تبليغاتX
شهروند امروز
 
خودبزرگ‌بيني - مريم شباني

«مائو تسه يانگ» بنيانگذار جمهوري خلق چين را ديكتاتوري اسير خودبزرگ‌بيني مي‌دانند. مي‌‌گويند هرچقدر كه از استقرار مائو بر مسند قدرت، بيشتر زمان مي‌گذشت، كيش شخصيت او هم ابعاد وسيعتري پيدا مي‌كرد. در دوران 20 ساله زمامداري او، فرهنگ استبدادي چين و آموزه‌هاي خودكامگي استالين، دست به دست هم دادند تا مائو به يك ديكتاتور مقدس تبديل شود. آناني كه مجذوب كيش شخصيت مائو شده بودند، طي دوران موسوم به انقلاب فرهنگي، چنان كشتار و انتقام‌جويي‌اي را دامن زدند كه دستاورد آن مرگ دو ميليون انسان بود؛ مرگ‌هايي كه البته مائو را نه متاسف كه شادمان مي‌كرد و به وجد مي‌آورد تا سخناني چنين را بر زبان آورد:« اكنون زمان شورش است و من از اين آشوب بسيار خوشحالم.» شنيدن اين سخنان از زبان مائو البته نبايد تعجبي داشته باشد كه او پيشتر و در دوران اجراي برنامه «جهش بزرگ به جلو» -كه تنها فقر و گرسنگي را ره‌آورد سرزمين پرجمعيت چين كرد- نيز از جايگاهي متفرعنانه، مرگ انسان‌ها را به هيچ گرفته و منزلت خويش را برتر از جان انسان‌هاي تحت حكومت خود دانسته بود:«با اين همه برنامه‌هايي كه براي چين داريم، شايد حتي نيمي از جمعيت چين، جان خود را فدا كنند، شايد يك‌سوم  يا حتي يك‌دهم، اما شما نمي‌توانيد وقتي انسان‌ها مي‌ميرند، بياييد و مرا سرزنش كنيد.» اينچنين بود كه مائو خود را نه انساني هم‌تراز با ديگر ابناي بشر، كه مولودي ديگرگونه مي‌ديد با مسووليتي فرابشري. كار به جايي رسيد كه «لين پيائو» وزير دفاع و نامزد جانشيني مائو – كه بعدا اعدام شد- همواره مي‌گفت:« مائو نابغه‌اي است برتر و بالاتر از جميع افراد بشر.» اگر مائو خود كمر همت به نفي مذهب در سرزمين چين نبسته بود چه بسا ادعاي خدايي كردن او، ادعايي دور از تصور نمي توانست باشد. مائوي خود بزرگ‌بين، مالك جان و مال مردم چين بود و شايد بر اثر تلقين اين تلقي بود كه صحنه اعدام خائنين در چين، صحنه‌اي رقت‌انگيز مي‌نمود؛آنگاهي كه اعداميان با صدايي بلند فرياد مي‌زدند:«زنده باد صدر مائو.»

***

مائو اما تنها زمامداري نبود كه عينك خودبزرگ‌بيني برچشم نهاده كه پيش از او نيز استالين و پيشترها ناپلئون و ديگراني چند، از پشت اين عينك به صحنه پيش‌روي مي‌نگريستند و البته بعد از او نيز اين داستان ادامه دارد. بسيار از زمامداراني كه همه بت‌هاي انساني را شكستند و ديگران را به ستايش آخرين بت(من) دعوت كرده‌اند و البته بسيار مردمي كه نه از سر اجبار، كه از سر اخلاص، جامه خدايي برتن حكمران كرده و بيماري خودبزرگ‌بيني را نه دارويي شفابخش كه مرهمي تقويت‌كننده خورانده‌اند.

داستان خودبزرگ‌بيني در كشور ما نيز البته حكايتي خاص خود دارد. بسيار پادشاهاني كه در دوران طاغوت كه «اعليحضرت» و «شاهنشاه» ناميده شدند تا تكرار اين واژه تاكيد مضاعف بر فاصله با ديگران باشد و بسيار روشنفكراني كه فاصله خويش از جامعه افزودند و نه از سر تواضع كه از باب تفرعن از ديگر هم‌مسلكان فاصله گرفتند.  

***

چهره‌هاي خود بزرگ‌بين در جامعه‌اي تحقيرشده ظهور مي‌كنند و با همراهي مردم است كه پادزهر بيماري خود بزرگ‌بيني از بين مي‌رود و آنگاه حاكم «افتادگي و تواضع» به كنار مي‌‌گذارد و طرحي نو درمي‌اندازد. چهره خودبزرگ‌بين، بدون حمايت مردم امكان ظهور ندارد چه آنكه هيچ «شخصي» تبديل به «كيش» نمي‌شود، مگر اينكه مخاطب داشته باشد و مخاطبان او را بزرگ كنند. چهره‌ سياسي خودبزرگ‌بين يك پاشنه آشيل دارد، او را بايد نقد كرد اگرچه او راه نقد را همواره مي‌بندد اما پيش از آن شايد لازم باشد تا به نقد رفتارهاي اجتماعي نشست و اين گفته «مونتني» را براي شهروندان جامعه انساني تكرار كرد:«انسان هراندازه فرزانه باشد، بازهم يك انسان است؛ چه چيزي كهنه‌تر، بدبخت‌تر و نيست‌تر از اين وجود دارد؟»

شنبه 31 شهریور1386 ساعت 17:18 توسط شهروند امروز | موضوع: |