برخي از متفكران مسلمان كه هم سر در سوداي دين داشتهاند و هم دلبسته كشور خود بودهاند، براي نشان دادن سازگاري مليگرايي و دينگرايي متعارف، از پيامبر اسلام نقل كردهاند كه «حبالوطن من الايمان».
اگر انتساب اين روايت به پيامبر درست باشد، بايد اذعان كرد كه منظور آن حضرت از وطن قطعا نميتواند با آنچه ما امروز با عناويني نظير كشور، مملكت، ميهن و ملت – دولت از آن ياد ميكنيم، يكسان باشد چرا كه در عصر پيامبر اسلام، پديدهاي با مشخصات ملت – دولت وجود خارجي نداشته است كه لازم باشد پيامبرگرامي دوستداشتن آن را به ايمان نسبت دهد.
به احتمال زياد منظور پيامبر از وطن در روايت مذكور همان زادگاه بوده است كه نوع بشر در همه زمانها به آن علاقه و دلبستگي داشته است.
بنابراين، تمسك به روايت نقل شده از پيامبر براي نشاندادن سازگاري مليگرايي و فهم متعارف از دين، تنها به نوعي هارموني مكانيكي بين آن دو منجر شده و سازگاري ارگانيك بين آنها ايجاد نكرده است.
همه ما ميدانيم كه دين اسلام بر مفهوم امت تكيه دارد و منظور از آن نيز مردمانياند كه باور و ايمان مشترك دارند صرفنظر از آنكه در كدام نقطه از جغرافيا زندگي ميكنند.
مليگرايي اما بر مفهوم ملت استوار است و منظور از آن افرادياند كه در چارچوب يك واحد سياسي و جغرافيايي مشخص زندگي ميكنند، بيتوجه به اينكه چه باور و ايماني دارند.
با اين حساب، نظام ترجيحات دينگرايي و مليگرايي با يكديگر متفاوت است و به دو راه مختلف رهنمون ميشوند.
در اينجا نبايد دچار اين سوءتفاهم شد كه مليگرايي معقول و معتدل با هيچ نوع فهمي از ديانت سازگار نميافتد و لزوما در مقابل همه تفسيرهاي ديني قرار ميگيرد. چنين ادعايي خام و بيپايه و با تجربه بشري ناسازگار است.
مسلما فهمهاي معنويتگرايانه، اخلاقمدارانه، فردباورانه و اصولا هر برداشتي كه در پي استوار ساختن تمام روابط اجتماعي از جمله قدرت سياسي بر مبناي تعاليم شريعت نباشد، با مفهوم مليگرايي آشتيپذير و قابل جمع است.
اما چنين دينداري ديگر به معناي متداول دينگرا محسوب نميشود، چرا كه دينگرا در بعضي تعاريف به كسي گفته ميشود كه همه پديدهها و مفاهيم هستي را در ذيل شريعت تعريف ميكند و به تمام هستي و امور آن صبغه مذهبي ميبخشد.
بدين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت كه بسياري از انواع دينداري تزاحمي با مليگرايي پيدا نميكند، اما يك نوع آن كه مفهوم امت را برتر از ملت مينشاند و چارچوب خاص جغرافيايي در نظرش بياصالت است، قهرا نميتواند ادعاي مليگرايي داشته باشد.
در اينجا باز دو نكته نياز به توضيح بيشتر دارد.
نكته نخست اينكه، فرد متديني كه در نظر و عمل اصالت ملت – دولت را پذيرفته است، در تحليل نهايي فردي سكولار به شمار ميرود هر چند كه از اين عنوان گريزان باشد.
واقعيت اين است كه بنيادهاي مليگرايي بر اصول و ارزشهاي عرفي عصر تجدد بنا شده است و نميتوان آن بنيادها را پذيرفت و ماهيت عرفي آنها را ناديده گرفت و يا به گونهاي قدسي تفسير كرد. اگر فردي اصرار بر چنين امري داشته باشد، بدون شك دستخوش تناقض شده است.
نكته دوم اما مربوط به دينگراياني است كه شرايط ناشي از واقعيت ملت – دولت و شور و اشتياق بيحساب مردمان هر سرزمين به آن، آنها را ناگزير به پرده پوشيدن بر نيات واقعي خود نسبت به مليت كرده است.
اين روزها كم نيستند دينگراياني كه در اصول اعتقادي آنها نميتوان جايي براي ارزش دادن به مليگرايي پيدا كرد، اما آنان از روي نوعي مصلحت سياسي خود را مدافع سرسخت مليت نشان ميدهند.
اين دسته از افراد، معمولا راه بحث آزاد درباره مليگرايي و بنيانهاي فكري آن را با توسل به تهديد ميبندند از آن رو كه به افشاي تناقض فكري و عملي آنان منجر ميشود.
به هر حال، اظهار دينگرايي – نه تدين - باورمندان به مليگرايي تناقضآميز به نظر ميرسد و اظهار مليگرايي دينگرايان هم يك تناقض آشكار است.
با اين حال، مواردي هم از صراحت و شفافيت در بين مليگرايان و دينگرايان يافت ميشود كه نميخواهند انديشه واقعي خود را در زير الفاظ چندپهلو و مبهم پنهان كنند.
زندهياد مهندس مهدي بازرگان كه خود يكي از نوآوران انديشه اسلامي بود در كتاب انقلاب ايران در دو حركت به صراحت ميگويد كه « آيتالله خميني ايران را براي اسلام ميخواست، اما من اسلام را براي ايران ميخواهم.»
مفهوم صريح سخن مرحوم بازرگان اين است كه منافع ايران به عنوان يك كشور، برتر از ضرورتهاي اسلام به عنوان يك دين است. بنابراين، آن مرحوم با بيان جمله فوق، وفاداري خود را به مليگرايي و سكولاريسم سياسي اعلام كرده است، گو اينكه در مرام او كه در نقل قول مذكور نيز مستتر است، اسلام يكي از مهمترين عوامل هويتبخش ايران تلقي ميشده است.
در بين دينگرايان نيز آقاي محمدتقي مصباحيزدي از معدود كساني است كه تعارض مليگرايي را با دينگرايي پنهان نميكند و به صراحت به نفي اصالت مليت ميپردازد.
از نظر او همه منابع ايران بايد در خدمت اسلام قرار گيرد چرا كه به باور ايشان، «ايران ابزار است و اسلام هدف» يعني عكس آنچه مرحوم بازرگان گفته است.
به اعتقاد آقاي مصباح، بسياري از سردمداران جمهوري اسلامي مانند مهندس بازرگان ميانديشند اما صداقت او را براي اظهار علني منويات دروني خود ندارند.
در هر صورت، با توجه به علايقي كه در سطوح بالاي سياسي در ايران نسبت به مليت و مليگرايي ابراز ميشود، بازگشايي بحثهاي نظري درباره بنيادهاي دينگرايي و اسلامگرايي اجتنابناپذير خواهد بود، گو اينكه اينگونه بحثها معمولا در ايران فرجامي ندارد و پس از رد و بدل شدن اتهامهاي سياسي و عقيدتي بسيار از سوي طرفين بحث، در نهايت آنكه زور فيزيكي بيشتري دارد به عنوان طرف غالب، دستش توسط غير داوران بالا برده ميشود.
شنبه 26 آبان1386 ساعت 15:44 توسط شهروند امروز |
موضوع: تاريخ |
