اراده معطوف به قدرت
«... احتمالا ميدانيد كه دارم مستندي راجع به بهداشت و درمان ميسازم. سازمانهايي كه كارشان ارائه خدمات بهداشتي است، خبري از اين قضيه ندارند، بنابراين بهتر است شما هم چيزي به آنها نگوييد. آنها فكر ميكنند دارم يك كمدي رمانتيك ميسازم... اگر در اين سالها كارهايم را دنبال كرده باشيد، لابد ميدانيد كه وقتي دارم فيلم ميسازم، خيلي آفتابي نميشوم؛ مصاحبه نميكنم، سروكلهام در تلويزيون پيدا نميشود. بهجايش، هرروز وبسايتم را بهروز ميكنم و همين هفته حدودا 4 ميليون بازديدكننده داشتهام. بقيه وقتم هم صرف…، ولش كنيد. نميتوانم بگويم چكار ميكنم. ولي خودتان ميتوانيد حدس بزنيد... سَرَككشيدن به دفتر شركتهاي بيمه، روزبهروز دارد سختتر ميشود. بااينهمه، تازگيها فهميدهام كه اگر موهايم را يکدست سياه كنم و بهجاي شلوار، شلوارك بپوشم، ممكن است كارم را راه بيندازند...»
اين، تکهاي است از يادداشتي که «مايکل مور»، يکسال پيش، در وبسايتش نوشت و از همه شهروندان آمريكايي که يادداشتاش را ميخواندند، خواست که در ساخت اين فيلم کمک کنند و اگر نظام بهداشتي آمريكا، حتي يكبار، ظلمي در حقشان كرده و حقوق اوليه را از آنها دريغ كرده، لطف کنند نامهاي به او بنويسند و ماجرا را توضيح بدهند. مور گفته بود ميخواهد جوابي براي اين سوال پيدا كند كه چرا مردمان فقير آمريكايي حق بيمار شدن ندارند و اگر بيمار شدند، كسي به دادشان نميرسد؛ حتي شركتهاي بيمهاي كه پيشتر پول گرفتهاند تا اگر لازم شد، خدماتشان را ارائه کنند.
ايده ساخت مستندي درباره وضعيت بهداشتي و درماني در آمريکا، زماني به ذهن مايکل مور رسيد كه در يكي از برنامههاي تلويزيونياش، مردي را در حال مرگ نشان داد و توضيح داد كه بايد كليهاي را به او پيوند بزنند؛ ولي مرد بيچاره، پولي براي اين عمل جراحي سنگين نداشت و شركتهاي بيمه هم حاضر نبودند پولي بابت اين قضيه بپردازند. بنابراين، مايکل مور و گروهش با مرد بيمار قرار گذاشتند كه مراسم خاكسپاري مرد بيچاره را پيش از مرگش تمرين كنند و اين مراسم را در همان برنامه تلويزيوني پخش کنند. تصوير دردناکي بود و همه آنها که به تماشاي برنامه مور نشسته بودند، از ديدن اين مراسم کاملا نمادين، شگفتزده شدند. يكي از شركتهاي بيمه، براي اينکه ماجرا بيشتر ادامه پيدا نکند، پيشقدم شد و پول عمل جراحي را پرداخت. بخت مرد بيچاره، ناگهان برگشت و به اتاق عمل رفت و زنده بيرون آمد. براي مور پيروزي بزرگي بود؛ اما کمي بعد از اين اتفاق بود که فكر کرد قدرت دوربين فيلمبرداري، ميتواند شركتهاي بيمه و نظام پزشكي آمريکا را تهديد كند. بنابراين، تصميم گرفت ظرف 90 دقيقه [که همان زمان معمول يك مستند است] جان بيمارهاي بيشتري را نجات بدهد.
مور از همان ابتداي کار گفت که با کسي شوخي ندارد و فيلمش، کاملا انتقامجويانه است. گفت که ميخواهد آبروي شركتهاي بيمه را ببرد. گفت ميخواهد بداند 45 ميليون آمريکايي، طبق چه قانوني، از هيچ نوع خدمات بهداشتي و درماني بهرهاي نميبرند. همين سوالها باعث شد که جنجالي تازه بهپا شود و مديران شركتهاي بيمه و شركتهاي دارويي و حتي بيمارستانها، سعي كنند مايكل مور را به محل كارشان راه ندهند. آنها به كارمندهايشان هم توصيه كرده بودند كه اگر مرد چاق و گنده و سمج و فضولي را با گروه فيلمبرداري ديدند كه درباره بهداشت و بيمه و چيزهايي از اين دست سوال ميكند، سکوت کنند. ظاهرا نامه محرمانهاي هم بهدست مديران شرکتهاي بيمه و بيمارستانها رسيده بود که سابقه مور را، تماموکمال، شرح ميداد. با اينهمه، مور کار خودش را کرد؛ دستبهکار شد و در جواب همه آنهايي که ميپرسيدند مستند بعدياش شبيه کارهاي قبلياش هست يا نه، گفت اينيکي فيلمي است كاملا متفاوت با کارهاي قبلياش و انرژي نهفته در آن و سَبكي كه به كار برده، نمونه مستند «بدو لولا بدو» [ساخته مشهور تام تيكور] است؛ همانطور که اينروزها ميگويد که مستند بعدياش، چيزي است شبيه «ارباب حلقهها» و «ماتريکس» و «جنگهاي ستارهاي» و پيشتر هم، در زمان ساخت «فارنهايت 11/9» گفته بود که دارد يک کمدي ميسازد.
مايکل مور هم، لابد، ميتوانست مثل خيلي از کارگردانهاي ديگر، فيلمهاي داستاني بسازد و همه اين سوالهاي ريزودرشت را در قالب يک داستان روي پرده ببرد. اما مور، از آندست کارگردانهايي است که فکر ميکند فيلمهاي مستند، «درام» را در دل خود دارند و همين است که ديگر علاقهاي به سينماي داستاني نشان نميدهد. [يکچشمه از علاقه او را به سينماي مستند، ميشد در آن شب مشهور اسکار ديد که مور با صداي بلند گفت ما سينماي غيرداستاني را دوست داريم، ولي در روزگاري ساختگي و قلابي زندگي ميكنيم. در روزگاري زندگي ميكنيم كه انتخاباتي قلابي داريم و رئيسجمهوري قلابي از آن بيرون ميآيد.]
شايد بخشي از علاقه مايکل مور به سينماي مستند، به چيزي برميگردد که پيشتر «لوئيس مناند» در «نيويورکر» نوشته بود؛ اينكه مستندساز ميخواهد چيزي غير از زندگي مرسوم و متداول را به فيلم برگرداند؛ چيزي که قرار نبوده اتفاق بيفتد، اما افتاده است. مستندهاي مور، شرح همينچيزها هستند. «بولينگ براي کلمباين»، شرح حادثهاي خونبار است که ريشه در گذشته آن کشور دارد. مملکتي که بانکهايش براي جايزه، به مشتريهاي خود تفنگ هديه ميدهند و علاوه بر اين، سازمان ملي اسلحه، يا چيزي شبيه به اين دارد، کشور ترسناکي است. «فارنهايت 11/9» هم چنين فيلمي است؛ حکايت رئيسجمهوري [جورج بوش] که بيدليل کشورش را سرگرم جنگ در دو جبهه کرد و آمريکاييهاي زيادي را بهنام دفاع از آزادي، به کشتن داد. مور، دست به افشاگري زد و در قامت روزنامهنگاري کارکشته که از همهچيز خبر دارد، پشت پرده را پيش چشم تماشاگرانش آورد و از انواع رابطههاي خانواده بوش و خاندان سلطنتي عربستان سعودي پرده برداشت. يکي از مهمترين سوالهاي مور در آن فيلم اين بود که وقتي 11 سپتامبر 2001 را شهروندان عربستان سعودي برنامهريزي کردهاند [اسامه بن لادن] چرا بايد به افغانستان و بعد به عراق حمله کرد؟
فيلمهاي مستند مور، از مقدمهها شروع نميشوند. از اصل قضيه شروع ميشوند، از همان چيزي که قرار نبوده اتفاق بيفتد، اما افتاده است و حالا نميشود چشم بر آن بست و ناديدهاش گرفت. بعد از اين است که نوبت به آن مقدمهها ميرسد؛ به چيزهايي که زمينهساز اين اتفاق بودهاند. يکي از اينچيزها، همان صحنهها و تصويرهايي است که تماشاگران فيلم، قبل از آن نديدهاند. يک نمونه بهيادماندني، در فارنهايت 11/9، جايي است که بوش سرگرم بازي گلف است و رو به دوربين ميگويد «حالا اين ضربه را ببين». مور در مصاحبهاش با «فيلم کامنت» گفته بود در مصاحبههاي کاخ سفيد، وقتي حرفهاي رئيسجمهور تمام ميشود، چهره خبرنگار را جلو دوربين نشان ميدهند که نظرش را درباره آن مصاحبه ميگويد. قاعده عمومي اين بوده است که بعد از تمامشدن حرفهاي رسمي رئيسجمهور آمريکا، چيز ديگري از او نشان نميدهند و هيچ شبکهاي جمله بعدي او را درباره توپ گلف پخش نميکند. حق، البته با او بود؛ هيچ شبکهاي آن جمله و آن ضربه را نشان نداد، اين مايکل مور بود که فهميد آن جمله و ضربهزدن به توپ گلف، چقدر به حرفهاي قبلي بوش شباهت دارد.
«سيکو»، فيلم تازه مايکل مور، ظاهرا يکي از پختهترين فيلمهاي او است. خود مور البته گفته است که سيکو بهترين فيلم او است و فيلمهاي مستند قبلياش، صرفا دستگرميهايي بودهاند براي ساختن اين فيلم و ظاهرا کساني که به تماشاي فيلم نشستهاند، گفتهاند که از آشفتگيهاي فارنهايت 11/9 خبري نيست و او در کمال آرامش، زندگي نهچندان متمدنانه آمريکاييها را نشان ميدهد. سيکو، که عملا نظام بهداشتي و درماني آمريکا را زير سوال برده، يکي از آن فيلمهايي است که بهقول خود مور، «توهم آمريکايي» را بررسي کرده؛ اينكه شهروندان آمريکايي فکر ميکنند همهچيز در اختيار دارند، حالاينكه هيچچيز ندارند. آن مراسم ختم و کفنودفني که مور، در برنامه تلويزيونياش، نشان داد، نمادينتر از آن است که از ياد کسي برود. آنروز، مور تصميم گرفته بود هرطور که شده، چشم آدمها را به حقيقت باز کند.
تاريخ سينما مستندساز خوب کم ندارد؛ اما مستندسازهايي که کارشان واقعا ديده شده باشد، خيلي کم است و مايکل مور، مستند را در اين سالها، به جايگاه واقعياش نزديك كرده است. حالا خيلي از تماشاگران سينما ميدانند كه فيلمها فقط داستاني نيستند، که سينماي ديگري هم هست كه ميتواند آدمها را سر ذوق بياورد و مرد گنده و فضول و سمج، بهخوبي از عهده اين كار برآمده است.
يکبار، از او پرسيده بودند که نظرش درباره حرف کساني که ميگويند او عروسک تبليغاتي جورج بوش است، چيست. و مور ظاهرا در حاليکه کلاه معروفش را از سر برداشته، جواب داده احمقها هميشه هستند؛ اگر نبودند که جورج بوش رئيسجمهور آمريکا نميشد؛ ميشد؟
دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 19:11 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |