تبليغاتX
شهروند امروز
 
شماره 24- در حاشيه مفهوم جوانمرگي در ادبيات ايران

آهن‌ها و احساس -  مهدي يزداني‌خرم

 

تامل در باب مرگ، چگونگي و زمان مرگ نويسنده، شاعر و به طور كلي هنرمند زماني معاني و موضعيت خاص پيدا مي‌كند كه شرايط زيستي و پروسه كاري اينان از ويژگي‌هاي متفاوت و دگرگوني برخوردار باشد به همين دليل است كه شرايط و نوع درگذشت نويسندگان و شاعران در بيشتر كشورهاي جهان بنابر ميزان كاركرد فكري، زيبايي‌شناسانه و به طور عام هنري ايشان بازتاب‌ها و تفسيرهاي مختلفي را پيش مي‌كشد. هرچه كه اين آرتيست از جريان‌سازي و اهميت فكري بيشتري برخوردار باشد بالطبع بازخوردهاي حسرت‌آلود، تاريخ‌نگر و پرحاشيه بيشتر خواهد بود. خواه اين هنرمند از هر جناح، تفكر و افق انديشه‌اي باشد، تفاوتي در اصل قضيه نمي‌كند. در ايران و به دليل حضور و گستردگي همان شرايط ويژه مرگ نويسندگان و شاعران در بيشتر مواقع به مجادلات، بحث‌ها و گفتارهايي مي‌انجامد كه شايد دليل اصلي آن نوعي از جوانمرگي باشد كه بخش مهمي از اين چهره‌ها به آن دچار مي‌شوند. مقصود از جوانمرگي در اين جا و به طور قطع پايان حيات جسمي و زيستي نيست بلكه اشاره به وضعيتي است كه طي آن نويسنده و شاعر ايراني گاه حتي بعد از ساليان طولاني عمر به آن دچار و در ساختارش بازخواني مي‌شود. آثار كم‌شمار، نزول سريع بعد از درخششي برهه‌اي، عدم يافتن موقعيت براي خلق روايت‌ها، بازنشسته شدن زودهنگام به دلايل روحي برآمده از وضعيت‌هاي سياسي، اجتماعي و به طور كلي درك نشدن و دست نيافتن به آن سطحي كه اين هنرمند درآثار اوليه‌اش نويد آن را داده از جمله مصاديقي است كه مي‌توان از آن به عنوان «جوانمرگي» ياد كرد. پس شرايط خاص تاريخي ايران در 100 سال گذشته از يك سو و گرايش چندي از چهره‌هاي ادبي ـ هنري آن به مسائل و مولفه‌هايي خارج از متن موقعيت «جوانمرگ» شدن را بسيار و فراوان به وجود آورده است. هرچند از ميان اين چهره‌ها بوده‌اند نام‌هايي كه مرگ فرصت زيادي براي نوشتن به آنها نداده و به شكل عيني مصداق جوانمرگي شده‌اند. ازاين ميان فروغ فرخزاد مهم‌ترين چهره اين وضعيت است كه در اوج شكوفايي جان خود را از دست داد و به مرثيه هميشگي چند دهه بعد از مرگ خود تبديل شده است. در اين ميان اما هستند نويسندگان و شاعران ديگري كه با وجود شهرت‌شان به مصاديقي از جوانمرگي تبديل شده‌اند، سهراب سپهري، قيصر امين‌پور، بهرام صادقي، سيدحسن حسيني، عباس نعلبنديان، خسرو گلسرخي، غزاله عليزاده و... از جمله اين نام‌ها به شمار مي‌آيند كه اغلب ايشان عمر چندان طولاني‌اي نداشته و در آستانه بلوغ كاري و يافتن ساختار موردنظرشان از دنيا رفتند. در اين تعريف از جوانمرگي سن مرگ تنها يكي از مولفه‌هاست چه صادق هدايت كه در 49 سالگي درگذشت كمتر و به ندرت در اين پروسه طبقه‌بندي مي‌شود و آن هم به دليل حجم آثار و دستيابي اوست به اسلوبي فكري كه به اندازه كافي موجب تاثيرگذاري‌اش بوده و هست. بنابراين در مطالعه امري به نام جوانمرگي هنرمند ايراني بيش از وضعيت و تاريخ مرگ او بايد به ميزان پويايي و حضورش به عنوان يك راوي اهميت داد.

وضعيت تاريخي ايران و تاثير رفتارهاي سياسي - اجتماعي از لوازم و علت‌هاي اصلي جوانمرگ شدن بسياري از چهره‌هاي ادبي‌اش به حساب مي‌آيد. اگر مشروطيت و دوران آن را آغاز دوران تازه ادبيات ايران به حساب آوريم، به خوبي مي‌توانيم وضعيت متلاطم زيست‌اي را درك كنيم كه نه‌تنها در آن سال‌ها بلكه در دوره‌هاي بعدي نيز به جوانمرگ شدن بخشي از اصحاب ادبيات ايران منجر شد. همان طور كه اشاره كردم مراد از جوانمرگي در اين بحث افسردگي و دست نيافتن نويسنده و شاعر به استواري كاري است كه در بيشتر مواقع باعث شده اين چهره‌ها با وجود نشان دادن بارقه‌هاي نبوغ و طراوت فكري در عين جواني پير شوند و نتوانند به يك جايگاه متني ـ روايي قابل دسترس دست يابند. به همين دليل است كه ادبيات ما پر است از نويسندگان و شاعراني با يك يا 3-2 اثر درخشان كه يا در مرزهاي همان باقي ماندند يا ديگر و به دلايل بيرون از متن نتوانستند، با ذهني آسوده به فرآيند نوشتن و خلق اثر هنري بپردازند. به واقع بسياري از نويسندگان و شاعران ما دچار جوانمرگي شدند وقتي كه امر سياسي، تعهدهاي اجتماعي، مسائل زيستي، نبود امنيت فكري و فردي و مصاديقي اين‌گونه حيطه كاري‌شان را دربرگرفت. اگر درست نگاه كنيم در بيشتر سال‌هاي بعد از مشروطيت تا به امروز ما با ناآرامي‌ها و اتفاق‌هايي سياسي ـ اجتماعي روبه‌رو بوده‌ايم كه از قضا در سرنوشت كاري نويسنده و شاعر ايراني تاثير عمده داشته است: سقوط قاجار و آغاز دوران 20 ساله ديكتاتوري رضاخان، ورود متفقين و يك دهه آشوب و ناآرامي در فضاي جامعه در حال مدرن شدن ايران، كودتاي 28 مرداد و سال‌هاي بعد از آن كه نويد ظهور استبدادي همه‌جانبه را دارد، سركوب نيروهاي روشنفكر عمدتا چپ‌گرا در همين سال‌هاي دهه 30،‌مقابله حكومت پهلوي با جريان‌ها و چهره‌هاي مهم ادبي در سال‌هاي دهه 40 و ناآرامي‌هاي دهه 50 كه در سال‌هاي پاياني‌اش شاهد ظهور انقلاب بود، سال‌هاي دهه 60 كه از يك سو كشور با جنگي طولاني و تحميلي روبه‌رو است و از سويي ديگر عوض شدن ناگهاني ارزش‌ها و ساختارها و همچنين مشي حكومت انقلاب شرايط جديدي را رقم زده. سال‌هاي پرفراز و نشيب دهه 70 كه امر سياسي سايه مشخصي بر ادبيات دارد و تا به امروز ادامه داشته است... در واقع جامعه ايراني بعد از آغاز روند نوگرايي شاهد دو انقلاب بزرگ ـ انقلاب مشروطه و انقلاب 57 ـ دو كودتاي تاثيرگذار ـ‌كوتاي سياه و كودتاي 28 مرداد ـ انبوهي از ترورهاي مقام‌هاي رده بالاي حكومتي ـ كه بسياري از آنها بخصوص در دوره پهلوي فشارها را بر روشنفكران عمدتا چپ دوچندان كردند ـ ده‌ها ناآرامي اجتماعي اغلب شهري، نبود يك سليقه مستمر در رابطه حكومت‌ها با نويسندگان و شاعران و در عين حال دوره‌هاي مختلف مهاجرت اين نويسندگان و شاعران بوده كه در نهايت باعث شده‌اند اين افراد مستقيم يا غيرمستقيم دچار گسست‌هاي چندباره كاري، فكري و زيستي شوند. با مرور اين تاريخ و مطالعه‌اش در راستاي علل جوانمرگي نويسندگان و شاعران ايران مي‌توان به شكلي روشن مشاهده كرد كه امور سياسي ـ اجتماعي بيش از آن كه دستاويز و مواد خام هنرمندان براي روايت و بازخواني باشند در عوض كردن مسير زيستي و امنيت فكري ايشان تاثير گذاشته‌اند. اين تاثير در جنبه‌هاي گوناگون بوده است. مثلا افسردگي و فضاي بسته بعد از سال 1332 موجب شد تا برخي نويسندگان و شاعران ما از روند پرشتاب‌شان دور شده و گاه تا سال‌ها منزوي شوند. يا سال‌هاي دهه 60 و محدوديت‌هايي كه براي ادبيات پيش آورد موجب رخوت و ايستايي در آثار بعضي از اين نويسندگان شد به طوري كه بعد از سپري كردن چند سال براي درك اين شرايط ديگر نتوانستند وضعيت كاري اوليه‌شان را در پيش بگيرند يا ناچار شدند بسياري از زمان مفيد زيستي‌شان را اختصاص دهند به حل سوءتفاهم‌هاي پيش‌آمده ميان برخي متوليان و جريان اصلي ادبيات ايران. در عين حال و فارغ از اين تقابل‌هاي فراوان، جوانمرگي بسياري از نويسندگان و شاعران و به طور كلي هنرمندان ايراني ريشه در نگاهي دارد كه از آغاز ايجاد نوگرايي در ايران پرشتاب، احساساتي و دور از تعقل به ادبيات و هنر ايران ضربه زد. اولين اين نگاه‌ها به دليل فرض انگاشتن وظيفه روشنفكرانه بود براي اين اصحاب و دومين‌شان ركود «فكر» بود كه همگام با نوگرايي رفتاري و زيستي رشد نكرد. اين مولفه دوم در امري به نام جوانمرگي نويسندگان و هنرمندان در ايران بسيار تاثيرگذار بوده است و شايد تك‌اثر بودن بسياري از نويسندگان ما گاهي به ميزان دانش، شناخت و اصولا تربيت فكري‌شان مربوط مي‌شود. اگر از اين زاويه و با توجه به ميزان خردورزي به ادبيات ايران نگاه كنيم درمي‌يابيم كمتر نويسنده و شاعر ايراني است كه علاوه بر استوار كاري و انتشار مرتب آثارش از جرياني فارغ از مدها يا جريان‌هاي روزمره برخوردار بوده باشد. به واقع تغيير چهره حكومت‌ها، دوره‌هاي محدوديت، درك ناقص و ناكارآمد از روشنگري اروپايي و جريان فكري در ادبيات و تعريف‌هاي همگاني براي مصاديقي ماند ادبيات، تعهد و روايت و... كمتر اين فرصت را به ما داد كه علاوه بر درك ابعاد زيبايي‌شناسانه در متن بتوانيم با نوعي جريان خردورزانه و در عين حال با فاصله و مكث نسبت به وقايع روزمره روبه‌رو باشيم. به همين دليل است كه ادبيات ما در عين بريدن از سنت كلاسيك خود نتوانست آنچنان كه بايد اسلوب‌هاي فكر و خردگرايي ادبي را كه در سايه آن نگاه‌هاي تاريخي، ترديدآلود، فردگرا و انتقادي به دست مي‌آيند، دروني كند. دغدغه ادبيات به مثابه امري برآمده از الهام و در عين‌حال همراهي با جريان‌هاي روز يكي از كلان‌مصاديقي بود كه باعث شد اين هنرمند وطني بعد از خلق چند اثر درخشان و در بهترين سال‌هاي عمرش دچار خلأ شود. اغلب آثار درخشان ادبيات ايران در سال‌هاي دهه سوم و چهارم خالقان آنها نوشته شده‌اند و برعكس فرهنگ‌هاي صاحب ادبيات در غرب كمتر هنرمند ايراني وجود دارد كه بتواند از پس تجربه‌هاي 40-30 سال آغازين عمرش به سمت بازخواني تاريخ و فرديت‌اش بپردازد. اين آشفتگي به همراه همان خلأ فكري اصولا چيزي به نام جوانمرگي ادبيات ايران را رقم زده است. «فكر» و ساختاري با نام خردگرايي هنري كمتر در ادبيات ايران به چشم مي‌آيد و براي همين است كه كمتر نويسندگان و شاعران ايراني بوده‌اند كه در آثارشان ـ و در كل آثارشان ـ بتوانند از تجربه‌گرايي اوليه به نگاهي تاريخ‌نگر، پرسش‌گر و انتقادي ـ نه به معناي روزمره و احساسي آن ـ دست پيدا كنند. اين فرآيند و اين كمبودهاي فكري از يك سو ونهادهاي ناآرام  اجتماعي ـ سياسي و مشكلات و معضلات بيروني‌اي كه براي نويسندگان و شاعران ايراني وجود داشته باعث شده جوانمرگي يا به اصطلاحي ديگر به «ظرفيت واقعي نرسيدن» نويسنده ايراني از امور هميشگي و تراژدي‌هاي تكرارشونده ادبيات ايران باشد.

جوانمرگي در اين ساختار بسيط شده پرشتاب زماني نويسنده را اسير خود مي‌كند كه او در سال‌هاي جواني و ميانسالي و به ناگاه دچار انسداد فكري مي‌شود. اين انسداد چند ويژگي مهم دارد كه از ميان آنها مي‌توان به دو نكته اصلي اشاره كرد. نخست اين كه مفهوم انديشه و تفكر در حوزه ادبيات ايراني همواره با نوعي كج‌فهمي روبه رو بوده است. در اين كج‌فهمي نويسنده و شاعر خود را به مثابه فردي متصور شده كه رسالت‌هايي مانند روشنگري سياسي ـ اجتماعي، آرمان‌خواهي و به طور كلي تئوريسين روزگارش برعهده دارد، پس از نوشتن يا سرودن در مقام آگاهي‌دهنده يا مفسر امور روزمره استفاده كرده و پس ازمدتي نيز تاريخ مصرفش به‌سر آمده است. اين تاريخ‌هاي مصرف همان مرزي بوده كه باعث جوانمرگ شدن نويسنده و شاعر شده است. بنابراين جامعه و مسائل روزمره‌اش گاه چنان نويسنده و شاعر را تحت تاثير قرار داده كه او را دچار واكنش‌هاي متني سريع و برهه‌اي كرده و بعد از گذر از آن دوران خاص، او و آثارش را نيز فاقد اعتبار دانسته است. بيشتر نويسندگان چپ ايران با چنين تلقي‌اي آثار خود را نوشتند و از مفهومي به نام چپ‌گرايي نوعي رئاليسم ـ سوسياليسمي را مراد كردند كه به سرعت كهنه شد و به تاريخ پيوست. در ادبيات ايران چپ‌گرايي اغلب در معنايي حزبي يا سانتي‌مانتال درك شد در حالي كه همين رويه چپ‌گرايي در نويسنده‌اي مانند ماركز يا كورتاسار به مثابه نوعي تاريخ‌نگري آميخته با امر انتقادي همراه شد كه فارغ از زمان و مكان خوانده و درك مي‌شود. برخي از بهترين نويسندگان و شاعران ايران در اين تلقي احساس‌زده فارغ از تعقل نسبت به چپ‌گرايي بعد از چندي دچار جوانمرگي شده و يا ديگر تاثيري بر جامعه مخاطب خود نگذاشتند. همين وضعيت خاص اجتماعي ايشان را دچار انسداد فكري كرد. آرمان‌هاي فروافتاده و تغيير و تحول‌هاي سياسي، نويسنده و شاعران اين گونه را كه اكثرا با مشي و مرامي حكم‌گو و قطعيت‌خواه پرورش داده خلع سلاح مي‌كند و همين مي‌شود كه بسياري از اين نويسندگان بعد از سال‌ها هنوز هم بر سر آرمان خود فرياد زده و در نهايت در انزوا و فراموشي باقي مي‌مانند. دومين نكته در باب اين انسداد فكري بازمي‌گردد به پشتوانه كم‌رمق و ناقص بسياري از اهالي ادبيات ايران نسبت به مفاهيم كلي و پايه‌اي در ادبيات. به قولي تجربه‌گرايي و آوانگارديسم به دليل جذابيت‌هاي خود تنها در آغاز توانسته يك نويسنده يا شاعر را مورد توجه قرار دهد. به همين دليل و بعد از گذشت تاريخ اين تجربه‌گرايي‌هاي گاه افراطي ديده‌ايم كه آثار بعدي اين شاعران و نويسندگان  نتوانسته‌اند براي مخاطبي كه در جست‌وجوي درك روندي انتقادي ـ تاريخي از يك سو و بافتي هنرمندانه در روايت‌اند، از سويي ديگر جذابيت داشته باشد. به واقع يكي از مهم‌ترين علت‌هاي جوانمرگي نويسندگان و شاعران ايران فقدان توانايي در تبديل كردن تجربه‌گرايي به ساختاري انتقادي است و بايد به ياد داشته باشيم كه يكي از دلايل اين امر دانش اندك و عدم شناخت كافي اصحاب ادبيات ايران بوده از صداهاي ديگر. به همين جهت است كه منهاي برخي جوانمرگان عيني در ادبيات بيشتر شاهد جوانمرگي‌اي بوده‌ايم كه طي آن هنرمند ايراني پس از يك پروسه كوتاه ديگر در خلق و ارائه آثار در خور ناتوان مي‌ماند و اين جوانمرگي و تاثيرش از نوع اول بسيار تاثيرگذارتر و جدي‌تر است. تركيب نبودن جريان فكر و خلأ چگونه انديشيدن از يك طرف و انواع فراز و فرودهاي اجتماعي و سياسي از طرف ديگر وضعيتي را به وجود آورده كه بسياري از نويسندگان و شاعران ايراني دچار جوانمرگي شدند. نگاه‌هاي خام و هيجان‌زده به جهان ومهارنكردن احساسات و سيلان‌هاي دروني با چنين وضعيت بيروني هم‌سو شده و اعم نويسندگان و شاعران‌ ما را يا صاحب تك آثار قابل توجه كرده و يا از ايشان چهره‌هاي متناقضي آفريده كه سبك و نگاه فردي تكرارشونده ـ هرچند با تجربه‌هاي گوناگون ـ در ايشان كمتر وجود داشته باشد.

 

* نام يادداشت برگرفته از مجموعه شعري از احمد شاملو

 

 

ادبیات ایران

اگر فروغ با مرگ تصادف نمی‌کرد

محمد آزرم

 

 

به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»/ گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/ فروغ فرخزاد)

آینده‌بینی کار من نیست. کار هیچ شاعری نیست. هرچند گاهی شاعران چیزی را حس می‌کنند و به اشاره از کنار آن در شعرشان می‌گذرند که بعدها اتفاق می‌افتد. مثل پیش‌بینی ساعت چهار که ساعت مرگ فروغ بود و پیش‌بینی بارش برف در روز دفن او در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد». با خواندن این شعر، با هر بار خواندن این شعر و خواندن خاطرات شاعران از ساعت مرگ و حال و هوای برفی هنگام دفن فروغ، خواب اتفاقی را می‌بینم که سال‌هاست افتاده و نباید می‌افتاد. شعر، این لحظه جادویی را برای همیشه در خواندن تکرار می‌کند. حس می‌کنی زمان برای همیشه در ساعت چهار در حال تکرار است. مرگ و زندگی چنان با هم یکی شده‌اند که نمی‌شود به کسی که این‌سان صبور، سنگین، سرگردان به روایت خودش ادامه می‌دهد، گفت که او زنده نیست ولی سال‌ها است که به زندگی  در این لحظه جادویی ادامه می‌دهد. می‌گویند آن روز سرد 26 بهمن 45 که فروغ را در گور نهادند، ناگهان همه شاعران پیر شده بودند، موهایشان سفید شده بود اما نه از برف، شکسته بودند اما نه از سکوت. از صدای ناآرام فروغ که از نواری پخش می‌شد و از زندگی حرف می‌زد. شاید با خود فکر می‌کردند جهش بعدی شعر او چه دستاورد تازه‌ای برای شعر نیمایی به ارمغان می‌آورد؟

 فروغ شاعری عاطفی بود که فرم شعرهایش را از هیجانات درونی‌اش می‌ساخت. به فرم‌هایی که بیرون از وجود او بودند توجه نمی‌کرد. هر حرکت زبانی را باید تجربه می‌کرد و از درون به آن نزدیک می‌شد وگرنه محال بود آن تکنیک یا رفتار زبانی سر از شعرش درآورد. در اواخر عمرش با «یدالله رویایی» شعرهای مشترکی نوشته بود و تفاوت نگاه وادارش کرده بود سطرهای خودش را از کار مشترک کنار بگذارد تا جداگانه چاپ شود. و چاپ نشده بود. تا امروز هم نشده است.

رویایی شعر «در چترهای بسته» را در کتاب «دلتنگی‌ها» سال 1346 منتشر کرد. در سطری از این شعر می‌خوانیم: در چترهای بسته باران است. حرف‌های رویایی را دو سال بعد از مرگ فروغ در مجله فردوسی/ بهمن 1347 دنبال می‌کنیم، شاید به نشانه‌ای از سطرهایی که فروغ نوشته بود برسیم: در چترهای بسته/ کفش‌های تو سنگین‌تراند. یکی از سطرهایی است که فروغ نوشته. «سنگینی» چیزی است که باید حس کرد، «باران» چیزی است که دیده می‌شود. تلاقی دو نگاه متفاوت در شعر، در یک شعر ایده جالبی بوده ولی به خاطر جدا ماندن نگاه‌ها، به خاطر یکی نشدن سطرها و پنهان نماندن شاعران، ظاهرا به جایی که باید نرسیده. امروز در دونفره‌نویسی‌هایم با شاعران دیگر، در بداهه‌نویسی‌هایی که سعی می‌کنیم زمان فکر کردن و نوشتن را تا جایی که می‌توانیم به هم نزدیک کنیم، این تلاقی نگاه‌های متفاوت را پی ‌می‌گیرم.

فروغ شاعری بود که از چارپاره‌نویسی به شعر «تولدی دیگر» رسید. از رمانتیسمی کلیشه‌ای به بیانی حسی. چرا نتواند از «ایمان بیاوریم» فراتر برود. شاعری که در کتاب «تولدی دیگر» سری به انواع قالب‌های شعری می‌زند و با زبانی که بین امروز و گذشته در نوسان است، آنها را یکی‌یکی آزمایش می‌کند، چرا نتواند در شعرهای بعد از «ایمان بیاوریم» تنوع فرم را تجربه کند. سال‌ها پیش از «غلامحسین نصیری‌پور» شاعر شنیده بودم که فروغ شعری دارد که در آن با صدای چرخ‌خیاطی تصویری صوتی از حرکت چرخ خیاطی ساخته می‌شود و هم‌زمان گلدوزی لباسی با گفتن کلمات در شعر، شکل می‌گیرد. اگر فروغ در 24 بهمن 45 در قلهک با مرگ تصادف نمی‌کرد، شاید امروز به جای بحث درباره «ایمان بیاوریم» همه از شعرهای نوشتاری فروغ حرف می‌زدند.

فروغ که بدون آموختن عروض فارسی، وزن شعر را می‌شناخت و در آثار متاخرش به توسعه وزن نیمایی رسیده بود، اگر در 24 بهمن 45 سرعت کمتری داشت یا فرمان لندرور را با کنترل بیشتری چرخانده بود، شاید سال‌ها پیش در دهه پنجاه حرکت تازه‌ای را در شعر غیرعروضی شروع کرده بود. می‌گویند بارها به «احمدرضا احمدی» تاکید کرده بود: احمدرضا وزن! وزن! وزن! شاید اگر حادثه، پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق نمی‌افتاد، فروغ تعریف‌های تازه‌تری از وزن شعر پیدا می‌کرد و به شعرهایی با وزن‌های متغیر زبانی می‌رسید.

اگر فروغ در 24 بهمن 45 اصلا سوار اتومبیلش نمی‌شد، شاید امروز شعرهایی از او می‌خواندیم که زبان حسی را با بیان عینی ترکیب کرده بود. شاید اصلا آنقدر همه‌ جور فرمی را در شعر تجربه کرده بود که دیگر چیزی جز شعرهای آبستره نمی‌نوشت. شاید به نابیان‌گری در شعر می‌رسید.

عده‌ای بعد از مرگش گفته بودند که در اوج مرده است ولی داوری درباره شاعری 32ساله که در هر مرحله از شعر، جهشی بلند داشته، این طور قاطعانه امکان‌پذیر نیست. «ایمان بیاوریم»  شعری در اوج است اما نه اوج فروغ. اوج یک دوره شعری او. حدس‌های هیچ‌کس حتی شاعران نمی‌تواند سقف پرواز این پرنده را تعیین کند. وقتی شاعری تمام زندگی‌اش شعر می‌شود و شعر در تازگی و تحول برایش معنا می‌دهد، وقتی فکری جز جذب تازگی‌ها در شعر ندارد، دیگر برای شعرش سقف نمی‌سازد تا در اوجی محدود متوقف شود. اگر فروغ 24 بهمن 45 می‌توانست از مرگ سبقت بگیرد یا با آن روبه‌رو نشود، شاید شعر فارسی، دهه 60 متفاوتی را تجربه می‌کرد. این همه دیر از سیطره زبان مطنطن بیرون نمی‌آمد. این همه دیر برای رسیدن به فرم‌های گفتاری وقت تلف نمی‌کرد. اگر آن روز مرگ کمی زودتر یا دیرتر از آن خیابان رد می‌شد، شاید امروز شعر متعهد، مسیر مطمئن‌تری طی می‌کرد و در «احمد شاملو» خلاصه نمی‌شد. شاید شعر متافیزیکی «سهراب سپهری»  این همه در رسانه‌های شعار، به شعورش توهین نمی‌شد. شاید اگر مرگ چند دهه دیرتر به ملاقات فروغ می‌آمد، دهه هفتاد پرکارتر و پربارتری داشتیم و این همه در سکوت به هر دلیل دهه 80 به هر طرف نگاه نمی‌کردیم. فروغ که در عصر پسند شعر تغزلی، فیلم «خانه سیاه است» را ساخت در عصر ارتباطات اینترنتی به نوشتن تنها روی کاغذهای جوهری اکتفا می‌کرد؟ پاسخ را از خود فروغ بپرسیم. آخرین سطر از کتاب «ایمان بیاوریم» را به یاد آوریم: پرنده مردنی است/ پرواز را به خاطر بسپار.    

 

 

شاعري كه به آسمان نزديك‌تر بود

درباره سلمان هراتي و جوانمرگي در بيست و هفت سالگي

رضا سميعي

 

قلب من مانده زير حجابي

زير يك پرده از جنس آهن

كاشكي مي‌توانستم اين پرده‌ها را بدرم

بعد از آن

از شكاف تن پرده تا دورها پر بگيرم...

بخشي از شعر «دست جادوگر آب» از مجموعه «از آسمان سبز»

***

مرگ سلمان هراتي در بيست و هفت سالگي را بايد يكي از نمادين‌ترين وضعيت‌هايي دانست كه در تمام سال‌هاي بعد از آن به نقطه عطفي براي جريان ادبيات متعهد انقلابي تبديل شده است. به واقع جوانمرگي سلمان هراتي نه‌تنها اجازه نداد او فرصت چنداني براي تجربه‌هاي پخته شعري داشته باشد بلكه اصولا نتواند در ميان شاعران هم‌سو با خويش نيز به جريان‌سازي ايدئولوگ و نظريه‌پردازانه دست پيدا كند. هراتي به سال 1338 در حوالي تنكابن به دنيا آمد. از سال 1352 به نوشتن شعر پرداخت و در سال‌هاي آغازين انقلاب و هم‌سو با جريان جديدي كه به نام ادبيات متعهد انقلابي حضور خود را اعلام كرده بود به ياران حوزه هنري پيوست. همراهي او البته بيشتر به واسطه آثار و نوشته‌هايي بود كه به شكلي آشكار رنگ و بويي انقلابي داشت. اين نگاه به همراه زبان ساده و توصيفي‌اش باعث شد چهره‌هاي اصلي جريان حوزه هنري از او به عنوان يكي از اركان فكري – هنري اصلي‌شان ياد كنند. هر چند اين مشي بيش از هر چيز برآمده بود از جوانمرگي و پايان تراژيك زندگي او. هراتي به شغل معلمي مشغول بود و مدام در سفرهاي كوتاه ميان روستاهاي مازندران. در يكي از همين سفرها در يك تصادف شديد رانندگي جان خود را از دست داد. آبان‌ماه سال 1365 به زمان مرگ او مبدل شد و شاعري را كه بسياري از انقلابيون متعهد در شمار استعدادهاي اصلي خود به حساب مي‌آوردند به يكي از نمادهاي اين جريان تبديل كرد. هراتي در سال‌هاي زندگي كوتاهش تنها يك مجموعه شعر با نام «از آسمان سبز» - انتشارات حوزه هنري – 1364 – منتشر كرد. بعد از مرگش قيصر امين‌پور آثار چاپ نشده او، در حوزه شعر بزرگسال را جمع‌آوري كرده و دومين مجموعه او را با نام «دري به خانه خورشيد – انتشارات سروش – 1367 – منتشر كرد. از هراتي همچنين مجموعه شعري براي كودكان باقي مانده كه با نام «اين ستاره تا آن ستاره» – انتشارات حوزه هنري، 1367 – به بازار آمد. به غير از اين سه اثر سلمان هراتي كتاب مستقل ديگري نداشته است. مجموعه كامل اشعار سلمان هراتي نيز در سال 1380 و به همت انجمن شاعران ايران منتشر شده است. همان طور كه اشاره شد وضعيت سلمان هراتي به عنوان شاعر در مرحله آغازين و تجربه‌هاي اوليه بود كه او درگذشت. هراتي با وجود دغدغه‌هاي مشخص انقلابي و نوعي تعهد ايدئولوژيك كه در بيشتر نوشته‌هايش ديده مي‌شود، آنچنان شاعر پخته و تاثيرگذاري به حساب نمي‌آيد. در عين حال تاثيرپذيري مستقيم هراتي از فروغ فرخزاد و در وهله بعد، سهراب سپهري بيانگر تلاش‌هاي شاعر بود براي رسيدن به زباني تصويرساز و در عين حال روايي كه مي‌توانست اين فرصت را به وجود بياورد تا او از فضاي بيانگر و كم‌انعطاف زبان گزارشي فاصله پيدا كند. اما جايگاه هراتي به عنوان شاعر بسيار دورتر و جداتر از آن چيزي است كه ما امروزه در باب او مي‌شنويم و مي‌خوانيم. شايد بتوان وضعيت خاص سلمان هراتي را در ميان ادبيات متعهد انقلابي با صمد بهرنگي مقايسه كرد در ميان نويسندگان و روشنفكران چپ‌گرا؛ هر چند حجم آثار بهرنگي از هراتي و ميزان شهرت او بيشتر است. اما جوانمرگي هر دوي اين چهره‌ها از ايشان چهره‌هايي نمادين ساخت كه حتي تا به امروز از اين شمايل و تصوير سمبوليك استفاده و ياد مي‌شود. منتها تفاوت بزرگي كه در جوانمرگي سلمان هراتي و صمد بهرنگي وجود دارد پرتره سياسي‌تر دومي است كه باعث شد حتي تا به امروز از او و مرگش به عنوان يك ويژگي بيانگر سياسي استفاده شود. در حالي كه وضعيت سلمان هراتي در اين باب، بيشتر به واسطه روح متعهد و اخلاقي آثار محدودش است كه از او يك الگوي اخلاقي‌تر ساخته است. انواع يادنامه‌ها، ويژه‌نامه‌ها و جنگ‌هايي كه در تمام سال‌هاي مرگش براي او نوشته و منتشر كرده‌اند، در يك نكته مشترك هستند و آن اين كه جريان ادبيات متعهد از هراتي و مفاهيم و مضامين مطرح در شعر او به عنوان و در جايگاه يك شهيد ياد مي‌كند. هراتي هر چند از منظر عيني به شهادت نرسيد اما مدل و الگوي زيستي و شعري او بسيار به مفهوم آرماني‌اي كه انقلابيون از شهيد در ذهن داشتند نزديك بود. معلمي‌اش، روحيه حساس و طبيعت‌گرايانه‌اش – نه به مفهوم ناتوراليسم – و همچنين تصويري كه از چهره‌اش در يادها باقي مانده، همه و همگي اين وضعيت را به وجود آورد تا هراتي تمثالي شود براي جريان ادبيات متعهد انقلابي. به ياد داشته باشيم عمر كوتاه سلمان هراتي به او هيچ‌گاه اين فرصت را نداد تا در حوزه شعر به آن جايگاه و وضعيتي كه در جست‌وجوي آن بود دست پيدا كند. كار ما پيش‌بيني نيست و نمي‌توان گفت كه هراتي آيا در ادامه مسير كاري خود به سمت نگاه‌هاي متعهدتر پيش مي‌رفت، ميانه‌رو مي‌شد يا اصولا مسيرش را عوض مي‌كرد، اما زبان روايي‌اش نشان از دلبستگي شديد او داشت به شعر و جهان زباني فروغ فرخزاد. منتها مفاهيم و مصاديقي كه او در اندك‌آثار باقيمانده‌اش بر جاي گذاشته، علاوه بر معنانگاري و معناگرايي‌هاي پراحساس وابسته به روزگارش، نشان مي‌دهد كه ما با شاعري روبرو هستيم كه اصولا بيش از معنا به دنبال تصاوير مجرد و در عين حال حجم‌گراست. اما اين تلاش‌ها و دغدغه‌هاي شعري سلمان آنچنان به پختگي نرسيد و در نهايت با لحظات دلنشين و تك شعرهايي ممتاز به پايان رسيد. پس در سال‌هاي بعد از مرگ سلمان هراتي بيش از شعر و فعاليت‌هاي شعري‌اش، مشي اخلاقي، تعهدهاي انساني و روحيه شاعرانه او، از او يك نماد نه‌چندان سياسي براي ادبيات متعهد انقلابي آفريد. شاعري كه با نام مستعار «آذرباد» آغاز كرد خيلي زود به مثابه يك الگوي فكري با نام سلمان هراتي بر پيشاني ادبيات متعهد حك شد. شايد اين خاصيت و ويژگي تراژيكي كه در مرگ او بود،‌ گاه باعث اغراق در باب شعر و اهميت شعرش شد. اين درست كه هراتي در زبان و لحن شاعرانه‌اش كوشش‌ها و تلاش‌هايي مشخص و واضح دارد اما به دليل مرگ زودهنگام نتوانست به يك ساختار بياني مشخص و فردي دست پيدا كند. او چه در غزل‌ها و چه در اشعار آزادش در حال تجربه فضاها و شيوه‌هاي بياني مختلف و متفاوت بود و هر چند در برخي از اين آثار قطعه‌هاي درخشان و جذابيت‌هاي زباني‌اي ديده مي‌شود، اما او به بلوغ شعري‌اش نرسيد. هراتي شاعر خوش‌قريحه‌اي بود كه بيش از آنكه شعرش باعث شهرت او باشد، جوانمرگي و ساختن شمايلي نمادين و استعاري از او باعث شد، سمبل شاعر جوانمرگ متعهدي باشد كه ديگران به او اقتدا مي‌كنند. اين نماد و الگو هر چند در سال‌هاي بعد و براي شاعران و نويسندگان نسل دوم ادبيات متعهد كمرنگ‌تر شد، اما كماكان در نقش و جايگاهي چون صمد بهرنگي براي نويسندگان چپ، براي متعهدين انقلابي كاركرد اخلاقي و آرماني دارد. هراتي با جوانمرگ شدن به آرماني هميشه‌زنده براي نسل تازه انقلاب كرده تبديل شد.

 

 

سهراب سپهري و افيون معنويت

 

امير احمدي آريان

 

دوران پس از جنگ براي هر ملتي دوران هولناكي است. دوران پس از جنگ تجربه رو در رو شدن با خرابه‌هاي خانه پدري است، و اين منظره به مراتب هولناك‌تر است از قرار گرفتن در جريان خانه‌خراب شدن و تلاش براي ايستادن در برابر متجاوز، در برابر آن كس كه آمده است تا خانه را خراب كند. رخوت و نااميدي و استيصال رو در رو شدن با كشوري كه سال‌ها جنگ آن را به ويرانه‌اي تبديل كرده از بيان خارج است، و بيرون آمدن از چنين وضعيتي، اميد بخشيدن به مردمي كه چشم در چشم خرابه‌ها دوخته‌اند، و ترغيبشان به شروعي مجدد، شايد از هدايت همين مردم در زمان بحران جنگ نيز دشوارتر باشد. همين توجيه‌كننده ظهور گرايش‌هاي معنوي غليظ و توجه ناگهاني به عرفان شرق دور در دوران پس از جنگ در بسياري از كشورهاي جهان است، و برجسته‌ترين نمونه‌اش را بايد گرايش‌هاي «عصر نو»يي New Age دانست كه پس از جنگ دوم در بسياري از كشورهاي غربي جريان غالب بود، آش درهم‌جوش و بي‌سر و تهي از عرفان طبيعت‌محور خاور دور و غرب بحران‌زده، كه تنها فايده‌اش تسكيني موقت براي مستأصلان جنگ‌زده بود. سهراب سپهري، در جامعه پس از جنگ ايران، يعني در سال‌هاي اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد، چنين جايگاهي داشت.

علي‌رغم تمام فحش و فضيحت‌هايي كه به مقاله مشهور رضا براهني درباره سپهري، «بچه‌بوداي اشرافي»، گفته‌اند، بايد گفت از بين خيل انبوه نوشته‌ها در قرائت شعر سپهري، مقاله براهني هنوز دقيق‌ترين و تيزبينانه‌ترين برخورد با شعر اوست. نقطه قوت براهني در آن تعهدباوري تا حدي جزم‌انديشانه‌اش نيست، در اين نيست كه مي‌گويد: «موقعي كه جهان، بدل به چيزي خفقان‌آور شده است و دوسوم دنيا گرسنه است و ملتي ساده‌لوح جهان را به مسلسل بسته است، «هيچ ملايم» به چه درد من و امثال من مي‌خورد؟» (طلا در مس، جلد اول، ص291)، نقطه قوت اصلي براهني همان بخش نخست مقاله اوست، آن‌جا كه تلاش مي‌كند جايگاه سپهري را به عنوان «شاعر معنويت» تبيين كند. مهم‌ترين خصلت شعر سپهري را براهني در بخش نخست مقاله‌اش به ايجاز آورده است: «در اين برج عاج تقدس و صفا، و روي اين جزيره متروك اشراق و استحاله، سپهري همه چيز را «خوب» مي‌بيند و در گستره اين نيكي مطلق، اين نيكي بودايي، براي آن كه بتواند از زبان اشيايي حرف بزند كه ابدي‌ترين مصالح و مواد خام شاعرانه هستند، گاهي حتي خود را به حماقت، جنون عمدي و ساده‌لوحي اختياري مي‌زند». شعر سپهري شعري معنوي است نه شعري ديني، و همين عامل اصلي اختگي شعر اوست، همين موجب مي‌شود شعر او صرفا به عنوان مسكني براي مردم خانه‌خراب به كار بيايد و بي‌جهت اميدوارشان كند كه همه چيز خوب است و مي‌توان از نو شروع كرد، و به اين طريق آنان را به جلو هل دهد تا چند قدم آن طرف‌تر دوباره با سر به زمين بخورند. تفاوت دين و معنويت، تفاوت باروري و اختگي، تفاوت راديكاليسم و بي‌خاصيتي است. معنويت شكل اخته‌شده دين است، ديني است كه زهر آن گرفته شده، نقاط آزاردهنده‌اش كنار گذاشته شده است. آن چه را كه در دين براي ارواح لطيف ناراحتي به همراه دارد، معنويت با وقاحت تمام كنار مي‌گذارد، و در نهايت معجوني بي‌خطر و مسكني پر از نيرنگ و دروغ و خوش‌بيني بيهوده به انسان مي‌دهد تا چشم عقلش را كور كند و همه چيز را برايش «خوب» جلوه دهد. معنويت انواع گوناگون دارد، كه نمونه‌هايش را در همين كشور خودمان مي‌توان ملاحظه كرد: مجريان اصلاح‌كرده و تميز و ژل‌زده كه هيچ شباهتي به تصور ذهني مردم از چهره ديني ندارند، و با وقاحت تمام بيست و چهار ساعت از معنويت و صفاي روحاني و اميد به آينده روشن در پرتو خوش‌بيني داد سخن مي‌دهند و مثل پرنده‌هاي ساعت كوكي سر موعد مقرر «چشم‌ها را بايد شست» مي‌گويند، برنامه‌هايي كه در آن حافظ و مولانا و اليوت در كنار هم به سوي معنويت مي‌شتابند و ما نيز اگر دنباله‌رو اين قافله نباشيم سرمان كلاه رفته است، ترانه‌هاي خواننده‌هاي پاپ كه مثل قارچ از زمين سبز مي‌شوند،...انواع و اقسام كلاس‌هاي آموزش خوشبختي و افزايش اعتماد به نفس و نشان دادن راه‌هاي موفقيت با هزينه‌هاي گزاف و …. البته قياس شعر سپهري كه سرشار از لحظات درخشان و تصويرهاي بديع است با خزعبلات فوق‌الذكر قياس مع‌الفارق است، حقيقت اما اين است كه سرچشمه اين‌ها يكي است.

بي‌جهت نبود كه مردمان جنگ‌زده پايان دهه شصت چنين به شعر او روي آوردند، بي‌جهت نبود كه معلم رياضي سال‌هاي اول دبيرستان ما هر جلسه پانزده دقيقه‌اي را به خواندن شعرهاي سپهري اختصاص مي‌داد و ما را دعوت به حفظ كردن آن‌ها و سرمشق قرار دادنشان در زندگي مي‌كرد، بي‌جهت نبود كه تيراژ «هشت‌كتاب» او در عرض مدت كوتاهي سر به فلك گذاشت و پير و جوان اشعار سپهري را بلغور مي‌كردند، و حتي بي‌جهت نيست كه مردم در مكالمات روزمره او را «سهراب» مي‌نامند نه «سپهري»، حال آن كه نشنيده‌ام كسي «شاملو» را «احمد» صدا بزند يا «اخوان ثالث» را «مهدي». آن كس كه در برابر ويرانه ايستاده است به دنبال بهانه‌اي است تا چشمان خود را بر اين حجم تباهي و خرابي ببندد، و اگر كسي اين كار را برايش بكند، اگر «سهراب»ي پيدا شود كه چشم‌هايش را بشويد، چشم ديگري به او ببخشد و به او تلقين كند كه آن چه مي‌بيند نه خرابه، كه آباداني و زيبايي محض است، دنباله‌رواش خواهد شد.

خيل فيلسوفان و نويسندگان و شاعران بزرگ مسلمان و مسيحي و يهودي، كه درخشان‌ترين آثار تاريخ ادبيات و فلسفه را خلق كرده‌اند، ثابت مي‌كند كه در دل هر ديني هسته‌اي راديكال و پيشرو وجود دارد، و مي‌توان آن را به عنوان موتور محركه‌اي براي نگاهي ديگر به جهان و خلق اثري ماندگار به كار بست. اما آن چه مسلم است، آن است كه اين هسته راديكال در معنويت نشأت‌گرفته از آن دين وجود ندارد، جاي ديگري بايد به دنبالش رفت. قياس حافظ و سپهري اين نكته را روشن‌تر مي‌كند: حافظ به هسته راديكال دين دست يافته است، او اسلام و قرآن را به منزله موتور محركه شعرش به كار مي‌برد، و غزل‌هايي خلق مي‌كند كه نمونه‌اش در تاريخ شعر جهان كم‌نظير است، حال آن كه سپهري در معنويتي اخته دست و پا مي‌زند و بايد منتظر رخ دادن فاجعه‌اي ديگر ماند تا مسكن او دوباره به كار جامعه‌مان بيايد. آن چه افيون توده‌هاست «دين» Religion نيست، «معنويت» Spirituality است.

 

شنبه 26 آبان1386 ساعت 15:17 توسط شهروند امروز | موضوع: ادب ايران |