... اما جهان جاي امني نيست
... همهچيز از 1979 شروع شد؛ پاي پسرك هفدهسالهاي كه ميخواست سر از كار سينما درآورد، به استوديويي باز شد كه «استيون اسپيلبرگ» و «جورج لوكاس» راه انداخته بودند. نقطه اول، نقطه شروع، همينجا بود. قرار نبود كاري بكند، بايد مينشست و همهچيز را بهدقت زير نظر ميگرفت. ميخواست سينما را ياد بگيرد و فهميده بود كه اول از همه بايد جزئيترين چيزها را ببيند. از دل اين گوشهاي نشستن و همهچيز را زير نظر گرفتن بود كه كمكم ايدهها به ذهنش رسيدند و وقتي مديران استوديو ديدند كه پسرك هفدهساله چه ايدههاي خلاقانهاي دارد، اجازه دادند كه بيشتر از قبل به گوشههاي استوديو سرك بكشد و درباره هر چيزي كه دوست دارد نظر بدهد...
همهچيز از همان روزها شروع شد و او شروع كرد به ساخت آگهيهاي تلويزيوني. براي انجمن مبارزه با سرطان آمريكا، ويدئوكليپي ساخت كه مثل بمب تركيد و صدا كرد. تصوير جنيني كه سيگار دود ميكرد، سالهاي سال در ذهن تماشاگران تلويزيون ماند. بعد، نوبت به ويدئوكليپهايي رسيد كه براي خوانندهها ساخت و نتيجه كارش آنقدر درخشان بود كه «كمپاني فوكس قرن بيستم» او را براي كارگرداني «بيگانه 3» انتخاب كرد. قرار شد ادامه فيلمهايي را كه پيشتر «ريدلي اسكات» و «جيمز كامرون» ساخته بودند، كارگرداني كند. همهچيز مهيا بود و 60 ميليون دلار در اختيارش گذاشتند تا اين افسانه علمي را هرطور كه دوست دارد بسازد. روزي كه پشت دوربين ايستاد تا بيگانه 3 [1992] را شروع كند، 28 سال داشت و اصلا به اين فكر نميكرد كه نتيجه كارش ممكن است با فيلمهاي اول و دوم فرق داشته باشد. كاري را كرد كه دوست داشت؛ حركتهاي چرخشي دوربين و ضرباهنگ پرشتاب فيلمش، با اينكه شبيه بيگانههاي قبلي نبود، به دل تماشاگراني كه پي كارگردان روزگار خودشان ميگشتند، نشست.
بيگانه 3، ايدهآل «ديويد فينچر» نبود؛ سكوي پرش بود و اگر بعد از اينهمه سال هنوز علاقهاي به افسانههاي علمي نشان نميدهد، دليلي جز اين ندارد. با اينهمه، خيال خيليها راحت شد. فهميدند كه بايد چشمبهراه فيلم بعدي كارگرداني بمانند كه هنوز سيسالش هم نشده بود. «هفت» [1995] همان فيلمي بود كه نام ديويد فينچر را براي ابد در سينما حفظ كرد. درام دلهرهآور و جنايي فينچر، يك فيلم پليسي مرسوم و متداول نبود؛ قرار بود آدمها با لايههاي زيرين زندگي آشنا شوند و حواسشان باشد كه دوري از مناسك، فاجعه به بار ميآورد. ديويد فينچر، در هفت، بهجاي آنكه انسان روزگار ما را انساني خوشبخت نشان دهد كه در خوشي غرق است، تباهي زندگياش را پيش روي ما گذاشت. آنچه بعد از تماشاي هفت، بيش از همه، در خاطر تماشاگرش ماند، تلخي فيلم بود.
دنيا جاي خوبي براي زندگي نيست. فينچر در «بازي» [1997] اين تباهي و تلخي را طور ديگري نشان داد؛ مرز بين واقعيت و بازي را برداشت و آدمي را در ميانه اين بازي هولناك انداخت تا براي نجات خودش به آب و آتش بزند. بازي، شوخي فينچر بود با همه آدمهايي كه خودشان را در كار غرق ميكنند و به چيزي ديگر باور ندارند. «باشگاه مشتزني» [1999]، يكي از غريبترين فيلمهاي فينچر از كار درآمد؛ داستان پيچيدگي زندگي انسان خشمگين و عصبي اين روزگار كه صرفا در پي اثبات خود هستند. در زمان نمايش همين فيلم بود كه مصاحبهگري از فينچر پرسيد در جستوجوي چيست و چرا در پي درمان اين آشفتگي ذهني نيست. پاسخ فينچر 37 ساله اين بود كه رهايي از دست اين آشفتگي ممكن نيست؛ اين بيماري همهگير مردم اين روزگار است. «اتاق وحشت» [2002] تماشاگران زيادي را به سينماها كشاند. حتي آنها كه غرابت باشگاه مبارزه را تاب نياورده بودند و هنگام تماشاي صحنههاي خشونتش چشم به زمين دوخته بودند، اينبار يكصدا فينچر را تشويق كردند.
اين همان فيلمي بود كه شهرت را بار ديگر براي او به ارمغان آورد. درعينحال، اتاق وحشت، اداي دين فينچر بود به سينماي «آلفرد هيچكاك»، يكي از دو كارگردان محبوبش و بيشتر منتقدهايي كه درباره اين فيلم چيزي نوشتند، به اين اداي دين هم اشاره كردند. همانروزها بود كه فينچر در مصاحبهاي گفت كه دوست دارد سينمايش در فاصله بين فيلمهاي هيچكاك و «استنلي كوبريك» در نوسان باشد. داستان ناامني و دردسرهاي فناوري در اتاق وحشت، به مذاق جامعهشناسان هم خوش آمد و فرصتي را در اختيارشان گذاشت تا درباره فاصله و دورشدن آدمهاي اين روزگار حرف بزنند.
ديويد فينچر، از ابتداي كارش تا امروز، فقط 6 فيلم بلند سينمايي در كارنامه دارد، اما فيلمساختن، يا نساختنش هميشه در صدر خبرهاي سينمايي بوده است. زماني قرار بود «هشت ميليمتري» را بسازد كه بعدا «جوئل شوماخر» كارگردانياش كرد. «بتمن شروع ميكند» هم در ابتدا پروژهاي بود متعلق به او و زمانيكه «كريستوفر نولان» آنرا ساخت فهميديم آنچه به مذاق فينچر شيرين آمده، تلخي داستان بوده است. «اگه ميتوني منو بگير» را هم نساخت تا «استيون اسپيلبرگ» يكيديگر از بهترين فيلمهايش را بسازد. «اعترافات يك ذهن خطرناك»، فيلمنامه درخشان «چارلي كافمن» را بهدلايلي كنار گذاشت و «جورج كلوني» نخستين فيلم سينمايياش را براساس آن ساخت. پروژه دنبالهدار «اسپايدرمن» را نپذيرفت تا مثل «سام ريمي» فقط مشغول اين فيلم نباشد. «ماموريت: غيرممكن 3» كه تا مدتها پروژه اختصاصياش بود، كمكم دلش را زد و ساختنش به «جي. جي. آبرامز» رسيد و بالاخره «كوكب سياه» را هم كنار گذاشت تا «برايان ديپالما» بسازد و خودش سرگرم «زودياك» [2007] شد...
زودياك را فينچر در 44 سالگي ساخته و لابد فاصلهاش با 33 سالگي آنقدر هست كه تفاوت بين «هفت» و «زودياك» را پديد آورده است. فينچر، حتي اگر بعد از هفت فيلم ديگري نميساخت، نامش بهعنوان كارگرداني مهم در تاريخ سينما ميماند؛ اما حيف كه در همه اين سالها، همه فيلمهاي بعدياش با هفت مقايسه شدهاند. با اينهمه، بهتر است «زودياك» را با هفت قياس نكنيم. اين فيلم ديگري است كه فينچر سختگير كارگردانياش را پذيرفته تا تلخترين خاطره سالهاي كودكياش را، بهگونهاي باورپذير با ديگران در ميان بگذارد. زودياك، داستان سالهايي است كه آدمكشي مرموز قتلهاي بيرحمانهاش، خواب را از چشمان آمريكاييها ربوده بود و فيلم فينچر، بهجاي آنكه اين آدمكش را به نمايش بگذارد و دست به تعقيبش بزند، آدمهايي را به ما نشان ميدهد كه ميخواهند سر از راز زودياك درآورند. در همه سالهايي كه زودياك، سايه پررنگش را روي سر آمريكاييها انداخته بود، جايي نبود كه نامش برده نشود و كسي نبود كه او را نشناسد.
سايهاي بود كه دربارهاش حرف ميزدند و روزشان را به او اختصاص ميدادند. ظاهرا زودياك، ميانه خوبي با سينما داشته است و اگر بپذيريم «آرتور لي آلن» همان زودياك افسانهاي است بخشي از علاقه او را به سينما ميشود در گرتهبرداري نشان مخصوصش ديد؛ فينچر به ما نشان ميدهد كه نشان مخصوص او، درواقع، از دل شمارشگر پيش از نمايش فيلم درآمده و البته مراتب ارادت سينما را هم نسبت به او نشان ميدهد؛ جايي كه «ديويد تاسكي» پليس و «رابرت گري اسميت» كاريكاتوريست در سينمايي هستند كه دارد «هري كثيف» [دان سيگل] را نمايش ميدهد. سينما، از همان ابتدا، به زودياك علاقهمند شد و پايان هري كثيف [كشتهشدن اسكورپيو/ عقرب] لابد نهايت آرزوي همه كساني بود كه «هري كالاهان» [كلينت ايستوود] خشن و بيرحم را دوست داشتند...
تماشاي زودياك، تجربه حيرتآوري است؛ هرچند حركتهاي دوربيناش مثل فيلمهاي قبلي فينچر نيست. آنچه در زودياك اهميت دارد، اين است كه تماشاگرش خود را بهجاي يكي از همان كاشفان حقيقتي ميگذارد كه هرقدر به حقيقت ماجرا نزديكتر ميشوند، بيشتر رو به ويراني ميروند. سرككشيدن در ماجرايي كه زندگي يك جامعه را تهديد ميكند، آسان نيست و سه شخصيت اصليتر فيلم [فيلم، عملا يك قهرمان ندارد] تاوان اين كنجكاوي را پس ميدهند. بله، آنچه در ابتدا به چشم ميآيد، ترس است و همه از مصيبت و بلايي كه تهديدشان ميكند، ميترسند اما كمكم با غلبه بر اين ترس، به جستوجوي سبب اين بلا ميروند و بيآنكه بدانند، خود بخشي از اين گرداب ميشوند. اين، وضعيت ما هم هست كه اول ميخواهيم از هويت زودياك باخبر شويم، ولي كمكم حاشيههاي اين جنايت و در واقع حاشيههاي جنايتكار، بيشتر سرگرممان ميكند و درگير انواع و اقسام خطشناسيها و گشودن رمزها و سرزدن به كتابخانهها ميشويم و آنچه در اين بين به دست فراموشي سپرده ميشود، كشف انگيزه اين جنايتهاست و كار مهم ديويد فينچر در زودياك همين است كه بهجاي توجهدادن ما به انگيزه آن قتلهاي وحشيانه، تماشاگرش را درگير حاشيههايي ميكند كه از متن جذابترند و خوب كه فكر كنيم، ميبينيم اساس سينما همين است؛ هميشه حاشيه بر متن ميچربد و هميشه چيزي پيدا ميشود كه اصل را به دست فراموشي بسپارد. بعيد است بهاين زودي، كسي روي ديگر سكه را به اين زيبايي [تلخي؟] نشان دهد و بعيد است به اين زودي، فيلمي در حدواندازه زودياك تماشا كنيم...
******
گفتگو با «ديويد فينچر» درباره «زودياك»
ما هم براي پليس دست تكان داديم
هلگر رومرس
ترجمه: گيتي سروش
اشاره:
بعد از «اتاق وحشت» [2002] اين نخستين فيلمي است كه «ديويد فينچر» ساخته و جالب اينكه نام اين فيلم در شماره پروژههايي كه ظاهرا قرار بود كارگردانيشان را فينچر بهعهده بگيرد، نبود. تازهترين ساخته فينچر، يك فيلم دلهرهآور طولاني است كه براساس يك ماجراي واقعي ساخته شده است.
***
بعد از «اتاق وحشت» پروژههاي زيادي را رد كرديد، از اول به فكر ساختن «زودياك» بوديد؟
نه، پروژه زودياك بعد از آن فيلمها مطرح شد. قرار بود يكي از همان فيلمهايي را كه قبلا اعلام شده بود بسازم، اما نتوانستم با خودم كنار بيايم. فكر كردم هميشه اين امكان را داشتهام كه دستكم سالي يك فيلم روي پرده سينماها بفرستم ولي عملا اين اتفاق نيفتاده است. ميترسم كه قبول هر پروژهاي كارنامهام را دچار خدشه كند. حس ميكنم بايد دست به انتخابهاي بهتري بزنم.
اما ساختن فيلمي درباره زودياك هم بهاندازه نساختن آن فيلمها عجيب بهنظر ميرسيد...
براي من عجيب نبود؛ سالها بود كه دلم ميخواست فيلمي درباره زودياك بسازم؛ اما نميدانستم كسي به ديدنش ميرود يا نه. اين داستان سالهاي كودكي من است. وقتي زودياك آدمكشي را شروع كرد، من تازه داشتم آدمهاي دوروبرم را ميشناختم و دلم ميخواست در خيابانها راه بروم. ولي پليس به بچهها اجازه بازي نميداد. همه بايد در خانه بازي ميكردند. رعب و وحشتي كه زودياك در دل آدمها انداخته بود، تا سالها از بين نرفت. همه ميترسيدند و هيچكس كاري نميكرد. يادم هست كه مردم ميگفتند پليسها دست روي دست گذاشتهاند و كاري نميكنند. يكعده هم فكر ميكردند دست خود پليس هم در كار است.
اما شما در فيلم اشارهاي به اين شايعهها نكردهايد...
نه، ضرورتي نداشت كه همهچيز را در فيلم نشان بدهم. اما تلخترين خاطره آنسالهايم در فيلم هست. يكبار كه سوار اتوبوس مدرسه بوديم، ديديم سواري پليس هم در كنار ماست. با بقيه بچهها براي پليسها دست تكان داديم و ذوق كرده بوديم. حس ميكرديم آدمهاي مهمي هستيم. وقتي قضيه سواري پليس را براي پدرم تعريف كردم، گفت آدم ديوانهاي پيدا شده كه چهار نفر را كشته و ادعا كرده كه ميخواهد بچههايي را كه سوار اتوبوس مدرسه هستند بكشد... قبول كنيد كه خيلي ترسناك بود. بزرگترها ميدانستند كه زودياك آنقدر ديوانه است كه هيچ بعيد نيست دست به اين كار بزند و همين آنها را بيشتر ميترساند.
در همان سالها «هري كثيف» [دان سيگل] هم ساخته شد. اين فيلم را ديدهايد؟
بله. و اصلا از تماشايش لذت نميبرم. نميفهمم كه اين تلخترين خاطره سالهاي كودكي ما را چرا بايد اينطوري به فيلم تبديل كنند. شايد اگر از اصل ماجرا خبر نداشتم و زودياك را نميشناختم، از هري كثيف خوشم ميآمد. فيلم دان سيگل فقط ماجراست، بدون اينكه از تماشاگرش بخواهد كمي هم درباره ماهيت اين قتلها فكر كند. بهنظرم ساختهشدن آن فيلم، يكجور سودجويي و منفعتطلبي بود. بهجاي آنكه مردم را آرام كند، دوباره ذهنشان را درگير ماجرا كرد.
شما هم فكر ميكنيد «آرتور ليآلن» همان زودياك بوده است؟ اين چيزي است كه فيلم شما تقريبا آن را تاييد ميكند...
اين چيزي است كه «رابرت گرياسميت» در كتابش مينويسد و هيچكس به اندازه او سرگرم اين پرونده نبوده است. خب، همه شواهد و مدارك تا حدودي عليه «لي» بودهاند، ولي هيچكس مطمئن نبوده است. وقتي كتابهاي «رابرت» را ميخواندم متوجه عمق فاجعه شدم. شايد اگر در سالهايي كه زودياك آدم ميكشت سنوسال حالايم را داشتم، از ترس سكته ميكردم.
هيچ فكر كردهايد كه اگر «لي» زنده ميماند و فيلم شما را ميديد، چه نظري ميداد؟
نظرش برايم اهميت نداشت. از اين بابت مطمئنم. دلم ميخواست اين فيلم را هم ميديد تا بفهمد همه كارگردانها او را «اسكورپيو» [شخصيت قاتل در هري كثيف] نميدانند. چه فرقي ميكند زودياك «لي» باشد يا كسي ديگر؟ چيزي كه در اين ماجرا اهميت دارد اين است كه جامعه با آدمي طرف بود كه تركيب غريب جنون و نبوغ را در وجودش داشت. زودياك، قطعا يكي از تيزهوشترين آدمهاي دوره خودش بوده است.
چيزي كه در زودياك بيش از همه به چشم ميآيد، عطش آدمهاست براي كشف حقيقت. با اين همه، حقيقتي در كار نيست و همهچيز در حد حدس و گمان باقي ميماند...
بله، از همان ابتدا ميدانستم كه نميخواهم چيزي به اصل ماجرا اضافه كنم، ميدانستم كه نميخواهم هري كثيف بسازم. همهچيز در زودياك واقعي است. براي همين جرات كردم و ساعت و روز را روي تكتك صحنهها نوشتم. فيلم، براي تماشاگري كه قبلا كتابهاي «رابرت» را خوانده آشنا بهنظر ميرسد. رابرت بيش از همه عطش كشف حقيقت داشته و تا جايي هم كه ميتوانسته به حقيقت نزديك شده است.
زودياك شخصيت اصلي و محوري ندارد. چرا همهچيز را در فيلم به رابرت واگذار نكرديد؟
مطمئنم كه خيليهاي ديگر همينكار را ميكردند. روايت داستان را بين سه شخصيت پراكنده كردهام و تازه اين بهجز آدمهايي است كه ظاهرا زودياك هستند. از اينكه همهچيز را به يك شخصيت بسپارم، خوشم نميآيد. ميشود آدمهاي بيشتري را در ماجرا وارد كرد. اينطوري حوصله تماشاگر هم سر نميرود.
همه چيزهايي كه در فيلم هست، به سالهاي پاياني دهه 1960 به بعد برميگردد. از اينكه داشتيد فضاي آن سالها را بازسازي ميكرديد، چه حسي داشتيد؟
خب، اين بخشي از حافظه من است. حافظه من با چيزهايي گره خورده كه شما در اين فيلم ميبينيد؛ با همين موسيقيها، با همين سواريها، با همين سينماها. براي همين بود كه دقت كردم هيچچيز بيخودي تغيير نكند و همهچيز همانجور باشد كه در آنسالها بوده است. كار آساني هم نبود، ولي گمان ميكنم تاحد ممكن موفق بودهام.
******
نگاهي به فيلم «زودياك»
بعد از ظهر سگي
اندرو آزموند
ترجمه: اميد بهار
نخستين چيزي كه هنگام تماشاي «زودياك» بهچشم ميآيد، پختگي «ديويد فينچر» است و ضمنا بهنظر ميرسد كه او اينبار هيچ تلاشي براي بهرخكشيدن قدرت كارگردانياش نكرده. تماشاگران فيلمهاي قبلي فينچر، معمولا درباره شور جواني او حرف ميزدند و باور داشتند كه ظاهر غريب آن فيلمها نتيجه همين شور جواني است. مخالفان فينچر نيز در مقابل، همين را بهانه ميكردند و فيلمهايش را زرقوبرقهايي توخالي و بيمايه ميدانستند. ديويد فينچر در زمان نمايش عمومي «اتاق وحشت» [2002] گفته بود كه دوست دارد سينمايش در فاصله «آلفرد هيچكاك» و «استنلي كوبريك» در نوسان باشد و بهنظر ميرسد در زمان ساخت زودياك، به آرزويش رسيده است.
زودياك، فيلم دلهرهآوري است كه ميشود ميراث هيچكاك را بهخوبي در آن مشاهده كرد و علاوه بر اين، مثل بعضي از فيلمهاي كوبريك، انديشمندانه است و با اينكه در نهايت به نتيجهاي روشن و قطعي نميرسد، تماشاگر را سردرگم رها نميكند. محدوده علاقه فينچر ـ كه هم فيلمهاي دلهرهآور هيچكاك را در بر ميگيرد، هم فيلمهاي فلسفي كوبريك را ـ نشان از اين دارد كه فينچر صرفا بهدنبال ساختن فيلم نيست و در جستوجوي راهي است براي رسيدن به جاودانگي. مقايسه فينچر با «فرانسوا تروفو» [يكي از مشهورترين كارگردانهاي موج نو فرانسه] ظاهرا بيربط بهنظر ميرسد، اما او نيز ترجيح ميداد محدوده علاقهاش را براي همه روشن كند و ابايي نداشت از اينكه بگويد عناصر فيلمهايش را از هيچكاك و «ژان رنوآر» وام گرفته است. اعترافاتي از اين دست، بيش از آنكه دهان مخالفان و منتقدان خردهگير را ببندد، راه را براي دستيابي به سينماي اين كارگردانها روشن ميكند.
فيلمنامه زودياك اگر دست كارگرداني جز فينچر ميافتاد، بيشك با فيلمي معمولي سروكار داشتيم؛ داستان آدمكشي ناشناس كه خود را لو نميدهد و در كنار قربانيكردن مردم عادي، نامههايي پررمزوراز براي پليس و مطبوعات ميفرستد. حتي اگر فقط به فيلمهاي بيستسال اخير رجوع كنيم، انبوهي از فيلمها را پيدا ميكنيم كه صاحب چنين داستاني هستند. پس آنچه زودياك را جذاب و تماشايي كرده، خود داستان نيست، شيوهاي است كه فينچر براي روايت اين داستان پيدا كرده است. سادهترين راهي كه هر كارگردان به آن فكر ميكند، خلق شخصيتي است كه در جستوجوي اين آدمكش باشد و تماشاگر با ديدن تلاشهاي او، به نوعي همذاتپنداري دست پيدا كند. با اينهمه، فينچر از سر عمد، چنين نميكند و بهجاي يك شخصيت، دستكم سه شخصيت را پيش روي ما ميگذارد كه هركدام در بخشهايي از فيلم ميخواهند هويت زودياك را كشف كنند. همين نبود قهرمان اصلي، چهبسا بهنظر دستهاي از كارگردانها، عجيب برسد، اما فينچر ترجيح داده است كه مهمترين آدم فيلمش همان زودياكي باشد كه هويتاش براي ما روشن نيست. حدس و اشارههايي كه در طول فيلم هربار به يكي از آدمها مربوط ميشوند، در نهايت راه به جايي نميبرند و سالها پس از كشتارهاي خونين زودياك يكي از قربانياناش كه جانبهدربرده و زنده مانده، تصوير كسي را كه گمان ميكند زودياك حقيقي است، به پليس نشان ميدهد.
بخشي از جذابيت زودياك به اين برميگردد كه فقط پليس مشغول حل مساله نيست و يك روزنامهنگار و يك كاريكاتوريست هم سرشان به اين ماجرا گرم است. درعينحال، فينچر در اين فيلم، بهشيوهاي هوشمندانه، نابساماني زندگي سه آدمي را نشان ميدهد كه همهچيز را فداي كشف حقيقتي عظيم ميكنند، بيآنكه واقعا به اين حقيقت دست پيدا كنند. در اين بين، تباهشدن «پل آيوري» و نابودي زندگي خصوصي «رابرت گري اسميت» بيش از همه به چشم ميآيد. قربانيان زودياك، صرفا آنهايي نيستند كه به ضرب گلوله، يا چاقو از پا درآمدهاند و اين سه شخصيت را هم بايد در فهرست قربانيانش جاي داد. شايد اگر زودياكي در كار نبود، آنها به راه خودشان ميرفتند، اما بعد از اين ماجرا، آنها چنان سرگرم كشف حقيقت ميشوند كه همهچيز را به دست فراموشي ميسپارند.
ديويد فينچر، فيلمش را براساس كتابي ساخته كه رابرت گرياسميت نوشته است. پليس بهرغم تحقيقات گسترده و برنامهريزي براي دستگيري اين قاتل زنجيرهاي، كاري از پيش نبرد و كاريكاتوريستي كه ظاهرا كسي حرفهايش را جدي نميگرفت، تنها كسي بود كه زودياك را واقعا جدي گرفت و سعي كرد او را به دام بيندازد. زودياك، مشهورترين قاتل زنجيرهاي آمريكاست و در اين سالها، علامتي كه او در نامههايش بهكار ميبرد، به يكي از مشهورترين علامتها تبديل شده و روي تيشرتها و دفترچههاي يادداشت هم چاپ ميشود. بيشك همه آن كساني كه اين تيشرتها و دفترچههاي يادداشت را ميخرند، از داستان زودياك و جنايتهايش باخبر نيستند و نميدانند كه در دوره اين قتلها، آمريكا چگونه در وحشت فرو رفته بود. در همان سالها «هري كثيف» [دان سيگل] هم ساخته شد كه ظاهرا آدمكش فيلم را براساس زودياك طراحي كرده بودند. كشتارهايي كه به دست زودياك انجام شد، شايد مهمترين رخدادهاي نيمه دوم قرن بيستم در آمريكا بودند و تا سالهاي سال، هربار كه قتلهايي شبيه به هم اتفاق ميافتد، پليس و روزنامهنگاران، چشمبهراه نامهاي تازه با امضاي زودياك بودند.
ديويد فينچر، هيچگاه منكر بدبيني و نگاه تيرهوتارش به جهان نشده است و هربار در پاسخ به اين سوال كه چرا جهان را اينقدر سياه ميبيند، گفته است زيرا جهان جاي روشن و اميدواركنندهاي نيست. سالهاي كودكي او، همزمان با دوران آدمكشي زودياك بوده و شايد بخشي از اين بدبيني به همين ماجرا بازگردد كه هيچكس نتوانست مردي را كه باعثوباني وحشت و اضطراب در جامعه بود، دستگير كند.
زودياك شايد تماشاگراني را كه چشمبهراه «هفت»ي ديگر بودند، راضي نكند، اما شروع دوران تازه فيلمسازي فينچر است و بهنظر ميرسد او در آستانه ميانسالي، ترجيح ميدهد بهجاي آنكه صرفا هيجان را روي پرده نشان دهد، عواقب آن را پيش روي ما بگذارد.
سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت 20:46 توسط شهروند امروز |
موضوع: