران پانايرانيست نام داشت كه نبوي از رهبرش با نام مهرداد ياد ميكند. اين گروه سوم به گمان نبوي روشنفكرترين گروه پانايرانيست محسوب ميشد.
شعاعيان اما هنگام ورود به سازمان دانشجويي ديگر كاملا چپ محسوب ميشد. نبوي هنگام اشاره به آن سالها اما ميگويد: «شعاعيان نه تنها توده يا مائوئيست نبود كه ماركسيست هم نبود. شعاعيان يك چپ مستقل و حتي ميتوان گفت يك متفكر صاحبنظر بود.
مثلا در كتاب شورش (بعدها با نام انقلاب) نه تنها پنبه انگلس را ميزند كه حتي ميگويد انتقاداتي به ماركس هم وارد است كه در جاي خود بيان خواهد شد. اين در زماني بود كه ماركسيستهاي ايراني جرات نداشتند بالاي چشم لنين ابرو ببينند. شعاعيان اما پيش از آن در كتاب نگاهي به نهضت جنگل انتقادات جدي بر لنين وارد كرده بود.» اين گونه برخوردها با سنت ماركسيستي بود كه بعضي او را ماركسيست ناب ميخواندند. نبوي اما ميگويد كه خود او اين عنوان را قبول نداشت. نبوي حتي معتقد است كه در زماني كه با شعاعيان در ارتباط بوده است، شعاعيان ترجيح ميداده بيشتر از همه با نيروهاي ملي و مذهبي همكاري كند. نبوي توضيح ميدهد كه شعاعيان همواره در برابر حزب توده موضع داشت و حتي با نيروهاي چپي كه در جبهه ملي حضور داشتند اختلاف فكري داشت. كساني چون بيژن جزني و حسن ضياظريفي از اين جمله بودند.
در عوض آنگونه كه نبوي به ياد ميآورد شعاعيان بيشترين همكاري را در جبهه ملي با نهضت آزادي و امثال آنان داشت. شايد همين شكل فعاليت او بود كه چپهاي ارتدوكس او را ماركسيست آمريكايي ميناميدند. كساني چون جزني و احزابي چون حزب توده كه همواره از سوي شعاعيان متهم به خيانت در واقعه 28 مرداد بودند بيشترين نقش را در چنين برچسبزدني به او داشتند. نبوي توضيح ميدهد كه علت ماركسيست آمريكايي خواندن شعاعيان آن بود كه او كودتاي 28 مرداد را كودتاي انگليسي ميدانست و اين تحليل در برابر تحليل حزب توده قرار داشت كه هم برابر رفع اتهام از خود و هم به واسطه وقوع جنگ سرد كودتا را آمريكايي ميدانست: «شعاعيان در تحليل نهايياش از ايران، نظام سياسي را نظامي فئودالي و وابسته به انگلستان ميدانست و ما هم همين تحليل را قبول داشتيم.
حتي سازمان مجاهدين انقلاب اوليه هم اين تحليل را قبول داشت كه كودتاي 28 مرداد كودتاي انگليسي بود كه با چراغ سبز كمك مالي آمريكايي انجام شد.»
شعاعيان نه تنها ارتباط خوبي با مليون و ملي مذهبيها داشت كه بنا بر آنچه بهزاد نبوي ميگويد درصدد ارتباطگيري با مذهبيها و حتي مراجع هم بود. آنگونه كه نبوي ميگويد رابط او در اين زمينه اعضاي نهضت آزادي بودند. نبوي از ارتباطات او با مراجعي چون امام خميني، آيتالله ميلاني و پيشنهادات شعاعيان براي مبارزه به آنان ياد ميكند.
با اين همه وقتي از او ميپرسم آيا شعاعيان فردي مذهبي بود؟ با قطعيت مذهبي بودن او را رد ميكند و او را شبيه كسي چون جلال آلاحمد ميداند كه مذهبي نبود، اما مذهب را وسيله مناسبي براي مبارزه سياسي قلمداد ميكرد. نبوي البته اين را هم اضافه ميكند كه در تمام سالهاي بودن با مصطفي هيچگاه رفتار ضدمذهبي از او نديده است. نبوي ميگويد شعاعيان به سبك خودش راه و روش عرفاني هم داشت:« از اين كارهاي عرفاني كه ماهها ارتباطاش را با ديگران قطع كند و در خودش فرو برود و به اصطلاح خودسازي كند بسيار ميكرد.»
همين خصلتها موجب شد در آغاز فعاليت مسلحانه هم بيشترين ارتباط را با سازمان مجاهدين خلق داشته باشد. اگرچه نبوي اشاره ميكند بيشتر اين سالها در زندان بوده است و اطلاع زيادي از نحوه ارتباط او با سازمان ندارد. تنها خاطره او همكاري شعاعيان و سازمان در انتشار كتاب راه حسين است. از قرار معلوم سازمان كه در آن سالها هنوز براي ايجاد رابطه ميان اسلام و ماركسيسم دست و پا ميزد كتاب راه حسين را به شعاعيان داده بود تا اين ارتباط را پررنگتر كند. نبوي ميگويد كه شعاعيان كتاب را به نبوي نشان ميدهد:« كتاب را ديدم و به شعاعيان گفتم اينطور كه تو نوشتهاي معلوم ميشود اسلام و ماركسيسم يكي است و تنها يك سوءتفاهم جزيي شده است كه اين دو از هم جدا ماندهاند.» شعاعيان هميشه يك اصطلاح داشت كه ميگفت جون مولا. شعاعيان جواب داد: «بهزاد، جون مولا سازمانيها ميگويند همين هم كمه!»
از ديگر ارتباطات شعاعيان و سازمان مجاهدين، نبوي به ياد ميآورد كه نقشه فرار رضا رضايي هم از سوي او طراحي شده است. عليالظاهر زماني كه ساواك رضايي را براي شناسايي به بيرون از زندان ميآورد اعضاي سازمان قصد داشتند با حمله او را آزاد كنند. طرحي كه بسيار ناپخته بود اما شعاعيان طرحي دقيق ميريزد. نبوي ميگويد كه شعاعيان حمامي را ميشناخت كه دو در داشت. طبق برنامه كسي شبيه واكسيها فرستاده ميشود كه به پاي رضايي بيفتد و آدرس حمام را در كفش او بگذارد. رضايي هم ساواك را به حمام ميكشاند و آنها را پشت در نگه ميداد و به بهانه شناسايي وارد حمام ميشود و دست آخر از در ديگر حمام فرار ميكند.
نبوي ميگويد: حتي پس از فروپاشي گروه او و شعاعيان بيشتر تسليحات به سازمان مجاهدين رسيد. يك قلم از اين تسليحات 3000 نارنجك دستساز بود.
نبوي ميگويد شعاعيان حتي زماني در تحليل جنبش مشروطه شيخ فضلالله نوري را به ساير علماي مشروطه ترجيح ميدهد چون او را مستقلتر ميديد. وقتي تعجب مرا ميبيند اشاره ميكند كه آن زمان مستقل بودن پارامتر مهمي محسوب ميشد:«بزرگترين اتهام شاه حتي بيش از ديكتاتور بودن وابستگياش بود. كسي چون مرحوم ناصر هم بهرغم آنكه مستبد بود به خاطر آنكه با انگليسيها مبارزه ميكرد محبوب مبارزين بود.» نبوي به اين هم اشاره ميكند كه در آن زمان تقسيمات و گرايشهاي دروني تفكر اسلامي زياد شناخته شده نبود و از اين جهت شعاعيان نميتوانست صلاحيت اظهارنظر درباره اينكه كدام نظر به اسلام نزديكتر است را داشته باشد.
بهزاد نبوي با مصطفي شعاعيان در سال 47 گروهي جبههاي با نام جبهه دموكراتيك ملي را راهاندازي كرد. هسته مركزي اين جبهه عبارت بودند از مصطفي شعاعيان، پرويز صدري، رضا عسگريه و بهزاد نبوي. هركدام از اين چهار نفر سه تيم بودند و تعدادي عضو را آموزش ميدادند. اساس كار اين سازمان فعاليت تئوري و آمادهسازي براي فعاليت مسلحانه بود. متنهاي مشترك سازمان، متنهاي مورد قبول نهضت ملي بود. خود شعاعيان هم مينوشت كه آثارش مورد قبول جمع بود. نبوي به ياد ميآورد كه شعاعيان كتاب نگاهي به نهضت جنگل را نوشته بود كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. نبوي اشاره ميكند كه كتاب را مذهبيها بيشتر از چپها ميخواندند:« شعاعيان حيدر عمواوغلي را به چپروي متهم ميكرد اما ميرزا كوچكخان را قبول داشت در حاليكه براي چپها، عمواوغلي بت بود.»
بعد از 50 البته ديگر كار فكري مشترك انجام نداديم. بيشتر در تدارك مبارزه ملي بوديم و زندگي مخفي داشتيم. مصطفي البته فعاليتاش را ادامه داد و اين فعاليت را بيشتر در چارچوب ماركسيستي انجام ميداد. نوشتههايش از آن به بعد بيشتر ناظر به نقد ماركسيسم و لنينيسم بود.» وقتي از او درباره اهميت مصطفي شعاعيان ميپرسم نبوي او را صاحب سبك و صاحب نحله ميخواند. نبوي به نوآوريها و انتقادات شعاعيان به ماركسيسم سنتي اشاره ميكند؛ منالجمله فقرا و به مفهوم ماركسيستي طبقه. به گمان شعاعيان طبقه الزاما به ارتباط با ابزار توليد مربوط نيست چه بسا كارگران تراشكاري كه از پشت دستگاه خود تكان نخوردهاند اما جزو طبقه كارگر محسوب نميشوند و چه بسا كسان ديگري كه هيچ ارتباطي با ابزار توليد نداشتند اما كارگر بودند.
نبوي كه سالها هم با شعاعيان و هم با جزني بوده است اولي را بالاتر از دومي مينشاند و ميگويد چون در اردوگاه چپ كسي ياراي مباحثه نبود او را تمسخر ميكردند، به او برچسب ميزدند و ناديدهاش ميگرفتند. نبوي در اشاره به آن سالها ميگويد كه چپهاي ايراني تا زماني كه ماركسيسم بر قسمتي از جهان مسلط بود جرات نزديك شدن به برخي مسايل را نداشتند. كساني چون تيتودريوگسلاوي يا خليل ملكي در ايران را مرتد ميدانستند با اين حال به گمان نبوي حتي امثال ملكي هم در جايي متوقف شدند اما شعاعيان پيش رفت.
وقتي از او درباره ارتباطش با شعاعيان پس از دستگيري ميپرسم ميگويد:« آخرين ارتباطم با شعاعيان بهمن 54 بود. روزي مرا از زندان به كميته مشترك ضدخرابكاري بردند. آنجا در حياط آمبولانس بود. در آمبولانس جنازهاي به من نشان دادند گفتم كه او را نميشناسم البته قيافهاش بسيار تغيير كرده بود.»
یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 16:59 توسط شهروند امروز |
موضوع: کتاب |
