اينگمار برگمان با «مهر هفتم» خود مشهور شد و راه درازي را از دهه 50 ميلادي تا - حتي تا - به امروز طي كرد. بديهي است بالا و پايين و افت و خيزهايش را داشت و «مهر هفتم» همچنان فيلمي فلسفي و شيوهگرا - «مانرسيتي» - باقي ماند و پارسال كه دوباره فيلم را ديدم، ديدم كه افت فراوان كرده است. اما اداگرايي و افت برگمان، همچنان باشكوه و سرشار و با هيبت تمام باقي ماند و نشانهاي شد از ارتفاع و عظمتي كه ريزش و كاستي آن هم همچنان فاخر و بلندبالا مينمايد. اوج كار برگمان از «توتفرنگيهاي وحشي» تا «فاني و الكساندر» بود و هنوز هم معتقدم كه «فاني و الكساندر» او يك اثر درخشان به تمام معني و در تمامي ابعاد است. چند سال پيش مقاله مفصلي را در ستايش صحنه افتتاحيه اين فيلم نوشتم و شگفتي و ستايشم را بيان كردم.
بحث درباره رمزگشايي جهان پيچيده برگمان مجال بيشتري را ميطلبد و اين كار به آساني ممكن نيست مگر با جستوجوي ارتباط عميق او با جهان «اوگوست ستريندبرگ» و بررسي نوع و نحوه نگاه ظاهرا سرد و فاصلهگرفتهاش به روابط در همتنيده انساني و آشكار است كه در كنار تاثيرپذيري بيچون و چرايش از آن نمايشنامهنويس بزرگ، فاصلهگيري و اكراه ستريندبرگ از زنان را، با ستايشي همهجانبه در آثارش و توجهي هميشگي در زندگي خصوصياش به آنان جبران كرد.
«فاني و الكساندر» را در 1983 ساخت و پس از آن هم همچنان- تا همين سال آخر عمرش- كار كرد يا كارهاي آيندهاش را برنامهريزي كرد. يكي از فاخرترين و مشهورترين كارگردانان عصرش، يعني مدتي نزديك به 50 سال، بود و ميدانيم كه بزرگ ماندن در مدتي چنين طولاني، چه نبوغ و نيروي عظميي را ميطلبد - كه داشت. فيلم متوسط هم ساخت - تخم افعي - و وقتهايي هم «منريست» خودش شد - تماس - اما تعداد آثار برجسته و ماندگار او با كمتر كارگردان بزرگي قابل قياس است. نام و آثارش رعب و احترام به همراه ميآورد ولي اگر از لايههاي اوليه فيلمهايش ميتوانستي بگذري، دنيايي ظريف و هوشمندانه و شعرگونه و پر از رقت و لطف و شيفتگي را - كه بهترين مثالش «توتفرنگيهاي وحشي» است - ميتوانستي در پس آن بيابي و كشف كني و مهر عميق را به احترام هميشگي علاوه كني.
برگمان پنج بار ازدواج كرد - گمان ميكرد هر بار قصه تفاوت خواهد كرد؟ - و پادشاهي بود بيتاج و تخت و تكيهزده بر اريكه فرهنگ معتبر كشورش. رفتارهاي گاهوبيگاه غريبش هميشه به چشمپوشي و مهرباني توجيه ميشد و مردمان - به خاطر اعتبار و عظمتش - ميطلبيدند و اصرار داشتند تا كمعيبترين و نزديكترين نمونه باشد و بماند به «هنرمند كامل» و از داشتنش شادمان بمانند.
تاثير برگمان بر سينماي جدي عصر خود همهجانبه و غيرقابلانكار است. سينماي «برگمانگونه»، «نوعي» شد ماندگار از نگاهي خاص و سراسر پوشيده در لايههاي پياپي پيدا و پنهان، تا جايي كه رد و تاثير خود را تا بعضي از فيلمهاي «ووديآلن» هم -گيرم بازيگوشانه - باقي گذاشت.
جهان پس از برگمان، قدري سادهتر و قدري سطحيتر خواهد شد و سينماي روبه زوال معاصر، به خاطراعتبار بخشيدن به گذشته و ارجگذاري و اعتلاي آباي خود، از او با تجليل - و شايد با غلو - تمام ياد خواهد كرد.
ميكلآنجلو آنتونيوني فيلمسازي را قدري دير آغاز كرد و مانند فدريكو فليني يا پير پائولو پازوليني، با اشتغال به دستياري حرفهاي درازمدت، دوران كار آموزشاش را نگذراند.
اولين فيلم مهم او - فرياد- از مشهورترين فيلمهاي اوست و فيلم مهم بعدياش «حادثه» و پس از آن «شب» نيز اثر برجسته و استادانه و بسيار هوشمندانهاي است كه هنوز هم از حيث تركيببندي متحرك صحنه و ميزانسن عالي و حركت دوربين و ضرباهنگ همراه و هماهنگ قصه و تصوير، ميتواند الگو و سرمشقي باشد براي هر كارگرداني، اما در سومين فيلم اين سهگانه - كسوف - اداگرايي او فزوني گرفت و ارتباط پيچيده و ظريف و تودرتوي آدمهاي «حادثه» و «شب»، به سطح تيپهاي «زن حساس» و «مرد كارمند بورس» تنزل كرد. هرچند كه سكانس پاياني فيلم، هنوز هم به عنوان تمهيد و راهحلي استثنايي و تماشايي مثالزدني است.
كمي بعد «صحراي سرخ» را ساخت كه حوزه گستردهتري را نشانه ميزد و با نگاهي تلخ، جهاني درمانده و ناتوان از برقراري ارتباط ميان انسانها را تصوير ميكرد، اما هنرپيشه محبوبش - مونيكا ويتي - ديگر داشت جايگاهي بيشتر از حجم واقعياش را اشغال ميكرد و نمايش ميداد و حوصله بيننده را به كلي سر ميبرد.
فيلم بعدي او «آگراندسيمان» - از اوجهاي درخشان كارنامه فيلمسازي اوست كه توانست در آن، در حركتي موازي و چندوجهي، جستوجويي عميق و شگفتآنگيز را در ابعاد عاطفي و اجتماعي دوران خود شكل دهد و دنبال كند... و بامزه بود وسواس آنتونيوني در اين فيلم كه دستور داد چمنهاي يك پارك لندن را تماما با رنگ سبز تند رنگ كنند تا منظره به تصوير ذهنياش شبيهتر و نزديكتر شود!
اما در افت بعدي، فيلم سطحي و سياسي «زابريسكي پوينت» را در سال 1970 ساخت و در آن به هيپيهاي جوان آمريكايي دل بست و باور كرد - اما نتوانست بباوراند - كه راه بيرونشد جهان از نكبت گريبانگيرشدهاش، در جفتجويي و جفتگيري جوانان رهاشده بر عرصه بيابان پهناور است!
آخرين فيلم قابل توجه و ديدني او فيلم «حرفه خبرنگار» - 1974 - بود كه همچنان، و با وجود اينكه نوآوريهاي فني او - به استثناي سكانس آخرش - ديگر چندان خيرهكننده نماند، به جستوجوي قديمي و كارآمد خود بازگشت و روابط انساني را محور و زمينه اصلي اين اثر محكم و دقيق و زيباي خود قرار داد.
تحمل تماشاي چند فيلم بد بعدي او دشوار است؛ از «هويت يك زن» - 1982 - تا يك اپيزود فيلم «اروس» كه اين آخري ساخت و وسوسه جنسي ترحمانگيز پيرانهسر و شكست و افول تمامعياري را به نمايش گذاشت.
جايگاه آنتونيوني در تاريخ سينماي نيمه دوم قرن بيستم جايگاهي والا و معتبر است. نگره خاص و دستاورد ارزشمند او چشمانداز تازهاي را در سينماي دورانش بنيان گذاشت كه هرچند در سينماي ايتاليا دنبال نشد، اما تحولي دنبالهدار را - در جاهاي ديگر - پديد آورد.
اما نميدانم كه، بهجز در حوزه فيلمشناسي و تفسير و تاريخ سينما، كدام فيلم يا فيلمهاي او ماندگار خواهند شد و آيا در پي گذشت چهار دهه، هر كدام از فيلمهاي بسيار مهم او ميتوانند با فيلمهاي ايتالياييهاي بزرگ معاصر او، از روسليني تا فليني - «هشت و نيم» فليني مثلا - برابري كند و در قياس هرچند كلي و دوري با شاهكار تمام و كمالي مانند «سنسو»ي سوكينو ويسكونتي دوام بياورند؟
غولهاي سينماي 50 سال گذشته، يكي پس از ديگري ناپديد ميشوند و اين عرصه گسترده پرحيثيت را به كارگردانهاي متوسط و از تفكر و عمق و خلاقيت خاليماندهاي ميسپارند كه چيزي براي گفتن ندارند و اگر هم داشته باشند، سيستم احمقپرور سينماي امروز جهان و زبان الكن و ذهن تسليم و انفعاليشان، مجالي براي ثبت و ضبط و داوري آنچه كه در جهان و زمانه ما ميگذرد، نميگذارد و چشمانداز را كه نگاه ميكني ميبيني - به قول هملت در آستانه مرگ - «باقي سكوت است».
سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 12:36 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |