گذار از نظاميگري به سياستورزي در ايران
آغاز انحطاط ايران را از عصر قاجار دانستهاند و سلطنت فتحعليشاه كه برخلاف نامش نه تنها سرزميني را فتح نكرد كه فتوحات شاهان پيشين را نيز از كف داد و وليعهدش عباسميرزاي ناكام هم كه اين همه در تاريخ جديد ايران ستايش شده است در واقع آخرين سردار افسانهاي ايران بوده كه گرچه جنگ را باخت و خاك را از كف داد اما چون پيش از به سلطنت رسيدن مرد همچون آخرين نماد سرداران دلير تاريخ ايران از سورنا تا نادر و نيز جلالالدين خوارزمشاه و لطفعليخان زند تقديس و تحسين شده است. روايت اين انحطاط را اما زماني بهتر ميتوان دريافت كه نسبت اين پدر و پسر؛ شاه و سردار را با عمويشان آغامحمدخان قاجار موسس دولت قاجاريه در نظر بگيريم. آغامحمدخان با همه بيرحمي و خسيسياش آخرين حكمران ايراني بود كه هم شاه بود و هم سردار و نه فقط در پايتخت فرمانده كل قوا بود كه در ميدان جنگ هم سردار سپاه بود و نه تنها فرمان قتال ميداد كه خود هم قتل ميكرد. از ميان حاكمان ايران نامورترين ايشان در تاريخ كساني بودند كه هم شاه بودند و هم سردار همچون كوروش و داريوش و اردشير و شاه اسماعيل و شاه عباس جامع دو مقام كشوري و لشكري بود. شاهان ديگر البته كمتر در ميدان جنگ ديده ميشدند و بعدا شاه شدند (نادر) و گاه اصلا شاه نشدند (كريمخان) اما نسبت ميان اين دو مقام كشوري و لشكري همواره در تشريح اقتدار حاكم مهم بود. در جهان كهن كه «قدرت» همان «زور» بود و «زور» در «بازو» خلاصه ميشد، اگر حاكمي، سردار هم بود قدر قدرت ميشد و كتابها و رسالهها از شرح فتوحات او پر ميشد. آخرين اين «شاه – سرداران» آغامحمدخان قاجار بود كه از بس بر ترك اسب نشست به شرق و غرب و شمال و جنوب تاخت، فرصت بر تخت نشستن و پايتختنشيني پيدا نكرد. سرنوشت آخرين «شاه – سردار» ايران البته تلخ بود و ناگوار نه فقط براي خود او كه براي اين مقام كه گويي با مرگ آغامحمدخان به پايان رسيد و ديگر تكرار نشد. آغامحمدخان چنان گرجيان را از دم تيغ گذراند كه قفقاز براي هميشه از ايران جدا شد. نه در جنگهاي ايران و روس در عهد فتحعليشاه كه در نبرد ظفرغون آغامحمدخان كه به شيوه عهد عتيق با مغلوبان گرجي و قفقازي رفتار كرد و راه و روش كوروش كبير و پيامبراسلام(ص) را در مهرباني با مغلوبان فروگذارد و از كشتهها، پشتهها ساخت و گرچه در نبرد نظامي قفقاز را فتح كرد اما در نبرد تاريخي آن را واگذار كرد. با مرگ آغامحمدخان دو مقام شاهي و سرداري ميان برادرزاده آغامحمدخان و فرزند فتحعليشاه تقسيم شد. فتحعليشاه در تهران شاهي ميكرد و عباس ميرزا در تبريز سرداري و بدين ترتيب دو مقام سياست و جنگ از يكديگر جدا شدند و نه هيچ يك از شاهان قاجار و نه هيچكدام از سران پهلوي با وجود يونيفورم نظامي در ميدان جنگ واقعي ديده نشدند. نظاميترين شاه ايران پس از آغامحمدخان، موسس دولت پهلوي بود كه گرچه نظامي بود اما هرگز در جنگي شركت نكرد و جز سركوب قيام جنگل و فرار در برابر تجاوز متفقين فرماندهي نكرد و جالب آنكه هم او و هم محمدعليشاه و محمدرضاشاه كه در كار كودتاي نظامي عليه حاميان آزادي بودند در كودتا هم متكي به نيروي نظامي خارجي (روسي، انگليسي و آمريكايي) شدند. تفكيك امر سياست و امر جنگ البته اتفاقي بود كه پيش از ايران – يا حداقل همزمان با آن – در جهان – بهويژه غرب – در حال تحقق بود و اين مصادف بود با ظهور متفكراني چون نيكولا ماكياولي كه سياست را به عنوان علم و فني مستقل از جنگ طرح كردند و بهتدريج با ظهور سياستمداراني چون مترنيخ در اتريش، بيمارك در آلمان، ريشيليو در فرانسه و... دو مفهوم سياست و جنگ از هم جدا شدند. با ظهور عهدنامههاي جديد سياسي در اروپا و توافق بر سر مرز و تولد مفهوم مرز جغرافيايي به عنوان ميثاقي حداقل اروپايي عصر كشورگشاييها و لشكركشيهاي بزرگ هم به پايان رسيد و گرچه حتي در قرن بيستم با دو جنگ جهاني و در قرن بيستويكم با تهاجمات آمريكا به خاورميانه اين هوس در دل رهبران جهان زنده مانده است، اما مشروعيت كشورگشايي از كفرفته است و سياست بيش از پيش مستقل شده و حتي بر نهاد جنگسوار شده است. اگر در گذشته «فتح» يك كشور مهمترين كار يك سردار بود و او را لايق شاهي ميكرد اكنون «حفظ» آن كشور دشوارترين كار يك حاكم است و اين كار نه فقط با لشكر كه با تدبير به دست ميآيد. اولين روزي كه ايرانيان فهميدند از جهانيان عقب ماندهاند روزي بود كه سپاه ايران جنگ را به سپاه روس باخت. اولين و سادهترين تحليل آن بود كه چون ايران جنگافزارهايي همتاي سپاه روس ندارد جنگ را باخته است. تحليلهاي عميقتر آن بود كه چون سپاه ايران آموزشهاي نظامي همتاي سپاه روس نديده و كارآزموده نشده جنگ را واگذار كرده است. براساس همين تحليل اولين مدرسههاي مدرن كه در ايران برپا شد مدرسههاي نظامي بود و اولين معلمان فرنگي كه راهي ايران شدند معلمان نظامي بودند. روشنفكران هم كه بعدا به صف اين حاكمان خردمند (عباس ميرزا و قائم مقام و اميركبير) پيوستند بر اين تحليل و راه جز اين تكمله نيافزودند كه مدارسي براي فراگيري علم جديد بهخصوص علوم طبيعي بايد تاسيس شود يا نهضتهايي سياسي و اجتماعي براي تاسيس حكومت قانون بايد به راه افتد. گروهي نبود سلاح، گروهي فقر آموزش و جمعي فقدان قانون را علت شكست ايران از روس (كه امالفتوح غرب در تاريخ جديد ايران است) دانستند كه هر يك به جاي خود درست بود و دقيق. اما كسي به اين فكر نكرد چه شد كه ما رو در روي روس قرار گرفتيم؟ اگر عباس ميرزا از دليري كم نگذاشت و تبريز به سبب خيانت تهران جنگ را واگذار كرد پيش از اين پاريس بود كه به تهران خيانت كرد و پيمان خود با ايران را وانهاد و با دشمن تاريخي ايران؛ روسيه متحد شد در حالي كه پيش از آن به طمع هند و اينكه نادري ديگر در ايران پيدا ميشود معاهده فين كن اشتاين را به نيابت ناپلئون بناپارت و فتحعليشاه قاجار منعقد كرده بود و ناگاه دل از ايران بريد و با روسيه متحد شد و ايران را تنها گذاشت كه اتحاد ايران با انگليس هيچ تفاوتي با نبرد بيمتحد ايران با روسيه نميكرد و سرانجام همين انگليس بود كه تحمل عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي را بر ايران آسان كرد. در جنگهاي ايران و روس، ايرانيان سردار دلير كم نداشتند. عباس ميرزا ظاهرا در دليري از لطفعليخان زند و نادرقليخان افشار و در جنگاوري از شاه اسماعيل و شاه عباس كم نداشت. در باب سلاح و سپاه نيز ديرزماني از عصر آغامحمدخان نگذشته بود و جز سلاح و سپاه، دل مردم آذربايجان و دعاي فقيهان زمان و فتواي مجتهدان عصر و پول دربار تهران و تبريز هم با او بود اما آنچه مفقود بود تدبير بود؛ ديپلماسي ورزيدهاي كه بتواند در عصر جديد براي ايران متحداني درخور بيابد و اين متحدان را تا پاي جنگ بكشاند و حتي پيش از جنگ با سياست آن را به سود ايران به پايان برساند. جنگ در جهان جديد بيش از آنكه اعمال قدرت باشد نمايش قدرت است. در عصر جديد قدرت تفنگي كه شليك نكند اما آماده شليك باشد بيش از سلاحي است كه حريف را به توپ ميبندد. قدرت واقعي در جهان مدرن در ايجاد ترس است نه قتل و خرابي و اين در حالي است كه ما هنوز قدرت واقعي در ميدان جنگ ميبينيم همچون اسطورهها و افسانههاي شاهنامه و همين زاويه نگاه است كه از دويست سال قبل از شكست در جنگ با روسيه، ايران را اسير خود كرده است. نهاد نظامي در تاريخ ايران تا مدتها براساس الگوي مزدوري بود. جنگيدن در برابر پول كار حرفهاي گروهي از مردم بود كه در برابر قدرتهاي خارجي از حكومتهاي ايراني دفاع ميكردند. گاه اين حرفه به روش غالب حيات قبايل و خاندان ايراني تبديل ميشد چنان كه قزلباشها از عهد صفويه تا قاجاريه چنين ميكردند. از عهد قاجاريه سوداي تاسيس ارتش حرفهاي در ذهن حاكمان ايران شكل گرفت و در عصر پهلوي اول ارتش حرفهاي ايران تاسيس شد. اگر در گذشته نيروهاي جنگي ايراني فاقد مكتب سياسي يا فكري بودند با تاسيس ارتش در ايران پارهاي خصوصيات ايدئولوژيك مدرنيته در اين نهاد تعبيه شد. ايدئولوژي پهلوي براساس لائيستيم، ناسيوناليسم و اقتدارگرايي طراحي شده بود و ارتش پاسبان اين هر سه بود و نه فقط از جدايي دين و دولت كه از جدايي دولت و ارتش هم دفاع ميكرد و به همين سبب مدافع كليت سلطنت پهلوي بود و حتي زماني كه محمد مصدق فرماندهي ارتش را از شاه گرفت آنقدر استعداد مخالفت در آن وجود داشت كه از دل آن كودتاي 28 مرداد ظهور كند. محاكمه مخالفان اصلي رژيم پهلوي – از بازرگان مسالمتجو تا حنيفنژاد جنگجو – توسط محاكم نظامي نماد وفاداري ارتش به رژيم پهلوي بود كه هم رضاخان و هم محمدرضا خود را ژنرال ميدانستند و هم ژنرالهاي بسياري – رزمآرا، زاهدي، ازهاري – در دوره سلطنت پهلوي، حكومت نظامي برپا كردند. با وجود اين سه جريان مخالف سلطنت پهلوي از آغاز در ارتش نفوذ كرد: اول افسران چپگرا كه در جريان نهضت ملي مسالهآفرين شدند و به جز خسرو روزبه برخي همچون ناخدا افضلي حتي در دوره جمهوري اسلامي به حزب توده وفادار ماندند، دوم افسران مليگرا كه در دوره نهضت ملي اوج گرفتند اما دولت مستعجل بودند و چندي در مقام وكيل تسخيري دادگاههاي نظامي از رهبران ملي دفاع كردند و منفصل از خدمت شدند و سوم افسران اسلامگرا كه به خصوص تحت تاثير انجمن حجتيه بودند و سپس به نهضت روحانيت پيوستند و تنها وجود آنها بود كه توانست ارتش را از خطر انحلال در صدر انقلاب نجات دهد و با وجود مطالبه گروههاي چپگرا از جمهوري اسلامي براي انحلال ارتش بر جاي مانده از رژيم پهلوي و تاسيس ارتش خلقي، اين نهاد نظامي را زنده دارد. در عين حال جمهوري اسلامي به خوبي آگاه بود كه ساخت ارتش در چه شرايطي شكل گرفته است و تجربه كودتاي 28 مرداد اسلامگرايان به خصوص چپگرايان مسلمان را نگران ميساخت. آنان ميدانستند كه ارتش مدرن خالي از ايدئولوژي نيست و رضاخان گرچه چندان در بند تئوري نبود اما در عمل سعي ميكرد ارتشي حافظ اصول سهگانه مليگرايي، اقتدارگرايي و جدايي دين و سياست بسازد كه اين شيوه ارتشهاي فاشيستي بود و در طول زمان مرام اصلي ارتش در رژيم پهلوي شاهپرستي بود و افسران مليگرا و اسلامگرا و چپگرا در آن در اقليت بودند و در معرض حذف و تصفيه قرار داشتند. از سوي ديگر اسلامگرايان ميدانستند كه با انحلال ارتش خطر قدرت گرفتن گروههاي چپگرا بسيار است. هر كدام از احزاب چپ در آن زمان ميليشياي مخصوص به خود برپا كرده بودند و آن را ارتش خلقي ميخواندند كه در برابر ارتش سلطنتي قرار داشت. ارتش خلق آلترناتيو سوسياليستي نظاميگري بود در برابر ارتشهايي كه از حكومتهاي بورژوايي باقي مانده بود و مهمترين ويژگي آن برخاستن از ميان تودههاي مردم بود. بر مبناي همان تئوري تاريخي از آنجايي كه قدرت همان زور است و زور، سلاح، سوسياليستها گمان ميبردند تنها راه واگذاري كامل قدرت به ملت، مسلح كردن مردم است و اين آرزويي بود كه در ارتشهاي خلقي پرورانده ميشد، گرچه در عمل اين ارتشها حتي بدتر از ارتشهاي بورژوايي عمل كردند و نظاميگري را به حرفهايترين شكل ممكن ارتقا دادند و ارتش سرخ شوروي و ارتش خلق چين به ابزار سركوب ملتهاي آن دو جمهوري سوسياليستي تبديل شدند. همين قياس سبب شد اسلامگرايان ايران ضمن حفظ ارتش سنتي، ارتش جديدي را ايجاد كردند كه گرچه براساس نگرشهاي سوسياليستي ايجاد شده بود اما ارتش خلق نبود.
بر اين ارتش «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» نام نهادند؛ نهادي كه قصد سازماندهي حاميان مسلح انقلاب اسلامي را داشت و برخلاف ارتش كه به طبقه مرفه و متوسط جامعه متكي بود اصليترين نيروهاي خود را از طبقه محروم جامعه ايران جذب كرد. ويژگي ديگر سپاه در قياس با ارتش ماهيت فرانظامي آن بود. سپاه برخلاف ارتش كه نهادي صرفا نظامي بود جايگاهي فراتر از يك نيروي مسلح داشت در واقع سپاه خود را نهادي «نظامي – سياسي و عقيدتي» معرفي ميكرد كه به مدد نيروي مسلح در اختيار خويش از كليت انقلاب اسلامي پاسداري ميكرد و همزمان برخي كاركردهاي ارتش، احزاب و مدارس را برعهده داشت. سپاه هم در كار جنگ با بيگانه بود (ارتش)، هم با مخالفان داخلي نظام مبارزه ميكرد (وزارت اطلاعات)، هم جزوهها و مجلههاي فرهنگي و آموزشي منتشر ميكرد و حتي يك بار در اولين انتخابات پارلماني جمهوري اسلامي در ائتلافي انتخاباتي شركت كرد و نامزد مجلس معرفي كرد. با وجود اين با فروخفتن خطر براندازي و كودتا عليه نظام جمهوري اسلامي و عبور از گردنه سالهاي پاياني دهه 50، به تدريج از فعاليتهاي فرانظامي سپاه كاسته شد. مهمترين اقدام در اين جهت فرمان رهبر انقلاب اسلامي بود كه پس از آشكار شدن آسيبهاي نفوذ احزاب سياسي در نهادهايي كه سلاح در اختيار دارند دستور داد اعضاي احزاب ميان عضويت در آن احزاب و سپاه يكي را انتخاب كنند. اين اتفاق كه ظاهرا بيش از همه درباره مهمترين تشكل موازي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي (سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي) صادق بود به تفكيك نسبي سياست و جنگ منتهي شد. پس از مدتي با تاسيس وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي و كاستن از اختيارات امنيتي سپاه پاسداران گام مهم ديگري در جهت تعيين وظايف اصلي سپاه برداشته شد گرچه بسياري از نيروهاي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي سوابق عضويت در سپاه پاسداران را دارند اما اين تفكيك از مهمترين اصلاحاتي بود كه در ساختار سپاه رخ داد. به تدريج با افزايش اقتدار وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي و نيز فرجامي كه سيدمهدي هاشمي (از اولين اعضاي سپاه پاسداران) پيدا كرد مساله نهضتهاي آزاديبخش نيز از سپاه تفكيك شد و اين نهاد كه يكي از رسالتهاي خود را صدور انقلاب اسلامي در جهان ميدانست در شرايطي قرار گرفت كه اين وظيفه را به دولت واگذار كند و سياست جاي جنگ را بگيرد. با انحلال دفتر سياسي سپاه، سپاه از چهره يك حزب سياسي هم فاصله بيشتري گرفت و در سياست داخلي به نهادي زيرمجموعه حكومت (و نه رقيب احزاب) تبديل شد. تغيير شيوه اداره سپاه از قالب شوراي فرماندهي (كه تحت تاثير الگوي ارتشهاي خلقي بود) به سوي فرماندهي واحد و سرانجام تصويب يونيفورم رسمي نظامي و درجههاي نظامي (امير، سردار، سرلشكر و...) سپاه را در پايان دهه 60 و آغاز تحولات نظام سياسي به صورت نهادي نظامي درآورد كه تفكيك سياست و جنگ را پذيرفته است. در اين زمان از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي رجال غيرنظامي بسياري متولد شده بود كه هر يك به جناحي تعلق داشتند و شگفت آنكه در سطح سران سپاه بخش عمدهاي از اين چهرهها به جناح معروف به اصلاحطلب منسوب بودند. افرادي كه اكنون برخي در زمره اصلاحگراترين روشنفكران ديني شمرده ميشوند و در ميان سران احزاب سياسي مخالف و مديران مطبوعات منتقد ديده ميشوند. همين وضعيت بود كه سبب شد در انتخابات رياست جمهوري سال 1376 بيشترين آراي شهركهايي كه شهروندان آن از خانوادههاي سران و اعضاي سپاه پاسداران هستند به نامزد اصلاحطلبان يعني سيدمحمد خاتمي راي دهند و در انتخاب رئيسجمهور بعدي نه به نامزد خوشاقبال سران سپاه كه به نامزدي ديگر (اين بار از ميان اصولگرايان: محمود احمدينژاد) راي دادند.
فرجام پروژه تاسيس دو نهاد نظامي مدرن در ايران: ارتش و سپاه در دو حكومت كاملا متفاوت: سلطنت پهلوي و جمهوري اسلامي نشان ميدهد كه در ايران نيز چون همه جوامع جديد ميان امر سياسي و امر نظامي تفكيكي نسبي برقرار شده است. ارتش و سپاه در هر دو حكومت مدافع كليت آن بودند. ارتش در رژيم پهلوي تا زماني كه ممكن بود سعي در بيطرفي نسبت به نهاد سياست داشت و تا زماني كه كليت نظام سياسي را (در عصر مصدق) در خطر نميديد وارد حوزه سياسي نشد در عين حال اين تصور حكومت پهلوي كه ميتواند از ارتش به عنوان جايگزين نهادهاي ديگر به خصوص حزب استفاده كند اشتباه بود.
رژيم پهلوي زماني سقوط كرد كه افسران ارتش (همافران) در برابر رهبر انقلاب اسلامي اداي احترام و از مشروعيت امام خميني تمكين كردند. آنها نظر خود درباره نظام سياسي مشروع را عوض كرده بودند گرچه هرگز امكان اجماع درباره قدرت گرفتن يك حزب يا جناح سياسي در ارتش وجود نداشت. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نيز گرچه از آغاز رفتاري متفاوت از ارتش داشت و نهادي فرانظامي به شمار ميرفت اما در گذر زمان و با مدرنتر شدن جمهوري اسلامي تفكيك سياست و جنگ را پذيرفت. خارج شدن سياستمداراني چون محسن رضايي و محمدباقر قاليباف از سپاه و ورود آنها به جرگه شخصيتهاي سياسي و اجرايي افاده اين معناست كه امكان سياستورزي از طريق نهاد نظامي وجود ندارد و نيروي نظامي همچون گذشته نميتواند سرنوشت سياسي را در ايران رقم زند. از سوي ديگر تعداد جنگها در تاريخ جديد جهان رو به كاهش است. دستكم در ايران جديد از 200 سال قبل بدين سو جنگ اهميت خود را در حدود سرزمين ايران از دست داده است. سرداران بزرگ جاي خود را به سياستمداران بزرگ دادهاند. جنگ زماني رخ ميدهد كه سياست به بنبست رسيده باشد ولي تا زماني كه امكان سياستورزي وجود دارد چه نيازي است به جنگ؟ اينگونه است كه بايد بر سر اين نكته اصلي بازگشت كه علت اصلي عقبماندگي ايران در 200 سال قبل نه فقط كمبود سلاحهاي جنگي و آموزشهاي نظامي كه فقدان تدبيرهاي سياسي و آموزشهاي ديپلماتيك بود و چاره كار نه تنها در پر كردن زرادخانههاي نظامي كه در فرا گرفتن روشهاي مذاكره و مصالحه است. سرداران ايران فاتحان مرزهاي ايران بودند اكنون كار سياستمداران حفظ اين مرزهاست.
سرداران را بايد به سبب پاسداري از مرزها ستود و آنان را به عنوان قهرمان به مردمان آينده و همچنين پهلوان به دشمنان نشان داد اما مرزداري از مرزگشايي سختتر است. بداقبالي تاريخ جديد ما آنجاست كه عباس ميرزا و اميركبير در يك زمان زندگي نميكردند. اگر هنگامي كه عباس ميرزا با روسها ميجنگيد پشتگرم به اميركبيري بود كه ميتوانست در مذاكرات سياسي متحدي قدرتمند براي ايران بيابد، شايد تاريخ جديد ما با شكست شروع نميشد و اگر اميركبير وزير پادشاهي چون عباس ميرزا بود شايد اصلاحطلبي ما چنين مرده به دنيا نميآمد.
یکشنبه 25 شهریور1386 ساعت 15:54 توسط شهروند امروز |
موضوع: تاريخ |
