صاحب خطبههاي آتشين
شيخ محمد يزدي 76 ساله رئيس جامعه مدرسين شد؛ تشكيلاتي كه اكنون اگرچه پايي در سياست دارد، اما در اطراف و اكناف حوزه، سيطرهاي دوچندان يافته است. مرزهاي حوزوي بدون اراده صاحبان اين تشكل ترسيم نميشود و سياستهاي كلان حوزه بدون اشاره آنان پا نميگيرد؛ چراكه شوراي عالي حوزه از اعضاي ارشد جامعه مدرسين شكل گرفته و اعضاي آن هر كدام در مدرس و درگاه حوزويان مريداني دارند و رواديد تحصيل و تدريس در حوزه بدون مهر اين محفل انس دهها روحاني ارشد نافذ نيست. اكنون اين كانون توجهات تمام و كمال به دست صاحبنامي رسيده است كه توصيف اوصاف او شهره عام و خاص است و خطابههاي آتشين او از سالهاي دور به ياد و خاطر ميآيد.
***
«محمد» روحانيزادهاي است كه پدر در اصفهان ميزيست و علوم غريبه ميدانست، اگرچه جدش زاده يزد بود و در پي كسب علوم حوزوي به اصفهان آمده بود. محمد هم به تبع پدر در محله يهودينشين اصفهان سكني گزيد: «در ايام طفوليت در منزل برخي از يهوديها رفتوآمد داشتم و اين مربوط به زماني بود كه هنوز اسرائيل تشكيل نشده بود.»(1) هنوز او به سن بلوغ شرعي نرسيده بود كه راهي آموزشگاه طلاب اصفهاني شد و تحصيل دروس طلبگي را آغاز كرد. يزدي تا پاي خود را در مدرسهاي ميگذاشت، عزم نقل مكان به مدرسهاي ديگر ميكرد، به اين دليل كه او به دنبال «گل» كردن بود و فضاي حاكم بر آن مدرسهها او را ارضا نميكرد. اين منش و روش تحصيلي او در آينده آن دوران نيز، پي گرفته ميشد و گاهي دروسي را در پاي مكتب چندين استاد تلمذ ميكرد: «آنچه براي من مهم است، اين است كه شاگرد بايد از اتلاف وقت پرهيز كند و هر لحظه احساس كرد كه بهره مطلوب را از اين درس نميبرد، آن را تعطيل كند و به استاد ديگري رو آورد.» بدينسان بود كه محمد يزدي در اصفهان از مدرسه «كاسهگران» به مدارس «ملاعبدالله» و «جده» رفت و حجرهاي در «مسجد خياطها» گرفت و پس از آن به مدارس «صدر» و «نيماورد» نقل مكان كرد. مدارس اصفهان، «محمد» را كه در مقطع «سطح» آموزش ميديد، راضي نميكرد و سوداي سفر به قم، با قدرتمند شدن حوزه علميه اين شهر و سيطره بزرگ مرجعي از ديار بروجرد- آيتالله بروجردي- بر اين حوزه بر ذهن او خطور كرد. سماجتهاي محمد در برابر مخالفتهاي پدر، او را پيروز ميدان كرد و او در پي «اهداف بالاتر و والاتري»(2) به قم رهسپار شد. اهدافي كه او فقط «منبر و محراب» نميديد و فراتر از چهارديواري مسجد بود. يزدي در قم هر كلاس درسي را لااقل چند جلسه تجربه ميكرد و از هر دري ميگذشت و به هر سرايي سرك ميكشيد. او حتي در دوران تحصيل در مدرسه فيضيه به مسووليت ديگري نيز آشنا شد: «من در يكي از زواياي اين مدرسه، حجره داشتم و به دليل اينكه خيلي پرتحرك بودم، وظيفه روشن و خاموش كردن برق مدرسه را با وجود خطراتي كه داشت، قبول كردم و همين امر باعث شد كه تجربياتي در زمينه برق به دست آورم. وقتي به قم مهاجرت كردم و در مدرسه فيضيه مستقر شدم، باز هم مسووليت برق مدرسه به من سپرده شد. مدرسه فيضيه تازه از نعمت روشنايي برخوردار شده بود و من برق تعدادي از حجرات را تامين كردم.»(3) او حتي در حين تحصيل سعي ميكرد، نوشتن را هم بياموزد و تمرين كند. هر زماني فرصتي ميكرد مطالب منبرهايش را به نوشته مبدل و جزوهاي فراهم و منتشر ميكرد.
او ميگويد كه مايل بودم كه در نوشتههايم به طرح مسائل روز و به شيوه متجددانه بپردازم. يك بار كه عيد نوروز با ايام ماه رمضان مصادف شده بود، مقالهاي نوشت با عنوان جذاب «ملاقات مشهدي نوروز با مشهدي رمضان» و او اينگونه نوشتنها را براساس زبان «بچه دبيرستانيها» توصيف ميكند و درباره يكي از نوشتههاي خود در مورد «ولايت و امامت» ميگويد: «من بيآنكه وارد بحثهاي كلامي بشوم، بيشتر روي مساله انتخابات كه در دنيا امري رايج و جاافتاده است، تاكيد كردم. در آنجا نوشتم: اگر در صدر اسلام، انتخابات آزاد صورت ميگرفت، قطعا اميرالمومنين علي(ع) به قول امروزيها از صندوق درميآمد. ولي تقلبي رخ داد و مسير تاريخ را عوض كرد.»(4) او همچنين ذوق و سليقه به خرج ميداد و عناوين با مزه را براي منبرهاي خود انتخاب ميكرد تا افراد در پاي سخنرانياش خسته نشوند. او درباره يكي از سخنرانيهايش با عنوان «ريزهاي درشت!» ميگويد: «در واقع در زير اين عنوان، ليستي از اعمال و رفتارهاي به ظاهر كوچك را كه در اصل بزرگ و حائز اهميت است،تهيه كردم و راجع به آن با مردم سخن گفتم. براي مثال عرض كردم: «موقع خميازه كشيدن بايد مراقب باشيد كه عمق دهانتان معلوم نشود. آيا هيچ وقت فكر كردهايد كه در حضور جمع، دست در بيني كردن چه منظره زشت و ناپسندي است؟ يا در ميهماني، وقتي كه در مقابل شما غذا ميگذارند، نبايد به گونهاي به ظرف غذا حمله ببريد كه ناظران گمان كنند، شما مدتهاست كه از خوردن غذاي سير محروم بودهايد، بلكه بايد به صورتي عمل كنيد كه مناعت طبع شما ثابت شود.» به هر حال طرح اين مباحث به عدد مستمعان ما افزود.»(5)
***
محمد يزدي فقط در گردونه منبر و محراب و فضاي آموزشي حوزه سير نميكرد، به فضاهاي ديگر هم علاقهمند بود: «همواره هنگام وقوع اخبار مهم سعي ميكردم، خودم را به مركز ماجرا نزديكتر كنم تا دقيقتر شاهد اوضاع باشم.»(6) اين روياي مركزنشيني يزدي بود كه در محفل آيتالله بروجردي حضور مييافت و به شور و هيجانات طلبههاي جوان حامي «نواب صفوي» هم علاقهمند شده بود؛ بيت مرجعيت براي اين طلبه جوان كعبه آمال بود و آتش اعتراضات سياسي آن طلبهها رخسارش را از شادي گلگون مي كرد.
او حتي فراتر ميرفت و سكوت «شيخ عبدالكريم حائري يزدي» موسس حوزه علميه قم را نيز ميستود و درست ميپنداشت. «هروله» يزدي بين «صفاي» بروجردي و «مروه» نواب در تبليغ مراجعه اساتيدش به بيت مرجعيت و خواندن و تلمذ كتاب «حكومت اسلامي» فدائيان اسلام ديده ميشد. اما با درگذشت اين مرجع عظيمالشأن فضاي حاكم بر حوزه او را به سوي اردوگاه نظرات فكري «نواب صفوي» رهنمون شد كه بيت مرجع تقليد ديگري – آيتالله خميني- كه سر سازگاري با سياست داشت، در اين امر موثر بود. او كه در تجمع اعتراض فدائيان به تشيع جنازه رضاخان در قم حضور داشت، در نهايت مجذوب كتاب «حكومت اسلامي» آنان شد و ريشه سيستم حكومتي ترسيم شده در اين كتاب را ريشه در بطن و متن اسلام دانست و درباره آنان گفت: «آنان داراي فكري روشن نسبت به احكام و مباني اسلام بودند... داراي صفا، خلوص و اعتقاد عميق به اسلام بودند و انصافا حركت آنها يكي از پايههاي انقلاب اسلامي را ايجاد كرد.»(7) بدينترتيب بود كه يزدي يك روحاني و منبري مبارز و انقلابي شد و از شاگردان پروپاقرص امام خميني. لحن انقلابي يزدي و داغي سخن او در اعتراض به حكومت در ايام تبعيد نيز ادامه داشت و حتي در همين ايام در كرمانشاه و اسلامآباد غرب (شاهآباد غرب) براي گروههاي مسلح سلاح گرم تهيه ميكرد و اسلحهاي نيز براي خود تهيه كرد و به قم آورد. اين ويژگي يزدي در كنار صراحت و سماجت، سيماي خاصي را ميآفريد. او خود ميگويد: «بنده خوشبختانه از همان ابتدا در شمار طلاب جري و زوردار بودم.»(8) و در روايت بيان سوالي از امام خميني ادامه ميدهد: «طرح چنين سوالاتي از امام، احتياج به جرات خاصي داشت كه بنده از اين جهت خوشبختانه كمبودي نداشتم.»(9) فقط يزدي در برابر مواضع «محمدتقي مصباحيزدي» درباره «دكتر شريعتي» كه او را خطرناك توصيف ميكرد، مواضع آرامي داشت و از شريعتي به صراحت انتقاد نميكرد. از اينرو به مصباح ميگويد: «من هم بر اين باورم كه شيوه شريعتي خطرناك است، اما لزومي نميبينم كه با تندي و صراحت با اين قضيه برخورد كنيم.» كه مصباح در پاسخ به او اينگونه اظهارنظر ميكند: «قضيه حساستر از اين حرفهاست كه شما گمان ميكنيد.»(10)
او در ميان منبرهاي خويش نيز هيچگاه در بيان برخي اظهارات خود را محدود نميكرد و گاهي در آن دوره كه خطر سير آيتالله شريعتمداري و انقلابيون كاملا جدا نشده بود، به راحتي در برابر اين مرجع تقليد با صداي بلند سخن ميگفت: «سرانجام موفق شدم به اندروني بروم. آقاي شريعتمداري در بستر بيماري افتاده بود و در كنارشان شخصي نشسته بود. من با همان حالت غضبناك عرض كردم: «آخر شما چه جور آيتاللهي هستيد كه اجازه ميدهيد اين اتفاقات بيفتد؟ روز روشن آمدهاند و يك روحاني بزرگوار را در منزلش مورد ضرب و جرح قرار دادهاند و شما به گونهاي عمل ميكنيد كه گويي اتفاقي نيفتاده است.» وقتي لحن من تندتر و اعتراضآميزتر شد، ايشان رنگش تغيير كرد و گويي آثار بيماري به نحو بارزتري در ظاهرشان هويدا شد.»(11) و حتي در جلسهاي پيش از انقلاب به همراه آقايان «ناصر مكارم، حسين نوري و احمد آذري» به ديدار آيتالله شريعتمداري ميرود و آنقدر با صداي بلند و به صورت دوطرفه با او مجادله كرد كه خود در پايان روايت اين ديدار ميگويد: «آنقدر سماجت بنده ادامه يافت كه آقايان مكارم و نوري مرا از ادامه صحبت بازداشتند.»(12) او در آستانه انقلاب هم به تشكيل گروه مسلحانهاي در جمع قميها روي آورد و آنان را هدايت ميكرد. اين تجربه منبري كه گهگاهي نيز در تبعيد به سر ميبرد، در روزهاي پاياني رژيم پهلوي به كار آمد تا تشكيلات سياسي – انتظامي- امنيتي شهر قم را يك تنه به دست گيرد تا جايي كه يكي از نيروهاي بازداشت شده ساواك به او بگويد: «شما همه كاره هستي. بدون شما هيچكس كاري نميكند.»(13) او در اين ايام از فردي به نام «حاج غلام» ياري ميگرفت كه خود اينگونه او را توصيف ميكند: «حاج غلام شخص قوي و تنومندي بود كه خيليها از او ميترسيدند و سرش درد ميكرد براي كارهاي بزن بهادري! هر وقت در جايي به بنبست كشيده ميشد و تكليف احساس ميكرديم، به حاج غلام متوسل ميشديم و او هم خودش را ملزم ميكرد تا كاري را كه از او خواستهايم، تمام و كمال انجام دهد.»(14) يزدي و همراهانش نه تنها در حوادث «حزب خلق مسلمان» در قم، بلكه در برابر مبارزه با مجاهدين خلق پس از انقلاب هم اينگونه عمل كردند: «حاج غلام شبانه با نوچههايش وارد عمل شدو تمام آنها [مجاهدين خلق] را تارومار كرد و ساختمان امور زنان [قم] را به دامن انقلاب بازگرداند و تني چند از افراد سازمان را بازداشت كرد و تحويل مقامات قضايي داد. خوشبختانه به اين دليل كه من در آن مقطع از اختيارات تام و تمامي در قم برخوردار بودم، كسي جرات نداشت، در مقابل تصميمات قاطعي كه ميگرفتيم، مقاومت كند.»(15)
***
البته اين سير و سياحت يزدي در برخورد با حوادث پيش از انقلاب و سالهاي اوليه دوام و قوام نداشت؛ چون حكومت به دنبال تثبيت بود و نظام جديد حاكم شده بود. اولين حضور نظاممند يزدي، در كنار مديريت دفتر امام و رياست دادگاه انقلاب در قم، عضويت در جامعه مدرسين تولد يافته پس از انقلاب بود. او اگرچه نياي جامعه مدرسين به حساب نميآمد، اما در 29 ارديبهشت 59 به دفتر اين مجموعه رهنمون شد تا ساماندهي روحانيون هوادار نظام آغاز شود و اعضاي اين تشكل بازوي حكومت اسلامي نوپا در قم باشند. اما چند سالي نگذشت كه بار ديگر شكاف راستگرايان و چپگرايان در دولت و مجلس در سالهاي آغازين دهه 60 دامان آنان را گرفت و يزدي نيز در گردونه راستگرايان قرار داشت؛ البته نه به آن تند و تيزي پيش از انقلاب، اعلام موضع ميكرد و سخن ميگفت. او در كشوقوسهاي سياستهاي اقتصادي ميرحسين موسوي، در آن دوره كه نايبرئيس مجلس بود، با حمايت از مواضع جامعه مدرسين همچون لابيگر اين تشكيلات در مجلس عمل كرد و اينگونه از مواضع حاكمان چپگراي آن روز تبري جست: «جامعه مدرسين اگر كاري كند كه موافق با راي آقايان نمايندگان باشد، توي بوق ميكنند و بهرهبرداري كامل ميفرمايند، لكن اگر مخالف باشد، به هيچوجه ذكر نخواهد شد و حتي كارهاي مثبت ديگر را هم توجهي نميكنند مثلا در جريان آقاي شريعتمداري حداكثر استفاده را كردند و البته گفته شد چرا ما كساني را بزرگ كنيم كه مانند استخوان در گلو گير كنند.»(16) در پي اين انتقادات بود كه يزدي و مصباحيزدي به عنوان نمايندگان جامعه مدرسين با «محمود دعايي» مدير مسوول روزنامه اطلاعات و «محمد هاشمي» رئيس وقت صداوسيما ديدار كردند و يزدي از رفتار رسانهها ناليد: «وظيفه دولت ايجاد امنيت در همه ابعاد از جمله امنيت اقتصادي است و در راه تامين اين امنيت رسانههاي گروهي ميتوانند سهم عمدهاي داشته باشند، نه اينكه برعكس كاري كنند كه حتي نمايندگان مجلس اثر سوء بگذارد و به آنان در قانونگذاري جهتي انحرافي بدهد.»(17)
محمد يزدي اگر انتقاداتش در اين مقطع بسيار آرام و محتاطانه بود و همواره در ميان گروههاي حكميت و شوراهاي ريشسفيدي ميان اين و آن حضور داشت، اما پس از پيروزي «محمد خاتمي» در انتخابات دوره هفتم رياستجمهوري بار ديگر سخنرانيهاي آتشين يزدي، آن هم در مقام رياست قوه قضائيه شكوفا شد و رونق گرفت. در حوادثي همچون سخنراني 13 رجب آيتالله منتظري، ظهور روزنامههاي پرتيراژ و منتقد و پرونده شهرداري تهران، نمايي از مواضع صريح و تند آيتالله يزدي در نماز جمعه تهران به چشم ميآمد كه در كنار او، سخنران پيش از خطبهها يعني محمدتقي مصباحيزدي زوجي تندو تيز را به نمايش ميگذاشت كه انگشت اشاره آنها به سوي اصلاحطلبان نشانه رفته بود. امروز بار ديگر يزدي رئيس شد، اما نه رياست بر نهادي حكومتي بلكه زعمات بر نهادي حامي حكومت و از سوي ديگر اين بار نامي از اصلاحطلبان در قواي سهگانه شنيده نميشود و قدرت تمام و كمال در دست فرزندان او و همفكرانش است كه البته فرزنداني ناهماهنگ با پدرانشان هستند.
پينوشتها:
1- خاطرات آيتالله محمد يزدي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، ص23
2- همان، ص 38
3- همان، ص 76
4- همان، صص 98-96
5- همان، ص 59
6- همان، ص141
7- همان، صص 166 و169
8- همان، ص139
9- همان، ص364
10- همان، صص227 و 226
11- همان، ص314
12- همان، ص327
13- همان، ص284
14- همان، ص186
15- همان، ص495
16- صالح، سيدمحسن، جامعه مدرسين حوزه علميه قم از آغاز تا كنون، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، زمستان 85، ص 295
17- همان، ص300
شنبه 12 آبان1386 ساعت 17:27 توسط شهروند امروز |
موضوع: حوزه |
