تبليغاتX
شهروند امروز
 
الگوها راه رهايي از بي‌معنايي و سرگشتگي - رضا عليجاني

براي بررسي مفهوم قهرمان‌پروري، در ابتدا بايد بين مفهوم الگو و مفهوم قهرمان اندكي فاصله‌گذاري كرد. مساله الگو، در جامعه‌شناسي در روند اجتماعي‌شدن افراد و در روانشناسي در روند رشد و تربيت مطرح شده است؛ به ويژه در روانشناسي كه انسان‌ها در روند تربيتي خود معمولا سه مرحله  تشويق، تنبيه و الگوگيري و دروني‌شدن ارزش‌ها را مي‌توانند دنبال كنند.

در مرحله تشويق و تنبيه فقط ترس و طمع فرد كاركرد دارد. در الگوگيري فرد در يك مرحله بالاتر قرار مي‌گيرد و از ويژگي‌هاي الگو الهام مي‌پذيرد، اما بالاترين سطح رشد اخلاقي، دروني‌شدن ارزش‌ها، فارغ از الگوهايي است كه خود مي‌توانند نقاط ضعفي داشته باشند يا در مراحلي از زندگي دچار انحراف و خطا شده و شايسته الگوگيري نباشند.

در جامعه‌شناسي نيز طي روند اجتماعي‌شدن، فرد در ابتدا از بزرگسالان خانواده به‌ويژه پدر و مادر و سپس از همسالان خود در محيط كودكي و آموزشي الگوپذيري دارد. بدين ترتيب مي‌توان گفت مساله الگوها، مساله‌اي فراگير در زندگي فردي و جمعي همه انسان‌هاست. اما قهرمان‌ها الگوهايي بزرگند؛ ولي نياز به الگوهاي بزرگ نيز از دوران اساطيري ماقبل تاريخ، همواره با بشر بوده است. در تفكر اسطوره‌اي، براي هر امر فكري و عملي، سرمشقي اوليه، مقدس و كيهاني وجود دارد. در دوران اديان، تفكر اسطوره‌اي از قدرت مي‌افتد هرچند هنوز حضور جدي دارد و در تفكر مدرن هم نحوه انديشه، اسطوره‌اي به حاشيه و پاورقي رفته و استعاره جاي اسطوره را گرفته است.

اما نياز وجودي و تقديس سرمشق‌ها در ناخودآگاه و روان فردي و جمعي بشر همچنان پابرجا مانده است تا به آنجا كه امروز اسطوره‌ها و قهرمان‌هاي ورزشي، هنري، سينمايي، سياسي و... همچنان در زندگي روزمره اكثر مردم نقش فعالي دارند، اما اينكه اين نوع قهرمان‌گرايي مذموم يا ممدوح است به نوع نسبت وجودي آدمي با اين الگوها بازمي‌گردد.

از اين رو شايد بتوان در اين رابطه سه نوع نسبت را با تاكيد بر الگوهاي سياسي و اجتماعي از هم تفكيك كرد:

الف ـ ستايش و تقديس، اما عدم پيروزي و رهروي از الگوها.

اين نسبت وجودي عمدتا معطوف به شرايط يأس و ترس، انفعال و نااميدي است.

ب ـ ستايش و تقديس همراه با اطاعت مطلقه و كوركورانه هيجاني.

اين وضعيت عمدتا معطوف به حالتي پوپوليستي است.

پ ـ ارتباط‌گيري وجودي و ارزش‌گيري، الهام و ايجاد اميدواري و شور و حركت و پايداري در خود.

اين نسبت عمدتا معطوف به شرايطي فعال و پراميد و تبعيت و الهام‌گيري آگاهانه از الگوها به عنوان نمونه‌هاي موفق و علائم راه دانستن الگوها جهت دروني‌كردن ارزش‌هاست.

اما اينكه در جامعه كنوني و شرايط فعلي قهرمان‌گرايي كاركردي مثبت يا منفي دارد، نيازمند نوعي ارزيابي از شرايط يك دهه اخير كشورمان است كه موسوم به دوران اصلاح‌طلبي است.

اصلاح‌طلبي جدا از كاركردها و دستاوردهاي مثبت و منفي‌اش قابل نقد و بررسي است و هرگونه گام فراپيش نهادن بدون اين ارزيابي مجهز به نوعي دور خود چرخيدن خواهد شد.

به دوران اصلاحات مي‌توان نقدهاي متفاوت و متنوعي داشت (از جمله نقد اقتصادي، نقد تشكيلاتي، نقد مديريت و سازماندهي و...) اما يكي از نقدهاي مهم در اين دوران نقد فكري و ديگري نقد اخلاقي، رفتاري و مشي است.

به اعتقاد نگارنده از لحاظ فكري در اين دوره يك گفتمان فكري ليبرال (هرچند كه در كنارش گفتارهاي ديگري نيز مطرح بوده و هست) تبديل به گفتار غالب و رايج شد، همان‌گونه كه در دهه‌هاي 40 و 50 گفتمان سوسياليستي، گفتار غالب بود.

ولي به نظر مي‌رسد از بدبياري ما ايرانيان اين گفتارها كه معمولا بدل و بديل يك گفتار رايج جهاني است، نمونه مثبت و مرغوبي از آن گفتار جهاني نبوده است ـ روشن‌تر اينكه در دهه‌هاي 40 و 50 از انواع گرايش‌هاي چپ كه در جهان رايج بود، نوع عقب‌مانده‌اي (بنجل) از آن در ايران رواج يافت كه همان ماركسيسم روسي استاليني بود.

در يكي دو دهه اخير نيز به نظر مي‌رسد نوع نامرغوب و بنجلي از گفتار ليبرالي در ايران رواج يافته است.

اگر در گذشته نگاه جمع‌گراي سوسياليستي با روايت عقب‌مانده‌اي كه در آن آزادي انسان و تنوع نحوه‌هاي زيست ناديده گرفته مي‌شد رواج يافت، در حالي كه نمونه‌هاي مرغوب‌تري نيز از انديشه جمع‌گرايي و عدالت سوسياليستي نيز وجود داشت، مثل انواع (سوسيال دموكرات آن) كه جامعه ما از اين روايت‌ها محروم بود؛ در دوران جديد نيز اشكال نامرغوب و بنجل از ليبراليسم در ايران رواج يافته است. قرائت‌هايي كه بر فردگرايي مطلق (بدون هيچ‌گونه حس جمعي و ملي) تاكيد مي‌كند و محورش بر لذت و امنيت استوار است.

از جمع‌گرايي گذشته نوعي تبعيت و اطاعت مطلق از الگوها بدون حق نقد و بدون حق تنوع نحوه زيست بيرون مي‌آمد و در حركت‌هاي جمعي چه به شكل پوپوليستي آن و چه به شكل سازمان سانتراليستي معنا مي‌يافت، در فردگرايي جديد هم نوعي محاسبه مستمر فردي و فرار از مسووليت‌هاي سخت و دشوار به ويژه اگر با هزينه و محروميت همراه باشد حاكم است و سياست به معناي محاسبه‌گري و هزينه و فايده كردن‌هاي فردي (نه جمعي، ملي و صنفي) برخواهد آمد.

از همين منظور مي‌توان اصلاح‌طلبي يك دهه اخير را مورد نقد فكري و اخلاقي قرار داد و بر همين مبناست كه مي‌توان نياز به الگوهاي برتري كه از خود و منافع خويش به خاطر جمع گذشته‌اند مطرح كرد.

براين اساس اين الگوها مي‌توانند در دو وضعيت الهامبخش اخلاقي انسان‌ها ( در اينجا فعالان سياسي و اجتماعي) قرار گيرند؛ يكي در وضعيت‌هاي دشوار فشار و سختي كه لازمه هزينه پرداختن اين فعالان در هر دو راه دموكراسي و توسعه و حقوق بشر است و ديگري در وضعيت قدرت و رفاه و دولتمردي در جامعه‌اي غير نهادمند و غيرقانونمند كه امكان فساد فراوان است و ترجيح منافعي فردي و گروهي بر منافع ملي ديده مي‌شود.

مثال‌‌هاي متعددي از اين دو وضعيت در ذهن همگان حضور دارد كه نيازي به تكرار آن نيست، اما اين الگوها زماني مي‌توانند نقش مثبتي داشته باشند كه ما نسبت وجودي از نوع سوم يعني ارتباط‌گيري اخلاقي با آنها داشته باشيم نه دو حالت اول و دوم.

در حالت نخست الگوها فقط تقديس مي‌شوند تا انفعال و بي‌عملي ما را توجيه كنند. ما ناتواني،‌ناكامي و بي‌مسووليتي خود را در پشت پيروزي و قهرماني قهرماناني كه ستايش مي‌كنيم پنهان مي‌نماييم و اين امر متاسفانه در تاريخ چند هزارساله پر فراز و نشيب تاريخ ما ريشه‌هاي عميقي دارد. به قول مرحوم بازرگان ما عادت كرديم كه همه اشتباهات را بر گردن گذشتگان و همه مسووليت‌ها را بر گردن آيندگان بيندازيم و به اين ترتيب خود را به دوران مرخصي مي‌فرستيم.

و در دوران مرخصي با تقديس قهرمانان پوچي، بي‌معنايي و روزمرگي زندگي‌مان را توصيه مي‌كنيم.

اين اما نسبتي كاملا منفي و تخديري با الگوها دارد. نسبت ديگر هم يك نسبت پوپوليستي است كه باز در جامعه ما رواج فراواني داشت و گهگاه دارد. در اين حالت ما جسم و روح خود را با يك بيعت به يك مراد واگذار مي‌كنيم و چشمبسته به دنبال او مي‌رويم و اين نقطه هم از بدشانسي ما ايرانيان است كه ما از گاندي‌ها و نلسون ماندلا‌ها محروم بوديم.

در اينجا نيز بايد بر اين نكته تاكيد كرد كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در جامعه‌اي كه قشربندي اجتماعي و طبقاتي در آن شكل استواري نيافته است و در جامعه‌اي كه حوزه مدني و نهادهاي غيردولتي بسيار ضعيف و لرزانند و به خاطر وجود نفت به جز در حالت گلخانه‌اي و تحت حمايت يك دولت ملي پا نمي‌گيرند و باز هم در جامعه‌اي كه تفكيك نهاد و تفكيك قوا نهادينه نشده است و احزاب نيز عمري بهاري و ناپايدار دارند و... به تبع شخصيت‌ها (چه مثبت و چه منفي) نقش موثرتر و تاريخ‌سازتر دارند و از اين منظر است كه مي‌توان نقش الگوها و قهرمان‌ها را بيشتر مورد توجه قرار داد.

اگر الگويي وجود داشته باشد كه نيازهاي تاريخي ما را در شخص خود متبلور كرده باشد ما بسيار خوش‌شانس خواهيم بود؛ نيازهايي كه امروزه مي‌توان در تسامح و مدارا، تدبير و عقلانيت، نگاه به توسعه متوازن در همه ابعاد (به ويژه آزادي، دموكراسي، رفاه و عدالت) و نگاه دموكرات ملي فراگير (كه در برگيرنده تفكرات ديني و غيرديني مختلف اقوام گوناگون، اصناف و به ويژه عدالت جنسيتي باشد) تعريف كنيم.

به ويژه آنكه اين شخص بايد به لحاظ اخلاقي مهر مادرانه و بزرگواري پدرانه را در رفتار خويش متبلور كرده باشد و همچنين نياز به مصرف كم و توليد زياد را در جهت گريز از دايره معيوب و ملعون فقر و عقب‌ماندگي در زندگي خويش عملي ساخته باشد.

به اين ترتيب مي‌توان گفت ما  خواسته و ناخواسته تحت سيطره الگوها (مثبت و منفي) قرار داريم. اين امر در شرايطي تعليق استراتژي (به عبارت دقيق‌تر فقدان پروژه سياسي) در ايران و سيطره تفكر و اخلاق اتميستي، فردگرايانه و محاسبهگرايانه فردي در حوزه‌هاي مختلف زندگي اجتماعي ايرانيان شدت بيشتري مي‌يابد.

اما فراتر از شرايط كنوني ايران نياز به الگوها و قهرمانان صرفا امري پيشامدرن نيست و حتي مي‌توان گفت در دوران رواج تفكرپست مدرن كه هر روايتي را در پرانتز مي‌گذارد و «معنا»،‌ «ارزش» و «آرمان» ديگر بي‌بنياد شده است، انسان امروز به اسطوره و قهرمان نياز بيشتري پيدا كرده است، چرا كه او در اين برهوت زندگي در«ذهن» به ترديد، بحران، سرگشتگي و سرگرداني رسيده است و شايد نياز به «عين» داشته باشد.

و اين مثال‌هاي عيني ملموس و گوشت و خون‌دار يعني انسان‌هاي اخلاقي مي‌توانند راه گريزي از بي‌معنايي و سرگشتگي باشند. اين انسان‌ها مي‌توانند در حوزه‌هاي تمدني و فكري مختلف همچون يك رنگينكمان گوناگون باشند. اما شايد يك خصيصه در همه آنها مشترك باشد، آنها به ديگري و ديگران مي‌انديشند نه صرفا به خود و اين معنايي جز اخلاق و زيست اخلاقي ندارد.

یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 17:27 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |