ونيز؛ جشنوارهاي كه نميشود از آن دل كند
ظاهرا با دو جبهه طرفيم؛ يكعده كه سليقهاي «آمريكايي» دارند و آنهايي كه «اروپايي»ها را ترجيح ميدهند و فكر ميكنند «اروپايي»ها، ظاهرا، عكس عموزادههايشان هستند و دغدغهشان «هنر سينما» است. اين جدال، اين حكايت دنبالهدار، در همه اين سالها ادامه داشته و هيچكس برنده اين ميدان نبوده است. ظاهرا حق با آنهايي است كه باعث و باني اين مرزبندي بودهاند. از دست گذر زمان هم كه هميشه گفتهاند بهترين قاضي است و همهچيز را حل ميكند، فعلا كاري برنيامده است. هنوز هر دو جبهه برقرار است و سنگرنشينان نزديك مرز نشستهاند هرازگاهي، گلولهاي يا خمپارهاي را بهسمت هم شليك ميكنند. اما هميشه استثنايي هم هست؛ منطقهاي بيطرف كه سنگرنشينان، بخشي از اوقات خود را در آن ميگذرانند. «جشنوارههاي سينمايي» همين منطقه بيطرف است، كه وقتي شروع ميشوند، دل هر تماشاگر سينمادوستي را به تپش درميآورند. «جشنوارههاي سينمايي»، همانجايي است كه دوستي و دشمني در آن مطرح نيست. اينجاست كه جوان و پيرمرد كنار ديگراني ميايستند كه سليقههايي متفاوت دارند و فيلمهايي متفاوت ميسازند و هيچكس ديگري را بهخاطر ساختن فيلمي پرهزينه، يا فقيرانه و ساده، مسخره نميكند. عموزادهها، در نهايت ادب، كنار هم مينشينند و بهافتخار «سينما» كف ميزنند. و جشنواره ونيز، يكي از آن چند وعدهگاهي است كه عشاق سينهچاك سينما چشمبهراهش ميمانند تا با يكي از چند «پديده سال» آشنا شوند. هرچند، فيلمهاي برگزيده ونيز هم، درست مثل فيلمهاي برگزيده كن و برلين، گاهي به مذاق سنگرنشينان هر دو جبهه خوش نميآيد؛ گاهي كه فيلمي آمريكايي شير طلايي را ميبرد، دسته اروپاييها «حق آبوگل» را وسط ميكشند و هيات داوران را متهم ميكنند و وقتي هم عكس قضيه اتفاق ميافتد، صداي اعتراض دسته آمريكاييها بلند ميشود.
سال پيش بود كه «ماركو مولر» گفت هيچ جشنوارهاي نميتواند همه مخاطبانش را راضي كند. حتي اگر همه فيلمهاي حاضر در جشنواره هم جايزه بگيرند، كساني پيدا ميشوند كه ميگويند بعضي از آن فيلمها لياقت جايزه را نداشتهاند. اما اين اعتراضها، اين غرزدنهاي مدام و بيوقفه، كمكم به حاشيه هميشگي جشنوارههاي سينمايي تبديل شدهاند...
گاهي شايد حرصمان از برندهشدن فيلمي در ونيز درآمده باشد و شايد فيلمي را شايسته هيچ جايزهاي ندانستهايم، اما اين جذابيت ونيز است، كه وقتي «جان كاساوتيس» [گلوريا]، «لويي مال» [آتلانتيك سيتي] و «تئو آنگلوپلوس» [اسكندر كبير] در اين جشن بزرگ حاضرند، شير طلايي بهترين فيلمش را به هرسه آنها ميبخشد تا حق كسي ضايع نشود. و البته زماني هم كه «ژانلوك گدار» با «نام كوچك: كارمن» به ونيز ميرود، شير طلايي را دودستي تقديمش ميكنند و به «اينگمار برگمان» كه «فاني و الكساندر»ش را در آن دوره دارد، چيزي جز «جايزه منتقدان بينالمللي» نميرسد. ونيز، درست مثل كن، حواسش به «نابغهها» و استعدادهاي دوروبرش هم هست. وقتي هم كه مجبورند جايزهها را بين جمعيت كثير شركتكنندگان قسمت كنند، ميدانند كه ممكن است سر «امير كاستاريكا» [دالي بل را بهياد ميآوري؟] و «ناني مورتي» [خوابهاي طلايي] بيكلاه بماند، پس «شير طلايي فيلم اول» را به كاستاريكا ميدهند و «شير طلايي ويژه» به مورتي ميرسد...
«اسكار» و مراسم پرشكوه آكادمي، البته، هنوز مهمترين و جذابترين «بازي» سالانه سينما است؛ اما حساب جشنوارههاي سينمايي كه معمولا، چيزي فراتر از يك بازي هستند، كاملا جداست. حتي آنها كه معمولا تماشاي فيلمهاي اروپايي و آسيايي را تاب نميآورند و از كمبود [نبود؟] جذابيت در اين فيلمها گله ميكنند، هرسال بيصبرانه چشمبهراه جشنوارههاي سينمايي ميمانند تا ببينند در سينما واقعا چه خبر است. مهم، طراوت و تازگي فيلمهاست، مهم خود سينماست، آن تصويري كه روي پرده ميافتد و جمعيت عشاق را سيراب ميكند و آنها را تشنهلب از جشنواره بيرون نميفرستد و چهچيزي مهمتر از اين سراغ داريد؟
* ونيز؛ ميعاد در سپيدهدم
شهرت ونيز را، البته، نبايد فقط بهپاي ظاهر متفاوت شهر گذاشت؛ هرچند شهروندانش براي عبور و مرور در شهر، چارهاي جز نشستن در قايقها ندارند. شهرت ونيز را، درعينحال، نبايد فقط به «ماركو پولو» نسبت داد؛ جهانگرد تاجري كه مشرقزمين و خاور دور و همنشيني با «قوبيلاي قاآن» را به همكلامي با مردمان مغربزمين ترجيح داد. بخشي از شهرت ونيز، دستكم، در نيمه دوم قرن بيستم، مديون جشنوارهاي است كه در آخرين ماه تابستان برگزار ميشود و در كنار «كن» و «لوكارنو» و «برلين»، يكي از معدود جشنوارههايي است كه خبرهايش در صدر مينشينند و برندگانش از اعتباري كه نصيبشان شده، بهره ميبرند...
در سال 1932 بود كه «دوسالانه [= بيينال] ونيز» به صرافت جشنوارهاي سينمايي افتاد و بهترين فيلمهاي سال را به انتخاب تماشاگران انتخاب كرد. استقبال از اين جشنواره نوپا آنقدر بود كه دوسال بعد، دومين دورهاش را برگزار كردند و بالاخره در 1935، قرار بر آن شد جشنواره را از «دوسالانه» جدا كنند تا سالي يكبار برگزار شود. اصليترين هدف جشنواره ونيز، اين بود كه «هنر سينما» را به مخاطبانش بشناساند و فرق فيلمهاي هنري و فيلمهاي صرفا سرگرمكننده را به آنها نشان دهد. وقتي «يوزف گوبلز» نازي در چهارمين دوره جشنواره حاضر شد و در كنار «موسوليني» به تماشاي بهترينهاي سال نشست، شايعهاي بر زبانها افتاد كه ونيز جشنواره فاشيستهاست و سينما را چيزي وسيلهاي تبليغي نميبيند. اما مديران جشنواره كه نميخواستند چنين انگي را بپذيرند، رسما بيانيهاي صادر كردند و گفتند كه كار آنها شناسايي و تقدير از فيلمهايي است كه در شمار فيلمهاي هنري محسوب ميشوند و كاري ندارند كه فيلمسازان اهل كدام كشورند و به كدام مكتب فكري گرايش دارند. ظاهرا، اين بيانيهاي كه در سالهاي دور منتشر شده، مرامنامه جشنواره ونيز است...
* آنگ لي و شيرهاي طلايياش
بخش عمدهاي از شهرت جشنواره ونيز، به «شير طلايي»اش برميگردد كه نخستينبار، در 1949 به «آنري ژرژ كلوزو» بهخاطر فيلم «مانون» رسيد و در سالهاي بعد «آكيرا كوروساوا» [راشومون]، «آلن رنه» [سال گذشته در ماريين باد]، «جيلو پونته كوروو» [نبرد الجزيره] و «لوئيس بونوئل» [بل دو ژور] رسيد. شير طلايي، با اينكه هنوز رتبه و درجه و اعتبار «نخل طلاي كن» را ندارد، اما در كنار خرس طلايي برلين و يوزپلنگ طلايي لوكارنو، يكي از مجسمههاي ارزشمند سينماست و البته، مثل هر جشنوارهاي، در فهرست بلندبالاي برندگان دورههاي گذشتهاش، نامها و فيلمهايي به چشم ميآيند كه شايد حالا از ياد رفته باشند و اين ميتواند حكايت «كوهستان بروكبك» فيلم قبلي «آنگ لي» باشد، كه هرچند برنده شير طلايي شد، به مذاق بسياري از تماشاگران خوش نيامد. شكستن قواعد اخلاقي و به تماشا گذاشتن تصويرهايي كه سالهاي سال ممنوع بود، با اينكه از منظر داوران ونيز كاري شجاعانه محسوب ميشد، از ديد ديگران نشانه چيزي جز «ذوقزدگي» نبود. «كوهستان بروكبك»، بازنده بزرگ اسكار آنسال بود و اصلا به دل داوران آكادمي اسكار ننشست...
«آنگ لي» تايواني، زماني «حس و حساسيت» را براساس رماني از «جين آستين» ساخت تا ثابت كند از پس اين «فرهنگ» تازه بهآساني برآمده است و زماني هم كارگرداني «توفان يخ» را بهعهده گرفت كه داستانش در سالهاي دهه 1970 ميگذشت. «با شيطان بران» هم با اينكه فيلمي كامل نبود، ميشد به تماشايش نشست. با اينهمه، درست زماني كه همه چشمبهراه فيلم هاليوودي ديگري از او بودند، راهي زادگاهش شد و «ببر خيزان، اژدهاي پنهان» را ساخت تا تصوير جدال روي آب و درخت و شمشيربازي در آسمان، مايه حيرت مديران كمپانيهاي هاليوودي شود و اينبار با آغوشي باز به او خوشآمد بگويند. اما چه حيف كه در اين مدت فيلمهاي «خوب»ي را روي پرده سينما نفرستاده است. اول، «هالك/ تنومند» را براساس يكي از مشهورترين شخصيتهاي كاميكبوك ساخت كه عملا فيلمي سطحي و تلفشده محسوب ميشود و بعد داستان كوتاهي از «آني پرو» را دستمايه «كوهستان بروكبك» كرد كه داستان متعارفي نبود و شمار مخالفانش، بيشتر از موافقان و علاقهمندانش بودند. با اينهمه، كارنامه پرفراز و نشيب و البته متنوع «آنگ لي»، بهقول دستهاي از منتقدان سينمايي، بيش از آنكه نشانه «حرفهايبودن»اش باشد، نشانه «ميانمايگي» و «بيهويتي» او است؛ نشانه آنكه تكليفش هنوز با خودش روشن نيست...
فيلم تازهاش «هوس، هشدار» هنوز در مرحله تدوين بود كه روزنامه «ساندي تايمز» خبر داد مديران جشنواره ونيز از او خواستهاند فيلماش را به ايتاليا بياورد و بيآنكه كسي فيلم را ديده باشد، شايعهها خبر از اين داشتند كه فيلم لي، ميتواند يكي از برندگان بزرگ جشنواره باشد و جالب است كه همين اتفاق هم افتاد و هرچند چشم اميد بسياري از منتقدان به «در دره الاه»، ساخته «پل هگيس» بود، شير طلايي براي دومينبار نصيب لي شد. رياست هيات داوران اين دوره ونيز را «ژانگ ييمو» بهعهده داشت كه بارها گفته است اگر «لي» فيلم «ببر خيزان، اژدهاي پنهان» را نميساخت او هم دست به ساخت «قهرمان» و «خانه خنجرهاي پرنده» و «نفرين گل طلايي» نميزد. «ييمو» خودش پيش از اينها دوبار برنده شير طلايي شده است و حالا هيچ بعيد نيست كه يكي دو سال بعد، «آنگ لي» هم رياست هيات داوران جشنواره ونيز را بهعهده بگيرد...
«پايان سينما» را «ژانلوك گدار» دوستداشتني [كه قريحه بينظيرش شكر خدا هنوز نخشكيده] سالها پيش در انتهاي «آخرهفته»اش امضا كرد، ولي «پايان»ي در كار نبود. پاياني در كار نيست. كشتي هنوز به راه خودش ادامه ميدهد و ما ساحلنشينان [تماشاگران] مثل هميشه، براي مسافرانش دست تكان ميدهيم و سوت ميزنيم و هيچ به اين فكر نميكنيم كه آنها حتي ما را نميبينند، چه زندگي شگفتانگيزي...
*عنوان اين يادداشت، نام فيلمي است از كارول ريد
* * *
آنچه در زير پنهان است
سياست و جنگ در فيلمهاي ونيز
همهچيز ظاهرا از همان شبي شروع شد كه «مايكل مور»، مشهورترين و شايد پرافتخارترين مستندساز اينسالها، از پلههاي «كداك تيهتر» بالا رفت تا جايزه بهترين فيلم مستند سال را بگيرد؛ اما فقط به گرفتن مجسمه طلايي بسنده نكرد و پشت تريبون ايستاد و گفت «خجالت بكش آقاي بوش، خجالت بكش... دوره تو تمام شده است... » آنها كه در كداك تيهتر نشسته بودند، لابد منتظر بودند درهاي تالار بهسرعت باز شوند و ماموران «FBI» برنده اسكار را با دستهاي بسته بيرون ببرند، اما چنين نشد و مايكل مور آزادانه از تالار بيرون رفت و به فيلم بعدياش فكر كرد كه «فارنهايت 11/9» نام داشت.
سياست، هميشه بخش مهمي از سينما بوده است، جريانسازترين و ستايششدهترين فيلمها، معمولا رگهاي سياسي هم دارند كه شايد در نگاه اول به چشم نيايد و لابهلاي داستان پنهان شده باشد. شمار فيلمهاي سياسي كم نيست و البته تعداد فيلمهايي هم كه در كنار مضمون جنگيشان نگاهي انتقادي هم به سياست دارند، آنقدر هست كه نشود ناديدهشان گرفت. زماني «جنگ ويتنام» و مصائبي كه آمريكاييها تحمل كردند و بلاهايي كه به سرشان آمد، يكي از مهمترين دستمايههاي فيلمسازي بود و كارگردانها، علاوه بر اينكه به خود جنگ پرداختند، حاشيهاش را هم به تصوير كشيدند. چنين بهنظر ميرسد كه جنگ ايالات متحد آمريكا با افغانستان و عراق هم از اين به بعد يكي از همين مهمترين دستمايههاي فيلمسازي است و نشانهها و نمونههايش را همينحالا، ميشود در چندتايي از مشهورترين فيلمهاي جشنواره ونيز ديد.
«پل هگيس» كه پيشتر با فيلم ستايششده «تصادف»، استعدادش را به رخ كشيده بود، اينبار دست به ساخت فيلمي درباره حاشيههاي جنگ عراق زده است. خود هگيس در كنفرانس خبري فيلمش گفته بود كه «روزي روزگاري خبرنگارهايي در آمريكا زندگي ميكردند كه ميخواستند حقايق را براي مردم افشا كنند و شايد اگر آنها نبودند در سالهاي دهه 1970 بسياري از اسرار سياستمداران كاخ سفيد برملا نميشد. اما چه حيف كه در اين سالها چنين خبرنگارهايي كمياب شدهاند و ظاهرا طرح سوالهاي اساسي و باخبر كردن مردم از بلاهايي كه به سرشان ميآيد، وظيفه هنرمندان شده است.» هگيس، ظاهرا، «در دره الاه» را بر همين اساس ساخته است تا نشان دهد جنگي كه جمهوريخواهان آمريكايي بهراه انداختند چه اثر بدي روي روح و روان سربازان آمريكايي گذاشته است. پدري كه در جستوجوي پسر سربازش برميآيد، كمكم از چيزها و اسرار پشتپردهاي خبردار ميشود كه اگر افشا شوند، مردم ديگر به دولت اعتماد نميكنند. پشت اين ظاهر صلحطلبانه، اين دعوت به صلح، چيزي نيست. ظاهر را كه كنار بزنيم، خاليبودنش ميتواند مايه حيرت شود. فشار عصبي و هولناكي كه به سربازان آمريكايي وارد ميشود، عملا باعث شده است كه آنها چيزي بهنام «انسانيت» را زير پا بگذارند و به آدم ديگري بدل شوند كه حتي پس از بازگشت هم نميتواند زندگي را به روال سابق ادامه دهد. مساله همين است؛ آنها اين تصوير پس از بازگشت را به كسي نشان نميدهند و با اينكه ميدانند مسووليت ويراني روح و روان سربازان بهعهده آنهاست، از قبولش سر باز ميزنند.
نمونه ديگر اين ويراني و نابودي را «برايان ديپالما» در «پنهانكاري» به نمايش گذاشته است. كارگردان كهنهكار سينماي آمريكا كه سالها پيش «تلفات جنگي» را درباره جنگ ويتنام ساخته بود، اينبار بهسراغ جنگ عراق آمده است تا گوشهاي از تباهي سربازهاي آمريكايي را به نمايش بگذارد. ماجراي واقعي سربازهايي كه يك خانواده عراقي را ميكشند، محور اصلي فيلم ديپالماست، اما چيزي كه در فيلم او، ظاهرا بيش از همه به چشم ميآيد، روند تدريجي ويراني سربازان آمريكايي است. عمده شهرت ديپالما، البته همكاري با بازيگران حرفهاي است، اما او اينبار سراغي از بازيگران حرفهاي نگرفته و فيلم تازهاش را بهكمك غيرحرفهايها ساخته است. دليلاش هم البته اين است كه ظاهر فيلم تازه ديپالما به مستندهاي خبري شباهت دارد. اينطور كه خود ديپالما گفته است، پيش از آنكه ساخت فيلمش را شروع كند، ساعتها فيلمهاي خبري و عكسهايي را كه درباره جنگ عراق موجود است، تماشا كرده و هيچ بدش نميآمده كه بخشهايي از فيلمش، اساسا بازسازي همان فيلمها و عكسها باشد. در كنار فيلم، خود ديپالما نيز در ونيز انتقادهايش را بهزبان آورد و گفت: «پنهانكاري، سندي است كه نشان ميدهد من جنگ و آدمكشي در عراق را دوست ندارم و ميخواهم آمريكاييها هرچه سريعتر آن كشور را ترك كنند. پنهانكاري، درعينحال، به ماهيت جنگ وحشتناك عراق ميپردازد و هشدار ميدهم كه اگر آمريكاييها خاك عراق را ترك نكنند، آيندهاي تيرهوتار دارند.»
با اينهمه، انتقاد از جورج بوش و سياستهاي جنگياش، فقط به كارگردانها محدود نميشد و بازيگران نيز در مقام مدافعان و مناديان صلح ظاهر شدند. «جورج كلوني» كه پيشتر صلحطلبياش را در ماجراي دارفور به نمايش گذاشته بود در جلسه پرسش و پاسخ فيلم «مايكل كلايتن» گفت: «بهتر است آمريكا درصدد رفع اشتباههايي باشد كه در اين هشتسال مرتكب شده است.» «شارليز ترون» هم كه در فيلم «در دره الاه» نقش يك كارآگاه پليس را بازي كرده، گفته است: «دولت آمريكا در اين سالها طوري وانمود كرده كه چارهاي جز جنگيدن در عراق و افغانستان نداشته و هر آمريكايي را كه با اين ايده مخالف بوده، خائن نشان داده است؛ اما حالا فهميدهايم كه هيچ نيازي به جنگ نبوده است.» و در اين بين حرفهاي «ريچارد گير» هم هست كه پرسيده بود: «چرا آمريكاييها براي بار دوم به جورج بوش راي دادهاند؟ و چرا چنين آدمهاي شروري بايد وارد كاخ سفيد شوند؟»
از عمر رياستجمهوري جورج بوش، عملا چيزي نمانده است و ظاهرا كارگردانها و بازيگرهاي آمريكايي بر اين باورند كه ميشود با انتقادهاي تند و صريح، راه را بر ورود جمهوريخواهان در انتخابات آينده آمريكا بست...
زندگي معجزه است
برندهها و بازندههاي جشنواره ونيز
شايد اگر جشنواره ونيز در سالهاي مياني دهه 1940 و دهه 1970 برگزار ميشد، در هفتاد و پنجسالگي، شصت و چهارمين دورهاش را جشن نميگرفت، اما بهرغم همه اين فراز و نشيبها، جشنواره ونيز، هنوز يكي از معتبرترين و مهمترين جشنوارههاي سينمايي است و كارگردانهاي مشهور بدشان نميآيد كه نخستين نمايش عمومي فيلمشان در شهر قايقها باشد؛ چه سهمي از جايزهها داشته باشند و چه نداشته باشند و البته اگر مدير هنري جشنواره «ماركو مولر» [اين همنام جهانگرد ونيزي] فيلمهايي را براي افتتاحيه و اختتاميه جشنوارهاش انتخاب كند، مايه شادماني كارگردانهاست. بهمناسبت 75 سالگي جشنواره، مديرانش شيوه سالهاي گذشته را كنار گذاشتند و هيات داوراني را معرفي كردند كه همه در شمار كارگردانها بودند و رياستش هم بهعهده «ژانگ ييمو» بود. قرار از همان ابتداي كار اين بود كه «تاوان»، اقتباس «جو رايت» از رمان مشهور «يان مكاوان» شروع جشنواره باشد [يكي ديگر از فيلمهايي كه نامش در شمار فيلمهاي نامزد شير طلايي بود] و «برادران خوني» كه «الكسي تان» آن را از روي «گلولهاي در سر» [جان وو] ساخته، آخرين فيلمي باشد كه در ونيز نمايش ميدهند.
در كنار نمايش فيلمهاي تازه، دستهاي از فيلمها [مثلا اينلند امپاير ديويد لينچ و فرزندان انسان آلفونسو كوآرون] هم به شيوه ديجيتالي روي پرده سينما رفتند تا تجربه پخش ديجيتالي را عمومي كنند و البته از كنار آن 30 «وسترن اسپاگتي» هم نبايد گذشت كه قرار بود گوشهاي از تاريخ اسرارآميز سينماي ايتاليا را به ديگران معرفي كنند.
«ژانگ ييمو» و گروه داورانش [الخاندرو گونسالس ايناريتو، جين كمپيون، پل ورهوون و... ] درحالي دومين «شير طلايي» ونيز را به «آنگ لي» تايواني بخشيدند كه از ديد منتقدان سينمايي، فيلمهاي مهمتر و بهتري در جشنواره حاضر بودند. «در دره الاه»، ساخته سياسي «پل هگيس» يكي از اين فيلمها بود كه وقتي روي پرده ونيز رفت، با استقبال شديد مخاطبان مواجه شد. داستان افشاگرانهاي كه هگيس آنرا دستمايه فيلم تازهاش كرده است، حتي بيشتر از «پنهانكاري» ساخته «برايان ديپالما» به مذاق تماشاگران خوش آمد و منتقداني كه اين دو فيلم را با هم مقايسه كردند، نوشتند كه جرات و جسارت ديپالما، قطعا بيشتر از هگيس است؛ اما فيلم هگيس، پختهتر و ديدنيتر از كار ديپالما درآمده است. بعد از نمايش هردو فيلم بود كه در بيشتر پيشبينيها، نام هگيس و ديپالما را هم در شمار نامزدهاي احتمالي شير طلايي ميآوردند. با اينهمه، درنهايت اين «ديپالما» بود كه در رقابت با «آنگ لي» به «شير نقرهاي» بسنده كرد و هگيس از ونيز دستخالي رفت تا چندماه بعد، احتمالا يكي از اصليترين نامزدهاي اسكار و گلدنگلوب باشد.
برندهشدن «آنگ لي» چندان هم غريب و دور از ذهن نيست؛ وقتي چندماهي مانده به جشنواره، در خبرها آمده بود كه مديران جشنواره رسما از او خواستهاند فيلمش را [كه ظاهرا يك فيلم دلهرهآور جاسوسي است] در ونيز نمايش دهد. حتي اگر باور كنيم كه فيلم تازهاش، به نسبت «كوهستان بروكبك» قدمي است رو به جلو [باور كنيم؟] باز هم براي ونيز افتخاري محسوب نميشود. كارشناسان و تحليلگراني كه در ونيز حاضر بودند، در تحليلهايشان بيشتر روي اين نكته تاكيد كرده بودند كه داوران، عملا به «مضمون» فيلم لي جايزه دادهاند، همانطور كه دوسال قبل، داوراني ديگر، باز هم از «مضمون» كوهستان بروكبك دفاع كردند. هيات داوران جشنوارههاي سينمايي، معمولا در مقام پاسخگويي به انتقادها برنميآيند و كم پيش ميآيد كه از خود دفاع كنند؛ اما با توجه به بعضي اعتراضها و انتقادهاي صريح، هيچ بعيد نيست كه ييمو و داورانش پاسخي به اين انتقادها بدهند.
جايزه ويژه هيات داوران ونيز، به دو فيلم رسيد؛ يكي «دانه زندگي» ساخته «عبداللطيف كشيشه» تونسيتبار و دومي «من نيستم» ساخته عجيبوغريب «تاد هينز» كه پيشتر «دور از بهشت» را براساس فيلمي از «داگلاس سيرك» ساخته بود. تجربه غريب هينز، داستان «باب ديلن» است، اما در فيلم آدمهاي زيادي در نقش اين اسطوره موسيقي ظاهر ميشوند و يكي از آنها «كيت بلنچت» است كه اتفاقا بهخاطر بازي در همين نقش برنده بهترين بازيگر زن شد. جايزه بهترين بازيگر مرد هم به «برد پيت» رسيد كه در «قتل جسي جيمز بهدست رابرت فورد بزدل» خوش درخشيده بود و بهقول خودش، سختترين نقش زندگياش را در اين وسترن روانشناسانه بازي كرده بود.
«اين يك دنياي آزاد است...» فيلم تازه «كنلوچ»، فيلمساز چپگراي انگليسي- كه در انتقاد از سياستهاي استبدادي انگلستان در برخورد با كارگردان ساخته شده- با اينكه يكي ديگر از نامزدهاي احتمالي شير طلايي بود، فقط برنده جايزه «بهترين فيلمنامه» شد.
«روياي كاساندرا» تازهترين ساخته «وودي آلن» البته در بخش مسابقه نبود و طبعا قرار نبوده سهمي از جايزهها داشته باشد، اما ميشود به «بازرس» فيلم تازه «كنت برانا» هم فكر كرد كه دستخالي از اين مسابقه بيرون آمد. 35 سال بعد از ساخته درخشان «جورف منكيهويچ»، برانا هم دستبهكار شده و نسخه تازهاي از نمايش دونفره «آنتوني شافر» را ساخته است. در نسخه منكيهويچ، «لارنس اوليوير» كبير و «مايكل كين» روبهروي هم بازي ميكردند و در نسخه برانا، كين در نقشي ظاهر شده كه پيشتر به اوليوير تعلق داشته و جاي خود را به «جود لا» بخشيده است. همينطور ميشود به «كشيك شبانه» ساخته «پيتر گريناوي» اشاره كرد كه داستانش درباره يكي از تابلوهاي «رامبراند» است و نشان ميدهد كه زندگي نقاش بهخاطر اين تابلو چگونه تباه ميشود. اين هم از فيلمهايي بود كه دستكم بهخاطر ظاهر متفاوت و غريبش، نامش در شمار نامزدهاي احتمالي شير طلايي ميآمد و البته سهمي از جايزهها نبرد.
در كنار همه خبرهاي ريز و درشت جشنواره ونيز، خبر شير طلايي افتخاري «برناردو برتولوچي» هم بود كه جايزهاش را از دست «عباس كيارستمي» و «جاناتان دمي» [كارگردان سكوت برهها] گرفت. مديران جشنواره ونيز، از اين مهمترين [بهترين؟] كارگردان زنده ايتاليايي تقدير كردند تا يكي از شيرهاي طلايي، دستكم در «خانه» بماند...

شنبه 31 شهریور1386 ساعت 16:25 توسط شهروند امروز |
موضوع: