آ.ب.ث اروپا
آقای بین، دوربین دیجیتال و جشنواره کَن
«تعطیلات آقای بین». همهچیز در همین عنوان سهکلمهای خلاصه میشود؛ این فیلمی است متعلق به آقای بین و فرقی نمیکند فیلم قبلیاش را دیده باشیم، یا آشناییمان فقط در حد همان نمایشهای بهنسبت کوتاه تلویزیونی باشد، چون بخشی از آن رفتارهای عجیبوغریب [و درواقع، مسخرهبازی]هایی که در آن نمایشها هست، اينجا هم، بهعنوان «امضا»ی آقای بین، کاملا بهچشم میآید. مثلا همان شیوه پارککردن ماشین و البته قفلکردناش، که انگار در خانه یا مغازه است. با اینهمه، جذابیت [اهمیت؟] فیلم در «ایده» فیلم است؛ سفر پرماجرای آقای بین به جنوب فرانسه و در واقع شهر ساحلی کَن. در طول این سفر، آقای بین با دوربین دیجیتال کوچکاش، از آسمان و زمین و آدمها و هرچیزی که میبیند، بیدلیل، فیلم میگیرد، بیآنكه فکر کند چند روز بعد، همین فیلمهای بهظاهر بیسروته، روی پرده مهمترین جشنواره سینمایی جهان [کَن] میرود و آدمهایی که در تالار تاریک سینما نشستهاند و حوصلهشان از فیلمهای «هنری» و خودپسندانه آمریکایی/ اروپایی سررفته، به افتخار این «بازیگوشی» و «طراوت و تازگی» کف میزنند. برای آقای بین، فکرکردن به چنین اتفاقی، اصلا ممکن نیست و تازه، او علاقهای هم به این تشویقها ندارد و برای همین است که ناخواسته اجازه میدهد حاصل زحمات چندروزهاش به اسم کسی دیگری [کارسون کلی، کارگردان فیلمهای متفاوت] شود. چیزی که برای او مهم است، رسیدن به ساحل کَن است؛ جایی که میشود استراحت کرد و لابد از دغدغههای روزمره [چه دغدغهای؟] جدا شد...
با اینهمه، آیا دلیل سفر آقای بین به جنوب فرانسه، فرار از ملال روزمره است؟ ظاهرا که باید اینطور باشد؛ هرچند شیوه برندهشدنش در قرعهکشی، کمی غریب بهنظر میرسد. شاید اگر عددهای 6 و 9 در لاتین شباهتی به هم نداشتند و با معکوسشدن 6 عدد 9 بهچشم نمیخورد، آنوقت آقای بین هم راهی جنوب فرانسه و ساحل [و جشنواره] کَن نمیشد. دلیل سفر آقای بین به فرانسه هرچه باشد، فرقی نمیکند. مهم این است که فرصتی پیدا کرده تا انواع عملیات خرابکارانه را در یک کشور اروپایی دیگر امتحان کند و البته که فرانسویها هم بهمحض ورودش تشخیص میدهند که با یک «بریتانیایی» طرف هستند. وقتی روی نقشه، شروع میکند به جهتیابی و مسیرش را پیدا میکند، هنوز نمیدانیم که قرار است چه شیوه بلاهتباری را برای رسیدن به مقصد انتخاب کند؛ اما زمانی که بهجای پیادهرو، خود خیابان را انتخاب میکند و بیاعتنا به سواریهایی که بهسرعت میآیند و بوق میزنند و در آستانه تصادف هستند، راهش را میرود، میفهمیم که «بازی» تازه شروع شده است و لابد آن مامور کنترل ترافیک هم که بعد از دیدن این مرد بیخیال و بیاعتنا، رای به بریتانیاییبودنش میدهد، فهمیده است که از چنان آدمی کارهای دیگری هم برمیآید...
چه کاری؟ مهمترینش، قطعا، دستانداختن دوربین دیجیتال و اساسا خود سینماست. «تعطیلات آقای بین»، یکجور شوخی است با سینمای امروز. اول از همه، پای یک دوربین دیجیتال کوچک به داستان باز میشود. آقای بین، علاوه بر بلیت سفر و مقادیری هم پول، برنده و صاحب یک دوربین دیجیتال شده است تا به کمکاش این سفر نهچندان دور و دراز و البته پرماجرا را ثبت کند. برای کی؟ قاعدتا این فیلمها، شخصی هستند و به کار کسی نمیآیند. آنقدر ابتدایی و پیشپاافتاده هستند که بهدرد دیدن هم نمیخورند. آقای بین، بیسلیقهترین آدمی است که دوربین دیجیتال بهدست گرفته است؛ آدمی که نه چیزی از «قاببندی» میفهمد، نه میداند که از «چهچیزی» باید فیلم بگیرد. همین است که دوربینش آسمان و زمین و پرندگان و آدمهای توی خیابان و پیادهرو و مجسمهها و تابلوها و خلاصه هرچیزی را که بهچشم میآید، ثبت میکند، بیآنكه بداند چندروز بعد همین تصویرهای بلاهتبار، روی پرده مهمترین و هنریترین جشنواره سینمایی جهان میافتند...
«کارسون کلی» [ویلم دافو] را هم، البته، نباید فراموش کرد؛ یک کارگردان «نمونهای» سینمای هنری که اساسا سعی میکند آدم متفاوتی باشد و این تفاوت را به تماشاگران بیچارهاش که در ابتدای کار گمان میکنند با تحفهای گرانسنگ روبهرو شدهاند، تحمیل میکند. حرفهای کارسون کلی را پیش از نمایش فیلمش به یاد بیاوریم؛ «این فیلمی است برای کسانی که روحشان به گناه و ناپاکی نیاز دارد» و خود فیلم چیست؟ تصویرهایی از خودش که گاهی آهسته میشود و گاهی شتاب میگیرد. کارسون کلی، همهکاره فیلم است؛ کارگردان، بازیگر، تهیهکننده و راوی فیلم. و تماشاگری که فکر کرده قرار است یکی از «متفاوتترین» فیلمهای عمرش را ببیند، عملا، با یک شکنجه روحی طرف میشود. این کارسون کلی است که از پلههای برقی بالا و پایین میرود، در خیابان قدم میزند، میدود و صدای یکنواختاش که دقیقهای هم تماشاگران را رها نمیکند، در حکم تیشهای است که بر ریشه اعصابشان میخورد. حالا چهچیزی میتواند این تماشاگران را از این ملال بیاندازه، این تحفه بیقیمت رها کند؟ این گرهی است که فقط بهدست آقای بین گشوده میشود و با تماشای تکهای از فیلم، به این نتیجه میرسد که میتواند فیلم خودش را روی پرده نمایش بدهد تا همسفرش، پسرک گمشده را، به پدرش بسپارد. این است که ناگهان تصویر فیلم قطع میشود و تصویرهای درخشان و منحصربهفردی که در دوربین آقای بین ضبط شده، جایگزین فیلم کارسون کلی میشود و البته صدای یکنواخت و ملالآور کارسون کلی هنوز بهگوش میرسد. انواع مسخرهبازیها و حرکات غریب و دور از ذهن، در این تصویرها هست و کنار هم نشستن این تصویرها و آن صدای یکنواخت که ظاهرا وظیفهای جز خوابآلودکردن تماشاگران ندارد، نتیجهای درخشان به بار میآورد و زمانی که تصویر پسرک روی پرده ثابت میشود، تشویق تماشاگران چنان زیاد است که کارسون کلی هم دچار تردید میشود. کارگردان خشمگین که دلش میخواهد سر این موجود مزاحم را از تنش جدا کند، ناگهان تصمیماش را عوض میکند و همه «افتخار فیلم» را بهپای خودش مینویسد و بامزه این است که در صحنههای پایانی فیلم، عملا «شیوه» آقای بین را تقلید میکند و با عقب و جلوکردن دوربین کوچکاش، سعی میکند تصویری «بدیع» را بیافریند. این در حالی است که خود آقای بین، مشغول فيلمبرداری از پاهای خودش است که دارند تکان میخورند و لابد این حرکتش را هم دیگرانی مثل کارسون کلی، بهپای «سینمای شخصی»اش مینویسند. یکچیز دیگر هم هست که میشود به آن اشاره کرد؛ همسفر دیگر آقای بین، دخترکی است بهنام «سابین» که درست مثل «بین» مینیماینر دارد و بازیگر فیلم کارسون کلی هم هست. اما کارسون کلی در کمال بیرحمی و در واقع، برای بیشتر نشاندادن خودش، تصویرهای مربوط به او را حسابی کوتاه کرده و حالا در فیلم آقای بین، او حضور بسیار پررنگی دارد..
آقای بین، البته، هیچوقت آدم پرحرفی نیست؛ در واقع خیلی هم کمحرف است و معمولا چیزی جز «بله» یا «نه» از دهنش بیرون نمیآید. «کمدی صامت» آقای بین، در «تعطیلات آقای بین» عملا به «زباننفهمی» و «زبانندانی» او میپردازد. بیشتر فرانسویهای فیلم، انگلیسی را نمیفهمند و او هم از زبان فرانسه سر درنمیآورد. این است که صامتبودن خودش، در عین اينكه فیلم باکلام است، بامزه از آب درآمده است. جذابترین و بامزهترین صحنه فیلم، احتمالا، جایی است که او و پسرک همسفرش پولی برای خرید غذا ندارند و با دیدن میوهها و غذاها و شیرینیها و فيلمبرداری از آنها، گرسنهتر از قبل میشوند. خوب که به دور وبرشان نگاه میکنند، میبینند که مردم به نوازندههای دورهگرد پول میدهند. آقای بین، بلندگوی فروشنده آلبومهای موسیقی را بیاجازهاش به گوشهای منتقل میکند و با هر آهنگی که به گوش میرسد، حرکتهای موزون میکند و تفاوتی هم ندارد که یکی موسیقی روز است و با گیتار الکترونیک نواخته میشود و یکی اپرایی است که میشود به کمکاش ماجرایی غمبار را روایت کرد. مهم این است که مردم برایشان کف میزنند و پولی برای غذاخوردن جور میشود...
سینمای ارزان؟ سینمای دیجیتال؟ دوربینی بهاندازه کف دست؟ شکستن قاعدهها؟ لطفا یکبار دیگر «تعطیلات آقای بین» را ببینید...
*آ. ب. ث آفریقا، عنوان فیلمی است از عباس کیارستمی.
***
تعطیلات آقای بین . 2
نه؛ خیال بازنشستگی ندارم
آقای بین بهروایت آقای بین
روآن اتکینسن
ترجمه: امید بهار
گاهی با خودم فکر میکنم که بهتر است «سینمای کمدی» را رها کنم و در فیلمهای «جدی» بازی کنم. همهچیز زیر سر این آینه لعنتی است که در اتاقم گذاشتهام. هر روز صبح، وقتی در این آینه نگاه میکنم و قیافه خوابآلود خودم را میبینم، هم خندهام میگیرد، هم اشکم درمیآید. قیافه مسخرهای است؛ نه؟ خب، اگر مسخره نبود که نمیتوانستم نقشهای کمدی بازی کنم. بازیگرهایی که قیافههای جدی دارند، معمولا در نقشهای کمدی درست جا نمیافتند. «باستر کیتن» را کنار بگذارید؛ درباره استثناها حرف نمیزنم. فکرش را بکنید اگر قرار بود صاحب قیافهای جذاب باشم، چهجوری میتوانستم در نقش «آقای بین» ظاهر شوم. اصلا ممکن نیست. 10 سال پیش که بالاخره یک نسخه سینمایی براساس شخصیت «آقای بین» ساختیم، به همه طرفداران این شخصیت گفتم این اولین و آخرین فیلم است. واقعا هم فکر میکردم بعد از آن، ساختن فیلمی دیگر فایدهای ندارد. ولی ظاهرا حرفم را زیر پا گذاشتهام؛ چون 10 سال از آن تاریخ گذشته و حالا در «تعطیلات آقای بین» بازی کردهام. بنابراین ایندفعه قولی نمیدهم؛ چون ممکن است 10 سال بعد فیلم دیگری بسازیم و اسمش را بگذاریم «ازدواج آقای بین» یا «آخرین روزهای آقای بین». هیچچیز روشن نیست و دوست ندارم درباره پروژهای که احتمالا مربوط به 10 سال بعد است حرف بزنم.
کمکم دارم پیر میشوم. الان 50 سال دارم و در این سن نقش «آقای بین» را بازیکردن، اصلا آسان نیست. همیشه اهل ورزش بودهام و بهنظرم از جوانهای بیستسالهای که اینروزها ستارههای سینما هستند، سالمترم؛ ولی در مقایسه با آنها خیلی پیرم و شاید به همین دلیل باشد که خیلی به آینده «آقای بین» اطمینان ندارم. خب، من «آقای بین» هستم و «آقای بین» هم خود من است. بعضی از رفتارهایی که از او سرمیزند، در واقع به من تعلق دارند و من هم با کمال میل اینچیزها را به او میبخشم. سعی میکنم جلو دوربین، بداهه بازی نکنم. بداهه را میگذارم برای موقع تمرین. آنجا همه کارهایی را که فکر میکنم جذاب است عملی میکنم و تمرینشان میکنم تا موقع بازی جلو دوربین طبیعی بهنظر برسند. بعضی از صحنههایی که در فیلمها و نمایشهای تلویزیونی هست، از دل همین بداههها بیرون آمده است. گاهی اصلا صحنههای بداههای دارم که نمیدانم چهجوری میشود آنها را به هم ربط داد. این صحنهها را برای فیلمنامهنویسها بازی میکنم و بعد به چیزهایی فکر میکنیم که میتوانند فاصله بین این شوخیها باشند. اصلا کار آسانی نیست؛ ولی علاقهای هم به این ندارم که فقط شوخیهای نوشتهشده را بازی کنم.
از خیلیها شنیدهام که گفتهاند «آقای بین» را در سراسر دنیا دوست دارند. آدهایی با ملیتهای مختلف او را میبینند و شاد میشوند. خوشحالم. شاید بهتر باشد کسی جز من راجع به علت مقبول افتادن «آقای بین» حرف بزند؛ ولی خودم اینطور فکر میکنم که روحیه کودکانه و رفتارهای بلاهتآمیزش بیشترین نقش را دارد. «آقای بین» یک کودک است که قد کشیده و دست و پایش دراز شده است. مساله این نیست که مغزش بهاندازه یک کودک کوچک مانده، مساله این است که دنیا را کودکانه میبیند. درست همانطور که یک کودک به خواستههای بزرگترها محل نمیگذارد و همهچیز را آنطور که دوست دارد میبیند، «آقای بین» هم به دیگران محل نمیگذارد. نمیخواهم آدمها را تشویق کنم که روحیهای «آنارشیستی» داشته باشند، ولی فکر میکنم آدمهای این روزگار زیادی جدی هستند و یخشان یکجوری باید آب بشود.
وقتی طرفداران «آقای بین» میشنوند که من در آکسفورد رشته مهندسی خواندهام، باور نمیکنند. خشکشان میزند و فکر میکنند دارم شوخی میکنم. ولی اصلا شوخی در کار نیست. من مهندسم و در بهترین دانشگاه بریتانیا درس خواندهام. فکر میکنم وقتی دوره بازنشستگی «آقای بین» از راه برسد، چارهای جز پناهبردن به مهندسی نماند. هرچند ممکن است تا آنموقع چیزی از درسهای مهندسی یادم نمانده باشد. درست است که من و «آقای بین» شباهتهای زیادی به هم داریم؛ ولی او خیلی شادتر از من است. من بهاندازه «آقای بین» دنیا را آسان نمیگیرم. او خیلی راحتتر از من با آدمها برخورد میکند. من آدمی خجالتی هستم، درحالیکه او به بلاهت ذاتیاش معنای خجالت را اصلا نمیفهمد. برای همین هست که بیشتر از من احساس خوشبختی میکند. «آقای بین» علاقهای ندارد که همهچیز را زیر پا بگذارد و اتفاقا خیلی هم به سنتها و رفتارهای اجتماعی علاقهمند است؛ منتها لحظهای که میخواهد دست به کاری بزند، اصلا به این سنتها و رفتارهای اجتماعی فکر نمیکند.
گاهی از من میپرسند چرا «کمدی صامت» اینقدر خندهدار بهنظر میرسد و من هم میگویم شما از کمدیهای صامت خندهتان میگیرد، چون دوست دارید کمدی صامت ببینید و بخندید. البته کمدی صامت، ذاتا خندهدار است. این را قبول دارم. درعینحال کسانی هم هستند که فقط به حرفهای خندهداری که در کمدیهای ناطق هست میخندند. برای همین است بعضیها «چارلی چاپلین» و «هرولد لوید» را دوست ندارند. چیزی که در کمدی اهمیت دارد، این است که رفتار بازیگر کمدی در همهجا فهمیده شود. کاری که از بازیگر سر میزند، اگر از جنسی باشد که همه مردم دنیا آن را نفهمند، بهنظرم خوب نیست. نه من، نه «آقای بین» همه دنیا را ندیدهایم؛ ولی ظاهرا در همه دنیا کسانی هستند که رفتارهای ما را میفهمند و میخندند. هنوز مردمی هستند که از شیوه راهرفتن «چارلی چاپلین» میخندند و معنای این خنده چیزی جز این نیست که رفتار او را میفهمند. من هم خیلی دلم میخواهد که 50سال دیگر وقتی کمدیهای «آقای بین» را میبینند، بخندند.
از من میپرسند کی بازیگری را رها میکنم و بازنشسته میشوم. 50 سالگی، شروع پیری است؛ ولی فکر نمیکنم به این زودیها میدان را خالی کنم. حالا شاید نشود در سینما «آقای بین» را ادامه داد، ولی هنوز تماشاگران سابقش در تلویزیون آماده دیدن نمایشهای جدیدش هستند. خیالتان را راحت کنم؛ «آقای بین» فعلا خیال بازنشستگی ندارد.
***
تعطیلات آقای بین . 3
زیر آفتاب سوزان
حماقت در «تعطیلات آقای بین»
اندرو آزموند
ترجمه: گیتی سروش
کارگردان در این فیلم چکاره است؟ این سوال را گاهی با دیدن فیلمها از خودم میپرسم و جالب است که بیشتر این فیلمها، کمدیهایی هستند که بازیگرانی مشهور در آن بازی میکنند. این را میفهمم که «آدام سندلر» در «عشق پریشان» تحت کنترل کامل «پل تامس اندرسن» بوده است؛ اما متوجه این نکته هم هستم که سندلر در بیشتر صحنههای فیلم «کلیک» [فرانک کوراسی] کار خودش را میکند و کارگردان هم دست او را باز گذاشته است. نمونه دیگرش «جیم کری» است که در «درخشش ابدی یک ذهن زلال» کاملا زیر نظر «میشل گندری» بوده و در «بروس توانا» [تام شادیاک] هنر کمدیاش را بهرخ کشیده است. «روآن اتکینسن»، کمدین بریتانیایی، ظاهرا جزو بازیگرهایی است که حرف اول و آخر را در فیلمهایش میزند و حتی درباره داستانهای فرعی فیلم هم اظهارنظر میکند. کاری به خوببودن، یا بدبودن این ماجرا ندارم؛ مساله این است که او صاحب قدرتی است که بسیاری از بازیگران فاقد آن هستند. برای همین است که وقتی به تماشای نمایشهای تلویزیونی «آقای بین» مینشینیم، یا نسخههای سینمایی این شخصیت را تماشا میکنیم، کارگردان فیلم چندان به چشم نمیآید. پذیرفتن کارگردانی فیلمی که شخصیت اصلیاش «آقای بین» باشد، کار آسانی نیست؛ چون بیش از دوسوم تماشاگرانی که به دیدن فیلم میروند، ارزش و اهمیتی برای نام کارگردان قائل نیستند و فقط خود «آقای بین» است که آنها را به سینما میکشاند. در این صورت، کارگردان چکاره است؟ در بدبینانهترین شکل ممکن، کارگردان فیلمهای «آقای بین» فقط یک صنعتگر است که درس سینما را خوانده و میتواند صحنههای فیلم را به هم بچسباند. اما شما فکر میکنید حالت خوشبینانهای هم هست؟ طرفداران «آقای بین» در بریتانیا، خیلی بیشتر از طرفداران آمریکاییاش هستند. نوع کمدی «آقای بین»، اروپایی است. آمریکاییها سالهاست که شیوه خود را در کمدی دارند و معمولا فقط به فیلمهایی میخندند که براساس همین شیوه ساخته شده باشند. پس خیلی عجیب نیست که تماشاگران آمریکایی به شوخیهایی که مقبول اروپاییهاست، نمیخندند و بهنظرشان بیمزه میرسد.
مهمترین وجه اشتراک کمدیهای اروپایی و آمریکایی، حماقت است. فرقی نمیکند جیم کری را ببینید یا روآن اتکینسن را؛ چیزی که بهچشم میخورد، حماقت است. اما جنس این دو حماقت با هم فرق دارد. اروپاییها دوست دارند خودشان را به حماقت بزنند و این در بازیهای اغراقشدهشان کاملا دیده میشود، درحالیکه آمریکاییها از ته دل قبول میکنند که احمقاند. بنابراین، موقع تماشای بازیشان حس نمیکنیم که آدمی دارد نقش یک احمق را بازی میکند. متاسفانه این همان مشکلی است که من با روآن اتکنیسن و اساسا «آقای بین» دارم. پس جزو همان دسته آدمهایی هستم که فکر میکنند «آقای بین» یک احمق واقعی نیست و خودش را به حماقت زده است. برای همین است که وقتی در ابتدای فیلم «تعطیلات آقای بین»، دوربین کوچکی به دستش افتاد، فهمیدم اینبار میخواهد با این دوربین کوچک خنده به لبهای تماشاگرانش بیاورد. با اینهمه آیا در این موفق است؟ اگر از طرفداران «آقای بین» سوال کنید، پاسخش مثبت است و اگر از من بپرسید در کمال احتیاط جواب میدهم که نمیتواند موفق باشد، چون «آقای بین» شخصیتی سینمایی نیست. اگر جزو کسانی نباشید که پیش از این نمایشهای تلویزیونی «آقای بین» دیدهاند، با تماشای این فیلم، که البته از فیلم 10 سال قبل بسیار آبرومندتر و بهتر است، چندان لذتی نمیبرید و حس میکنید چنین آدم احمقی مستحق مرگ است، نه زندگی. «آقای بین» اگر احمق نباشد، سعی میکند با دوربینش بهترین تصویرها را بگیرد، نه اينكه لبولوچهاش را کج کند و چشمهایش را چپ کند و باعث خنده تماشاگرش شود. باز خوب است که اینبار فکری برای حرفنزدن «آقای بین» کردهاند. ندانستن زبان فرانسه، ظاهرا دلیل خوبی است برای «آقای بین» که بار سنگین حرفزدن را از زبان خود بردارد و به دستو پا و چشم و گوشش منتقل کند. بعضی رفتارهایش هم کاملا قابل پیشبینی است و این میتواند اعصاب تماشاگری را که از دیدن فیلم لذت نمیبرد، خرد کند. مثلا در صحنهای که میخواهد از دستگاه غذافروشی ساندویچی بخرد، آنقدر کراواتاش را نزدیک محل انداختن سکه میبرد، که کراواتش داخل دستگاه گیر میکند. خب، این چه صحنهای است؟ آیا شبیه این صحنه را، بارها در کمدیهای تلویزیونی «آقای بین» ندیدهایم؟ چهچیز تازهای در صحنه هست که چند دقیقهای از فیلم صرف آن شده است؟ همینطور صحنه غذاخوردنش در رستوران فرانسوی. خب، هرکسی که فقط یکبار «آقای بین» را دیده باشد، میتواند حدس بزند که این غذاهای فرانسوی برای «آقای بین» مایه دردسر هستند. در بیشتر نمایشهای «آقای بین» چنین صحنهای پیدا میشود. حتی در صحنهای که با موسیقیهای مختلف سرگرم حرکات مزون میشود تا پولی برای ناهار دستوپا کند، بهیاد نمایشهای قبلی «آقای بین» میافتیم. خب، این خوب است یا بد؟ بهنظرم ایده خوبی نیست؛ چون آنها که «آقای بین» را خوب میشناسند، بهیاد فیلمهای قبلیاش میافتند و خاطره آن فیلمها و صحنههاست که باعث خندهشان میشود و آنها که «آقای بین» را نمیشناسند، صرفا با آدم احمقی طرف میشوند که نسنجیده دست به خیلی از کارها میزند و از پس کوچکترین کارها هم برنمیآید. «تعطیلات آقای بین» عملا یک اپیزودیک است؛ صحنههایی مستقل از هم دارد که کنار هم گذاشته شدهاند، اپیزودی که «آقای بین» دست به تعقیب مرغ میزند، نمونهای از این اپیزودهاست که اگر نبود هم فیلم آسیبی نمیدید. وقتی میبینیم که بلیت به پای مرغ میچسبد، مثل روز روشن است که «آقای بین» نمیتواند او را بگیرد و دقیقا همین اتفاق میافتد. حتا ایده پایانی این اپیزود هم در مقایسه با نمایشهای قبلی «آقای بین» خیلی خندهدار نیست. بهترین شوخی فیلم، نمایش فیلمهایی است که «آقای بین» گرفته و در جشنواره کم نمایش داده میشود و تا جایی که یادم است فیلم اولین بار در جشنواره کن نمایش داده شد و «آقای بین» ظاهرا به آرزویش رسید!
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 17:4 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |
