فرانسويان دهههاست كه اين اصل بديهي سياست بينالملل را به لحاظ اينكه از زبان يك ديپلمات انگليسي جاري شده است ناديده ميگيرند كه كشورها دوستان هميشگي ندارند و در عين حال داراي دشمنان دائمي نيستند. آنچه براي كشورها تغييرناپذير است همان منافع ملي است. نيكولا ساركوزي، رئيسجمهور كنوني فرانسه سرانجام اين تابو را كه بايد اين اصل بديهي را ناديده گرفت شكست و اين فرصت را به وجود آورد كه فرانسه بتواند براي كاهش قدرت نسبي كه بعد از جنگ دوم به تدريج با آن مواجه شده است چارهاي بينديشد. ساكن كاخ اليزه چهار سال بعد از اينكه وزير وقت خارجه كشور، دومينيك دوويلپن در صحن شوراي امنيت سازمان ملل در چارچوب ارزشهاي اعتقادي مردم كشورش كه در بستر آن انقلاب فرانسه شكل گرفت به «دادن درس» به كالين پاول وزير خارجه آمريكا در خصوص چرايي مخالف كشور متبوعش با سياست آمريكا در خصوص عراق پرداخت، در يك حركت كاملا متفاوت به درسهايي كه از آمريكا فراگرفته است ديگران را دعوت به توجه ميكند.
رهبر كشوري كه مردم عادي و نخبگانش در خيابانها به گرد هم آمدند و مخالفت وسيع و گسترده خود را با عملكردهاي آمريكا در صحنه جهاني و تصميم اين كشور براي حمله به عراق ابراز داشته حال در اندوه و حزن برآمده از مرگ سربازان آمريكايي و نظاميان اين كشور صحبت ميكند. «هر زمان يك سرباز آمريكايي در جهان جان خود را از دست ميدهد، اين فكر بر من غلبه ميكند كه چهكارهايي ارتش آمريكا براي فرانسه انجام داد.» در كشوري كه روشنفكرانش همچنان بر اين باورند كه پرچمدار فرهنگ و تمدن مدرن هستند، در كشوري كه چپگرايي بدون توجه به آنچه در جريان انقلاب فرهنگي چين، در فرآيند اشتراكي كردن كشاورزي در شوروي و در دوران تهي كردن شهرها از تودهها در كامبوج گذشت همچنان مومن به وجود طبقه پيشرو است و از همه مهمتر اينكه در جامعهاي كه با تكيه بر انديشههاي افلاطون در تحليل نهايي نخبگان و فيلسوفان بهترين و كارآمدترين و منطقيترين قاضي براي تشخيص خير و صلاح شهروندان تشخيص داده ميشوند، حضور ساركوزي در بالاترين سطح قدرت نامانوس جلوه ميكند. اما آنچه اين حضور را شايد نامانوستر ميكند نگاه متفاوت او به آمريكا و به صحنه جهاني است. نيكولا ساركوزي جنس متفاوتي از رهبران سياسي است كه پا به عرصه معادلات قدرت در فرانسه گذاشته است. جامعه فرانسه در طول دوران متاثر شده از دو جنگ جهاني و جنگ سرد در فضاي سياسي سير كرده است كه تاثير گرفته از افكار و عملكردهاي عوامگرايان، مليگرايان افراطي، چپهاي راديكال و مخالفان جهاني شدن بوده است. حال در فرانسه نگرشي در قالب ساركوزي به قدرت رسيده است كه در طيفي متفاوت از ذهنيتهاي مطرح تاريخي در فرانسه حركت ميكند. براي نيكولا ساركوزي كه از پيشينه خانوادگي معمولي و عادي برخوردار است هميشه اين باور وجود داشت كه الزامات و ابزار ضروري براي دستيابي به موفقيت را در جامعه ندارد. اين نگرش ناشي از تجربه شخصي يا برآمده از جنبههاي تئوريك مطالعات دانشگاهي نبايد قلمداد شود. پدر مجارستاني او برايش در دوران كودكي و قبل از اينكه او آشنا به زيروبمهاي حيات شود توضيح داد كه با توجه به اصالت غيرفرانسوي و نام فاميلي كه يدك ميكشد در اين سوي اقيانوس اطلس براي او امكان رسيدن به اهدافش نيست و بهتر است زندگي در آمريكا را تجربه كند. ايده آمريكا به عنوان «فانوس دريايي» كه مليگرايان محافظهكار آمريكايي آن را در طول سدهها براي مردم بسط و توسعه دادهاند از همان سالهاي اوليه زندگي اجتماعي براي نيكولا ساركوزي فرانسوي آشنا جلوه كرد. حيات رواني و خصلتهاي شخصيتي رهبر فرانسه او را بسيار مستعد اين قرار داده است كه ميتوان فرانسوي بود و در عين حال اسطورههاي آمريكايي را قابل قبول، جهانبيني آمريكايي را همسو و عملكردهاي اين كشور را توجيهپذير يافت. چارچوب اعتقادي او اين امكان را حيات بخشيده كه در خصوص آمريكا و چرايي عملكردهاي اين كشور و چرايي كيفيت حيات در اين جامعه به «صافي ادراكي» مجهز شود. اين بدان معناست كه او جامعه آمريكايي، ارزشهاي آمريكايي و ساختارهاي مستقر در اين كشور را ذاتا خوب تصوير ميكند. اين چنين قالب فكري امكان را به وجود ميآورد كه ظرفيتهاي تطهيركننده كشوري كه كثيري از فرانسويان آن را مهمترين خطر براي صلح جهاني و محيطزيست بشري تلقي ميكنند فرصت تجلي بيابند و كاملا محكم و نفوذناپذير شوند. او برخلاف رهبران سابق فرانسه كه به شدت متاثر از سابقه تاريخي در قلمرو روشنفكري اين كشور بودند «نگاه انتخابي» خود را بر جامعه آمريكا معطوف به نقاط منفي و كاستيهاي حاضر در آن نكند بلكه گزينشهاي خود را طوري حيات دهد و انتخاب كند كه تجليگر و بازتاب اسطورههاي سنتي و مدرن باشند. آنچه او در آمريكا مييابد اين نيست كه نزديك به دو ميليون سرخپوست قتلعام شدند تا حركت به غرب و ايجاد يك جامعه صنعتي امكانپذير شود. براي او آنچه مطرح است شخصيت و توانمندي كساني است كه آمريكاي بدون سرخپوست را شكل دادند. اسطوره آمريكايي يكه و تنها در محيط خشن و وحشي بخشي از فولكلور حاكم بر جامعه است. در چارچوب همين نگاه است كه بعد از مخالفت جهاني با حمله به عراق، آمريكا اعلام كرد كه حتي بدون داشتن مجوز اين كار را ميكند و به تنهايي اين «وظيفه» و «ماموريت» را به انجام ميرساند. قهرمان سينمايي مورد علاقه نيكلا ساركوزي، رابرت ردفورد كه فساد ساختار قدرت سياسي را در فيلم «همه مردان رئيسجمهور» به نمايش گذاشت يا شانپن كه خستگي سفر را به جان ميخرد تا با رهبر سرزمين سيمون بوليوار كه وزير خارجه آمريكا را «دختر كوچولو» مينامد ملاقات كند، نيستند. او چارلتون هستون را نماد عيني اسطوره آمريكا ميداند كه جان فورد در فيلمهايش به تصوير كشيد. براي او چارلتون هستون كه در گردهمايي اعضاي NRA با دست گرفتن تفنگ اعلام كرد كه برترين حق همانا حقي است كه متمم دوم قانون اساسي آمريكا بيان داشت تجلي مادي تصويري است كه او براساس گفتار پدر مجاري خود در ذهن به ترسيم كشيد. او هيچ سنخيتي با اوليور استون و تئوري توطئه او در فيلم جيافك احساس نميكند و به همين دليل هم است كه برايش دغدغههاي گليستيژاك شيراك در رابطه با افزايش قدرت آمريكا و استدلالهاي روزنامه ليبراسيون در مخالفت سرسختانه با حضور سرباز آمريكايي در سرتاسر جهان و ارزشهاي آمريكايي در قانون اساسي اروپا فاقد وجاهت هنجاري بري از اصالت عقلاني و از همه مهمتر بيبهره از مولفههاي حياتبخش ليبرال كلاسيك كه فرهنگ مدرن اروپا بر پايه آن شكل گرفته است، ميباشد. نيكلا ساركوزي در فرانسه زيست كرد و مدارج ترقي را پيمود وليكن او در قالب فرهنگي و ارزشي آمريكا به ساماندهي ذهني و عملياتي پرداخت. او به بالاترين مراحل ترقي در اجتماع توفيق يافت نه به لحاظ اينكه از اصالت خانوادگي و پيوندهاي اشرافي برخوردار بود، بلكه در بطن كوششهاي فردي و ذهنيت معطوف به توفيق به اين كار نائل شد. او در سرزمين فرانسه خود را به مانند قهرمانان فيلمهاي جان فورد در غرب وحشي يكه و تنها تصوير ساخت. آنچه نيكلا ساركوزي در برابر جلسه مشترك كنگره آمريكا بيان داشت و تصويري كه او از آمريكا براي اعضاي كنگره ترسيم ساخت به شدت متاثر از ماهيت شخصيتي و جنبههاي رواني او بود. اما از سويي ديگر سياست گردش به سوي آمريكاي فرانسه بعد از دههها تفوق تفكرات گليستي و سوسياليستي در حيطه سياست خارجي برآمده از واقعيات سختافزاري جهان معاصر است. دولتمردان فرانسوي در طول دوران جنگ سرد از اين مزيت برخوردار بودند كه بتوانند در عين حضور در جبهه غرب، بدون پرداخت هزينه غيرقابل مديريت و بدون هراس از دست دادن تاثيرگذاري و نفوذ فراقارهاي و از همه مهمتر قارهاي «چالش نرم» را محور سياست خارجي در رابطه با آمريكا قرار دهند. عدم توازن در رابطه آمريكا با فرانسه بالاخص بعد از به قدرت رسيدن شار دوگل و منطق مبتني بر مليگرايي به سخره گرفتن به علت وجود نظام دوقطبي ايجادگر تحميل بار بر ساختار تصميمگيري فرانسه و اعمالكننده هزينههاي فراي ظرفيتهاي سيستمي نبود. اما فروريزي جهان خطكشي شده در چارچوب نگرشهاي ارزشي به يكباره تمام معادلات دوران جنگ سرد را برهم زد و فرانسه را با واقعيت جهاني روبهرو ساخت كه در آن سرزمين شوروي سابق و رهبران حزب كمونيست چين، بده و بستان با آمريكا را مسير مطلوب براي افزايش قدرت نسبي خود در صحنه جهاني قلمداد ساختند و تعارض و دشمني را در تقابل با منافع ملي و جايگاهي كه در آينده براي خود ترسيم كردهاند، يافتند. در دوران بعد از جنگ سرد فرانسويان به اين موضوع وقوف يافتند كه مخالفت و چالش آمريكا كه از نظر روشنفكرانه براي آنان اعتباربرانگيز بود و در عين حال كمترين هزينه مادي را براي آنان در دوران جنگهاي ايدئولوژيك داشت، حال هزينههاي كاملا ملموس و قابل اندازهگيري را به ارمغان ميآورد. امروزه به لحاظ ماهيت قدرت و ويژگيهاي نافذترين بازيگر بينالمللي، ضرورتي براي احساس خطر به وسيله بازيگر مطرح بينالمللي احساس نميشود و هدف آنها اين است كه حداكثر تلاش را انجام دهند كه «قدرت نسبي» آنان در شكل حداقل كاهش نيابد و در شكل حداكثر به فزوني گرفتار آيد. بازيگران بزرگ سيستم بينالمللي درصدد توازن آمريكا نيستند، بلكه دغدغه آنان اين است كه قدرت نسبي خود را در رابطه با ديگر كشورها افزايش دهند تا بتوانند با كمترين هزينه براي تامين منافع ملي خود در صحنه جهاني موفق شوند و از طريق بيشترين همكاري بالاخص در حيطههاي مالي و اقتصادي با آمريكا و با سيستم سرمايهداري جهاني كه آمريكا نظمدهنده به آن است فزونترين ميزان رفاه و امنيت را در داخل به دست آورند. روسيه و چين هم مخالف حركت آمريكا در عراق بودند، اما پرچمداري اين مخالفت را برعهده نگرفتند و در يك چارچوب «سنجيده» آمريكا را به زير سوال گرفتند. مخالفت سنجيده آنان در اين رابطه بود كه آمريكا بعد از اشاعه نفوذ خود به عراق و افزايش حيطه تاثيرگذاري خود، به اقداماتي دست زند كه قدرت نسبي آنها دچار كاهش نشود. حال آمريكا به جهت اينكه در لحظه تكقطبي به سياستگذاري ميپردازد، از اين فرصت برخوردار است كه برخلاف گذشته اقدامات فرانسه را در رابطه با خود طبقهبندي كند و به تناسب اينكه فرانسه در كدامين طبقه جاي ميگيرد به سياستهاي اين كشور واكنش نشان دهد. حال سياستهاي چالشگر فرانسه «هزينهساز» و داراي پيامدهاي مادي هستند. حال آمريكا از اين فرصت برخوردار است كه هر كجا مخالفت فرانسه را در برابر بيابد از طريق ابزارهايي كه در اختيار دارد فرانسه را مجبور به تقبل هزينه كند و حوزه نفوذ فرانسه و اعتبار اين كشور در صحنه جهاني را كاهش دهد و در نتيجه پيامدهاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي در داخل فرانسه را حيات بخشد. عدم مخالفت جدي چين با وجود داشتن اهرمهاي لازم براي جلوگيري از حمله به عراق به معناي تداوم دسترسي چين به بازار مصرف وسيع آمريكا و به دست آوردن سرمايه لازم براي اجراي سياستهاي لازم در راستاي تداوم رشد بالاي اقتصادي است. قبول روسيه به اينكه نيازهاي نظامي صدام حسين را براي جنگ با آمريكا فراهم نكند به اين معنا بود كه آمريكا در مرزهاي جنوبي اين كشور مشاركت با روسيه را براي حضور با وجود مشكلات وسيع اقتصادي، سياسي و فرهنگي روسيه در اين حوزه همچنان گردن نهد. قدرت نسبي روسيه نه تنها به علت افزايش قدرت آمريكا كاهش نيافته است، بلكه اين كشور به تدريج در حال صعود از پلههاي اعتبار جهاني است. لهستان با همراهي آمريكا در عراق و به عنوان سمبل اروپاي جديد برخوردار از غوطهوري در فرآيند جامعهپذيري براي ايفاي نقش جهاني شده است كه به معناي افزايش حيطه نفوذ اين كشور در تصميمات اتحاديه اروپا و دسترسي به كانالهاي حضور در گستره خارج از اروپاست. نيكلا ساركوزي سرانجام آنچه را كه ديگر رهبران فرانسه تلاش در ناديده انگاشتن داشتند، براي خود و ديگران به تفهيم پرداخت. او به كشورهاي كمونيستي سابق روسيه و لهستان و كشورهايي كه حزب كمونيست بر آن حاكم است به عنوان معيار نگاه نكرد، بلكه سياستهاي انگلستان را بهترين توجيه برآن دگرگوني در رابطه با آمريكا يافت. اين دولت محافظهكار نبود كه با سرسختي تمام سياست عراقي آمريكا را حمايت كرد، بلكه اين دولت چپي توني بلر و از ديد روشنفكرانه آنتوني گيدنز مبشر راه سوم بود كه پوشش اخلاقي لازم براي جلوه دادن حمله آمريكا به عنوان يك اقدام ضروري را فراهم كرد. انگلستان همكاري «سنجيده» با آمريكا را بهترين روش براي افزايش قدرت نسبي خود يافته است. اين نوع همكاري كه به شدت خود منفعتمحور است، منجر به اين شده است كه انگلستان با وجود از دست دادن امپراتوري و با وجود اينكه فاقد ظرفيتهاي نظامي و اقتصادي لازم براي بازي كردن نقش فراقارهاي است، همچنان از تاثيرگذاري فزاينده در قلمرو گيتي و بالاخص خاورميانه برخوردار باشد. انگلستان همراهي «سنجيده» با آمريكا را بهترين و كمهزينهترين روش براي حفظ جايگاه جهاني خود با وجود فقدان ابزار لازم يافته است. نيكلا ساركوزي آنچه را انجام داد كه رهبران ديگر فرانسه در دو دهه اخير ضرورت آن را احساس كرده بودند، اما به لحاظ ماهيت تعلقات ارزشي و پيشينه خانوادگي از ظرفيت لازم رواني براي انجام آن بيبهره بودند. نيكلا ساركوزي به جهت ذهنيت ارزشي شيفته آمريكاي اسطورهاي به راحتي قادر شد كه ضرورتهاي برخاسته از ماهيت قدرت در صحنه جهاني را كه چالش سرشار از هزينه و همكاري «سنجيده» معطوف به منافع ملي را پربهره مييابد در قلمرو محيط سياسي و اجتماعي فرانسه عملياتي سازد. او براي فرانسويان بيان داشت كه تصور متفاوت از قدرت بايد ترسيم شود و اين نيز به ضرورت در تعارض با چالش نرم آمريكاست. فرانسه براي جلوگيري از كاهش قدرت نسبي خود و براي اينكه بتواند به مانند انگلستان همچنان مطرح بماند گريزي جز اين ندارد كه طرحي دگر در رابطه با آمريكا را به صحنه آورد. نيكلا ساركوزي به جهت استعداد براي شيفتگي ارزشي به سوي آمريكا اين امكان را پيدا كرد كه نگرش انگليسي در رابطه با كيفيت مناسبات با آمريكا در رابطه با پديدهها و حوادث جهاني را وارد قالبهاي تصميمگيري در بين نخبگان كند. البته توجه شود كه چنين نگرشي به شدت آسيبپذير است، چرا كه دوران طفوليت را طي ميكند و بلوغ آن بستگي به شرايط داخلي فرانسه و عملكرد آمريكا در صحنه جهاني در سالهاي در برابر دارد. ليبراسيون براي اينكه سنت تاريخي و مستحكم مخالفت با آمريكا و اعتبار فرانسه روشنفكر و فيلسوفنواز را براي نيكلا ساركوزي نشان دهد، شماره روز پنجشنبهاي را كه در آن هفته او در برابر كنگره آمريكا سخنراني كرد در اختيار تعدادي از فيلسوفان چپگراي فرانسوي قرار داد تا به ويرايش روزنامه بپردازند و مقالات مخالف سياستهاي گرايش به آمريكا را چاپ كنند.
یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 18:16 توسط شهروند امروز |
موضوع: جهان |