بسياري از تحليلها و نوشتهها انباشته از گزارههايي است كه مثلا ايرانيها واجد چه خصلتهايي هستند يا اروپاييها چگونهاند، سياهان چنيناند و سفيدان چنان. اگر اين توصيفات را به منزله ويژگيهاي ذاتي اين افراد و گروهها ندانيم، ميتوانند درست باشند، اما اگر آنها را ويژگيهاي ذاتي هر كدام از اين مردمان بدانيم، قضيه كلا غلط خواهد بود. زيرا ويژگيهاي ذاتي، اكتسابي نيستند (مثل توانايي باروري در زنان)، بلكه اين ويژگيها بايد ژنتيك باشند تا ذاتي محسوب شوند، حتي ويژگيهاي ژنتيك (مثل رنگ پوست) هم ميتواند با تغيير محيط زندگي در طول زمان و به مرور تكامل و تحول يافته كه فعلا موضوع بحث ما نيست.
بنابراين اگر مردمي را واجد ويژگيهاي اكتسابي ميدانيم، آن ویژگیها در مقوله فرهنگ قرار ميگيرند و فرهنگ نيز يكم: در تمامي آحاد جامعه يكسان نيست، دوم: در طول زمان دچار تحول ميشود. در نتیجه نميتوان براي همه مردم جامعه ويژگيهاي معين و ثابت فرهنگي را در تاريخ آنها برشمرد و آنچه در اين زمينه به ملتي انتساب يا گفته ميشود (فارغ از درستي و غلطي آنها) را بايد با تسامح شنيد، از جمله آنچه درباره ايرانيان گفته ميشود؛ چه در ذكر خصايل پسنديده آنان باشد يا در بيان خصايل ناپسند آنان.
من نميدانم كه ملل ديگر چه تصويري از خود دارند و چقدر خودشيفتگي ملي دارند و در نتيجه نميتوانم به مقايسه مردم خودمان با آنان بپردازم، اما آنچه در ايران تحت عنوان رجزخوانی ديده ميشود را ميتوان مستقل از اين مقايسه نقد و بررسي كرد.
رجزخواني به معناي آنكه من كيستم و تو كيستي و... چه كاركردي دارد؟ رجزخواني گاه مثبت و سازنده است، در مقام الگوگيري و تشجيع فرد براي پيشرفت كاركرد موثري دارد. در قديم و در هنگامه جنگ رجزخواني مرسوم بود. جنگجويان با صداي بلند فرياد ميزدند كه من كيستم، فرزند كيستم ويژگيهاي خانوادگيام چيست و... و از اين طريق ميكوشيدند كه روحيه خود را تقويت و روحيه دشمن را تضعيف كنند و مطابق الگوي رجز، رفتار كنند. حتي زنان براي تهييج و تشجيع مردان جهت جنگ و پايداري آنان، رجزخواني ميكردند. در واقع اين نوع رجزخواني فارغ از اينكه مفاد آن درست يا غلط باشد، به تقويت روحيه فرد و ميل او به تحقق اهداف كمك ميكند. آنچه در بيان امروزي روانشناسي هم در تربيت كودك و تقویت روحیه او مورد تاييد قرار گرفته شبیه به این نوع از رجزخوانی است.
اما نوع منفي رجزخواني يا همان اصطلاح امروزي آن «خاليبندي» هم وجود دارد. اين رجزخواني مترادف با اصطلاح مشهور «من، آنم كه رستم بود پهلوان» است كه در ادبيات ما هم به آن اشاره شده است.
گيرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل
و همين شعر نشان ميدهد كه اين نوع رجزخواني از گذشتهها نيز مرسوم بوده است.
آنچه در رجزخواني ملي در جامعه ايران ديده ميشود، بيش از آنكه از نوع اول و سازنده و مثبت آن باشد، از نوع دوم و منفي آن است.
رجزخوانيهاي مرسوم ما ايرانيان در عمل منجر به تحول و حركتي نميشود، بيشتر براي خوشايند شنونده يا گوينده است كه بيان ميشود. رجزخواني نوع اول موجب شهامت بيشتر و پا پس نكشيدن و حمله به قلب هدف ميشود. اما رجزخواني نوع دوم نوعي حظ بردن شنيداري است و بس و به صورت ماده تخديري عمل ميكند.
اين نوع خاليبنديهاي بيارزش و محتوا در شعراي درباري به وفور يافت ميشود كه پادشاه ضعيفالنفس را قطب عالم امکان معرفي ميكرد كه بدون اذن او خورشيد طلوع نميكند و جالب اينكه پادشاهي كه از همه بهتر ميدانست اينها دروغ و بيهوده است براي سراينده آن اشعار چه سكههاي طلايي را که نميبخشيد!!
برخي از تعاريف از هويت ايراني نيز از نوع همين اشعار است و واقعيت خارجي ندارد و به جاي آنكه براي شاه خوانده شود و او را خمار كند، براي مردم سروده شده تا آنان هم حظي از نشئگي اين خماري ببرند.
اگر اين نگرش فقط به انتساب ويژگيهاي مثبت و خارقالعاده به ايراني محدود ميشد، باز هم جاي نگراني چنداني نبود، اما مشكل اصلي از آنجا آغاز ميشود كه اين كار با انتساب عناوين تحقيرآميز به ديگر ملل صورت ميگيرد. تحقير ملل ديگر يا حتي تحقير قوميتهاي متعدد، چيزي جز روحيه حقير تحقيركنندگان نيست و نميخواهم با شمردن مصاديق اين تحقيرها، موجب ملالي شوم، اما همه افراد ميتوانند مصاديق متعددي از اينگونه انتسابات به ناحق عليه ديگران را در ذهن خود مرور كنند.
اگرچه يك پايه مهم از نظامهاي مدرن روحيه مليگرايي است، اما بايد توجه داشت كه مرز ميان مليگرايي سازنده با مليگرايي تخريبي كه برخي مروج آن هستند دقيق و ظریف است و نميتوان اين دو را با يكديگر خلط كرد. فراموش نكنيم هويت ملي ما به معناي مثبت آن در حال شكلگيري است و در گذشته خود، با هويت به معناي امروزي آن روبهرو نبودهايم. كافي است تعداد اسامي يا فاميليهايي كه از چنگيز، هلاكو، تيمور و اسكندر مشتق و استعمالشده را با مثلا رستم و حتي كوروش و داريوش مقايسه كنيم تا بدانيم درك جامعه ايراني از دوستان و دشمنان كشورش چگونه بوده است. به یاد آوریم كه مردم ما نسبت به انتخاب اسم در هويتبخشي خود كاملا حساس بودهاند، از اين رو شايد كمتر كسي است که نامي از عثمان فرزند امام علي(ع) كه در حادثه كربلا شهيد شد، شنيده باشد، يا اطلاعي از نام فرزند ديگر آن امام همام يعني عمر داشته باشد، اما استعمال اسامي تيمور و چنگيز و اسكندر هنوز هم مرسوم است و اين فاميليها اتفاقا در زماني وارد شناسنامهها شد كه اوج كوشش حكومت رضاشاه در ترويج مليگرايي ايراني بود!!
بخشي از اين گندهگوييها در مورد تاريخ و هويت خود يا واقعيت ندارد، يا با هدف تخديري و نه تهييجي صورت ميگيرد يا با تحقير ديگران همراه است كه در اين صورت چيزي جز انعكاس حقارت دروني نيست. واقعيت چنين نيست كه «هنر نزد ايرانيان است و بس» همچنان كه ايرانيان خالي از هنر هم نبودهاند. واقعيت آن است كه ما امروز در كدام پله از هنر، علم، اخلاق و سياست ايستادهايم؟ سرعت ما در مقايسه با سرعت ساير ملل در طي نمودن اين پلهها چگونه است؟ يكسان، سريعتر يا كندتر؟ ملتي كه هنرمند است، شايسته است كه به اين پرسش پيش و بیش از ديگران پاسخي صحيح بدهد.
چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 14:24 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |