معناي هنر در ميان پيشينيان ما، همچون همه تمدنهاي باستاني، چيزي جدا از آنچه امروز از اين مفهوم ميفهميم بوده است. توضيح اين جدايي و تفكيك چندان آسان نيست. صرفنظر از اينكه شاخههاي امروزين هنر غالبا معطوف به «توليد براي بازار» هستند و در پيچيدهترين ابعاد خود يعني سينما و حتي موسيقي تبديل به صنعت و تكنولوژي نيز شدهاند،باز به جهت وجود و قطبي شدن جنبههاي اصيل هنر، نميتوان به راحتي از مرزبندي ميان هنر قديم و جديد سخن گفت. توجه به اينكه هنر در گذشته متعلق يك تخصص ويژه، آنچنان كه امروزه ميفهميم نبود بلكه به طور ناخودآگاه در ابعاد زندگي روزمره مردم، تجلي مييافت، شايد تا حدودي ما را به درك مفهوم هنر در ميان گذشتگان نزديك كند. براي مثال فرش يا گبه، در وهله اول زيراندازي است كه كاربرد مشخصي نيز دارد. اما روي اين زيرانداز كه با پا روي آن ميايستيم، دنيايي از زندگي و شور هنري نيز ديده ميشود. يا صنعتكاري كه در گذشته، مثلا ظرف و ظروف معمول يك خانواده را تهيه ميكرد، در گرداگرد داخل يك پياله آبخوري بخشي از آيهالكرسي را نيز حكاكي ميكرد. نگوييم كه امروز هم فني به نام طراحي صنعتي داريم كه افزايش و بهبود كارايي يك كالا را با در نظر گرفتن افزايش ابعاد هنري آن كالا مدنظر قرار ميدهد. هنري كه در توليد كالاهاي گذشتگان به كار ميرفت حاصل رقابت بازار و به جهت غلبه بر رقبا نبود بلكه به طور ذاتي در آفرينش يك كار بروز مييافت و متجلي ميشد.
اما معناي هنر در ميان ايرانيان به جز آن «لطيفه خودجوش ناخودآگاه» كه گفته شد، در حوزه خودآگاهانه آن نيز كاملا جدا از معناي امروزين آن بود. نگارنده به جهت دلمشغوليهاي بيحاصل خود در حوزه سياست عملي، چندان فرصتي نداشته تا تفحصي كند و ببيند آيا پژوهشگري در زمينه معناي هنر نزد ايرانيان كار قابل توجهي كرده است يا نه اما به عنوان يك فرضيه، چنين تصور ميكند كه ايرانيان هنر را آنچنان ميفهميدهاند كه يونانيان «پايديا (Paideia» را. هنر به معناي «پايديا» يعني تربيت و اين بهويژه زماني بيشتر اهميت پيدا ميكند كه بدانيم هسته اصلي هنر نزد ايرانيان، «ادب» بوده است؛ يعني همان چيزي كه به تبع آن، ميراث و گنجينه عظيم هنر ايراني را «ادبيات» ميخوانيم.
هدف از پايديا در يونان باستان. آنچنان كه «ورنريگر» در كتاب عظيم خود ميگويد: «ساختن انساني والاتر» بود و بدينسان انديشه تربيت در نظر يونانيان «همچون نماينده معني و هدف همه تلاشهاي آدمي ظاهر شد». درست با همين منطق اما با سوگيري كاملا متفاوت، در دوره اسلامي، هنرمندان ما، يعني ادبيان ما، يعني متفكران قوم ما، اهتمامي عظيم نمودند تا نشان دهند «انسان كامل» كيست و به گونهاي انقلابي نتيجه گرفتند براي تحصيل اين انسان كامل «عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي». در ذيل انسان كامل، انسانهاي متوسط كه ميبايست تاديب به ادب انسان كامل ميشدند، در هر حوزه از عرصات زندگي اجتماعي كه بودند، چه اديب و هنرور بودند، چه كاسب و صنعتگر، ميبايست متذكر به غيب ميشدند و به انكشاف شمهاي از آن كمك ميكردند و اين بود معناي كشفالمحجوب.
از اين رو بر بالاي سراي دكان بازار آيه «هذا من فضل ربي» به خط نستعليق نوشته ميشد و بر سراي خانه اهل كوچه ميخوانديم كه «ادخلوها بسلام آمنين». بنابراين چنين به نظر ميرسد كه هنر نزد ايرانيان به جهت مفهوم و معنا، همان پايديا يعني تربيت و «ادب» بود و اين ادب بيهيچ مبالغهاي به آزادي و رهايي فردي توجه داشت چنانكه عزيزالدين نسفي در كتاب الانسان الكامل نوشت: «بعضي از كاملان چون ديدند كه آدمي بر حصول مرادات قدرت ندارد و به سعي و كوشش، قدرت حاصل نميشود و به نامرادي زندگاني ميبايد كرد، دانستند كه آدمي را هيچ كاري بهتر از ترك نيست و هيچ طاعتي برابر آزادي و فراغت نيست، ترك كردند و آزاد و فارغ گشتند.» نسفي به صراحت انسان كامل را مساوي و عين انسان آزاد ميداند و اين از نظر او جز به تربيت امكانپذير نيست. احسان طبري، نويسنده پرآواز ايراني در پايان يكي از كتابهاي خود (در سالهاي پيش از انقلاب اسلامي) كه به بررسي مكتبها و جهانبينيهاي متنوع ايرانيان از گذشته تا ابتداي قرن بيستم ميپردازد، با ژرفبيني نتيجه ميگيرد كه ايرانيان و به ويژه عرفاي ما در متن «افكار شگرف و جسورانه» خويش در ميان پديدههاي مادي، نور و در ميان پديدههاي معنوي عشق را مورد توجه قرار دادند و آنها را با مفهوم تجلي كه روح و قلب آدمي بروزگاه آن است پيوند دادند و لذا خود را بخشي از خداوند ديدند و همين تجلي در معماري بناها و مساجد ايراني بود كه هانري كربن را واداشت تا بگويد ايران، سرزميني است كه زمين و آسمان در آنجا به هم ميرسند و در حد فاصل معقول و محسوس قرار ميگيرد. گستره هنري ايران زمين بيهيچ ترديدي غلبه كامل در دوره تمدن اسلامي يافت كه بينياز از هرگونه شرح و تفصيل در اينجاست.
بنابراين با آنچه از مفهوم موسع «هنر نزد ايرانيان» ميفهميم، ايرانيان محق بودند تا بر خويش ببالند و در جهان ماقبل انقلاب صنعتي و انقلاب فرانسه در قرن هجدهم، آنچنان كه آن جهان را ميشناختند، خود را سر آمد و برگزيده بدانند. اما در دوران پس از انقلابهاي ياد شده، آن هنر و ادب سرنوشتي ديگر پيدا كرد و با مفهومي متفاوت از آنچه گذشتگان ما ميفهميدند، بر سردر دانشكدههاي دانشگاه تهران نقش بست. اما در عصر انقلابها نيز ايران در ساحتي ديگر همچنان واجد اهميتي بنياني بود، بدان گونه كه مارك فرو در پيش درآمد كتاب خسرو شاكري (پيشينههاي اقتصادي- اجتماعي جنبش مشروطيت و انكشاف سوسيال- دموكراسي) به نقل از ك. ترويانوفسكي نوشت: «ايران با روحانيت قدرتمندش،همچنين سنت ديرينه سوسيال- دموكراتيكش- و نيز قرار داشتنش ميان تركها، مسلمانان هند و اعراب- كشوري بود كه ميتوانست كانون و قلب انقلاب جهاني شود.»
چنانچه بخواهيم از تعبير پيشگفته هانري كربن بهره بگيريم،اكنون با وقوع انقلاب اسلامي، ايران سرزميني است كه محل تلاقي هنر گذشتگان به معناي «ادب انكشاف انسان كامل» با «سياست مدرن و معطوف به سازمان قدرت» شده است. واقعيت تجدد چنين حكم ميكند كه در لحظات وقوع چنين تلاقيهايي، آداب و ترتيب گذشته در معرض سكولاريسم همهجانبه قرار گيرد و البته در حد فاصل تكميل اين منحني سكولاري، بيدادي از بيآدابي و از دست رفتن سرچمشههاي نخستين به وقوع بپيوندد. به همين جهت است كه مثنوي مولوي كه گذشتگان آن را قرآن عجم ميخواندند، به گونهاي وجه المصالحه مناسبات ديپلماتيك قرار ميگيرد و امينه اردوغان، همسر نخستوزير تركيه، ترجمه انگليسي آن را به لورا بوش، همسر رئيسجمهور آمريكا اهدا ميكند و به همين جهت است ما كه با آشفتگي، از همگسيختگي و بيآدابي همهجانبه زندگي و معيشت و سياست و عبادت روبهرو هستيم، با حيرت به بيهنري خويش مينگريم و از خود ميپرسيم چگونه است كه پدران ما گفتهاند: «هنر نزد ايرانيان است و بس.»
چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 14:21 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |
