۱. بهترين سالهاي زندگي ما
در حاشيه انتخاب فيلمهاي برتر سينماي آمريكا
«همشهري كين» [1941] هميشه در صدر فهرست است؛ بهترين فيلم تاريخ و تفاوتي نميكند كه اين فهرست، «فيلمهاي برتر سينماي آمريكا» باشند، يا «بهترينهاي تاريخ سينما» و فرقي نميكند كه اين فهرست را براساس راي «فيلمبين»هاي حرفهاي تنظيم كرده باشند، يا به «فيلمسازها» تعلق داشته باشد. جايگاه رفيع و تزلزلناپذير «همشهري كين»، ظاهرا، دستنيافتني است و در اين شصتوششسال، هيچ فيلم ديگري اينقدر «محبوب» خاص و عام نبوده است. نام «اورسن ولز» به مدد اين فيلم، «تاريخي» شده است و همه آنها كه ميخواهند از سينما سر درآورند، بايد سري هم به فيلم «جاودانه» بزنند. مساله اين نيست كه «همشهري كين»، ظاهرا، به مذاق نسل تازه «فيلمبين»ها خوش نميآيد و آنها فيلمهاي ديگري را به ساخته «ولز» ترجيح ميدهند؛ مساله اين است كه «همشهري كين» از حد و مرتبه يك «فيلم» فراتر رفته و نامش، اساسا، مترادف است با «سينما» و براي همين است كه هنوز، ظاهرا، «كتاب درسي» كساني است كه در پي «آموختن» سينما هستند. «همشهري كين»، هميشه در صدر فهرست است؛ بهترين فيلم تاريخ و اين «قولي است كه جملگي برآنند» بيآنكه ارزش و اهميت باقي فيلمها را ناديده بگيرند...
نظرخواهي، ظاهرا، مردميترين و بهترين شيوه انتخاب است. همهجور آدم، با انواع سليقهها، در يك «رايگيري بزرگ» شركت ميكنند تا «بهترينها» را انتخاب كنند؛ اما براي هر آدمي «بهترين» معنايي دارد كه شايد به مذاق آدمي ديگر خوش نيايد. فهرستهاي بلندبالا، قطعا، پر از نامهاي مشترك هستند؛ نامهايي كه ميشود روي آنها به توافق رسيد. با اينهمه، هر نظرخواهي، هميشه، مخالفاني هم دارد؛ نامهايي كه در صدر فهرست مينشينند، معمولا، سبب اين مخالفت هستند و ظاهرا، بخش عمده اين مخالفتها، به كساني تعلق دارد كه اصلا و به هر دليلي، بخشي از آن نظرخواهي نبودهاند. در همه اين سالها، هروقت نام «همشهري كين» در صدر فهرست «بهترينها...» نشسته است، «اعتراض» كساني را هم در پي داشته، بيآنكه اين «اعتراضها» به جايي برسند و روي نظرخواهيهاي بعدي اثر بگذارند...
«همشهري كين»، هميشه در صدر فهرست است؛ بهترين فيلم تاريخ و بهتر است بهجاي خستهكردن خودمان، باور كنيم كه اين فيلم طرفداران پروپاقرصي دارد كه آن را در شمار مهمترين «گنجينههاي بشري» ميدانند و هيچ اهانت و اعتراضي را به آن تاب نميآورند و تفاوتي هم نميكند كه اين طرفداران «مايكل مان» و«پل شريدر» باشد، يا «راجر كورمن» و «سام منديز»...
***
فهرست تازه «موسسه فيلم آمريكا» (AFI)، يكي از همين نظرخواهيهاست كه، ظاهرا، ميخواسته «بهترينهاي سينماي آمريكا» را معرفي كند. بهترينها يا مهمترينها؟ توضيحش سخت است؛ چون بعضي از فيلمهايي كه نامشان در فهرست تازه «موسسه فيلم آمريكا» آمده، همان فيلمهايي هستند كه سالهاي سال است سينما به وجودشان مينازد و در اين بين، البته، فيلمهايي هستند كه سكوي پرش فيلمهاي بعدي خود بودهاند، بيآنكه واقعا جزء «بهترينها» باشند. و البته فيلمهايي هستند كه معلوم نيست چرا وارد اين فهرست شدهاند.
قطعا كسي منكر اهميت و ارزش و اعتبار «پدرخوانده» [1972] نيست و بعيد است كسي ادعاي «فيلمديدن» و «عشق سينمابودن» داشته باشد و اين ساخته كلاسيك و دورانساز «فرانسيس فورد كاپولا» را در شمار فيلمهاي برتر عمرش نياورد. فيلمهاي ديگري هم، قطعا، هست كه صاحب چنين محبوبيتي باشد. «كازابلانكا» [1942]، «لورنس عربستان» [1962] و «بربادرفته» [1939] سه فيلم نمونهاي ديگرند كه چشمپوشي از آنها و ناديده گرفتنشان در نظرخواهيها، معمولا، ممكن نيست؛ چون، عملا، به بخشي از «خاطره جمعي» سينمادوستان بدل شدهاند. همه آن تماشاگراني حوصله فيلمهاي «جدي» را ندارند، از تماشاي «بربادرفته» و ماجراهاي «رت باتلر» [كلارك گيبل] و «اسكارلت اوهارا» [ويوين لي] كيف ميكنند. «كازابلانكا» و داستان «ريك بلين» [هامفري بوگارت] و «ايلزا لاسلو» [اينگريد برگمن] هم دستكمي از «بربادرفته» ندارد و چهكسي هست كه آن جمله «اين صداي توپ بود يا صداي قلب من» را فراموش كرده باشد؟
اما، دوباره، برگرديم به ابتداي همين بند. فهرست تازه «موسسه فيلم آمريكا»، عملا، «بهترينهاي سينماي آمريكا» را در بر گرفته است. يعني، گلچين بهترين فيلمهايي است كه «نگاه» آمريكايي به همهچيز را نشان ميدهد. «سليقه» آمريكايي، «نگاه» آمريكايي را ميپسندد و براي همين است كه هر فيلمسازي وقتي گذرش به «هاليوود» ميافتد، سعي ميكند دنيا را با همين چشم ببيند. «جان فورد»، سالها پيش گفته بود: «هاليوود جايي است كه نميتوانيد از حيث جغرافيايي آن را شرح دهيد. ما، واقعا، نميدانيم هاليوود كجاست.» و حالا جمله «فورد» را بگذاريد در كنار جملهاي از «ويم وندرس» آلماني كه بيستوچندسال پيش گفته بود: «آمريكاييها، ضمير ناخودآگاه ما را مستعمره خودشان كردهاند.» كمي بدبينانه است؛ اما اشتباه نيست.
«بهترينهاي سينماي آمريكا»، فهرست «آمريكاييترين» فيلمهاي آمريكايي است؛ فيلمهايي كه «نگاه»ي آمريكايي دارند و «سليقه»هاي آمريكايي آنها را ميپسندند. خب، البته، بخش عمدهاي از اين فهرست، فيلمهاي محبوب فيلمبينهاي باقي دنيا هم هست. محدوده جغرافيايي هاليوود، بهعنوان نشانه سينماي آمريكا، آنقدر گسترده شده است كه ديگر «سليقه» آمريكايي چيز غريبي بهنظر نميرسد و شماري از فيلمبينها، اساسا، چيزي را كه با اين «سليقه» سر ناسازگاري داشته باشد، «فيلم» محسوب نميكنند.
***
نسخه نخست اين فهرست، در 1998 منتشر شد و در آستانه سال 2008، موسسه فيلم آمريكا، نظرخواهياش را «بهروز» كرد تا ببيند محبوبترين فيلمهاي فهرست 1998، هنوز محبوب ماندهاند يا نه. رتبه اول فهرست قبلي به «همشهري كين» تعلق داشت و در نسخه تازه اين فهرست هم ساخته كلاسيك «ولز» تكان نخورده است. رتبه دوم و سوم فهرست 1998، از آن «كازابلانكا» و «پدرخوانده» بود؛ اما در اين نظرخواهي تازه، جاي اين دو فيلم عوض شده است. رتبه چهارم فهرست 1998، به «بربادرفته» تعلق داشت كه حالا در رتبه ششم نشسته و جاي خود را به «گاو خشمگين» [1980] بخشيده تا ساخته حيرتآور «مارتين اسكورسيزي» در شمار بهترينهاي يك عمر قرار بگيرد. پنجمين فيلم فهرست 2007، «آواز در باران» [1952] است. رتبه هفتم به «لورنس عربستان»، يكي از چند شاهكار «ديويد لين» رسيده كه در فهرست 1998، مقام پنجم را داشت. «فهرست شيندلر» [1993] كه در كمال حيرت، پنجسال پس از ساختهشدن، نهمين فيلم فهرست 1998 بود، يك پله بالا آمده و در رده هشتم ايستاده است. نهمين فيلم فهرست تازه موسسه فيلم آمريكا، «سرگيجه» [1958] است كه پنجاه و دو پله از رتبه قبلياش بالاتر آمده است. چرا؟ لابد در 1998 نسخههاي اين فيلم درخشان، اينقدر در دسترس فيلمبينها نبوده است. دهمين فيلم جدول هم به «جادوگر آز/ جادوگر شهر زمرد» تعلق دارد، كه رتبه ششم فهرست 1998 را داشت.
***
با اينهمه، تفاوتهاي فهرست 1998 با نظرخواهي 2007، فقط به همين چيزها محدود نميشود. شماري از فيلمهايي كه در فهرست 1998 بودهاند، از فهرست تازه حذف شدهاند و فيلمهاي ديگري جايشان را گرفتهاند. از فيلمهاي تازه ميشود مثلا «جنرال» [1927]، ساخته مشهور «باستر كيتن» اشاره كرد كه در رده هجدهم فهرست تازه نشسته است، يا «تعصب» [1916] كه قطعا يكي از مشهورترين ساختههاي «ديويد وارك گريفيث» است و جالبتر از آنها «ارباب حلقهها: ياران حلقه» [2001] است، كه بهسرعت در اين فهرست وارد شده و پنجاهمين فيلم اين فهرست تازه شده است. «نشويل» [1975]، ساخته درخشان «رابرت آلتمن»، «سفرهاي ساليوان» [1941] كه يكي از مشهورترين فيلمهاي «پرستن استرجس» است، «شبي در اپرا» [1935]، ساخته «سام وود» كه يكي از بهترين فيلمهاي «برادران ماركس» است و «چهكسي از ويرجينيا وولف ميترسد؟» [1966]، اقتباس درخشان «مايك نيكولز» از نمايشنامه «ادوارد آلبي» در شمار اين فيلمهاي تازهوارد هستند.
مساله اين نيست كه نبايد «كاباره» [1972] و «نجات سرباز رايان» [1998] و «رهايي از شاوشنك» [1994] و «تايتانيك» [1997] و «بليد رانر/ تيغرو» [1982] را در فهرست «بهترينهاي سينماي آمريكا» قرار داد؛ مساله اين است كه اگر قرار است واقعا «بهترينها» را گلچين كنيم، «حس ششم» [1999] در اين فهرست چه جايگاهي پيدا ميكند؟ در اينكه با بهترين فيلم «ام. نايت. شامالان» طرفيم، شك نداريم؛ ولي وقتي فيلمهايي مثل «مرد سوم» [1949] و «دكتر ژيواگو» [1965] جايي در فهرست «بهترينها» پيدا نميكنند، وجود «حس ششم» طبيعي و عادلانه بهنظر ميرسد؟ ميشود پذيرفت كه فضاي سياستزده اين سالهاي آمريكاييها و نگرانيهاي مردمشان درباره آينده جنگهاي افغانستان و عراق، آنها را بهسوي فيلمي مثل «همه مردان رييسجمهور» [1976] سوق داده و آنها، اين درام سياسي را، سيويكسال پس از نمايش عمومي، بهعنوان يكي از «بهترينهاي سينماي آمريكا» انتخاب كردهاند. اما «حس ششم» در اين بين چه ميكند؟ فيلمهاي ترسناك و دلهرهآور بهتري هم در سينماي آمريكا ساخته شدهاند كه نامشان در اين فهرست تازه و بهروز نيامده است. انتخاب شكبرانگيزي است؛ نيست؟ در مقابل، تعجبي ندارد كه «با گرگها ميرقصد» [1990]، وسترن اسكاري «كوين كاستنر» از فهرست بيرون رفته است. وسترنهاي قديمي، بهكمك پديده ديويدي، دوباره ديده شدهاند و كسي كه از تماشاي آن وسترنهاي قديمي لذت ميبرد و حس ميكند كه گذر زمان خللي به طراوت و تازگيشان وارد نكرده، احتمالا، تماشاي «با گرگها ميرقصد» را تاب نميآورد. ايرادي دارد؟
***
جمله پاياني «بعضيها داغشو دوست دارن» [1959]، كمدي درخشان «بيلي وايلدر»، كه اتفاقا در هر دو نسخه «فيلمهاي برتر سينماي آمريكا» هم حاضر است، تنها چيزي است كه ميتواند حرف آخر را درباره اين فهرست و نقصهاي بهچشمآمدنياش بزند؛ هيچكس كامل نيست...
عنوان اين يادداشت، نام فيلمي است از ويليام وايلر.
*******************
100 فيلم برتر سينماي آمريكا. 2
بودن يا نبودن
فيلمهايي كه از قلم افتادهاند
تكليف، تاحدودي، روشن است؛ با «بهترينهاي تاريخ سينما» و «بهترينهاي سينماي جهان» طرف نيستيم كه از فيلمهاي «ژان رنوآر» و «لوئيس بونوئل» و «فدريكو فليني» و «اينگمار برگمان» و «ميكلآنجلو آنتونيوني» و باقي «اسطوره»هاي سينما سراغ بگيريم. «100 فيلم برتر سينماي آمريكا»، يعني همين فهرستي كه «موسسه فيلم آمريكا» منتشرش كرده است، فقط فيلمهاي «آمريكايي» را در بر ميگيرد و البته كه اين فيلمهاي «آمريكايي» را فقط آمريكاييها نساختهاند و بعضي از بهترين فيلمها، ساخته كارگردانهايي است كه از سر اجبار اروپا را ترك كردند و فيلمساختن در آمريكا را ترجيح دادند. «سليقه» آمريكايي، سالهاست كه در سينما جا افتاده و كمتر تماشاگري موقع تماشاي فيلم، به «نگاه» آمريكايي در اين فيلمها توجه ميكند. ايرادي هم ندارد؛ سينما، قبل از هر چيز، سينماست و بعد ميشود [بايد؟] آنرا به «اروپايي» و «آمريكايي» تقسيم كرد.
فهرست صدتايي فيلمهاي برتر سينماي آمريكا، قرار است [بايد؟] «نمونه»هاي خوب ايننوع سينما باشد و دستكم نيمي از فيلمها، اين ويژگي را دارند؛ اما فيلمهايي هم در فهرست «موسسه فيلم آمريكا» ديده ميشوند كه نشستنشان در كنار فيلمهاي درجهيك، غريب و دور از ذهن بهنظر ميرسد. نمونههاي بهتر از اين فيلمها كم نيستند؛ اما اين خاصيت نظرخواهي است كه نتيجهاش، برآيند سليقههاي مختلف باشد. با اينهمه، شمار فيلمهاي مشهور و محبوب و اثرگذاري كه در اين فهرست نيامدهاند، اصلا كم نيست. لازم نيست فيلمبين حرفهاي باشيم تا «دكتر ژيواگو» [1965] را شنيده باشيم. حماسه عاشقانه «ديويد لين»، يكي از پرشورترين و خاطرهانگيزترين فيلمهاي تاريخ سينماست و تقريبا همه آنها كه روزگاري به تماشايش نشستهاند، بخشهاي عمدهاي از آنرا بهياد دارند. با اينهمه، اثري از «دكتر ژيواگو» در اين فهرست نيست. «مرد سوم» [1949] هم چنين وضعيتي دارد؛ شاهكار «كارول ريد» يكي از فراموشنشدنيترين فيلمهاي تاريخ سينما است و نبودنش در اين فهرست صدتايي، دور از انتظار است. چطور ميشود «راكي» [1976] را يكي از «بهترينها» دانست و نامي از «مرد سوم» نبرد؟ [ميشود همينجا به «اسكار» آن سالي فكر كرد كه همين «راكي» گوي سبقت را از «راننده تاكسي» [مارتين اسكورسيزي] ربود و مايه حيرت شد.] خب، البته قابل درك است كه «فانتازيا» [1940] ديگر كارتون مورد علاقه نسل جديد فيلمبينها نباشد و «داستان اسباببازي» [1995] را به آن ترجيح بدهند، يا كارگردان درجهيكي بهنام «وينسنت مينهلي» را نشناسند و ندانند كه «يك آمريكايي در پاريس» [1951] چهجور فيلمي است، يا «حدس بزن چهكسي براي شام ميآيد» [1967] فيلم مشهور «استنلي كريمر» ديگر جذابيتي برايشان نداشته باشد؛ اما حذفشدن «ياغي بيهدف/ شورش بيدليل» [1955] را بهحساب چهچيزي بايد گذاشت؟ اين ساخته مشهور «نيكلاس ري»، فيلمي «فرهنگساز» است؛ در عين اينكه بخشي از وضيعت روزگار خودش را نشان داده، روي فيلمهاي بعد از خودش هم اثر گذاشته است. نبودن نام «ياغي بيهدف/ شورش بيدليل» را هم در اين فهرست، نميشود ناديده گرفت. از فيلم مشهور ديگر ري، يعني «مكاني در آفتاب» [1951] هم در فهرست صدتايي خبري نيست. «مكاني در آفتاب» هم درست مثل «ياغي بيهدف/ شورش بيدليل»، يكي از آثار «نمونه»اي سينماست كه نميشود بياعتنا از كنارش گذشت.
علاوه بر اينها، ميشود به نكته ديگر هم اشاره كرد؛ اينكه روزگاري «جان فورد» حد اعلاي كارگردان «آمريكايي» بود و فيلمهايش بهترين نمونههاي اين سينما محسوب ميشدند؛ ولي حالا همهچيز تغيير كرده و از فيلمهاي او هم فقط «جويندگان» [1956] و «خوشههاي خشم» [1940] مانده است، بيآنكه اثري از «مرد آرام» [1952] و «دختري با روبان زرد» [1949] و «محبوبم كلمنتاين» [1946] و «دره من چه سبز بود» [1941] باشد. كارگردان نمونه سينماي آمريكا، «وسترن» ميساخت و وسترنها، فيلمهايي واقعا آمريكايي بودند؛ اما كارگردان نمونه و برگزيده اين سالهاي آمريكا كيست؟
100 فيلم برتر سينماي آمريكا
1. همشهري كين، 2. پدرخوانده، 3. كازابلانكا، 4. گاو خشمگين، 5. آواز در باران، 6. بربادرفته، 7. لورنس عربستان، 8. فهرست شيندلر، 9. سرگيجه، 10. جادوگر آز، 11. روشناييهاي شهر، 12. جويندگان، 13. جنگهاي ستارهاي، 14. رواني، 15. 2001: يك اوديسه فضايي، 16. سانست بلوار، 17. فارغالتحصيل، 18. جنرال، 19. در بارانداز، 20. زندگي شگفتانگيزي است، 21. محله چينيها، 22. بعضيها داغشو دوست دارند، 23. خوشههاي خشم، 24. ئي. تي: موجود ماوراي زميني، 25. كشتن مرغ مقلد، 26. آقاي اسميت به واشينگتن ميرود، 27، ماجراي نيمروز، 28. همهچيز درباره ايو، 29. غرامت مضاعف، 30. اكنون آخرالزمان، 31. شاهين مالت، 32. پدرخوانده؛ قسمت دوم، 33. پرواز بر فراز آشيانه فاخته، 34. سفيدبرفي و هفت كوتوله، 35. آني هال، 36. پل رودخانه كوآي، 37. بهترين سالهاي زندگي ما، 38. گنجهاي سييرا مادره، 39. دكتر استرنجلاو، 40. آواي موسيقي، 41. كينگ كنگ، 42. باني و كلايد، 43. كابوي نيمهشب، 44. داستان فيلادلفيا، 45. شين، 46. يكشب اتفاق افتاد، 47. تراموايي بهنام هوس، 48. پنجره عقبي، 49. تعصب، 50. ارباب حلقهها: ياران حلقه، 51. داستان وستسايد، 52. راننده تاكسي، 53. شكارچي گوزن، 54. مش [بيمارستان نظامي ارتش]، 55. شمال به شمال غربي، 56. آروارهها، 57. راكي، 58. جويندگان طلا، 59. نشويل، 60. سوپ اردك، 61. سفرهاي ساليوان 62. ديوارنوشتههاي آمريكايي، 63. كاباره، 64. شبكه، 65. قايق آفريكن كوئين، 66. مهاجمان صندوق مقدس گمشده، 67. چهكسي از ويرجينا وولف ميترسد؟، 68. نابخشوده، 69. توتسي [محبوبه]، 70. پرتقال كوكي، 71. نجات سرباز رايان، 72. رهايي از شاوشنك، 73. بوچ كسيدي و ساندانس كيد، 74. سكوت برهها، 75. در گرماي شب، 76. فارست گامپ، 77. همه مردان رييسجمهور، 78. عصر جديد، 79. اين گروه خشن، 80. آپارتمان، 81. اسپارتاكوس، 82. طلوع، 83. تايتانيك، 84. ايزي رايدر، 85. شبي در اپرا، 86. جوخه، 87. 12 مرد خشن، 88. بزرگكردن بيبي، 89. حس ششم، 90. رقص سوئيم، 91. انتخاب سوفي، 92. رفقاي خوب، 93. رابط فرانسوي، 94. پالپ فيكشن [داستان عامهپسند]، 95. آخرين نمايش فيلم، 96. كار درست را انجام بده، 97. بليد رانر [تيغرو]، 98. يانكي دودل دندي، 99. داستان اسباببازي، 100. بنهور [بنحور]
****************
100 فيلم برتر سينماي آمريكا. 3
برخورد نزديك از نوع سوم
اسپيلبرگ و پنج فيلم در فهرست صدتايي
در فهرست صدتايي «بهترينهاي سينماي آمريكا»، «استيون اسپيلبرگ» صدرنشين است؛ پنج فيلمش در اين فهرست حاضرند و ظاهرا از باقي كارگردانها پيشتر است. [آلفرد هيچكاك، استنلي كوبريك و بيلي وايلدر چهار فيلم در فهرست دارند و فرانك كاپرا، چارلي چاپلين، فرانسيس فورد كاپولا، جان هيوستن و مارتين اسكورسيزي سه فيلم.] «ئي. تي: موجود ماوراي زميني»، «آروارهها»، «مهاجمان صندوق مقدس گمشده»، «نجات سرباز رايان» و «فهرست شيندلر»، محبوبترين فيلمهاي اسپيلبرگ هستند و «برخورد نزديك از نوع سوم» كه در نظرخواهي 1998 حاضر بود، جايش را به «نجات سرباز رايان» بخشيده است.
اين نخستينباري نيست كه اسپيلبرگ و فيلمهايش از باقي كارگردانها بالاتر ميايستند. يكسال پيش، حدودا، همين «موسسه فيلم آمريكا» فهرست صدتايي ديگري را منتشر كرد كه صد فيلم «دلگرمكننده»، يا «اميدواركننده»، «رغبتبرانگيز» و «روحيهبخش» [Inspiring] آمريكايي بودند؛ از ابتداي تاريخ سينما، تا همين يكسال پيش. در صدر همه فيلمها، «چه زندگي شگفتانگيزي» بود، يكي از چند شاهكار «فرانك كاپرا»، كه در فهرست صدتايي «بهترينهاي سينماي آمريكا» هم هست. از بين آن صد فيلم دلگرمكننده و روحيهبخش، پنج فيلم به استيون اسپيلبرگ تعلق داشت، و از اين منظر او تنها كارگرداني بود كه نامش پنجبار در اين فهرست تكرار شده بود؛ درست مثل همين فهرست. فيلمهاي اسپيلبرگ در آن فهرست اينها بودند: «برخورد نزديك از نوع سوم»، «ئي. تي: موجود ماوراي زميني»، «رنگ ارغواني»، «فهرست شيندلر» و «نجات سرباز رايان». «رنگ ارغواني» و «برخورد نزديك از نوع سوم»، در فهرست «بهترينهاي سينماي آمريكا» نيستند و بهجايشان «آروارهها»، «مهاجمان صندوق مقدس گمشده» اضافه شدهاند.
***
در باب گستره سينماي اسپيلبرگ چه ميتوان گفت جز اينكه به گستردگي ذائقه همه آدمهايي است كه روي اين كره خاكي شيفته سينما شدهاند. آدمها، معمولا، سليقهاي يكسان ندارند. گاهي يكي از ديدن تصوير چوبي بر آب حيران ميشود و يكي ديگر با ديدن موجودي غيرزميني دل از كف ميدهد كه هيچ شباهتي به آدمها ندارد. فرقي هست، البته، بين ذائقهها؛ بين آدمهايي كه نيمي از عمرشان را صرف تربيت اين ذائقهها كردهاند و دستهاي ديگر كه براي ذائقه اهميتي قائل نيستند. استيون اسپيلبرگ، معناي اين تفاوت را ظاهرا، خوب فهميده است؛ اين است كه سينمايش را چنان تقسيم ميكند كه هركسي، با هر سليقهاي از آن بهرهاي ميبرد. گاهي تصوير هولناك آينده انسان علمزده را به نمايش ميگذارد [گزارش اقليت] و گاهي به جستوجوي معنويتي برميآيد كه راه رهايي انسان امروز است.
«بابك احمدي» در بخش اول يكي از خواندنيترين مقالههايش، يعني «هنر و واقعيت» نوشته بود: «كمتر تماشاگري است كه پس از ديدن فيلم ئي. تي بگويد كه چون باوركردني نيست كه چنين موجود فضايي نازنيني به كره ما بيايد، اين فيلم بيارزش و دروغ است. بهراستي، اين فيلم بارها بيش از انبوهي از فيلمهاي رئاليستي از مهمترين مسائل زندگي ما در سيارهمان خبرهاي درست برايمان ميآورد.» و چه شرحي را درباره فيلم ميتوانيد پيدا كنيد كه دقيقتر از اين درباره «ئي. تي» حرف زده باشد؟ اين همان فيلمي است كه ميگويد بايد از اين دنيا دل كند و پر كشيد و رفت به سيارهاي در دوردست. شايد آن كشيشهاي سينماشناسي كه در سخنرانيها و نوشتههايشان درباره معنويت و سينما، «ئي. تي» را يكي از معنويترين فيلمهاي تاريخ سينما ميدانند، حق دارند كه اين موجود غيرزميني و مظلوم [موجود ماوراي زميني] را يك «تمثيل» بدانند و بگويند كه موجود ماوراي زميني فيلم اسپيلبرگ به زمين آمده است تا به آدمها تذكر دهد و يادشان بيندازد كه راهي جز معنويت ما را به نتيجه نميرساند. سرمنزل مقصود در فيلم ئي. تي، همان سيارهاي است كه او به آنجا برميگردد. وقتي دنيا، جاي خوبي براي ماندن ئي. تي نيست، پس مفت چنگ همه آنها كه شيفته زندگي و ماندن هستند. اسپيلبرگ، در مصاحبهاي گفته است «بار اول ئي. تي را در جشنواره كن نشان داديم و وقتي تمام شد، همه داشتند كف ميزدند. حدود يكربع كف زدند و نيمي از آنها اشكشان هم درآمده بود. خيلي دلم ميخواست خودم هم گريه كنم. تازه فهميدم كه فيلم، ميتواند داستان بچگي خود من هم باشد. وقتي بعد از بيستسال ئي. تي را دوباره اكران كرديم، به يكي از سينماها سر زدم و ديدم بچههاي كوچك در صف هستند و ميخواهند داخل سالن شوند. پرچم كوچكي هم كه در دريموركس طراحي كرده بوديم، دستشان بود. پرچمي كه رويش نوشته بود: با هم مهربان باشيم. همه بچهها ئي.تي را دوست داشتند، پدر و مادرهايشان هم ئي. تي را دوست داشتند. باورم نميشد، بيستسال گذشته بود و نسل جديدي آمده بودند. اين نسل هم ميفهميد ئي.تي چهجور فيلمي است.»
ساختن «نجات سرباز رايان»، اين درام جنگي سرشار از انسانيت، در سالهاي پاياني دهه 1990 عجيبترين كار ممكن بود كه از اسپيلبرگ سر زد. چهكسي فكرش را ميكرد كه آخرين فيلم اسپيلبرگ در قرن بيستم، شرححال سربازهاي متفقين در «نورماندي» باشد؟ اما اسپيلبرگ كه معمولا فقط راه خودش را ميرود، نجات سرباز رايان را ساخت تا شيوه تصويري «رابرت كاپا»ي فقيد را، بهقول خودش، در اين فيلم پياده كند و اين «وضوح» و «عدم وضوح»ي كه ميبينيم، برگرفته از عكسهاي او است. بعضي از تحليلگرهايي كه دو سه سال بعد از نمايش عمومي فيلم، دوباره نجات سرباز رايان را تماشا كردند، نوشتند كه در ديدارهاي قبلي، آن را «دستكم» گرفتهاند و حالا متوجه شدهاند كه اين فيلم اسپيلبرگ، بيش از آنكه فيلمي «جنگي» [بهمعناي متعارف آن] باشد، داستاني است در ستايش زندگي و اين يكي از مواردي است كه بايد نام فيلم را، واقعا، جدي گرفت و هنگام تماشاي فيلم، آنرا مد نظر داشت. صحنه نهايي فيلم، كه پرسشي اساسي را درباره «لياقت» و «ارزش» زندهماندن مطرح ميكند، غريبتر از آن است كه بشود فراموشش كرد. سرباز رايان پير، در گورستان، كنار گور سروان ميلر ايستاده است و سوالي ميپرسد قريب به اين مضمون كه واقعا ارزشش را داشت؟ همين سوال را ميشود درباره سينماي اسپيلبرگ هم پرسيد. اما اينبار، بهعكس سوال رايان، با جوابي روشن روبهرو هستيم، اگر ارزش و لياقتش را نداشت كه «محبوبترين» كارگردان اين فهرست صدتايي نميشد؛ ميشد؟
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 15:39 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |
