كياست پس از سياسترضا خجستهرحيمي
داستان زندگي محمود حلبي و انجمن حجتيه كه او برساخت
شيخ محمود حلبي را بسياري در پيوند با انجمن حجتيه بشناسند و بر همين اساس و به واسطه عملكرد غيرسياسي و شريعتمدار انجمن متبوعش در سالهاي پيش از انقلاب 57، او را روحانياي غيرسياسي به حساب ميآورند اين اما روايت كاملي از زندگي اين روحاني پركياست نيست؛ كه به هر حال او پيش از تشكيل «انجمن» از فعالان نهضت ملي در ايران بود و پس از انقلاب نيز بخت بد او بود كه يارياش نداد تا كانديداتورياش براي عضويت در خبرگان قانون اساسي، ممهور به راي مردم شود. موسس انجمن حجتيه در ايران، شيخ محمود حلبي، يك سياستمدار بود و چه آنگاهي كه در ركاب نهضت ملي ايران، براي راهيابي به مجلس هفدهم از خراسان، لباس كانديداتوري بر تن كرد و چه آنگاهي كه انقلاب به پيروزي رسيد و انجمن متبوع غيرانقلابي او پيشنويسي پيشنهادي براي قانون اساسي يك كشور انقلابي ارايه كرد و به رغم مخالفت ريشهدارش با استواركردن سياست بر ستون دين، پيشنهاد گنجاندن اصل ولايت فقيه را در قانون اساسي ايراني انقلابي مطرح كرد. شيخ محمود حلبي يك روحاني سياستمدار بود، حتي آنگاهي كه انجمني غيرسياسي- انجمن حجتيه- را بنيان نهاد؛ كه اگر در تاريخ معاصر ايران «حزب توده» را در مقام يك حزب تمامعيار ميشناسند، پس از تجربه حزب توده اما اين انجمن حجتيه بود كه در مقام يك حزب تمامعيار حاضر شد، حزبي كه اگرچه مرامي غيرسياسي داشت اما اساسش الگوگرفته از يك حزب سياسي بود؛ كه اگرچه در مرامنامه انجمن حجتيه، سخن تنها از بهاييت و مهدويت ميرفت اما اساسنامه آن، نمايشي از ظهور يك تشكيلات آهنين، چه آنكه مطابق حجتيه اساسنامه انجمن اعضا و هواداران، محدود و مشروط به قواعد مشخص تشكيلاتي و انضباط آهنين آن بودند و پيش از آنها و در مقايسه، تنها سياستمداران چپگراي مستقر در حزب توده ايران بودند كه كار سياسي را اينچنين بر انضباط تشكيلاتي و قواعد آهنين اساسنامهاي استوار كرده بودند و از همين روي بود كه پس از انقلاب ايران نيز آنگاهي كه مجاهدين و فداييها و گروههاي ريز و درشت چپمزاج به حاشيه رفتند، نگاهها متوجه دو جريان قدرتمند – حزب توده و انجمن حجتيه- شد كه اساس خويش را بر كار تشكيلاتي و انضباط حزبي استوار كرده بودند؛ با اين تفاوت كه تودهايها به اجبار و تقدير، محذوف عرصه سياست ايران شدند و حجتيهايها اما به اختيار و تدبير، علاج واقعه قبل از وقوع كردند و خود، حكم بر انجمن خويش زدند و به حكم كياست، پيش از مواجهه با منطق سياست، از فعاليت علني كناره گرفتند و نامه تعطيلي انجمن متبوع خويش را منتشر كردند و محافظهكاري راستگراي انجمن حجتيه را در برابر راديكاليسم چپگراي حزب توده به نمايش گذاشتند. داستان زندگي محمود حلبي را به اين ترتيب در سه فصل جداگانه مرور بايد كرد: روحانياي كه تا كودتاي 28 مرداد 1332 يك سياستمرد بود و پس از آن اما عطاي سياست را به لقايش بخشيد و در كار مذهب شد و با انقلاب ايران نيز به اجبار و در تداوم مشي محافظهكارانه خويش، سودي از كياست خويش جست و كامي از سياست گرفت تا در كار مذهب باقي ماند و با اين حال راهي به رهايي از منطق زمانه نيافت، داستان را از ابتدا ميخوانيم.
روحاني سياستمدار: شيخ محمود حلبي در مشهد خراسان و در دوران نهضت ملي ايران، آنگاهي كه اتحاد روحانيون (برگرد كاشاني) و مكلايان (برچرخ مصدق) به افتراق مبدل شده بود، همراه و همكار با استاد محمد تقي شريعتي بود؛ روحاني كه لباس روحاني از تن درآورده و به تبليغ ديني در «كانون نشر حقايق اسلامي» مشغول بود. شيخ محمود حلبي- همچون استاد محمد تقي شريعتي و مرحوم عابدزاده كه گروه «انجمن قرآن» را داشت و موسس «مهديه» بود- نه فقط در كار ديانت كه در كار سياست نيز بود.
آنچنان كه در پي خلع يد از شركت نفت انگليس در ايران و راي منفي ديوان لاهه عليه ايران، در ميتينگي كه از سوي جمعيتهاي ملي و مذهبي شهر از جمله «كانون نشرحقايق اسلامي» در تابستان 1330 برگزار شد، نطق افتتاحيه را استاد محمدتقي شريعتي ايراد كرد و قرائت قرآن را حاجي عابدزاده هدايت كرد و اما سخنراني نهايي را شيخمحمود حلبي انجام داد. شيخ محمود حلبي – به روايت استاد محمود حكيمي- در آن ماجرا، شب قبل از مراسم در مسجد گوهرشاد، خبر اجتماع عظيمي را براي روز بعد- يكشنبه- داد و اعلام كرد كه يكشنبه، همه جا تعطيل خواهد بود، مگر شش داروخانه كه نامشان را در منبر برد. او حتي حمامها را نيز تعطيل اعلام كرد و در گوش مردم خواند كه غسل واجب خويش را به ضرورت، در خانه ادا كنند. او در روز موعود در كنار استاد شريعتي و حاجي عابدزاده و در ميان شعارهاي مردم، با خواندن دو بيت شعر، چنين سخن خويش را با جمعيت حاضر در ميان گذاشت: «همين پرچم سبز و سرخ و سفيد/ نشاني ز پيروزي است و اميد / همين پرچمي كه به دست من است/ نشاني زخلع يد از دشمن است.1»
در نيمه دوم همان سال – 1330- و در جريان آمادگي براي انتخابات هفدهمين دوره پارلمان ايران نيز شيخ محمود حلبي از فعالان و تاثيرگذاران نهضت ملي در خراسان بود. حساسيتها در آن انتخابات بدان مقدار بود كه تشكلهاي مذهبي در مشهد، اختلافات را به حاشيه برند و اتحاد را در متن برنامههاي خود بنشانند و مسير يك ائتلاف انتخاباتي را هموار كنند؛ ائتلافي كه سه چهره در محوريت آن قرار گرفته بودند: استاد شريعتي و محمود حلبي و حاجي عابدزاده، به ترتيب به نمايندگي از اقشار روشنفكر و روحاني و بازاري. به روايت طاهر احمدزاده،پيشنهاد تشكيل اين ائتلاف نيز از آن شيخ محمود حلبي بود: «شيخ محمود پيشنهاد كرد جمعيتي درست كنيم، فقط براي شركت در انتخابات كه مردم را براي انتخابات بسيج كند تا به كانديداي مردمي و خوب راي بدهند. به همين دليل عدهاي را به منزل خودشان دعوت كردند.2» شيخ محمود حلبي موسس اين ائتلاف بود و بدينترتيب استاد شريعتي و كانون نشر حقايق اسلامي ميزبان اين ائتلاف شد و تقويتكنندهاش نيز حاجي عابدزاده كه بازاريان را همراه خود داشت. اولين جلسه اين ائتلاف، ششم آذرماه 1330 در محل كانون نشر حقايق اسلامي برگزار و مقدمات ائتلاف براي شركت در انتخابات طراحي شد. در نهايت اما در حالي كه محمدتقي شريعتي و محمود حلبي به ترتيب به عنوان كانديداهاي اول و دوم ائتلاف مشخص شده بودند، انتخاب دو كانديداي سوم و چهارم ائتلاف،به موضوعي براي اختلاف و افتراق مبدل شد. منشا اختلاف بر سر دو نامزد فئودالي بود كه شيخ محمود حلبي بدانها تمايل داشت و كانونيها اما مخالف آنان بودند. اختلاف، طناب اتحاد را سست كرد و بدين ترتيب شيخ محمود حلبي،سوم ارديبهشتماه 1331 شبانه مشهد را ترك گفت و اطلاعيهاي نيز مبني بر عدم تمايل خود به كانديداتوري منتشر كرد، در حالي كه 11 روز بيشتر به موعد انتخاب باقي نمانده بود.
ماجرا به آنجا كشيد كه آيتالله كاشاني نامهاي به استاد شريعتي نوشت و در ضرورت اتحاد، سخن گفت و از همين روي، موتلفين به رغم اطلاعيه محمود حلبي، همچنان او را نامزد خود اعلام كردند و تصميم بر آن گرفتند كه تنها دو كانديداي اختصاصي خويش- شريعتي و حلبي- را به مردم معرفي كنند و انتخاب دو كانديداي ديگر را به مردم واگذارند.
شيخ محمود حلبي اما از سياست طرفي نبست و نزديكياش با آيتالله كاشاني بر كنارهگيرياش از متن حوادث تاثير موثر گذاشت و اينچنين بود كه روحاني سياستمدار، جامه سياست از تن خويش بيرون كرد، پيش از آنكه كامي از قدرت و سياست بگيرد و در مقام يك روحاني سياستمدار تثبيت شود؛ دوران جديدي در راه بود.
روحاني شريعتمدار: شيخ محمود حلبي آنگاهي كه شهر را ترك گفت و راهي پايتخت شد، گويي تصميم خود را براي مفارقت از سياست گرفته بود. از مشهد رفت و گويي خاطره سياستورزي در آن شهر، آنقدر ذهنش را مكدر كرده بود كه براي 11سال پايي به پس نگذاشت و حتي براي زيارت نيز به مشهد نرفت. او از سياست فاصله گرفت و به ديانت انديشيد و اينچنين بود كه در خيابان لرزاده و ميدان حسنآباد تهران محفلي را با عنوان «انجمن ضدبهائيت» تشكيل داد كه بعدها البته نام «انجمن حجتيه مهدويه» را – در سال 1336- به خود گرفت. ماجرا از چه قرار بود. گفتيم كه او از سياست سرخورده بود اما اين تمام ماجرا نبود. شيخ محمود، در همان ميانه فعاليتهاي سياسي نگاه خويش را معطوف به فعاليتهاي مذهبي نيز داشت و نسبت به رشد و تكثير بهائيان،بيتوجه نبود. بر منبر سخنراني ميرفت و عليه بهائيان سخن بر زبان ميآورد و بر كتاب «ايقان» آنها رديهاي نيز نوشته بود و در اين مسير، بيشتر متاثر از آيتالله شيخ احمد شاهرودي بود؛ روحاني كه خود منتقد جدي بهائيان بود و جدش ملامحمد كاظم مجتهد شاهرود به تيغ بابيان كشته شده بود.
پايهگذاري انجمن ضد بهائيت توسط شيخ محمود حلبي اما يك «علت» اساسي نيز داشت و آن به زماني بر ميگشت كه ائتلاف گروههاي اسلامي در مبارزه با بهائيان دو نفر را مامور تحقيق و بررسي در خصوص فعاليتهاي بهائيان و نفوذ در ميان آنها كردند و از اين دو نفر- محمود حلبي و عباس علوي- اما نفر دوم با آنها «بنشست و خاندان نبوتش گم شد».
سيدعباس علوي، همحجرهاي شيخ محمود حلبي بود و گسستن او از مسلمانان و پيوستنش به بهائيان آنقدر سنگين بود كه حلبي را به انجام كاري اساسي ترغيب كند و انديشه تاسيس يك «انجمن» محافظ را در ذهن بپروراند و بدين ترتيب تاسيس انجمن ضد بهائيت و گذاشتن خشتهاي اين سازمان، چه بسا بر چنين تراژدياي استوار شده بود. محمود حلبي اما در اين مسير جديد، آنچنان كه گفته آمد ابتدا فاصله خويش با سياست را تنظيم كرد و كار قيصر را به قيصريان واگذار كرد و در كار تبليغ مذهب شد. آنچنان كه وقتي اساسنامه انجمن را نوشت نيز پس از توضيح اهداف تاسيس، در تبيين ساختار انجمن، آمده بود: «انجمن به هيچوجه در امور سياسي مداخله نخواهد داشت و نيز مسووليت هرنوع دخالتي را كه در زمينههاي سياسي از اطراف افراد منتسب به انجمن صورت گيرد، برعهده نخواهد داشت.»
يكبار نيز كه به واسطه برخي سخنان حلبي و اجتماعيشدن رنگ و بوي گفتارش، سايه توقيف و انحلال بر سر انجمن سنگيني كرد (بهار 54)، شيخ محمود حلبي جانب يك مرجع سنتگرا، آيتالله احمد خوانساري، رفت و او را به وساطت طلبيد و خوانساري نيز از طريق اميراسدالله اعلم، پيام شيخ را به محمدرضا پهلوي رساند و ماجرا با ضمانت يك مرجع شيعه، ختم به خير شد. محمود حلبي، كميتههاي مختلفي را در انجمن سامان داد. گروهي صرفا بايد به تحقيق و كسب خبر در خصوص بهائيان ميپرداختند و عنوان «نعش» بر آنها گذاشته شده بود تا گفته شده باشد كه آنها در كار خود، نه بايد تاثيري بگيرند و نه بايد تاثيري بگذارند و كارشان صرف جمعآوري اطلاعات است. گروهي ديگر در انجمن به كار آموزشي ميپرداختند و كميتهاي نيز به كميته نگارش موسوم بود كه كارش به نوشتن در اثبات مهدويت و رد بهائيت خلاصه ميشد. كميته چهارم، كميته بحث و مناظره بود و كميته بعدي، كميته ارتباط با خارج و گروهي نيز با عنوان گروه كنفرانسها شناخته ميشدند. شيوه تحميل در انجمن نيز منحصر به فرد بود و رهرو بايد دو مرحله را پشتسر ميگذاشت تا در مرحله سوم به او «نقدايقان» شيخ محمود حلبي تدريس شود؛ كتابي در سه جلد و در حدود هزار صفحه كه در نقد كتاب 157 صفحهاي ميرزا حسينعلي نوري ملقب به «بهاء» و مرجع بهاييها، با عنوان «ايقان» نوشته شده بود. شيخ محمود حلبي و انجمن حجتيه او، بدين ترتيب به فعاليت مذهبي خويش پرداختند و كامي از سياست نگرفتند و در ماجراي 15 خرداد 1342، حتي به انتقاد از آيتالله خميني پرداختند و هم سخن با شاه كشور، آيتالله خميني را مسوول خونهاي بر زمين ريختهشده خواندند. اگر نوانديشان سياسي، معتقد بودند كه «هر انقلابي قبل از آگاهي تودهها به شكست ميانجامد»، انجمنها اما اعتقاد داشتند كه «هر قيامي قبل از ظهور امام زمان، به شكست ميانجامد». و بدين ترتيب بود كه آنها با امواج انقلاب ايران همراه شدند و تماشاگر باقي ماندند و در سالهاي سياه 56 و 57، محمود حلبي در سخنرانيهاي خويش چنين نيز گفت كه: «عدهاي از راه خطبههاي جهاديه علي (ع) جوانان را به بينظمي و خرابكاري و فتوي دادن به اينكه ترور عناصر رژيم حلال است، تحريص و تحريك ميكنند.3»
روحاني شريعتمدار و سياست اجباري: حلبي و انجمن او، همراه انقلاب ايران نشدند و بدين ترتيب با وقوع انقلاب ايران در سال 1357، دست تقدير همراه آنها نبود. اكنون محافظهكاري او طلب آن ميكرد كه موضع خويش در خصوص سياست را متحول سازد و تغييري بنيادين دهد. شيخ محمود حلبي به دفاع از انقلاب پرداخت و در اثبات تعلق خاطرش به نظام و انقلاب، كانديداي خبرگان قانون اساسي از مشهد نيز شد. اين نيز از اقبال بد او بود كه 307374 راي، براي ورودش به آن مجلس موثر نيفتاد و منتخب مردم نشد. انتقادها از انجمن حجتيه و توجهها به آنها براي عدم نفوذ در دستگاههاي سياسي و ديواني تا بدانجا فزوني گرفت كه شيخاحمد جنتي به سال 1361 و در نماز جمعه قم، به انتقاد صريح از انجمن پرداخته و هفت پرسش را با آنها در ميان گذاشت: «علت اصرار شما داير بر اينكه در مراكز اطلاعاتي نفوذ كنيد و اطلاعات جمعآوري نماييد براي چيست؟ به چه مناسبت؟ شما ميخواهيد در قسمت فرهنگي فعاليت كنيد يا سياسي؟ دليل اينكه اطلاعات جمعآوريشده را به مراكز بهرهوري و به ارگانهاي انقلابي نميدهيد چيست؟ چرا؟ مگر سپاه يا ارگانهاي مشابه نبايد داراي آن اطلاعات باشند تا ضد انقلاب را پيگيري كنند؟ چرا با سپاه به صورت كامل همكاري نداريد؟ آيا شما به خودتان اجازه ميدهيد از امكانات دولتي استفاده كنيد و در رابطه با اين استفاده مجوز قانوني و شرعي داريد يا نه؟4»
انجمن حجتيه راه پاسخ را گزيد و نامهاي در پاسخ به شيخ احمد جنتي نوشت و قبول مسووليت توسط اعضاي انجمن را نه به مفهوم نفوذ كه عمل به وظيفه و يك عبادت ديني خواند و از اتخاذ چنين رويكردي در قبال انجمن ابراز ناراحتي كرد. مسير انتقاد اما گشوده شده بود كه آيتالله مدني نيز در ضرورت جدايي انقلابيون از انجمنها، يكبار گفت كه «حق نداريد اگر هم كارها بخوابد، نبايد دست به طرف آنها دراز كنيم، اينها جريان خطرناكياند». و در سفر شيخ محمود حلبي به كازرون نيز استقبال از او را حرام اعلام كرد. انجمنها اما همچنان به كار اثبات مشغول بودند. به مناسب جنگ ايران و همسايه غربي، ويژهنامهاي منتشر كردند تا اعتقاد خود به حضور در جبهههاي نبرد و جنگ را به اثبات رسانند و در اين ويژهنامه وصيتنامه مصطفي چمران را به چاپ رساندند تا چه بسا عاقبت به خيري انجمن را اين سخن چمران بيمه سازد كه: «لازم است از آناني كه واسطه كسب معارف الهي من بودند ... اول استاد بزرگوارم علامه كرباسچي، دوم مرحوم رضا روزبه، سوم شيخ محمود حلبي كه بابهايي از عرفان به الله را برايم گشود... تشكر كنم.»
اينها اما هيچ يك كام شيخ محمود حلبي از انقلاب ايران را شيرين نساخت كه صادق خلخالي بعدها در خاطرات خود از اميدوارياش به اعلام محمود حلبي نيز پرده برداشت؛ همچنانكه در همان زمان (11 مرداد 1362) نيز خلخالي طي نطقي در مجلس نيز خطاب به انجمنيها گفته بود: «آن كسي كه راضي از اعمال شماست امام زمان نيست، بلكه شيطان زمان آمريكاست.» در اين ميان اگرچه چهرههايي همچون راستي كاشاني و ابوالقاسم خزعلي نيز به حمايت از انجمن و شيخ محمود حلبي پرداختند اما حمايت آنها نيز طرفي نبست و از جلسهاي كه با حضور شيخ محمود حلبي و هياتي از جامعه مدرسين حوزه علميه قم- امامي كاشاني، جنتي، طاهري خرمآبادي، منيرالدين حسيني شيرازي و ابوالقاسم خزعلي- برگزار شد نيز حاصل نگشت سودي. خزعلي پس از ماجراي انتقاد احمد جنتي از انجمن در تريبون نمازجمعه و انتشار پاسخ انجمنيها در مطبوعات، همچنان به حمايت خويش از حلبي و گروه متبوعش ادامه داد و در نامهاي نوشت: «درباره انجمن اين روزها زياد حرف ميزنند و بيشترش حرف زيادي است. جوسازي است و شايعهپراكني، مدت 28 ماه از جانب امام نظارت داشتم ... انحرافي نديدم بلكه تعدادي سستي بوده كه تذكر ميدادم و برطرف ميشد. به تازگي هم از مدرسين حوزه يكي براي بررسي گماشته شد... به زودي اين ابهام برطرف خواهد شد. شايعه ضد ولايت فقيه، شايعهاي برخلاف واقعيت است. ولايت فقيه را پيش از قانون اساسي اينها گفتند و پيشنهاد كردند، ديگران پس از قانون اساسي، ياد گرفتند... نگران نباشيد و دستخوش جو و شايعه نشويد.5»
گره در كار اين انجمن مذهبي افتاده بود و راهها گويي همه بسته بود كه «انجمن حجتيه» سرانجام در مردادماه 1362 با اشاره به سخنان انتقادي امام درباره عملكرد مغاير با اهداف نظام آن انجمن، تعطيلي فعاليت خود را اعلام كرد و پرونده فعاليت علني 30 ساله خويش را ممهور به مهر پايان كرد. اگرچه پرونده انجمن حجتيه همچنان گشوده بود كه نمايندگان چپگرا در مجلس سوم، قانون منع انتصاب اعضاي انجمن حجتيه به مناصب عالي نظام را به تصويب رساندند. داستان انجمن حجتيه، بدين ترتيب داستاني دنبالهدار است كه گويي فصل پايان آن هنوز قلمي نشده است. اينطور نيست؟
يادداشتها
1- جريانها و سازمانهاي مذهبي ايران (57-1320): رسول جعفريان، نشر مورخ، چاپ هفتم 1386، ص 425
2- تاريخ شفاهي كانون نشر حقايق اسلامي، پروين منصوري، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول 1384، ص 141
3- در شناخت حزب قاعدين زمان، عمادالدين باقي، نشر دانش اسلامي 1362، ص 82
4- روزنامه كيهان، 11 آبان 1361
5- جريانشناسي انجمن حجتيه، ضياءالدين عليانسب و سلمان علوينيك، انتشارات زلال كوثر، چاپ اول 1385، ص 154
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 1:45 توسط شهروند امروز |
موضوع: پرونده |
