محسن مخملباف؛ تراژدي داستاننويس بودن
تكهاي از داستان جراحي روح – محسن مخملباف
قصه مخملباف داستاننويس قصه ذهن كمبضاعتي است كه به دنبال راههاي آسان و باورهاي تركخوردهاي ميگردد كه قرار است در برابر ذهن نويسندهشان تجزيه و تحليل شوند. كمبضاعتي در اين نظر اشارهاي است به ميزان تسلط مخملباف بر چگونگي اجراي عناصر داستاني و روايت سالم آنها. حال مضمون هر چه ميخواهد باشد. اگر با اين مختصات به بهترين آثار او نگاه كنيم با نويسندهاي روبهرويم كه با يك برنامهريزي محتوم و از مقام آگاهي نسبت به عناصر داستاناش مينگرد. مخملباف كه هيچگاه در آثار داستانياش به يك سبك و مشي آشكار و اصولمند دست پيدا نكرد بيش از اينكه در جستوجوي چگونه روايت كردن باشد در پي چگونه اثبات كردن بود. آثار نام آشناي او مانند «جراحي روح»، «حوض سلطون» و «باغ بلور» مصاديق روشنياند از كاركرد ناقص اين ذهن در تقابل با ساختن جهان درون متن. از سويي با شخصيتهاي مختلف و اغلب فرودست جامعه هستيم و از سوي ديگر روابط ميان اين شخصيتها بيشتر جنبهاي از نظريهپردازيهاي او دارند نسبت به معماري جهان. با اين كليات محسن مخملباف در مقام يك داستاننويس و تئوريسين داستان متعهد در اوايل دهه شصت وارد عرصه ادبي ايران ميشود. حضوري كه هر چند در نهايت به نفع سينما مصادره شد اما كتابها و داستانهايي را باقي گذاشت كه در شناخت مفاهيم بنيادين ذهن اين هنرمند التقاطي و ناآرام بسيار مهم است. مخملباف مانند بسياري از نويسندگان موسوم به انقلابي سمت و سويي رئاليستي را براي داستاننويسي انتخاب كرد. او رئاليسم را از آن جهت برگزيد كه با امكانات برآمده از آن ميتوانست نوعي قصه اجتماعي – سياسي با مايههاي پررنگ روانشناختي بنويسد. اما مخملباف مانند همان اكثريت همدورهاش درك ناصوابي از رئاليسم داشت. مشكل اينجا بود كه او بر اين گمان بود كه رئاليسم ميتواند فرصتهاي بيشتري براي حكمنويسيها و تيپسازيهايش داشته باشد و بتواند از قبل آن راحتتر (سهلانگارانهتر؟) به آدمهايي بپردازد كه هر كدام بدون توجه به بافت اجتماعيشان متفكران كوچكي به شمار ميآمدند. همين باور خامدستانه و برآمده از درك غلط مفهوم رئاليسم باعث شد فضاي داستانها و مشيروايي آنان از واقعنماييهاي متزلزل انباشته شود. نويسنده تازهكار براي منطقپذير كردن اين واقعنماييهاي نشسته بر جاي رئاليسم از هر مسيري وارد شد. گاه به سياهنماييهايي دست زد و گوشهچشمي البته اخلاقي داشت به ميراث صادق چوبك و گاه با زبانورزي و گزارشگويي دست به دامن جلال آلاحمد ميشد. در نگاههاي روانشناختياش بيميل نبود به ساعدي و در عين حال مدعي ساختن سبكي متمايز بود كه البته بسياري از نويسندگان چپگراي پيش از او آن را تجربه كرده بودند. اين ميزان تشتت در اسلوب نوشتن و كمدانشي غيرقابل اغماضي كه گاه داستانهايش را دچار نقصهاي تكنيكي آشكار ميكرد از محسن مخملباف يك پروژه نيمهتمام آفريد. اگر منصف باشيم بايد بگوييم كه او حداقل اين شناخت را يافته بود كه تصويرسازي در داستان يك امر فارغ از سينماست و همين تصاويرش است كه گاه در ميان هجمه سخنبافيها و پرگوييهاي قهرمانهايش به مدد داستان ميشتابند و آنها را تا حدودي تحملپذير ميكنند. البته نبايد فراموش كنيم كه مخملباف در مقام داستاننويس از يك تفكر متعهد و سرعتگرفته اوايل دهه شصت ميآيد كه اصولا تعاريف منحصر به فردي در باب ادبيات داشت. او كه خود نيز يكي از تئوريسينهاي اصلي همين جريان به حساب ميآيد؛ نوعي تعهد اخلاقي و زيستي براي داستاننويس قائل بود كه از قضا داستانهاي منتشر شدهاش بهترين نمونههاي عملي در شناخت آن تئوريها هستند. از دل همين تفكر است كه تحقير رئاليسم بيرون ميآيد، قهرمانها خشك، جامد و غيرقابل انعطاف ميشوند، ذهن نويسنده در مقام حكمي قطعي بر فرضيات شخصيتهاي متزلزل شده برتري مييابد و در نهايت جهاني ساخته ميشود بيروح و اخته كه حتي توان تهييج طرفداراناش را نيز ندارد. قصه روانشناختي و واكاوي درون شخصيتهاي پرفراز و نشيب تبديل ميشود به منگوييهاي بدون هدف، اطلاعرسان و بيانيهوار. اين شكل كلي داستانهايي از مخملباف هر چند در برخي آثار نسبتا قابل تاملترش مانند «حوض سلطون» و «باغ بلور» ترميم ميشوند اما خلاء وحشتناكي كه از ميان زيباييشناسي غيرايدئولوگ و جهانبيني ايدئولوگ او به وجود آمده به ذات داستانهايش ضربه ميزند. او از سويي با روايت به مثابه امري آزاد روبهرو است و نميتواند انكارش كند و از سويي ديگر ميكوشد قوالب قراردادي ذهناش را در پهنه اثر بگنجاند. برخورد اين دو مولفه هر چند با برتري نسبي دومي همراه است اما باعث ميشود كه ما با آثاري بلاتكليف و منفعل روبهرو باشيم. اين بدترين وضعيت مخملباف داستاننويس است. او هر چند واضع بسياري از تئوريهاي داستان متعهد دهه شصتي است اما نميتواند آنها را كامل اجرا كند. آدمهايش بين شعار دادن و سكوت كردن ماندهاند و همين وضعيت معلق است كه آنها را ناكارآمد و ناپخته نمايان ميكند. آقاي نويسنده در عين نفي ميراث فكري و ساختي داستاننويسي قبل گوشهچشمي به آن دارد. با پا پيش ميكشد و با دست پس ميزند و در كشاكش اين فرآيند داستانهاي خود را مينويسد. او ميان نويسندگي و حكايتگري و مانيفستنويسي سرگردان مانده است. براي همين نه آثارش شبيه به متعهدين انقلابي ميشود و نه نويسندگان مستقل. عدم شباهت مخملباف به اين دو قشر به هيچ عنوان دليلي بر خلاقيتاش نيست بلكه آن را بايد در بلاتكليفياش نسبت به امر نوشتن و چگونه نوشتن مطالعه و درك كرد. فضاها، قهرمانها و وقايع آثارش هر چند شباهتهايي با جامعه بيرون دارند ولي آنچنان از نابخردانگي نويسنده نسبت به امر نوشتن رنج ميبرند كه به سرعت از ياد ميروند. مخملباف نويسندگي را با نظريهپردازي آغاز كرد و ناگهان در پيچ و خم تئوريهايش اسير شد. او زود نويسنده شد و به سرعت آن را به فراموشي سپرد و اين فراموشي حالا به سراغ داستانهايش نيز آمده است. داستانهاي او فراموش ميشوند و خميرمايه احساساتي و جو زده آنها به عنوان مصاديقي تاريخي از ظهور و سقوط يك نويسنده ميانمايه باقي ميمانند. شايد بيرحمانه – اما واقعي – باشد اگر بنويسم كه محسن مخملباف در حوزه داستاننويسي جعلي مركب بود برآمده از درك شتابزده داستاننويسي به مثابه تعهدي زيستي و نوشتن سانتيمانتالوار در باب مفاهيمي كه رئاليسم احساسزده او هويتشان را تخريب كرد. آقاي مخملباف داستاننويس بدي بود كه ميخواست از لابهلاي سطرهايش به مقام يك فيلسوف و مصلح اجتماعي دست پيدا كند.
نام مقاله برگرفته است از رمان مانوئل پوييگ، نويسنده آرژانتيني
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 16:28 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي ايران |
