پاسخ بابك احمدي به پرسشهاي شهروند
1. در قرن بيستم خوانشهاي بسياري از ماركس شده است اما اغلب اين خوانشها خود زيرمجموعه ماركسيسم ناميده شدهاند. مانند ماركسيسم ساختارگرا، ماركسيسم هگلي و... خوانش غيرماركسيستي از ماركس چه معنايي ميتواند داشته باشد؟
كارل ماركس يك متفكر انقلابي بود. وقتي درباره او بحث ميكنيم جدا كردن دو جزء «متفكر انقلابي» از يكديگر اگر ناممكن نباشد بسيار دشوار است. از آنجا كه او سرچشمه ايدهها و نظامهاي فكري را واقعيتهاي مادي، مناسبات اجتماعي و فعاليتهاي عملي انسانها ميدانست اعتبار انديشههاي خودش را هم به كردار انقلابياش مقيد ميكرد. نخستين نسل پيروان او نيز در مورد جداسازي ماركس متفكر از ماركس فعال انقلابي سخت محتاط بودند. مساله آنان پيش از اينكه نوآوري نظري باشد تدوين كارآمد سياستهاي انقلابي بود. نظريهپردازاني چون كائوتسكي، لابريولا، لنين، تروتسكي، بوخارين، لوكزامبورگ، لوكاچ و گرامشي همه فعالان سياسي و اعضاي احزاب انقلابي بودند و «آموزههاي» ماركس را در راستاي پيشرفت فعاليتهايي كه به نام لايههاي پيشروي طبقه كارگر سامان ميدادند به كار ميگرفتند.
در آثار آن ماركسيستها با نقد راديكال انديشههاي ماركس روبهرو نميشويم. يكي از آنها، ادوارد برنشتين، وقتي اين انتقاد را آغاز كرد كه ديگر به طور قطع از سوسياليسم گسسته بود. ديگران ماركس را چونان پيامبري معرفي كردند كه حقيقت را شناخته و از آن خبر آورده است. مساله آن ماركسيستها (و اختلافهايشان با هم) درك درست آن خبرها بود. ماركس براي آنان مذهبي تازه آورده بود استوار به ابرروايتي كه كلام نهايي تاريخ انسان بود. آنان ماركسيسم را چونان يك آيين و جهانبيني ساختند. آشكارا چنين فهمي همواره در معرض درافتادن به ورطه جزمباوري بود. در آن حالت، اعتقاد عقلاني، محدود و نسبي به صحت تجربهها تبديل به ايماني شبهآييني و غيرانتقادي ميشد.
در جهت مقابل، در سالهاي آغازين سده بيستم، انتقاد از انديشه ماركس و مباني تحليل اقتصادي او از سرمايهداري، به عهده مخالفاناش افتاد، يعني كساني كه حتي اگر بيرون فضاي مبارزات سياسي كار فكري و آكادميك خود را دنبال ميكردند باز نتيجه مباحثشان به كار مخالفان سوسياليسم ميآمد. به طور عمده (اما نه هميشه) مباني نظري آن انتقادها در بياني سطحي و شعاري پوشيده و به اسلحهاي در مبارزات سياسي تبديل ميشد. آنجا نيز همان نيرويي كه دو جزء «متفكر انقلابي» را به هم جوش ميداد به شكلي ديگر در كار بود. براي مخالفت با ماركس انقلابي و مردود شناختن سوسياليسم، كارهاي نظري او در معرض بدفهمي و تحريف قرار ميگرفتند.
به رغم اين همه، با دقت به تحول فرهنگي و فلسفي سده بيستم متوجه ميشويم كه تصوير كلي چندان هم نااميدكننده نيست. گرايشهايي هم پديد آمده بودند كه ماركس را نه به طور كامل و مومنانه ميپذيرفتند و نه منكر اهميت انديشهها و روش كار فكرياش ميشدند. آن گرايشها كوشش در فهم انتقادي آموزههاي ماركس داشتند. برخي چون اسكار لانگه، ميكاييل كالكي، پيرو سرافا و جوآن رابينسون در نقد اقتصاد ماركسيستي نكتههايي بديع را پيش كشيدند. از سوي ديگر نويسندگاني كوشيدند تا به ياري آثار ماركس به ادراكي تازه از جهان و زندگي اجتماعي دست يابند. متفكران ماركسيسم اتريشي، نويسندگان مكتب فرانكفورت، نظريهپردازان «چپ نو» در انگلستان، گروههاي آزادانديش و انتقادي اروپاي شرقي چون مكتب بوداپست، فليسوفان يوگسلاو و چك (به ويژه كارل كوزك) و متفكراني چون دلاولپه، آلتوسر و كولتي از جمله مهمترين اين نويسندگان بودند. تاثير فلسفي و فرهنگي ماركس بر گفتمانهاي كنوني علوم اجتماعي و پژوهشهاي فرهنگي بيشتر مديون كار چنين گرايشها و افرادي است. همچنين، پژوهشگران غيرماركسيست، خاصه از دهه 1960 به بعد، براي فهم دقيقتر مباني انديشههاي ماركس و كشف نوآوريهاي فكري و روششناسانه او بسيار كوشيدند. مطالعه نوشتههاي استاداني چون شولم آوينري، ديويد مكللان، آلن وود، ماكسيميلين روبل، ميشل آنري،جان الستر، جي.ا.كوهن، ترل كارور و بسياري ديگر درك پيچيدگيهاي كار فكري ماركس را آسان ميكنند. آنان ماركس را در مقامي قرار دادند كه به راستي شايسته آن بود؛ يعني يكي از مهمترين متفكران و ناقدان مدرنيته.
خوانش نظري دقيقتر آثار ماركس امروز به شكلهاي متنوعي پيش ميرود و ما با پديدههاي تازهاي روبهرو هستيم. ماركسيسم تحليلي به ويژه در فرهنگ انگلوساكسون در پي آثار كوهن، الستر و ديگران، آنچه به ماركسيسم ژاپني معروف شده يعني مكتب كوزو اونو در خوانش آثار اقتصادي ماركس، ادامه مباحثي كه در فلسفه علم با طرح رئاليسم انتقادي روي باشكار پديد آمدند، ادامه فعاليت ژاك بيده و همفكرانش در فرانسه، ماركسيسم بومشناسانه، بخشي از جريانهاي فعال هستند. از سوي ديگر دقت كنيم كه ماركس چه تاثير گسترده و ژرفي بر انبوهي از متفكران دهههاي اخير داشته است. دلوز، فوكو، دريدا، بورديو، هابرماس، هارت، نگري و انبوهي از متفكران اصلي مباحث امروزي آشكارا و به تصديق خودشان به شكلهاي مختلف متاثر از آثار ماركس بودهاند.
2. ما با تلاشهايي از سوي متفكران ليبرال همچون پوپر، هايك يا برلين براي خوانش و نقد ماركسيسم روبهرو هستيم. اين نقدها تا چه حد در فهم ماركس موثر بودهاند؟
در پرسش شما نكته دقيقي وجود دارد. انتقادهاي ليبرالها بيشتر متوجه ماركسيسم بوده تا انديشههاي ماركس. ليبرالها (از جمله سه متفكر بزرگي كه از آنها نام برديد) به كليتي تاريخي به نام ماركسيسم انتقاد داشتند و با توجه به تجربه ماركسيسم ـ لنينيسم در اتحاد شوروي و فاجعه تاريخي ظهور رژيمهاي توتاليتر استالينيستي انتقادهاي خود را پيش ميبردند. البته از نظر آنها ماركس گناهكار اوليه بود. سازنده باور به اقتصاد فاسد دولتي، مدافع استبداد بيمرز حكومتي و خواهان نظام سركوبگر جامعهاي بسته. كتاب اصلي پوپر در اين مورد يعني «جامعه باز و دشمنان آن» را دوست دانشمند من آقاي فولادوند به فارسي ترجمه كردهاند و ميتوان به آن مراجعه كرد. ترجمه كتاب آيزايا برلين با عنوان كارل ماركس هم به تازگي منتشر شده است. برلين اين كتاب را در سال 1939 وقتي 30 سال داشت منتشر كرد و چنان كه مايكل ايگناتيف نويسنده يكي از بهترين زندگينامههاي برلين نوشته او در آن زمان هنوز سرمايه و آثار اقتصادي ماركس را به طور دقيق مطالعه نكرده بود. ترجمه فارسي كتاب ديگري از برلين كه باز هم كار آقاي فولادوند است به زودي منتشر خواهد شد به نام «آزادي و خيانتكنندگان به آن.» در اين مجموعه درسگفتارهاي سال 1952 (كه نخستينبار در سال 2002 يعني پنج سال پس از مرگ برلين چاپ شده) ماركس نيز چون هلوتيوس، روسو، فيشته، هگل، سنسيمون و ژزف دو مستر به عنوان مهمترين دشمنان آزادي معرفي شده است. اگر به عنوان كتابهاي پوپر و برلين دقت كنيد نشاني از پارانوياي ليبرالهاي نسل گذشته را در آنها ميبينيد. همواره درصدد يافتن دشمنان آزادي و جامعه باز و افشاي خائنان به اين امور بودند و نميپذيرفتند كه ممكن است ايدههاي متفاوتي از آزادي و جامعه آزاد هم شكل بگيرند. البته،بايد گفت كه اين انتقادها در طرد ماركسيسم ـ لنينيسم موثر بودند اما براي فهم انديشههاي ماركس چندان فايدهاي نداشتند. گاه حتي نامنصفانه بودند و با نسبت دادن پندارهايي يا در بهترين حالت تاويلهايي افراطي از نكتههاي موردنظر ماركس، به او انتقاد كردند. شما نمونهاي از آن را در مباحث امروزي در ايران هم ميبينيد. برخي از ليبرالهاي راستگرا، سوسياليسم را صرفا مترادف با استالينيسم ميدانند و هيچ شكل متفاوت يا نقش مترقياي براي آن قائل نميشوند. اينان تا جايي پيش ميروند كه حتي تجربههاي دموكراتيك سوسيال دموكراسي اروپايي را هم منكر ميشوند.
از ميان ليبرالهايي كه به انتقاد از ماركس پرداختند نام متفكري برجسته از قلم افتاده و او رمون آرُن است. كسي كه توانست نقد منصفانه و دقيق انديشههاي ماركس را با خوانش آثار خود اين متفكر آغاز كند. بايد از يك كتاب مهم آرن با عنوان ماركسيسم ماركس ياد كنم كه در سال 2002 در پاريس منتشر شده و درسگفتارهاي او در سال 1962 در سوربن را در بردارند. اين كتاب حجيم (767 صفحه) نمونه خوبي از دقت آكادميك و كوشش در كشف انديشههاي ماركس است.
3. آيا به جز نقد و نفي، سنت ليبرال از ماركس تاثير مثبتي هم گرفته است؟ ماركس خود يكي از بهترين تحليلها را از سرمايهداري و بورژوازي ارائه كرده است. اين تحليلها تا چه اندازه منبع الهام متفكران ليبرال بوده است؟
ماركس به عنوان يكي از پيشگامان اصلي سوسياليسم تاثيري نازدودني بر تكامل سوسيال دموكراسي داشت. البته آثار ماركس يگانه سرچشمه الهام متفكران و فعالان سوسيال دموكراسي نبودند اما بيشك يكي از مهمترين سرچشمهها محسوب ميشوند. در شرايط كنوني كه مكالمه ميان ليبرالها و سوسيال دموكراتها پيش ميرود و ما شاهد همكاري نزديك آنها در اروپاي متحد هستيم انديشههاي ماركس فعليت بيشتري يافتهاند. اكنون كه گفتمان ليبرال از زبان برخي از مهمترين نظريهپردازان خود كه در باب عدالت نوشتهاند به دستاوردهاي نظري سوسيال دموكراسي نزديك شده (نمونه مشهورش آثار جان راولز) ميشود با اطمينان بيشتري از خدمت ماركس به آزاديخواهان معاصر ياد كرد.
راست است كه ماركس دركي ناكامل و حتي ابتدايي از دولت دموكراتيك مدرن و در كل از دموكراسي داشت، در بيشتر سالهاي كار فكرياش دموكراسي را مترادف با كسب قدرت توسط پرولتاريا ميدانست و دموكراسي بورژوايي را چيزي جز شيادي و كلاهبرداي نميشناخت. همچنين حقيقت دارد كه او از مفهوم ديكتاتوري پرولتاريا (كه خودش آن را ساخته بود) بارها دفاع كرده بود. اما اين همه نميتوانند و نبايد مانع از درك اهميت انديشه ماركس در فهم سرچشمه يا علت دشواريهاي زندگي در جوامع طبقاتي و كارايي تحليل او از سازوكار رشد تاريخي جوامع مدرن شوند. اين نكته را از ياد نبريم كه ماركس در پايان زندگياش چند بار به تاكيد از اهميت نقش دموكراسي سياسي در جوامع پيشرفته سرمايهداري و از امكان كسب قدرت از طريق انتخابات آزاد (در انگلستان، هلند و چند كشور ديگر) ياد كرده بود. اندكي پس از مرگ او بود كه سوسيال دموكراسي آلمان تبديل به نيرويي قدرتمند در رايشتاگ شد و حتي ايده كسب قدرت را از طريق مسير مبارزات پارلماني در برنامه اش جا داد. استراتژي فرسايش كائوتسكي درسي بود كه او از ماركس سالخورده آموخته بود. سرانجام، ليبرالها ميتوانند با توجه به آثار گرامشي و ايدههاي او درباره جامعه مدني و هژموني به سرچشمه اصيل آنها در آثار ماركس راه يابند.
4. پس از فروپاشي اردوگاه چپ ما با تلاشهايي براي احياي ماركس خارج از چارچوب ايدئولوژي چپ روبهرو هستيم. اين در حالي است كه واحد تحليل از سرمايهداري به مدرنيته تبديل شده است. در اين شرايط آيا ميتوان از ماركسي سخن گفت كه فراتر از سرمايهداري به مدرنيته فكر كرده است؟
ما براي فهم دقيق مدرنيته و طرح انتقادهايي به آن نيازمند مبنايي نظري در درك سرمايهداري و تكامل تاريخي آن در كشورهاي صنعتي هستيم. من برخلاف شما باور ندارم كه «واحد تحليل» ما از سرمايهداري به مدرنيته تبديل شده است. به گمان من ماكس وبر حق داشت كه اين دو را از هم جدا نميدانست. رشد طبقه متوسط شهري، انباشت آغازين سرمايه، در حكم پيشنهادهها و مباني مادي مدرنيتهاند و پيدايش انديشههاي ليبرالي و ظهور دموكراسي مدرن به ويژه دولتهاي دموكراتيك مدرن و گسترش فرهنگ مدرن جملگي بر اين مباني استوار هستند. مدرنيته تلي انباشته از تجربههاي فرهنگي و نوجوييها در زندگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نيست. مدرنيته مهمتر از هرچيز رويكردي تازهاي است در زندگي اعم از زندگي مادي و زندگي فكري. مدرنيته با رويكرد صنعتي و تكنولوژيك در قلمرو توليد، فراهم آوردن زمينههاي رشد سريعتر نيروهاي توليد، تكوين مناسبات توليدي تازه و همخوان با اين رشد، شكل گرفت. آثار ماركس خاصه مانيفست حزب كمونيست، پيشگفتار به درآمدي به نقد اقتصاد سياسي و بخش نخست ايدئولوژي آلماني از جمله نخستين اسنادي هستند كه مباني مادي زندگي مدرن را روشن كردهاند. ماركس يكي از برجستهترين متفكران و ناقدان مدرنيته بود.
5. انديشههاي خود ماركس و ميراث نظري او چه توانايي براي فهم امروزين جهان مدرن دارد؟
ما بدون توجه به انديشهها، بصيرت و روش كار ماركس نميتوانيم جهان كنوني را به درستي بشناسيم، وضعيت آن را تحليل كنيم و دربارهاش نظريههاي دقيقي بپردازيم. البته اين نكته را نبايد نقش ويژه يا اهميت يكه ماركس انگاشت. ميتوان نام بسياري از متفكران ديگر روزگار مدرن را هم ذكر كرد كه بدون مطالعه آثار و انديشههاي آنان درك دقيق وضعيت كنوني جهان مدرن ناممكن يا بسيار ناقص و سطحي ميشود.
اينجا من بحثي از اهميت كار فلسفي ماركس نميكنم. به باور من هرگونه تكامل فلسفه سياسي در سده حاضر بايد از ميراث فلسفي ماركس بهره ببرد و اين توجه فقط به مباني روششناسي كار او خلاصه نميشود. اما نميخواهم وارد اين بحث مفصل و طولاني بشوم. اگر بحث را به فضاي سياسي و اجتماعي محدود كنيم باز متوجه ميشويم كه از توجه به هشدارهاي ماركس بينياز نيستيم. ماركس يكي از نخستين متفكراني بود كه از بازار جهاني و «جهانيشدن سرمايه» ياد و سازوكار تمركز سرمايه و كاركرد سرمايه انحصاري را كشف كرد. پيشبيني او در مورد محو سرمايهداري رقابتي و جايگزيني سرمايه انحصاري بسيار دقيق بود. از سوي ديگر تاكيدش بر نابرابريهاي مادي و اجتماعي و كاهش ندادن آزادي انساني به برابري صوري بايد موردنظر هر گفتمان آزاديخواه و عدالتطلبي باشد. در روزگار ما در كشورهاي پيشرفته صنعتي آشكارا قدرت تصميمگيري از قوه مقننه (كه انتخابي است) به قوه مجريه (كه دستگاه عظيم بوروكراتيك و نظامي آن در اصل بر مدار مشاغل و مناصب غيرانتخابي ميگردد) منتقل شده و نمونهاي تراژيك از آن را در حكومت نئوكانها بر ايالات متحد آمريكا در هفت سال گذشته شاهد بودهايم. در اين روزگار تاكيد ماركس بر اينكه قدرت سياسي مبناي مادي دارد و حقوق دموكراتيك بدون تلاش در راه گسترش برابريهاي مادي همواره در معرض خطر قرار دارند، جنبه حياتي مييابد. مباحث امروزي درباره جهانيشدن، نقش سوسيال دموكراسي در ايجاد دولتهاي رفاه و دولتهاي كوچك و مبارزات موجود عليه نابرابري طبقاتي و استثمار با هدف عادلانهتر كردن شيوههاي برخورداري از امكانات، ضرورت دقت به آثار و انديشههاي ماركس را بيشتر ميكنند. به گمان من پيام ماركس براي روزگار ما چنين است: اگر قرار باشد كه انسانها آزادتر و مرفهتر زندگي كنند و تضميني براي زندگي سالم و امن نسلهاي بعدي وجود داشته باشد، راهي جز اختيار و نظارت همگاني و دموكراتيك بر منابع مادي سيارهمان وجود ندارد. اينجا من بر اهميت كليدي لفظ دموكراتيك تاكيد ميكنم تا هر شكل دولتي كردن ابزار توليد، به معناي سوسياليسم موردنظر ماركس دانسته نشود.
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 1:20 توسط شهروند امروز |
موضوع: انديشه |
