اصولگرايي و بازگشت به اصل
بيشك اصولگرايي اصولگرايان ايراني از جنس «داشتن اصول و برخورداري از پرنسيپ» نيست كه مطابق با اين مفهوم، هر گروهي نيز در سخن و شعار خود را اصولگرا ميتواند بداند. اصولگرايي اصولگرايان ايراني را بدين ترتيب تعريفي ديگر بايد جست. به واقع اصولگرايي اين سياستمداران - را با تحليل محتوايي از سخنان آنها – ميتوان مترادف با «بازگشت به اصل» دانست و «بازگشت به خويشتن». چه آنكه آنها در پس اين شعار به دنبال احياي گذشتهاي از دست رفتهاند و در انديشه احيا – بيآنكه مجهز به دم مسيحايي باشند – سوداي چرخاندن چرخ زمان به گذشته را دارند. اصولگرايان ايراني را بدين ترتيب ميتوان ميراثدار متفكراني همچون شريعتي و جلال آل احمد درايران به حساب آورد. «انديشمرداني» كه از «خودسازي» در برابر «از خود باختگي» سخن ميگفتند و مدافع «بازگشت به خود» بودند در برابر آنچه استعمارزدگي و از خودبيگانگي ميدانستند.
بازگشت به اصل و بازگشت به خود اما اگر در عرصه اخلاق فردي و خودسازي – و به قول شريعتي كويريات – موثر ميافتاد در عرصه سياست عملي، دردسرساز بود. كه به هر حال اين «عرفان فردي» آنگاهي كه سمتوسوي اجتماعيشدن به خود گرفت، فرزندي به نام «عرفان سياسي» را به دنيا آورد؛ مولودي كه فضاي زيست آن «دموكراسي متعهد» بود و نظريه «امت و امامت». اصولگرايان ايراني در عرصه سياست، به تبع مروجان انديشه «بازگشت به اصل»، «عرفان سياسي» را سامان دادند و بدين ترتيب در انديشه آنها اگر چه بر نقش تودهها تاكيد ميشود اما گويا كه كشتي اين تودهها را كشتيباني لازم است؛ كشتيباني برآمده از تودهها اما آنچنان كه در بازگشت به اصل و خويشتن خويش، لباس «انسان كامل» ابن عربي بر تن كرده باشد و در كار تبديل راسها به رايها باشد. اينچنين است كه دموكراسي از مفهوم ضمني خود (حكومت متوسطان) تهي ميشود و صورتي ديگر (حكومت نخبگان) به خود ميگيرد و بدين ترتيب است كه دموكراسي در عمل به ضد خود تبديل ميشود؛ حاكميت نخبگان.
اصولگرايان ايراني بدين ترتيب در مسير تحقق ايده خود به سرزميني پاي ميگذارند كه پيش از جلالآلاحمد و شريعتي در ايران، چهرههايي همچون هايدگر ويونگر و اشپنگلر – كه از قضا متفكراني آلماني هستند – ساكنان آن بودند. آنچنان كه پيش از شريعتي و جلال، اين هايدگر آلماني بود كه ميگفت: «نهادهاي بورژوايي متعلق به عصر روشنگري، در تلاش بودند تا اخلاق دروغين را بر جهان تحميل كنند.» و از همين روي بود كه هايدگر و همانديشان او – چه در گذشته و چه در حال – به دنبال آن بودهاند كه سقف فلك را بگشايند و بر محور گذشته از دست رفته بچرخند و وحدتي موهوم را سامان دهند و در اين گفتمان گويي «وحدت كاذب» آنچنان اهميتي دارد كه يونگر از دوران جنگ به مثابه دوران همدلي و اتفاقنظر ياد ميكند و به پيشواز جنگ و جنگطلبي ميرود؛ دوراني كه از نگاه او – و همانديشان با او – عرصه جنگ، عرصه وحدت آدمياني است كه خويشتن خويش را از قيد تمدنبورژوايي رها ميكنند و متن خويش از اسارت شيطان مدرنيسم آزاد ميسازند.
اينچنين است كه اصولگرايي ميتواند همسايه اقتدارگرايي شود و صورت پنهان ايده «عرفان سياسي» را آشكار سازد. اصولگرايان اما اگر لباس اقتدار بر تنشان ننشيند – كه اين لباس بر هر تني نمينشيند – با گرداب واقعگرايي است كه روبهرو ميشوند.
و البته براي اصولگرايي، سمي مهلكتر از مواجهه با مصلحتگرايي و جبر واقعيات نيست كه صداقت اصولگرايان را به سنگ عملي مجك بايد زد، آنگاهي كه پراگماتيسم، عمل به مصلحت را ايجاب ميكند.
بدين ترتيب اصولگرايي را دو سرنوشت است: افتادن در دام اقتدارگرايي يا غلتيدن به ورطه واقعگرايي و آيا اكنون - در حالي كه آنچه سخت و استوار بود، دود ميشود و به هوا ميرود – وقت آن نيست كه بر اين ارثيه (اصولگرايي) مرثيه بخوانيم؟ داوري را به داوران واميگذاريم و ميگذريم تا فرصتي ديگر.
چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت 16:49 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |