شیطان در یکقدمی ایستاده است
«سیمون صحرایی/ شمعون صحرا» [1965]، یکی از غریبترین و ـ البته ـ کوتاهترین فیلمهای «لوئیس بونوئل» است؛ یک داستان تکاندهنده درباره مردی که در همه سالهای زندگی چشم به آسمان دوخته است و ـ ظاهرا ـ اعتنایی به زمین ندارد. ششسال و ششماه و ششهفته بر ستونی در بیابانهای مکزیک ایستاده و اهالی او را به پرهیزکاریاش میشناسند. اما ستونی که او بر آن مسکن گزیده تا از زمین و وسوسههایش دور باشد، آنقدرها هم بلند نیست و مردمان حقشناس که پرهیزکاری «سیمون صحرایی» را ستایش میکنند، ستون دیگری برایش مهیا میکنند تا فاصلهاش از زمین و وسوسههای مرگبارش، بیش از قبل باشد. «سیمون صحرایی» این هدیه را از مردم میپذیرد و از ستون تازه بالا میرود و دست دعا بهسوی خدا دراز میکند، به این امید که قدمی بیشتر به آسمان نزدیک شود. اما مردمان گوشه و کنار، هرروز بهقصد مزاحمت پایین این ستون میایستند تا حواس «سیمون» را پرت کنند. این مردم، یا کشیشهایی هستند که با دیده تردید به استقامت او مینگرند، یا چوپانی کوتوله که دست به تحقیر او میزند. علاوه بر اینها، «شیطان» هم دستبهکار میشود و در هیئت یک زن، مدام بر او ظاهر میشود. از دست کشیشها و کوتوله کاری برنمیآید، اما شیطان برنده این مسابقه میشود و «سیمون صحرایی» را به باشگاهی شبانه در نیویورک میبرد تا شاهد غریبترین صحنههای همه عمرش باشد. مردی که به همهچیز، همهچیز، همهچیز پشتپا زده بود تا در خلوت خودش سر به آسمان بساید و چیزی جز آبی آسمان نبیند، ناگهان با نهایت زندگی مدرن و قرن بیستمی طرف میشود...
حکایت بیعلاقگی «لوئیس بونوئل» به کلیسا و دنیای برساخته کشیشان، داستانیست که بر هر سر بازاری هست و در بیشتر فیلمهایی که ساخته، بخشی از این بیعلاقگی را به تماشا گذاشته است؛ چه زمانی که «نازارین» [1958] را ساخت و چه زمانی که دست به ساخت «ملکالموت» [1963] زد و یکی از سوررآلیستیترین فیلمهایش را ساخت. مسأله «بونوئل»، همانگونه که چندباری اشاره کرده، تعبیرها و توضیحهاییست که بر زبان کشیشان جاری میشد و جوابگوی سئوالهای اساسی مردمان نبود. یکی از این سئوالها، چیستی و چگونگی «شر» است؛ اینکه شیطان چگونه میتواند مخلوقات خدا را از راه به در کند و ـ ظاهرا ـ این سئوالیست که سالهای سال قدمت دارد و روزگاری نیز «آگوستینوس» در پاسخ به همین سئوال گفته بود که خدا، جهان را نیکو آفرید و جهان در آغاز از هر نوع شر بهدور بود. اما شری که دامن آدمیان را گرفت، نتیجه مستقیم سوءاستفاده آنها از آزادی خویش بود. خدا آدمیان را آزاد آفرید تا از میان خوب و بد، یکی را انتخاب کنند و ـ متأسفانه ـ آدمیان بدی را برگزیدند و دنیا در نتیجه این انتخاب آلوده شد. منشأ بدی، بهگفته آگوستینوس، در وسوسه شیطان است که در ابتدای خلقت انسان نیز آدم و حوا را فریب داد. این شیطان، فرشته سقوطکردهایست که وسوسه شد بهجای خدا بنشیند و قدرت مطلق او را غصب کند. این بود که طغیان کرد و دامنه این طغیان و سرکشی را به دنیا هم کشاند. [درآمدی بر الاهیات مسیحی، الستر مککراث، ترجمه عیسی دیباج، کتاب روشن، صفحه 289]
*
این طغیان و سرکشی، کمکم به باوری عمومی بدل شد و هرچیز نامتعارف و نامعمول، هرچیز پیچیدهای که سردرآوردن از آن ممکن نبود، به شیطان نسبت داده شد. در «بچه رزمری» [1968]، اقتباس درخشان «رومن پولانسکی» از رمان «آیرا لوین» با زن و شوهری طرفیم که به خانه تازهشان میروند و باب آشنایی و رفتوآمد را با همسایههای تازهشان میگشایند. پس از آنکه «رزمری» باردار میشود، همهچیز ـ ظاهرا ـ دستخوش تغییراتی عظیم میشود و او بر این باور است که همسایههای تازه نقشی اساسی در این ماجرا دارند. «رزمری» شک ندارد که این همسایهها مردمان درستی نیستند و به شیطان علاقهای بیحدوحصر دارند؛ اما کسی به حرفش گوش نمیکند. این است که خودش دستبهکار میشود. آنچه بیش از همه، شک «رزمری» را برمیانگیزد، این است که به او میگویند فرزندش مرده به دنیا آمده است. با اینهمه، «رزمری» میفهمد که همه دوروبریهایش به او دروغ گفتهاند و آدمهایی که او را احاطه کردهاند، گروه طرفداران شیطان هستند و میخواهند این بچه تازه متولدشده را جانشین او روی زمین کنند...
«بچه رزمری» ـ بهترین فیلم «رومن پولانسکی» ـ فیلم ترسناکیست؛ یکی از بهترین فیلمهای ترسناک و یکی از تکاندهندهترین فیلمهایی که در آن همهچیز بهکمک فضاسازی و ساختن دنیای مالیخولیایی پیش میرود. هولناکترین نکته فیلم این است که آدمها در محاصره طرفداران شیطان هستند و کافیست دست به حرکتی غیرعادی بزنند و بخواهند از ماجرا سردرآورند تا دنیا به کامشان تلخ شود. جز این، ایده اصلی فیلم، تولد «فرزند شیطان» است؛ باوری که ـ ظاهرا ـ شماری از مسیحیان به آن باور دارند و گمان میکنند او همانکسیست که لقب «دجال» یا «ضد مسیح» را به او بخشیدهاند. و البته حاشیه تلخ و هزاربار گفته شده «بچه رزمری»، کشتهشدن «شارون تیت» بود بهدست گروهی که خود را طرفدار شیطان میدانستند و ـ ظاهرا ـ این نکته که آدمها در محاصره طرفداران شیطان هستند ـ دستکم ـ برای خود پولانسکی به اثبات رسید...
*
ایده تولد «فرزند شیطان» را هشتسال بعد از «بچه رزمری»، در «طالع نحس» [1976] نیز به کار گرفتند. فیلم «ریچارد دانر» هم به تولدی شکبرانگیز میپرداخت که نتیجهاش پسری بود بهنام «دیمین» که چشمهای نافذ و ـ البته ـ هولناکی داشت. پسرکی که وقتی با همین چشمهای نافذ و ـ البته ـ هولناک، به کسی، یا چیزی نگاه میکرد آنرا به باد میداد. اشتباه اصلی را در این ماجرا، دیپلمات آمریکایی میکرد که برای پنهانکردن خبر مرگ کودکشان، کودک مادرمردهای را به زنش نشان میداد. پنجسال بعد از تولد این پسر، پرستارش در روز تولد او خودکشی میکرد و کشیشی هم که کموبیش از ماجرا سردرآورده بود به قتل میرسید. نتیجه همراهی دیپلمات آمریکایی و یک خبرنگار، این میشود که میفهمند پسرک، همان «ضد مسیح» یا «دجال» است. پرستاری که وظیفه نگهداری از «دیمین» را بهعهده داشت، همسر دیپلمات را میکشت. بعد از کشتهشدن خبرنگار، دیپلمات آمریکایی چاره کار را در این میدید که «دیمین» را بکشد تا «ضد مسیح» ـ رسما ـ از روی زمین مَحو شود؛ ولی گلوله پلیسها خود او را از پا درمیآورد...
«طالع نحس»، فیلم عجیبوغریبیست؛ همه آنها که فیلم را میبینند، مطمئن هستند که با «ضد مسیح» طرفند و میدانند که فرزند شیطان میخواهد اختیار همهچیز را روی زمین بهدست بگیرد؛ با اینهمه کودکبودن «دیمین» همهچیز را تاحدودی دستخوش تغییر میکند. همین است که وقتی در پایان فیلم، «رابرت تورن» [گریگوری پک] دیپلمات آمریکایی، میخواهد او را از پا درآورد، کارش بهنظر بیرحمانه میرسد. این ـ دقیقا ـ همان مسألهایست که باعث میشود خیلیهای دیگر هم به «دیمین» رحم کنند و راه را برای او باز کنند تا کمکم به آنچه میخواهد برسد...
*
در «قلب انجل» [1987]، بهترین فیلم «آلن پارکر»، دوباره با خود شیطان سروکار داریم؛ کسی که آدمها را فریب میدهد و دامنه طغیان و سرکشیاش را (بهقول آگوستینوس) به زمین هم کشانده است. غریبه مرموزی بهنام «لوئیس سایفر» [رابرت دونیرو] از «هری انجل» [میکی رورک] میخواهد که «جانی فیوریت» را برایش پیدا کند؛ خوانندهای مشهور که باید دینَش را به «سایفر» ادا کند، ولی کوتاهی کرده است. «هری انجل» با تماشای جادوی سیاه (که اساسا ریشه در قدرت شیطان دارد) حیرت میکند و بعد از مدتی میفهمد «جانی فیوریت» دست به قتل سربازی زده و قلبش را خورده است. نکته تکاندهنده در این ماجرا برای «هری انجل» این است که میفهمد «جانی فیوریت» کسی جز خودش نیست و او خوردن قلب آن سرباز، کاری بوده که «سایفر» و درواقع «شیطان» از او خواسته است. حالا میفهمیم بین او و شیطان معاملهای در کار بوده است؛ در قبال موفقیت قرار بر این بوده که روحش را به شیطان واگذار کند...
نهایت ماجرای «قلب انجل»، چیزی جز صندلی الکتریکی نیست؛ با آدمی که کسی را میکشد و قلبش را میخورد، چه باید کرد؟ اما اینرا هم نباید فراموش کرد که ـ بههرحال ـ با یک داستان «فاوست»ی طرف هستیم؛ واگذاری روح به شیطان در برابر موفقیت و پیروزی را هم میشود در «فاوست» گوته دید و هم در «دکتر فاستوس» نمایشنامه مشهور کریستوفر مارلو و «قلب انجل» هم ـ عملا ـ صورت دیگری از همان داستان است. با شیطان نمیشود قرارداد بست؛ فرشته سقوطکرده، به هیچ قراری پایبند نیست و همین است که در نهایت، آنچه نصیب «هری انجل» میشود، مرگی فجیع است...
*
در «وکیلمدافع شیطان» [1997]، هم با ایده ملاقات با شیطان طرفیم (مثل قلب انجل) و هم صورت دیگری از ایده «فرزند شیطان» و «ضد مسیح» را میبینیم. حکایت اخلاقی «تیلر هکفورد»، داستان وکیل جوان و چیرهدستیست بهنام «کوین لوماکس» [کیانو ریوز] که از همه دادگاهها پیروز بیرون میآید و برای رسیدن به درجات عالیتر موفقیت، فلوریدا را رها میکند و راهی نیویورک میشود و به حرف مادرش که میگوید «نیویورک» چیزی کم از «بابل» ندارد، گوش نمیکند. ریاست شرکتی که او را استخدام کرده، بهعهده «جان میلتن» [ال پاچینو] است که برای هر کاری راهی را پیشنهاد میکند و ـ ظاهرا ـ داناییاش حدومرزی ندارد. «میلتن» ـ درواقع ـ کسی جز شیطان نیست...
«وکیلمدافع شیطان»، همهچیز را در خلال یک اندیشیدن در برابر آینه روایت میکند و انگار در برابر این آینه، «کوین لوماکس» از پس سختترین امتحان ممکن برمیآید. کاملا روشن است که نیمه تاریک وجود او، میل به «میلتن» و قدرت و ثروتش دارد؛ اما در کنار این نیمه تاریک، نیمه روشنی هم هست که او را از دست شیطان و وسوسههایش نجات میدهد. با اینهمه، فیلم روی یک نکته دیگر هم تأکید میکند؛ اینکه حتی اگر از دست شیطان فرار کنیم، باز هم حضور او پابرجاست و ـ لابد ـ چشمبهراه فرصت و موقعیت تازهایست تا خودی نشان بدهد...
عنوان این یادداشت، نام فیلمیست از اورسن ولز
***
شیطان هرگز نمیخوابد
بررسی موردی «طالع نحس»
رابرت کی. جانستن
ترجمه: کسرا مقصودی
«طالع نحس» [1976] ساخته «ریچارد دانر»، فیلم پرطرفداریست؛ تماشاگران بسیاری آنرا دیدهاند و در زمان نمایش عمومیاش اتفاقهای زیادی افتاد که بعضی آنرا به فیلم ربط دادند. یادم هست که روزنامههای آن سال، پر از عکس کسانی بود که ادعا میکردند روی بدنشان عدد «666» نقش بسته است. دستهای از آنها میگفتند این عدد روی سر آنها است و یکی آنرا روی بازویش یافته بود و شاید بامزهتر از همه مردی بود که کشف کرده بود سهتا از دندانهایش شبیه این عدد هستند. بخش عمدهای از شهرت «طالع نحس» مدیون همین اتفاقها بود؛ هرچند خود فیلم هم جذابیتهای بینظیری داشت و تقریبا همه آدمها را به سینما کشاند. در آن روزها بحثهای زیادی میان کشیشان و الهیدانان در گرفته بود و دستهای از آنها بر این باور بودند که باید نمایش «طالع نحس» را ممنوع کرد. آنچه باعث شده بود آنها به این نتیجه برسند، علاقه بیحد تماشاگران به فیلم بود. حتی حرفهای روزمره هم بهنوعی درباره وجود امثال «دیمین» و نحوست عدد 666 بود؛ بیآنکه کسی دلیلی منطقی برایش داشته باشد.
سالها پیش از آنکه «ریچارد دانر» فیلم «طالع نحس» را بسازد، «سسیل ب. دومیل» فهمیده بود که میشود داستانهای کتاب مقدس را با تغییراتی سینمایی برای مردم نمایش داد. جذابیت فیلمهای «دومیل» در روزگار خودش بسیار بود و هنوز هم کسانی پیدا میشوند که «ده فرمان» [1923] او را تحسین میکنند. اما واقعیت این است که اگر «دومیل» در نمایش لذتجوییهای دنیوی زیادهروی نمیکرد و به بهانه اینکه نمایش گناه، آدمی را از گناه وامیدارد، این لذتجوییها را نشان نمیداد، شاید صدای اعتراض کلیسا بلند نمیشد. درواقع، بعد از «نشان صلیب» [1932] بود که کلیسا احساس کرد «دومیل» در ساخت این فیلمها صادقانه رفتار نمیکند. بهانه «دومیل» برای نمایش لذتجوییهای دنیوی کافران این بود که آنها را غرق در گناه نشان میدهد، اما کلیسا به این نتیجه رسید که فیلمهای او نتیجهای معکوس دارند و میل به گناه را در انسانها زنده میکنند. سینما به تهدیدی مرگبار برای اخلاقیات بدل شده بود و همین زمینهساز تأسیس «لژیون نزاکت» شد. در طول سالهای بعد، این لژیون به دستهبندی و درجهبندی فیلمها مشغول بود و بالاخره بعد از چند سال، فعالیتش کمرنگ شد.
همزمان با نمایش «طالع نحس» دوباره بحث «لژیون نزاکت» بالا گرفت و اینبار دلیل کسانی که میگفتند این فیلمها باید مورد بررسی کارشناسانه قرار بگیرند، این بود که «طالع نحس» دست به ترویج خرافات زده است. البته، کارگردان فیلم [ریچارد دانر] این ادعا را رد کرد و گفت از هر 10 نفری که به دیدن این فیلم میآیند، شاید 2 نفر داستان فیلم را باور کنند. با اینکه در آن زمان فیلمها کاملا درجهبندی میشد، این فیلم جنجالهای عظیمی را به پا کرد. ظاهرا دامنه این جنجالها به واتیکان هم کشیده شده بود و در هفته اول نمایش فیلم، هیأتی از واتیکان به آمریکا سفر کردند تا تشخیص دهند که با فیلمی ضد مسیحی طرف هستند یا نه. نتیجه تشخیص آنها هیچوقت در قالب یک گزارش رسمی منتشر نشد، اما در محافل الهیدانان و گاهی در موعظه کشیشان، اشارههای روشنی به این فیلم میشد و از قول آن هیأت میگفتند که نمایش «طالع نحس» هیچ ایرادی ندارد و بهتر است مردم به تماشای آن بروند و اینگونه آماده مبارزه با «ضد مسیح» [دجال] باشند. کاملا قابل درک است که نمایندگان جناب پاپ در این مورد اظهار نظر نکردهاند. شاید اگر کلیسای کاتولیک رسما مردم را به تماشای این فیلم دعوت میکرد، سبب میشد شایعههایی درباره مناسبات پشتپرده هالیوود و واتیکان راه بیفتد. راه منطقی همین بود که بگذارند مردم «طالع نحس» را ببینند و خودشان دربارهاش تصمیم بگیرند. اما عملا همان اتفاقی افتاد که پیشتر برای فیلمهای «دومیل» رخ داده بود. مردم همانقدر که از فیلمهای «دومیل» استقبال کردند، به دیدن «طالع نحس» هم رفتند.
«طالع نحس» مثل همه فیلمهایی که هالیوود تولید میکند یک فیلم داستانی و تخیلیست و مثل همه این فیلمها چیزهایی به آن افزودهاند تا بر میزان جذابیتش افزوده شود. داستان «ضد مسیح» [دجال] را تقریبا هر مسیحی مؤمنی میداند و سالها موعظه کشیشان اینرا به مردم آموخته است که شیطان برای سلطه بر زمین به کمک آدمیان نیاز دارد و این آدمیان هستند که باید در برابر وسوسههای او ایستادگی کنند. اما آنچه واقعا سبب شده است «طالع نحس» فیلمی ماندگار نباشد، حجم بسیار خرافات در آن است. قطعا بخشی از نشانههایی که در فیلم میبینیم، چیزهاییست که در کتاب مقدس آمده، اما همهچیز صورتی خرافی گرفته است. شاید «ریچارد دانر» و گروهش ادعا کنند که آنها قرار نبوده همهچیز را مطابق واقعیت کتاب مقدس پیش ببرند؛ اما در اینصورت میشود از آنها سئوال کرد که چرا برای بیان این خرافات، از نشانههای کتاب مقدس سود جستهاند و نشانههای تازهای را ابداع نکردهاند. شاید اگر «طالع نحس» روی این نشانههای کتاب مقدس تکیه نمیکرد و فیلمی یکسر خرافی بود، چنین ادعایی هم معنا پیدا نمیکرد. از سوی دیگر، اینرا هم باید پذیرفت که در غیر اینصورت، «طالع نحس» اینقدر طرفدار پیدا نمیکرد.
بخشی از اعتراضها به «طالع نحس»، بیشک، به خود «دیمین» برمیگردد؛ کودکی که سرشتی شیطانی دارد و دست به هر کاری میزند، خواسته شیطان را برآورده میکند. شاید اگر این ضد قهرمان یک کودک نبود، «طالع نحس» هم اینقدر مورد انتقاد قرار نمیگرفت؛ همانگونه که در آن سالها مادرانی پیدا شدند که به خیال شیطانیبودن فرزندانشان، آنها را کشتند. مادران دیگری هم بودند که دست به شکنجه فرزندانشان زدند تا روح شیطانی را از وجودشان بیرون کنند. همه این اتفاقها، ما را به یک نتیجه میرساند؛ اینکه «طالع نحس» یکی از پربینندهترین فیلمهای این سالها است و شاید اگر دقت بیشتری در ساختش میشد با فیلمی معقولتر روبهرو میشدیم. دنبالههایی هم که بر این فیلم ساخته شد، هرچند داستانهایی جذاب داشتند، به اندازه خود «طالع نحس» اثرگذار نبودند، چونکه میزان خرافات در فیلمهای بعدی دوچندان شده بود و دیگر نشانههای آشنای کتاب مقدس را نمیشد بهسادگی در آنها تشخیص داد.
دکترای الهیات و متخصص سینما
***
چیزی برای باختن نیست
بررسی موردی «وکیلمدافع شیطان»
مایکل پل گالاگر
ترجمه: رانا اقبالی
از شیطان بر حذر باشید. این مهمترین نصیحتیست که بر زبان ما کشیشان جاری میشود. بارها با کسانی روبهرو شدهام که گفتهاند گاهی دست به کاری میزنند که مایه حیرت دیگران میشود و حرفهایی را بر زبان میآورند که در حالت عادی محال است بگویند. بیشتر آنها از ما میخواهند که درباره این حالت توضیحی بدهیم و زمانی که به آنها میگوییم همه اینها نتیجه دخالت شیطان در اعمال و گفتار آدمها است، میبینیم که لبخندی بر لبانشان مینشیند و میگویند اینکه جواب سئوال ما نیست؛ بهنظر میرسد بهتر است قضیه را با یک روانشناس درمیان بگذاریم. متأسفانه سالها است که با مهمترین دغدغههای بشری چنین برخوردی میشود. کافیست برنامههای تلویزیونی را ببینید تا متوجه شوید که مجریان این برنامهها همهچیز را مسخره میکنند و بر حذر داشتن آدمها را از شیطان، چیزی جز خرافات نمیدانند. همین شیوه برخورد باعث شده دستهای از همکارانم علاقه مرا به سینما جدی نگیرند و ارجاعهای مکرر مرا به فیلمهای سینمایی، کاری تفننی محسوب کنند. سالها است که فکر میکنم سینما راه خوبی برای ترویج معنویت است و در بیشتر کارگاهها و کلاسهای آموزشیام، یک فیلم را به نمایش میگذارم. یکی از فیلمهایی که در این سالها همیشه در کلاسهایم به نمایش درآمده، «وکیلمدافع شیطان» [1997] فیلم دیدنی «تیلر هکفورد» است.
بگذارید نکتهای را در همین ابتدا توضیح بدهم؛ در در دهههای 1970 و 1980، سینمای هالیوود از اخلاقگرایی فاصلهای جدی گرفت و بیشتر کارگردانها فیلمهایی را ساختند که بویی از اخلاق نبرده بودند. وضعیت جامعه آمریکا و سینمای هالیوود بسیار شبیه به هم بود و نمیدانم این جامعه بود که از آن فیلمها تأثیر پذیرفته بود یا این فیلمها بودند که ماهیت جامعه را به نمایش میگذاشتند. در سالهای ابتدایی دهه 1990 نیز اوضاع بر همین منوال بود؛ اما در سالهای میانی همهچیز دستخوش تغییر شد. ناگهان فیلمهایی روی پرده سینماها رفتند که مضمونهایی اخلاقگرایانه داشتند؛ درست مثل فیلمهایی که در دهههای 1940 و 1950 ساخته میشد. تغییر رویکرد هالیوود هرچند عجیب بهنظر میرسد، کاری قابل ستایش بود. یکی از این فیلمها که در ذات خود فیلمی اخلاقگرایانه محسوب میشود، «وکیلمدافع شیطان» است. صحنهای در این فیلم هست که گمان میکنم آن جمله «از شیطان بر حذر باشید» را بهخوبی نشان میدهد؛ جایی در اواخر فیلم، «جان میلتن» [ال پاچینو] شروع به موعظهای شیطانی میکند و نیت پلید خود را به زبان میآورد. «میلتن» میگوید گناه به خورجینی پر از آجر شبیه است و همه کاری که آدمها باید بکنند، این است که آنرا روی زمین بیندازند. در ادامه حرفهایش او به قوانینی که ریشهای آسمانی دارند اشاره میکند و میگوید وقتی او اینجا نیست چرا باید بپرستیمش؟ با اینهمه، انسانیترین بخش حرفهایش جاییست که میگوید من همان کسی هستم که از آدمها دفاع میکنم و هیچکس به اندازه من انسانگرا نیست. قرن بیستم، قرن من بود و من میخواهم مالک قرنهای بعدی هم باشم. خواسته اساسی «میلتن» یک خانواده است؛ کسانی که حرفهای او را گوش کنند و این حرفها را به دیگران منتقل کنند. «کوین لوماکس» [کیانو ریوز] معنای حرفهای او را خوب میفهمد. «تو به یک ضد مسیح [دجال] نیاز داری.» اما کلیدیترین جملهای که به زبان میآورد این است «اما تو در مقابل کتاب مقدس بازندهای. سرنوشتت اینطور رقم خورده که بازنده باشی.»
در بیشتر موعظهها، به این نکته اشاره میکنیم که شیطان، اسباب و وسایل رفاه و آسایش آدمها را مهیا میکند تا آسانتر بر آنها غلبه کند. در نظر بسیاری از کسانی که به این موعظهها گوش میکنند، این حرفی تمثیلیست و صورت خارجی ندارد؛ اما واقعیت این است که در بیشتر موارد چنین اتفاقی افتاده و انسانی که در دام شیطان افتاده آنقدر سرگرم اسباب تازه آسایشش شده که دیگر به حرف دیگران اعتنایی ندارد. در کتابخانه واتیکان، یک رساله دستنویس قرن هفدهمی هست که به راهبی ایتالیایی تعلق دارد و این راهب مراحل تغییر و تحول خود را روی کاغذ آورده است. آنچه در این رساله اهمیتی اساسی دارد، این است که او بهصراحت توضیح میدهد در مقطعی از زندگیاش سرگرم امور دنیوی شده بوده و اسباب لذت و آسایشش مهیا بوده است. در نتیجه گوشسپردن به سخنان کشیشی که مردم را از شیطان بر حذر میداشته، به فکر فرو میرود و خدمت به خدا را به لذتبردن از دنیا ترجیح میدهد.
در بیشتر کلاسهایم کسانی هستند که میگویند اعتقادی به هیچچیز ندارند؛ اما انسانهایی اخلاقگرا هستند. همیشه به آنها میگویم باید قدر این اخلاقگرایی را بدانند. اخلاقگرایی میتواند مقدمه ایمان و اعتقاد باشد. یکی از مثالهایی که در این مواقع میزنم، همین فیلم «وکیلمدافع شیطان» است. آنچه سبب نجات «کوین لوماکس» میشود، توجه او به اخلاقگراییست. طبعا او هم مثل بسیاری از انسانهای دیگر دوست دارد که صاحب قدرت و موقعیت بهتری باشد و زندگی بهتری داشته باشد؛ اما اخلاقگراییاش باعث میشود که خود را به دست شیطان نسپارد و خواستههای او را برآورده نکند.
با اینهمه، اگر از من بخواهند مهمترین مضمونهای فیلم را برای دیگران روشن کنم، میگویم یکی «بر حذر داشتن از توجه به خود» است؛ همان مشکلی که هنوز به آن برمیخوریم. گاهی با آدمهایی سروکار دارم که میگویند خودشان را به دیگران ترجیح میدهند و خانواده خود را فراموش میکنند. در اینصورت، چه توقعی داریم که به غیر خانواده خود توجه کنند؟ آنچه باعث میشود آدمها خود را به دیگران ترجیح بدهند، اسباب مادیست و این تقریبا درباره همه انسانها صدق میکند. هیچکس نمیتواند ادعا کند که به اسباب مادی دنیا علاقهای ندارد؛ چون حرفش را باور نمیکنیم. راه چاره، این است که بر این میل و خواسته غلبه کند و همان راهی را برود که خواسته خدا است. دومی، «غلبه بر وسوسه» است. این هم چیزیست که در «وکیلمدافع شیطان» وجود دارد. همیشه در کلاسهایم میگویم اگر «کوین لوماکس» توانست بر وسوسههایش غلبه کند و شیطان را از پا دربیاورد، دیگران هم از عهده این کار برمیآیند.
ــــــــــــــــــــــــ کشیش و سینماشناس
شنبه 12 آبان1386 ساعت 16:24 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |
