تبليغاتX
شهروند امروز
 
فرهنگ مرگ و بازتولد در مدرنيته - دكتر محمد صنعتي

 

 برخي گمان دارند كه چون من «صادق هدايت و هراس از مرگ» را نوشته‌ام يا «زمان و ناميرايي در سينماي تاركوفسكي» را و به ويژه «درآمدي به انديشه مرگ در فلسفه غرب» را پس لزوما مي‌بايد يكي از «مرگ‌انديشان» نمونه‌وار اين سرزمين باشم كه معتقد است به آنچه در مرگ‌انديشي زندگي‌گريز سنت عرفان و تعقيدات ما قرن‌ها –يا شايد چند هزار سالي – جاري بوده است! به خصوص انديشه‌هايي كه از عصر «عرفان مانوي» يا حتي بسيار پيش از آن – از عصر مذهب بودائي و سرچشمه‌هاي مشترك آن با عرفان هند- در فرهنگ ما پديد آمده و رشد و گسترش يافته است و يا شايد مهمتر از اين سرچشمه‌ها، پرسشي كه مرا به سوي اين «مرگ‌پژوهي» (و نه «مرگ‌انديشي» به معناي «مرگ دوستي» و «مرگ‌خواهي») كشاند، اين بود كه چرا فرهنگ جامعه ما مانند فرهنگ جوامع ديگر كه روزي «مرگ‌انديش» بودند – و بيش از همه فرهنگ غرب – از اين نظر متحول نشده و همچنان مرگ‌انديشي خود را به عنوان سرمايه‌اي گرانبها حفظ مي‌كند؟ اين «مرگ‌انديشي» و «اعراض» چه كاركردي براي ما داشته و چه اثراتي بر جامعه و فرهنگ ما گذاشته است؟ و چه سهمي در عقب‌ماندگي ما از كاروان تمدن جهاني داشته است؟ و يا از سويي ديگر و در مقايسه بايد پرسيد كه در غرب كه از زمان سقراط و افلاطون به تدريج «مرگ‌انديش» شد و فرقه‌ها و مكاتب فلسفي «مرگ‌انديش» در آن پديد آمد مانند فرقه‌هاي اورفه‌اي – ديونيزوسي، اسپكوري و رواقي كه بعدها عرفان مسخي نيز به آن اضافه شد و مرگ‌انديشي در قرون وسطي رواج يافت، چرا در برابر آن ايستادند و نخستين انديشمندان دگرانديش غرب، در پايان قرون وسطي، مردم را بار ديگر به زندگي فراخواندند؟ آيا اين تحول بنيادي در فرهنگ غرب و دگرگوني نگرش غربي به زندگي در اين جهان نبود كه تحولات و جنبش‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي را در پي داشت؟ البته مي‌توان پرسشي را به همان شكل كلاسيك مطرح كرد كه چرا تحولات اقتصادي نگرش مردم را به زندگي و مرگ تغيير داد؟ ولي مگر زماني كه آبلار و پترارك – حتي از درون كليساي كاتوليك- مردم را به بازگشت به زندگي و لذت بردن از نعمات الهي در اين جهان فرامي‌خواندند، تحولات اقتصادي روي داده بود؟ ماكس وبر، تحولات مسيحيت و انقلاب لوتر را پيش درآمد يا زمينه‌ساز تحولات سرمايه‌داري دانسته – و سال‌هاست مي‌دانيم كه تحولات فرهنگي را نمي‌بايد به پديده‌هاي روبنايي كاهش داد.

در تحقيقي كه در آخرين شماره ارغنون – با عنوان «مرگ» منتشر شد و با مقاله «درآمدي به انديشه مرگ در فلسفه غرب» آغاز مي‌شد، تلاش من اين بود كه بفهمم آيا فقط ما و هنديان و چيني‌ها مرگ‌انديشيم و يا مصريان در عصر فراعنه؟ يا كه «مرگ‌انديشي» در فرهنگ غرب هم ريشه داشته است؟ و اگر بوده، چه شده كه در رنسانس و روشنگري اين همه فيلسوف و انديشمند رو به زندگي مي‌بينيم؟ و چه شد كه از دل قرون وسطاي ايستا و مرگ‌انديش، رنسانس و روشنگري بيرون آمد كه در تماميت خود بر زندگي در اين جهان و اميد به آينده تاكيد دارد؟ پس پروژه من – در حقيقت - «مرگ‌پژوهي» نيست، بلكه تلاش براي يافتن پاسخ به اين سئوال يا سئوالات است كه مرگ‌انديشي و اعراض با همه تبعات آن را كه من «فرهنگ مرگ» مي‌نامم، چه تاثيري در زندگي اجتماعي و سير و تحولات فرهنگي ما – يا ديگران – داشته؟ چرا در غرب تحول يافته و مدرنيته از آن سر برون آورده؟ چرا و از كي در جامعه ما تثبيت شده است؟ و بالاخره اينكه با مرگ‌انديشي يا با «فرهنگ مرگ» مي‌توان به مدرنيته وارد شد؟ و آيا مدرنيته همواره رو به زندگي و آينده دارد؟ يا كه مدرنيته‌هاي مرگ‌انديش هم داريم؟ و اينكه مقاومت‌هاي جامعه ايراني در برابر مدرنيته، چقدر به اين فرهنگ مرگ‌انديش مربوط مي‌شود؟ بنابراين پژوهش‌هاي من در اين حيطه، نه به خاطر مرگ‌انديشي يا وسوسه مرگ، آن گونه كه نويسنده يا منتقد ناآگاهي در مورد اين كارها گفته بود بلكه با هدف رسيدن به زندگي و يا بازگرداندن جامعه به زندگي است. مي‌دانم كه «هراس از مرگ» يكي از موتورهاي عمده پيشرفت‌هاي انسان و انگيزه مهم براي فرهنگ‌سازي است، ولي عرفان مرگ‌انديش ما – همان گونه كه فلسفه مرگ‌انديش سقراط – افلاطون – سعي در انكار اين هراس داشته است البته با اين هدف كه از اضطراب و ناآرامي انسان بكاهد، ولي آيا همه تلاش‌ها براي انكار هراس از مرگ، انسان را به آرامش رسانده است؟ و بالاخره اينكه آيا اين مرگ‌انديشي برخاسته از آن «غريزه مرگ» فرويدي يا بازنمود (Represrntation) آن است و از آنجا اين ديالكتيك غريزه زندگي (Eros) و غريزه مرگ (Thanatos) است كه رفتارهاي انساني را رقم مي‌زند؟ آيا «اشتياق زندگي» (Desire for life) يا «خواست زندگي» (Wiil to life) و «هراس از مرگ» است كه انسان را از غارها و جنگل‌هاي مرگ و وحشت به سوي تمدن‌آفريني و فرهنگ‌‌سازي در شهر فرا رانده است؟ همه اين پرسش‌ها و بسياري ديگر، پرسش‌هاي من در آغاز اين راه بود كه با پژوهش در ادبيات و هنر و تحليل آثار هدايت، بهرام صادقي، مهدي اخوان ثالث، غلامحسين ساعدي و نقاشي‌هاي اسپهبد و معتبر و سينماي تاركوفسكي و عباس كيارستمي و... رسيد تا بتوانم بازنمودهاي مرگ را در آثار آنها بيابم و آنگاه نوبت به اسطوره‌شناسي و ادبيات كلاسيك مي‌رسيد و اثري مانند شاهنامه كه فردوسي از زبان اسفنديار واقعيتي تكان‌دهنده را بازمي‌گويد: «همه مرگ راييم،‌ برنا و پير» و آنگاه، آن همه پدركشي، پسركشي و برادركشي در حماسه ملي و مقايسه آن با ايلياد و اديسه هومر و به خصوص اديسه چاره‌ساز – كه حماسه‌آفريني‌اش همه در ستيز با نمادها و بازنمودهاي مرگ است، تا وي به زندگي در شهر و آرامش خانه بازگردد. با اين همه گريس جانتزن (Grace Jantzen) در كتاب ارزشمند خود «بنيان‌هاي خشونت» گناه و مسئوليت جنگ‌هاي جهاني اول و دوم و همه خشونت‌هاي موجود در جامعه معاصر غرب را به گردن حماسه‌هاي هومر و ستايش «مرگ زيبا» در جبهه جنگ و جاودانه شدن قهرمانان كشته‌شده و كشنده در سرودهاي شاعران (و بيش از همه هومر و حماسه‌هايش) مي‌اندازد و به نقد فرهنگش كه نقد مدرنيته است، مي‌پردازد. پس تكليف ما چيست كه نه‌تنها در شاهنامه و ديوان‌هاي ديگر شاعران، ستايش «مرگ زيبا» و «قهرمانانه» ـ سياوش و سهراب و اسفنديار را خوانده‌ايم ـ بلكه در اسطوره‌هاي بسيار ديگر مرگ حلاج و حسنك و بابك و مزدكيان و مانويان و سربداران و نيز اشتياق براي مردن و مرگ زيبا را در غالب اشعار و نوشتار عرفاني و شايد بيش از همه و زيباتر از همه ـ در شعر و نوشتار عطار ديده‌ايم كه آن را «ضيافت عشق و جنون و مرگ» خوانده‌ام؛ جايي كه «موت ارادي» و تمرين مرگ در «چله‌نشيني» و «اعراض» كه رويگرداني از زندگي است، بنياد كار سالك است و ستايش جوانمردان وعياران و اهل فتوت در نبردهاي جان‌بركف و آماده براي مرگ آنها كه به روايت‌هانري كربن، بازوي نظامي خانقاه‌ها بوده و زورخانه‌هاي زيرزميني آنها كه شجره‌اش به معابد زيرزميني مذهب ميترا (ميترائيسم) مي‌رسد (مهرداد بهار) كه در آن ميترا با خنجري در دست و آماده براي كشتن و قرباني كردن پرستش مي‌شود و باز هم روايت‌هاي جذاب و مسحوركننده جنگ وخشونت كه از زبان نقالان و پرده‌داران شنيده‌‌ايم و اغلب موضوع پرده‌هاي نقاشي قهوه‌خانه‌ها بوده است و تازه تاريخ جنگ‌هاي تجربه شده از آغاز تاريخ مدون ما، تا زماني كه بالاخره توسط مغول‌ها و تيموريان، زمين‌گير شويم و تبعات آن كه يكي تثبيت عرفان زندگي‌گريز در فرهنگ ما بوده و احساس «بي‌نيازي» از يكسو و «تسليم و انفعال» از سوي ديگر كه جلوه‌هاي آن را در رابطه «مريد و مراد» و «نوچه و مرشد» مي‌بينيم كه تكرار همان رابطه «ارباب ـ برده» هگلي است و به چرايي جامعه استبدادي ما كه در طول تاريخ استبداد و استعمار و قلدرپرستي را تكرار كرده است.

 

رابطه جنگ و مرگ‌انديشي

در همان مقاله «درآمدي به انديشه مرگ در فرهنگ مرگ» فصلي را به رابطه جنگ و پيدايش مرگ‌انديشي در جامعه غرب اختصاص دادم ـ كه البته به خاطر كمي فضا بسياري از قسمت‌هاي متن اصلي حذف شد ـ مثلا ـ رابطه «فلسفه مرگ‌انديش و عصر تراژدي» در يونان باستان با جنگ‌هاي پلوپونزي و جنگ‌هاي آنها با ايران بود و نيز رابطه رواقيون و مرگ‌انديشي در روم باستان با جنگ‌هاي امپراتوري و قيصرهاي روم ـ و يا مرگ‌انديشي قرون وسطي با جنگ‌هاي صليبي كه طولاني و فرسايشي بودند. فقط رابطه جنگ‌هاي عصر مدرن با مرگ‌انديشي در مدرنيته چاپ شده بود، تا روشن شود كه حتي زماني كه با آرمان‌هاي رنسانس و روشنگري تلاش براي بازگرداندن مردم به زندگي و اميد به آينده ـ فرهنگ مدرنيته براساس «شور زندگي»، «اشتياق و خواست» يعني «كامه» (EROS) مستقر مي‌شود و از جامعه‌ خمود و ايستاي قرون وسطي به بازتولد در مدرنيته و جامعه پوياي رنسانس و روشنگري مي‌رسيم كه شاهد پيشرفت‌هاي بسيار انسان در همه جوانب زندگي هستيم ـ‌ با شروع جنگ‌هاي ناپلئوني كه پس از جنگ‌هاي صليبي و بعد از قرن‌ها ـ طولاني‌ترين و گسترده‌ترين جنگ‌ها در اروپاست ـ از اوايل قرن نوزدهم و با پايان جنگ ـ هم دو فلسفه مهم مبتني بر مرگ (فلسفه هگل و فلسفه شوپنهاور) ارائه مي‌شود و هم ژانر ادبي مرگ‌محوري ـ مانند ادبيات گوتيك و قصه‌هاي جنايي رواج مي‌يابد كه بتدريج تا پايان قرن نوزدهم بسياري را مسحور خود مي‌كند تا مي‌رسيم به قرن بيستم و جنگ‌هاي جهاني اول و دوم و جنگ سرد و هراس از مرگ. «توئين‌بي» آن را «قرن جنگ» مي‌خواند و ديگران آن را «قرن اضطراب» مي‌نامند ـ و پل والري «مرگ انسان» را اعلام مي‌كند كه در پي آن «مرگ سوژه» ـ «مرگ مولف»، مي‌آيد و «پايان تاريخ»، «پايان مدرنيته» و «پايان فلسفه» را اعلام مي‌كنند و از اين رو بايد آن را «قرن مرگ» ناميد و با اين سر جنگ و افزايش رويارويي با مرگ و نابودي ـ پاي مرگ‌انديشي بار ديگر به انديشه غربي باز مي‌شود و زمينه انديشه‌هاي آشفته پست‌مدرنيته را فراهم مي‌سازد.

به قرينه اگر به فرهنگ ايران‌زمين نگاه كنيم مي‌بينيم كه در تمام طول فرمانروايي هخامنشيان و تلاش براي گسترش امپراتوري ـ هر شاهي با جنگ به سلطنت مي‌رسد، تمامي سلطنتش در جنگ مي‌گذرد و در جنگ مي‌ميرد ـ در مورد اشكانيان اطلاعات زيادي نداريم ـ ولي در زمان ساسانيان كه مي‌خواهند خاطره هخامنشيان را زنده كنند ـ باز هم جنگ است و در جنگ‌هاي شاپور ساساني است كه همه منابع ملي و شور زندگي در پاي جنگ ريخته مي‌شود و بنابراين شگفتي ندارد كه شاپور از ماني نقاش حمايت مي‌كند كه پيامبر مذهبي بشدت ضدزندگي و در طلب مرگ است و هر فعاليتي كه در آن شور زندگي ببيند، آن را منع مي‌كند؛ از زناشويي گرفته تا كشاورزي و باغباني و سوداگري و تاكيدش بر «اعراض» است.

اين همان عرفان زندگي‌گريز و مرگ‌طلبي است كه با حمله مغول و تيمور و چند قرن فاجعه و كشت و كشتار در فرهنگ ما تثبيت مي‌شود.

«فرهنگ مرگ» كه براي زيستن و كنار آمدن با جنگ و استعمار و استبداد و بيماري و فقر و فراواني «حوادث غيرمترقبه و بلاياي آسماني» و در يك كلام براي «زيستن در فاجعه» پذيرفته‌ايم و آن را با همه تبعاتش، زيركانه‌ترين شيوه زندگي براي مردمان فاجعه‌زده مي‌شناسيم، فرهنگي است كه لااقل از حمله مغول به بعد يكي از مهم‌ترين عوامل عقب‌ماندگي و ايستايي جامعه ما بوده و اختصاص به عرفا و خواص هم ندارد، بلكه در شئون مختلف زندگي ما رسوخ كرده و ما «با مرگ زيستن» و «پشت به زندگي كردن» را ارزشي بزرگ مي‌دانيم.

 

یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 17:29 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |