تبليغاتX
شهروند امروز
 
مرگ را فراموش كن - جواد مجابي

 در نوجواني از مرگ مي‌ترسيدم، ناداني كودكي بود به علاوه عقايد وحشت‌زاي قبيله‌اي، در جواني با مرگ درگير بودم: مرگ گاهي شرارتي بود كشنده، زماني موضوعي مضحك بود و مي‌شد با آن شوخي كرد، وقتي پايان خود و ديگران و دنيا بود. حالا در كلانسالي، مرگ برايم مساله‌اي طبيعي است عين زندگي، غذا خوردن و خوابيدن. در واقع پس از مرگ‌هاي چندي كه در آستانه‌اش بوده‌ام و مرگ‌هاي بي‌شماري كه از ديگران ديده‌ام، به‌ويژه پس از مرگ زيباترين يارانم، حالا مردن آنقدر اهميت ندارد كه بهش فكر كنم. البته اين واكنش فقط در زندگي روزانه است كه كم‌اهميت به نظرم مي‌‌آيد، اما در رمان و شعر و خواب‌ها هنوز مرگ به عنوان يك واقعه انساني، همانقدر موضوع دغدغه ذهني‌ام است كه مسائلي چون عشق و اندوه و شادي و پاره‌اي از حماقت‌هاي بشري. حالا كه خواسته‌ايد يادداشتي درباره‌اش بنويسم، چندخطي حرامش مي‌كنم.

گمان مي‌كنم تلقي ما از مرگ بستگي به اين دارد كه در كجا (كدام ده، شهر، كشور) هستيم و در چه سني و چه موقعيتي، با چه نوع فرهنگي و سنت و آيين. يك دهاتي با مرگ عزيزانش طبيعي‌تر برخورد مي‌كند، چون بي‌واسطه با طبيعت روبه‌رو مي‌شود. مي‌بيند كه نهال مي‌رويد، ميوه مي‌دهد، خشك مي‌شود، حيوان هم بين زادن و مردن، كماني را طي مي‌كند، به طور طبيعي به زندگي خود و ديگران ساده و بديهي مي‌نگرد. در شهر علاوه بر اين حس بشري، ماجراي سنت و آيين مردگاني به اين قضيه اضافه مي‌شود و نوعي مرده‌پرستي تشريفاتي به قصد بزرگداشت زندگاني بازمانده انجام مي‌شود. سوم، هفتم و چهلم و سال بيشتر به درد احترام به قوم و قبيله يا همدردي و انتظار همدردي متقابل، مي‌خورد وگرنه خيلي از مرده‌ها پس از دردادن نفير آخر، از ياد رفتني‌اند. كه شاعر فرمود:

بهترين كار خواجه در همه عمر / هيچ داني كه چيست مردن او.

ترس از مردن و انديشيدن بدان در زندگاني، منشاء بسياري از نهادهاي اساسي بشر ازجمله باور كردن به روح و روح‌آفرين، آيين‌ها و اديان و فلسفه‌ها، باور به ارتباط اين جهان و آن جهان است. ترس را از ميان بردار، مرگ را از ميان بردار، ببين كه مدار بسياري از امور اين عالم فاني كژ و مژ مي‌شود، البته نمي‌تواني كه ترس را خاصه ترس از مرگ را از ميان‌برداري، دست‌كم تا حالا نتوانسته‌ايم.

بعضي فرهنگ‌ها با مرگ كنار نمي‌آيند مثل فرهنگ خودمان ـ در ايران ـ مرگ امري تراژيك است و طبعا با وحشت و نوحه‌گري و تالمات عجيب همراه است، شايد عارفان و عاشقان بوده‌اند كه مرگ را چندان بهايي ننهاده‌اند. آيا عارفان ايراني گوشه‌چشمي به فرهنگ‌هايي چون هند نداشته‌اند كه به علت اعتقاد به تناسخ، مرگ را هم‌خانه زندگي دانسته‌اند و عجين با آن تا آنجا كه مادر هندي در لالايي‌هايش از مرگ همانقدر راحت و عاشقانه حرف مي‌زند كه از زندگي؟

مرگ به موقعيت فرد هم بستگي دارد، وقتي كه زندگي فردي و اجتماعي ارزش بيشتري دارد مردن دشوارتر است، در جايي كه زندگي بي‌بها مي‌شود مثل زمان جنگ و زلزله و سيل، مرگ خودخواسته، عمليات انتحاري، رفتن روي مين، كشتن خود و ديگران امري عادي مي‌شود. بنگريد به وقايع عراق فعلي كه چگونه عمليات انتحاري امري روزانه تلقي مي‌شود، چون زيستن در آن كشور بي‌ارزش شده است، دقيق‌تر بگويم، زندگي را در آن كشور آنقدر دشوار و سنگين كرده‌اند كه كفه مرگ اين همه سبك گشته است.

به گمان من همان‌طور كه زندگي معناي خاصي ندارد يا اصلا معنايي ـ جز زيستن موقت ـ ندارد و اين ماييم كه با نوع زيستن خود بدان معنا مي‌بخشيم، مرگ نيز بالذاته معناي مضحك يا فاجعه‌‌آميز يا حماسي و غالبا سوزناك ندارد، ما با نوع آگاهي فرهنگي خود، با عادات سنتي و باورهاي آييني، با جرياني نيرومند كه از ناخود‌آگاه جمعي‌مان مي‌آيد به مرگ، طيفي از ارزش‌ها و صفات و حساسيت‌ها مي‌بخشيم. البته مرگ خودمان شادي‌آور نيست اما چندان هم غم‌انگيز نيست كه تصور كرده‌ايم، دليلش اين كه پس از مردن ما چه زود و چه آسان فراموشمان مي‌كنند و چاره‌اي نيست. خودمان را زيادتر از حدي كه هستيم ـ‌ يك موجود فاني نسبتا كم‌اهميت ـ جدي نگيريم.

البته كساني هستند كه پس از مرگ زندگي مي‌كنند، مولوي نمرده است چون در حافظه ميليون‌ها نفر زنده‌تر از فلاني است كه با زنده بودن ظاهري‌اش ميليون‌ها نفر آرزوي نبودنش را دارند، حتي آرزو مي‌كنند كاش از مادر نزاده بود اين پينوشه و صدام. شايد يكي از وجوه تمايز آدم زنده و مرده، حضور فردي در ذهن ديگران است. اين زندگي است كه به مرگ ما معنا مي‌بخشد اگر زندگي خود معنايي داشته باشد.

در شعري كه همين روزها گفته‌ام از دوستي از دست رفته، سخن مي‌گويم كه مردنش را فراموش كرده بودم و آن سوي فراموشي‌ام او زنده بود چون من. اما با يادآوري‌اش، به خاطر آوردم كه او ديگر نيست. در اين شعر با برداشتي هزل‌آميز خواسته‌ام اين نكته را بگويم كه كاش به يادت نمي‌آورم و تو در خاطرم زنده مي‌ماندي. امري متناقض نماست اما حقيقت دارد. ذهن مرگ عزيزان را باور نمي‌كند مگر به ياد آرد مردنشان را.

قبول مرگ و پذيرفتن حالت نيست و نابود شدن چندان آسان نيست، اين كه تو مي‌روي و ديگران مي‌مانند و عيش مي‌كنند و احيانا به ريشت مي‌خندند كمي آدم را براي نمردن به موقع، ناراحت و پريشان مي‌كند. اما مرگ‌هاي جمعي ـ چون جنگ يا مثلا رفتن با اتوبوسي پر از ديگران به ته دره، دست‌كم اين دلخوشكنك را دارد كه ديگران هم با تو مي‌آيند. اين فكر بي‌رحمانه و ناانساني است، اما گاهي اين وسوسه‌هاي شيطاني به ذهن مي‌آيد. باري، طوري زندگي كنيم و بگذاريم ديگران زندگي كنند كه زيستن ارزشي بيشتر از مرگ بيابد، همين زندگي روزمره را مي‌گويم كه همه تحقيرش مي‌كنند، سنت، آيين، كلبي مسلك‌ها، و بيشتر از همه كساني كه زندگي مردم را در كف با كفايت خوددارند و به آدم‌ها نگاه آماري دارند در همه جاي عالم «حالا دو ميليون كمتر، چه بهتر».

پايان بدهم نوشته‌ام را با كلام عميق «آندره مالرو» كه «زندگي هيچ ارزشي ندارد اما هيچ‌چيز هم ارزش زندگي را ندارد.» و اما آن شعر:

 

بهتر است فراموشت كنم

گاهي به ياد نمي‌‌آورم كه

زنده نيستي

تا به ياد نمي‌‌آوردم

بودي جايي در خاطره

اگرچه نبودي هيچ جا.

خاك مگر مي‌تواند كه جاي تو باشد؟

در آن به ياد آمدن

زنده نيستي ديگر.

زنده بوده‌اي شايد فراي فراموشي.

به يادت آوردم

مرده

اما زندگي‌ات چي؟

پهناي آسمان مسخر يك آذرخش نيست.

آسمان مگر مي‌تواند كه جاي تو باشد؟

بهتر بود تا

نمي‌كردم يادت.

فراموش مي‌كنم كه مرده‌اي

و اين براي دل رنجور

بهتر است.

21 آبان 84 ـ فرمانيه

 

 

یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 17:38 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |