شريعت عليه سياست - طاهر احمدزاده
خاطراتي از مرحوم حلبي و «انجمن حجتيه»اي كه او ساخت
1
يكي از خاطرات من از مرحوم شيخ محمود حلبي به انتخابات مجلس هفدهم در مشهد بازميگردد كه ايشان و استاد محمدتقي شريعتي از كانديداهاي كانون نشر حقايق اسلامي و جمعيتهاي موتلف اسلامي در مشهد همچون گروه مرحوم عابدزاده و... بودند. بحث بر سر چگونگي انتخاب و معرفي كانديداهايمان به مردم بود و نگران بوديم كه از برخي جوانب مخالفتهايي با كانديداهاي ما صورت بگيرد. در چنان شرايطي آقاي حلبي پيشنهاد كرد كه ما كانديداهاي خودمان را تا شب انتخابات از مردم پنهان كنيم و يكدفعه شب انتخابات كانديداهايمان را رو كنيم و به مردم بگوييم كه به آنها راي بدهند. من از اين ديدگاه آقاي حلبي برآشفتم و با اعتراض گفتم كه مگر ميشود با مردم بازي كرد و با پنهانكاري با آنها برخورد كرد و آنها را بازي داد. مرحوم حلبي اما بر نظرش اصرار داشت و دستش را به شيوه خاصي ميچرخاند و ميگفت كه مردم را يكدفعه ميآوريم پشت كانديداهايمان.
***
2
مرحوم شيخ محمود حلبي پس از كنار گذاشتن سياست و راهاندازي «انجمن حجتيه» معتقد بدان بود كه تكليف امروز ما منحصر به مبارزه با بهاييهاست. او سوگند ميخورد و با تكيه زبانش ميگفت كه «والله العلي الاعظم الاعلي»، امروز امام زمان جز مبارزه با بهاييها، خدمت ديگري را از ما انتظار ندارد. يادم نميرود كه روزي بعد از پايان صحبتهاي ايشان و تكرار همين حرف و ادعا، من در كنار ايشان نشسته و سكوت كرده بودم. ايشان به من گفت كه احمدزاده، معناي سكوت تو را ميفهم و ميدانم كه با اين حرف من مخالف هستي ولي من اين سخن را خيرخواهانه ميگويم و از روي علاقهاي كه به شما دارم باز هم ميگويم كه امروز، تكليف شرعي و ديني ما در مبارزه با بهائيت است. بنابراين، به نظر من ديدگاههاي مرحوم حلبي برآمده از نوعي اعتقاد بود و نميتوان آنها را يك بازي سياسي و نوعي نقش بازي كردن دانست.
***
3
انجمن حجتيه و مرحوم حلبي اعتقادي به فعاليتهاي انقلابي نداشتند و بنابراين انقلاب 57 براي آنها يك اتفاق غيرمنتظره بود. پس از انقلاب، آن ايامي كه مسووليت استانداري خراسان را برعهده داشتم، در رابطه با كارم نزد امام رفته بودم. در آنجا بحث انجمن حجتيه را مطرح كردم و گفتم كه شما وقتي در نجف بوديد، يكي از تاجران مشهدي كه به شما علاقهمند هم بود و براي زيارت به عتبات عاليات آمده بود، خدمت شما رسيده و اجازه خواسته بود تا وجوهات شرعي به انجمن حجتيه پرداخته شود. به امام گفتم كه گويا شما به آن فرد گفته بوديد: «شاه بايد برود!»و آن تاجر كه جواب شما را غيرمرتبط با سوال خويش يافته بود، به اين تصور كه شما منظورش را نفهميدهايد، دوباره سوالش را تكرار كرده بود و شما هم دوباره تكرار كرده بوديد كه:«شاه بايد برود!» آن وقت آن تاجر ايراني متوجه شده بود كه از نظر شما رفتن شاه، اصل است و نه رفتن بهائيت. وقتي اين خاطره را براي امام تعريف كردم، ايشان دوباره سرشان را به علامت تاييد تكان دادند. به امام گفتم كه امروز هم به نظر من اين تفكر براي انقلاب خطرناك است و ممكن است ناخواسته مورد بهرهبرداري قرار گيرد. اين جمله را كه گفتم، خدا را شاهد ميگيرم كه امام گفتند: «همينطور است، همينطور است.» اين در حالي بود كه امام عموما در جلسات و هنگام طرح نظرات ديگران، نظر مثبت يا منفي نميدانند. يادم هست كه اين تاييديه استثنايي ايشان مرا خيلي خوشحال كرد و جريان آن ديدار را سريعا براي آيتالله خامنهاي و مرحوم بهشتي و هاشمينژاد بازگو كردم.
***
4
يادم است كه اوايل سال 58، وقتي كه حزب جمهوري اسلامي تشكيل شد، يك روز مرحوم هاشمينژاد با من تماس گرفت و گفت كه آيا شما ميخواهيد با اعضاي كميته مركزي حزب در خراسان آشنا شويد؟ من پاسخ مثبت دادم. به محل كميته مركزي حزب در مشهد رفتم و آنجا افرادي را ديدم كه عضو انجمن حجتيه بودند و سابقه فعاليت در آنجا را داشتند. بسيار متعجب شدم و پس از پايان جلسه به مرحوم هاشمينژاد گفتم كه شما هم همچون من از گذشته انجمن حجتيه و مرحوم حلبي و مخالفت آنها با انقلاب مطلعيد و ميدانيد كه آنها تا چه حد با انقلاب و آقاي خميني مخالف بودند، پس چرا آنها را به حزب جمهوري آوردهايد؟ اين سوال را از آقاي هاشمينژاد پرسيدم و با اين حال ايشان سكوت كردند و جوابي به من ندادند.
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 1:42 توسط شهروند امروز |
موضوع: پرونده |
