تبليغاتX
شهروند امروز
 
ديالكتيك مرگ و فراموشي - ناصر فكوهي

 

گفتن از مرگ و شنيدن از مرگ در جهان كنوني، از همان ابتدا حسي ناراحت كننده و اضطراب آميز را در گوينده و شنونده ايجاد مي‌كند، حسي كه براي انسان شناسان آشنا است و در مفهوم «تابو» خود را متبلور مي‌كند: آنچه نبايد بر زبان راند، آنچه نبايد به سويش رفت و به كنش رساند. مدرنيته، مرگ را از زندگي ما بيرون رانده است، همانگونه كه شروع فرايندهاي بزرگ شهرنشيني پس از رنسانس به گونه‌اي نمادين با بيرون راندن گورستان‌ها از شهر همراه بود. مدرنيته مرگ را در زندگي ما به يك حوزه‌اي تابويي رانده است و اين همان چيزي است كه درباره حوزه‌ها و گروه‌هاي اجتماعي متعدد ديگري نيز اتفاق افتاده است: نگاه كنيم به پديده‌هايي چون سالمندي، بيماري، ناتواني‌هاي فيزيكي و ذهني، جنون، و در يك كلام متفاوت بودن و متفاوت زيستن و حركت در خلاف جريان متعارف روزمرگي در معناي عام آن و با سكانس‌ها و كليشه‌هاي از پيش تعريف شده آن؛ مدرنيته در رويكرد سود جويانه و ابزارگرايانه و ابزار سازنده خود نسبت به انسان، تلاش كرده است همه اين پديده‌ها را از زندگي ما بيرون براند. با اين وصف، بيرون راندن همواره شكل همگن و يكدست نداشته است و بنا بر مورد، فرهنگ، دوره و موقعيت‌هاي متفاوت، بيشتر يا كمتر، قطعي‌تر يا نسبي تر بوده است. اما، كنترل كالبدي، هدايت انديشه و كنش و بخصوص مرزهاي نامرئي‌اي كه از خلال زبان، ما را درون خود اسير كرده و ما را ناچار به تبعيت از خود مي‌كنند، اينجا هستند تا ما با اين پديده‌ها صرفا در زمانها و مكان‌هاي خاصي وارد رابطه حسي/ ذهني/كنشي شويم: بيماران روانه بيمارستان‌ها مي‌شوند، كهن سالان روانه خانه‌هاي سالمندان، ديوانگان روانه تيمارستان‌ها؛ گروهي نيز به زندان فرستاده مي‌شوند و يا خواسته و ناخواسته از زندگي فيزيكي محروم مي‌شوند و در تمام اين موارد جهان مدرن براي كالبد، ذهن و حس‌هاي ما «زمان و مكان ملاقاتي» تعيين مي‌كند كه معناي ديگرش به حاشيه راندن و فراموشي آن موجوداتي است كه ديگر جايي در جهان روزمرگي و نظم بي رحم آن ندارند.

فراموشي، معادلي براي ناپديد شدن است همانگونه كه در اسطوره شناسي يوناني‌هادس، خداي زير زمين و دوزخ، يكي از پسران كورنوس(خداي زمان) در كنار زئوس (خداي آسمانها) و پوزه ديون(خداي درياها)، حاكم جهان مردگان بود و در عين حال نامش معني «ناپديد شدن» مي‌داد و يوئانيان گروهي از مردگان خود را «نونومنوي» (nonomenoi)به معني ناپديد‌شده و بي نام، خطاب ميكردند: كالبدي كه روح خود را از دست داده است، نمادي از ناپاكي همچون واژه فونستوس (funestus) بوده و هست كه حضورش بر خلاف كالبد زنده ايجاد ترس و اضطراب و وحشت از «آلودگي» مي‌كند. اين همان مرزي است كه مري داگلاس در حد فاصل ميان برون (جهان ديگري و شيطاني) و برون (جهان خودي و خدايي) قائل مي‌شود: كالبد بي جان از روح جدا مي‌شود تا دو سفر آغاز شوند: سفري به مرگ و سفري به فراموشي. ديالكتيك مرگ و فراموشي نيز از همين‌جا آغاز مي‌شود.

فرهنگ‌هاي باستاني بر خلاف فرهنگ مدرن، مردگان را به حاشيه‌اي شدن و فراموشي محكوم نمي‌كردند. انسانيت انسان در آن بود كه مي‌دانست كه خواهد مرد، كه مرگ امري ناگزير است كه در بطن زندگي نهفته شده و زندگي از آن مي‌زايد چنانكه رومي‌ها مي‌گفتند: mores janua vitae (مرگ زندگي مي‌زايد)، از اين رو از قديمي ترين ايام و در اغلب تمدن‌ها مرگ، به مثابه يكي از مراحل گذار در تعبير وان جنپي از اين اصطلاح، همچون تولد، بلوغ و ازدواج، به شمار مي‌آمده است. رابطه نزديك ميان زايش و مرگ در نمادگرايي زمين به مثابه سمبل زن، باروري و مادري كاملا نمايان است: مادري كه آنچه را زائيده است بار ديگر طلب مي‌كند. همين نماد گرايي در اديان و باورهاي مختلف به اشكال گوناگون ديگري نيز درآمده اند، چنانكه در بسياري موارد آسمان يا دريا (كه دو خداي ديگر زاده كرونوس بودند) جايگزين زمين شده‌اند و پدر جايگزين مادر(همچنان كه خود كرونوس حاصل ازدواج زمين و آسمان بود) و ما نيز مي‌گوئيم: ما از خدا آمده‌ايم و به خدا باز مي‌گرديم و يا در تعبيري گويا از مولانا: ما ز بالائيم و بالا مي‌رويم/ما ز دريائيم و دريا مي‌رويم.

بازماندن روح در ديالكتيكي روشن با از ميان رفتن و حتي نابودي كالبد پيش مي‌رود، ولو آنكه ما خود اين تخريب را در مناسك گذار سازمان دهي كنيم و يا آن را گاه در اشكالي كه شايد به نظر غير انساني و وحشيانه بيايند به انجام رسانيم: در بسياري فرهنگ‌ها، جنازه همچون نوزادان تازه به دنيا آمده، شسته مي‌شود، عطرآگين شده و تزئين مي‌شود و در لباسي نهايي، نمادي از پاكي (كفن) و يا در لباس‌هايي فاخر به خاك سپرده مي‌شوند. در فرهنگ‌هايي ديگر چون زرتشتيان و تبتي‌هاي باستان مردگان را خوراك جانوران مي‌كردند و گروه‌هايي از سرخپوستان حتي به خوردن مردگان خود مي‌پرداختند كه به اين پديده در انسان شناسي درون مرده خواري(endonecrophagy) مي‌گوييم. اما در همه اين موارد درست برخلاف آنچه جوامع مدرن تلاش مي‌كنند استدلال نمايند ما نه با بي حرمتي و زير پا گذاشتن احترام نسبت به عزيز از دست رفته، بلكه با باور به مرگ به مثابه يك مرحله هستي‌شناسانه از زندگي در مفهوم كلان كيهاني (macrocosmic) آن سروكار داريم. در اين مناسك «آلودگي» و « فرو پاشي» جسد، پشت سر گذاشته مي‌شود و كالبد روانه سفري به فراموشي يا بي نام و نشان شدن و ناپديد شدن نمي‌شود، تا روان، بتواند برعكس سفري ديگر را در قالب زايشي دوباره تجربه كند.

زايش از مرگ، در دو معناي بيولوژيك و نمادين – فرهنگي اتفاق مي‌افتد تا فراموشي جسم سبب فراموشي روان كه همان دوزخ ابدي است، نشود. اين زايش از يك سو زايشي بيولوژيك، بازتوليدي در نظام خويشاوندي و در روابط جسماني است، فرزند بر جاي مانده، تداوم ژنتيكي – مادي يك روح است كه در حيات آتي خود به جنگي روزمره و بي پايان با فراموشي موجود از ميان رفته دست خواهد زد. حضور فيزيكي انسان درگذشته، يك تجربه فيزيكي و بنابراين طبيعي است، تجربه‌اي كه جهان را در مقياس‌هايي متفاوت، دگرگون كرده است، جهان پس از او، ديگر جهان پيش از او نيست، مگر آنكه، انساني به بدترين معناي ممكن در يادها و خاطره‌ها مرده باشد و نام (يا به تعبير ادبي ما نام نيكوي) خود را از دست داده باشد. اما زايش ديگري نيز در كار است و آن زايش فرهنگي / نمادين است، تغييري كه عزيز از دست رفته در جهان انديشه‌ها و ذهنيت‌ها، نشانه‌ها و باورها بر جاي گذاشته است: بدين ترتيب هر بار يادي از او مي‌شود، هر بار كتابي كه نقش قلم او در آن حك شده، تصوير يا اثري هنري كه خلق كرده در چارچوبي حسي- شناختي و در مسير نگاهي انساني قرار مي‌گيرد، زايشي دوباره انجام مي‌گيرد: ابديت از آن از دست‌رفتگاني است كه جهان را تغيير داده‌اند و يادگاري از خود برجاي گذاشته‌اند.

از اين رو و در نتيجه گيري هرچند نمي‌توان انكار كرد كه تعبير مرگ با مفاهيمي چون خواب، تاريكي و سياهي، جنون و تسخير كابوس، ريشه‌هايي عميق و تاريخي در همه فرهنگ‌ها دارد، اما بر خلاف مدرنيته كه فراموشي و به حاشيه راندن و اخراج از زندگي روزمره را به مثابه ابزار اصلي مقابله با اين سرنوشت ناگزير پيش مي‌نهد. فرهنگ‌هاي انساني با ديدن مرگ به مثابه دروازه‌اي به سوي استعلا و دست يابي به خداوند (در سنت‌هاي ابراهيمي)، دروازه‌اي به سوي آزادي روح از قفس جان(همچون سنت‌هاي عرفاني و مانوي) و يا دروازه‌اي براي بازگشتي ابدي و آغاز دوباره چرخه‌اي بي پايان (همچون در سنت‌هاي پيش كلمبي) فراموشي را به مثابه غيبت، هيچ بودگي و نيستي از انديشه مرگ و انديشه زندگي خود بيرون رانده‌اند و نبود آنكه را مي‌رود در بودنش، در حضورش و تبلور زندگاني بخش يادها و خاطراتش بازآفريده‌اند.

با اين همه، درد و اندوه و افسوس اينجاست، زخم نديدن و نيستن كالبدي كه تا ديروز حسش مي‌كرديم، نيز، اما از ياد نبريم كه درد، خود نشانه حسي زنده و زندگي آفرين است و بي دردي مطلق، نشانه مرگي مطلق.

پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 1:14 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |