پيشآگاهي؛ رؤيايي كه حقيقت ندارد ـ 1
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد
از آنجا كه عادت همهچيز را سست ميكند، آنچه ما را بهتر بهياد كسي مياندازد، درست همانيست كه از ياد برده بوديم... از همينروست كه بهترين بخش ياد ما، در بيرون از ماست... بيرون از ما؟ به بيان بهتر، درون ما، اما از چشممان پنهان، در پرده فراموشياي بيشوكم دير پاييده. تنها به ياري همين فراموشيست كه گهگاه ميتوانيم آني را كه زماني بوديم، بازيابيم، در برابر چيزها همان بشويم كه در گذشته بوديم.
مارسل پروست، در سايه دوشيزگان شكوفا
... هميشه يكجاي كار ميلنگد؛ وقتي همهچيز، ظاهرا، مرتب است و آب از آب تكان نميخورد، ميشود مطمئن بود كه يكجاي كار ميلنگد. زندگي كامل، زندگي بينقص و روبهراهي كه روز به روز بهتر از ديروز است، زير حبابي شيشهاي جريان دارد. كافيست سنگريزهاي به اين حباب بخورد تا همهچيز دستخوش تغيير شود. شايد آن سنگريزه اين حباب بزرگ را نشكند، اما ضربهاي كه ميزند، صداي مَهيبي را توليد ميكند كه مايه آزار گوش است. هميشه يكجاي كار ميلنگد؛ حتي وقتي همهچيز، ظاهرا، مرتب است و آب از آب تكان نميخورد، «رؤيا»يي از راه ميرسد كه چيزي از آن سنگريزه كم ندارد و ضربهاش آنقدر كاريست كه تا مدتها در عمق جان آدمي ميماند. مساله، همين «رؤيا»ييست كه هميشه «خوش» نيست و گاهي، روزگار آدمها را «سياه» ميكند. هراسي عظيم را به جانشان مياندازد كه درماني ندارد. ميدانند كه رؤياست، اما از دستش رها نميشوند...
در بيداري، همهچيز واقعيست، همهچيز همان است كه هست. اما در خواب، در رؤيايي كه در فاصله دو بيداري اتفاق ميافتد، هيچچيز واقعي نيست. همهچيز خيال مَحض است. ميگويند رؤياها، برساخته آدمها هستند و هر آدمي ميتواند رؤيايش را متوقف كند، يا آنطور كه روانكاوها ميگويند، آدمها ميتوانند محتواي رؤيايشان را تغيير دهند. البته كه همهچيز آسان نيست. تندادن به رؤيايي كه ميآيد، آسانتر از هر كار ديگريست. ميشود اين رؤيا را باور كرد و همهچيز را با اين رؤيا مطابقت داد. زندگي را ميشود مطابق رؤيايي كه ميآيد، پيش برد. تنندادن به رؤيا و «تغيير» محتوايش، البته، سختتر از اينهاست. هر رؤيايي، ظاهرا، برآيند تجربههاي روزانه آدمهاست؛ نتيجه حرفهايي كه به زبان آمده است، كارهايي كه انجام شده است و علاوه بر اينها، گاهي، رؤياها نتيجه حرفهايي هستند كه به زبان نيامدهاند، كارهايي كه، به هر دليلي، انجام نشدهاند و البته، از خيال آدم هم بيرون نرفتهاند و اكنون، در يك رؤيا، فرصتي براي ابراز وجود پيدا كردهاند. شايد براي همين است كه دستهاي از روانكاوها، رؤيا را جادهاي ميدانند كه آدمها را بهسوي ناخودآگاهشان هدايت ميكند. رؤياها، علاوه بر اين، به يك «بازي» هم شباهت دارند؛ اصلا شبيه يك نمايش هستند و كارشان اين است كه تجربههاي روزانه را در كنار هم بنشانند. و اين، ظاهرا، براي آدمها كه گاهي «خطا» را «صحيح» ميپندارند و «حقيقت» را هيچكجا نميبينند، چندان عجيب نيست...
«خورخه لوئيس بورخس» هم، زماني، در يكي از سخنرانيهايش گفته بود كه داستانهاي خوب، آنهايي هستند كه «رنگ»ي از «خواب» داشته باشند و «رؤيا» نقشي كليدي در آنها بازي كند. دليل بورخس براي اثبات حرفش اين بود كه رؤياها مكمل واقعيتند، چيزهايي را كه در واقعيت اتفاق ميافتند، ميگويند و از آينده خبر ميدهند، از اتفاقهايي كه بعدا ميافتند...
***
«پيشآگاهي» [Premontion] نخستين ساخته آمريكايي «منان ياپو»ي آلماني [كه بهنام «كابوس» روي پرده سينماهاي تهران آمده] داستان دلهرهآوري دارد؛ حكايت زني [ليندا] كه آينده زندگياش را در «رؤيا» ميبيند و ميفهمد كه شوهرش [جيم] در تصادف رانندگي ميميرد. براي زني كه زندگياش را دوست دارد، چيزي سختتر از اين نيست كه «پايان» و چهبسا «نابودي» اين زندگي را بهچشم ببيند و البته، در چنين صورتي، براي چنين آدمي، زندگي از زهر مار هم تلختر ميشود و حس ميكند كه بايد زندگي را به مسيري ديگر هدايت كند تا «پايان» زندگي، دستكم به اين زودي، از راه نرسد. براي «ليندا»، ازدسترفتن «جيم» در تصادف رانندگي، چيزي بيش از يك اتفاق است و از آنجا كه مصائب و تلخيهاي اين مرگ نابهنگام را در رؤياهايش ميبيند، همه سعياش، عملا صرف اين ميشود كه «جيم» را از اين خطر حتمي دور كند. «ليندا» خيال ميكند اگر شوهرش را از بلايي كه در راه است دور نكند، خودش هم در مرگ او «شريك» است، اما مساله اين است كه كسي (حتي شوهرش) حرف او را باور نميكند. چگونه ميشود به حرفهاي زني گوش كرد كه پريشاني در چشمهايش موج ميزند؟ همين است كه «ليندا» تصميم ميگيرد شخصا دستبهكار شود و كاري را بكند كه به خيال خودش، در برابر آن فاجعه عظيم بايستد و جان شوهرش را نجات دهد. «ليندا» گمان ميكند همهچيز را ميداند و از آيندهاي خبر دارد كه هنوز نيامده است. با اينهمه، هنوز يكجاي كار ميلنگد...
***
«درحاليكه پيامهاي فيلمها در جوهره آثار هاليوودي از همان ابتداي توليد وجود دارد، اما هنوز پيامهاي معنوي بهعنوان گونهاي جديد شناخته نميشود. براي همين است كه آنرا نو و تازه ميدانند... تاكنون، هيچيك از استوديوها، يا عوامل توليد فيلم در هاليوود، معنويت را بهعنوان يك گونه [= ژانر] به رسميت نشناختهاند. آنها، يا از آن با تمام وجود ميترسند، يا بهطور كلي آنرا ناديده ميگيرند.» اينها را «استفن سايمن» در كتاب «الهامات معنوي در سينما»يش مينويسد [ترجمه شاپور عظيمي، بنياد سينمايي فارابي، 1383] و توضيح ميدهد كه نقش «الاهيات» و «معنويت» در سينماي هاليوود، سال به سال پررنگتر شده است و همه آن مفاهيم عميقي كه آدمها در جستوجويشان هستند [عشق، معناي زندگي، مفهوم زمان و مرگ] در اين فيلمها بهشيوهاي تازه تصوير شدهاند. [ماتريكس، آسمان وانيلي، حس ششم، چه رؤياهايي ميآيند، نردبان جيكاب، ئي. تي و تماس در شمار فيلمهايي هستند كه سايمون بررسي كرده.] و نكته مهم، ظاهرا، اين است كه همه اين مفاهيم عميق را در داستان فيلم پنهان كردهاند تا چندان به چشم نيايد. در «پيشآگاهي» هم درست مثل چنين فيلمهايي، از كنار هم نشاندن چنان مفاهيمي پديد آمده است. اينجا هم با «مرگ» طرف هستيم؛ مرگي كه ميتواند يك زندگي را به باد بدهد. و از سوي ديگر، شخصيت اصلي فيلم، زنيست كه ميخواهد معماي زندگي را براي خودش حل كند و اجازه ندهد كه شوهرش، ناگهان، بميرد و زندگي آنها را دستخوش تغيير كند. و علاوه بر اينها، و چهبسا مهمتر از همه، با «مفهوم زمان» سروكار داريم؛ زماني كه بهسرعت برقوباد ميگذرد و ميرسد به روز و ساعتي كه سواري «جيم» در مايل 220 بزرگراه، ناگهان خاموش ميشود و كاميوني عظيم از آنسوي بزرگراه، از راه ميرسد. براي «ليندا»، چيزي مهمتر از «زمان» نيست، چرا كه يكشب ميخوابد و صبح كه بيدار ميشود، ميبيند شوهرش در خانه است و زندگي مثل هميشه ادامه دارد و صبحي ديگر، خبري از شوهرش نيست و ميگويند در تصادف رانندگي كشته شده است. مساله اين است كه اتفاقها، دقيقا، پشت هم نميافتند و ترتيبشان، ترتيب واقعي نيست. «ليندا» همهچيز را زودتر «ميبيند»، يا همهچيز را زودتر «خيال» ميكند، بيآنكه واقعا همهچيز، همانطور كه او «ديده»، يا «خيال» كرده، اتفاق بيفتد. زندگي براي «ليندا»، كمكم به «پازل»ي تبديل ميشود كه براي سردرآوردن از آن، بايد «قطعه»هايش را كنار هم بنشاند و تصوير درست را بهدست بياورد. براي همين است كه در تصميمي ناگهاني، يك جدول زماني ميكشد و يكهفته را مرور ميكند تا ببيند همهچيز در خيال او كي اتفاق افتاده است. پس متوجه ميشود كه خبر مرگ شوهرش را پنجشنبه شنيده. روز دوشنبه را بهياد ميآورد و ميفهمد آنروز «جيم» زنده بوده است. تشييع جنازه، روز شنبه برگزار شده و قرصهاي «ليتيوم» هم يكروز شنبه در دستشويي پيدا شدهاند. ملاقات با «دكتر نورمن راث»، روز سهشنبه اتفاق افتاده و ظاهرا، صورت «بريجيت» [دختر بزرگش] هم روز سهشنبه بريده ميشود. تنها روزي كه، ظاهرا، خالي ميماند، چهارشنبه است و «ليندا» ميفهمد چهارشنبه همانروزيست كه «جيم» در تصادف رانندگي ميميرد. اين است كه تصميم ميگيرد در واقعيت روزمره دست ببرد و همهچيز را طوري پيش ببرد كه گمان ميكند بهتر است و البته، تاحدودي هم موفق ميشود؛ هرچند هنوز يكجاي كار ميلنگد...
***
«دنياي ما به ايمان نياز دارد؛ بشر بدون اعتقاد نميتواند زندگي كند.» جمله مشهور «رومن گاري» را در رمان «توليپ»، ميشود درباره «پيشآگاهي» و فيلمهايي از اين دست هم بهكار برد. در اين فيلمها، آنچه بيش از همه به چشم ميآيد، مصيبت «بياعتقادي»ست؛ آدمها تاوان اين «بياعتقادي» را پَس ميدهند و بهمَحض آنكه «ايمان» ميآورند، زمين به گلستاني زيبا بدل ميشود. مساله و چهبسا مصيبت «بياعتقادي»، دامنگير «ليندا» هم هست كه، ظاهرا، اعتنا و اعتقادي به هيچچيز ندارد و تنها چيزي كه برايش مهم است، همين زندگي روزمره و رسيدگي به خانواده است و زماني به خودش ميآيد كه اين زندگي، در آستانه ويراني قرار ميگيرد. ميفهمد كه همسرش ميخواسته بيوفايي كند و البته، در آخرين لحظات، پشيمان شده است. پس بخشودن شوهري كه مرتكب خطايي نشده، كار سختي نيست. چيزي كه براي «ليندا» سخت است، «تحمل» مصائبيست كه در راهند. اين است كه براي فرار از اين «مصائب»، سري به كليسا ميزند تا با «پدر روحاني» دراينباره حرف بزند. دلشورههايش را با «پدر روحاني» در ميان ميگذارد و ميگويد كه نوعي «پيشآگاهي» دارد و آيندهاي را كه هنوز از راه نرسيده، «احساس» ميكند و «ميبيند». و آنچه «پدر روحاني» در پاسخش ميگويد، اين است كه «تاريخ پر است از پديدههاي توضيحناپذير. آدمهايي كه ايمانشان را از دست دادهاند، به گلدانهايي خشك و بيآب شبيه هستند.» و زماني كه «ليندا» ميگويد به معجزه اعتقادي ندارد، «پدر روحاني» پاسخ ميدهد «همينكه ما هرروز صبح زنده از خواب بيدار ميشويم، خودش يك معجزه است» و توضيح ميدهد كه «ايمان»، اعتقاد به چيزيست فراتر از انسان؛ چيزي كه نميشود احساسش كرد، نميشود آنرا بو كرد، نميشود به آن دست زد. توصيه حكيمانه «پدر روحاني» به «ليندا» اين است كه پيش از هر چيز، بايد بفهمد چهچيزي در زندگي برايش بيش از همه «اهميت» دارد و بعد از اين بايد بهخاطر آن «چيز» بجنگد و مبارزه كند. و براي «ليندا» آن «چيز»ي كه «پدر روحاني» گفته، «خانواده» است؛ همه خانواده، يعني شوهرش و بچههايش كه روزبهروز دارند بزرگتر ميشوند. و براي همين است كه فيلم، اصلا، با «خانه» شروع ميشود، يك «خانه» تازه و براي همين است كه در پايان فيلم، وقتي «ليندا» از اين كابوس نهچندان دلچسب و البته، هشداردهنده بيدار ميشود، بچههايش ميگويند كاميونها آمدهاند. حالا كه، ظاهرا، بچه سومي هم در راه است، قرار است كجا بروند؟ به «خانه» جديد؟
عنوان اين يادداشت، تكهايست از يك شعر فروغ فرخزاد
***
پيشآگاهي؛ رؤيايي كه حقيقت ندارد ـ 2
در هاليوود همه پول دارند
پيشآگاهي بهروايت كارگردان
منان ياپو
ترجمه: كسرا مقصودي
در چهلسالگي، اولين فيلم بينالملليام را ساختهام؛ هرچند همان فيلمي نشده است كه دلم ميخواست بسازم. بهنظرم از همان ابتداي كار، فيلمسازي در هاليوود را، تاحدودي، دستكم گرفته بودم. من آلماني هستم؛ آنجا به دنيا آمدهام و سينما را هم آنجا ياد گرفتهام. مثل خيلي از آلمانيهاي ديگر، فيلمسازي را با ساختن «فيلم كوتاه» شروع كردهام. تهيهكنندههاي آلماني، فيلمهاي كوتاهم را پسند كردند و اجازه دادند كه اولين فيلم بلندم را در آلمان بسازم. «بيصدا» [2004] يكي از فيلمهاي پرفروش آلمان شد و چند جايزه هم گرفت. وقتي ديويدي فيلم منتشر شد، يكي دو كمپاني آمريكايي با من تماس گرفتند و گفتند بدشان نميآيد كه فيلمي را برايشان كارگرداني كنم. خب، دلم ميخواست داستانهايي را كه خودم دوست دارم بسازم و چندتايي از آن داستانها را برايشان تعريف كردم. ولي هيچكدام رغبتي نشان نميدادند. ترجيحشان اين بود كه فيلمنامه حاضرآمادهاي را بسازم كه خودشان پيشنهاد ميكردند. بالاخره قبول كردم؛ چون دلم ميخواست فيلمي بينالمللي بسازم.
فيلمسازي در هاليوود، هيچ ربطي به فيلمسازي در آلمان ندارد. چندسالي هست كه در آلمان و باقي كشورهاي اروپايي، تهيهكنندهها قدرت بيشتري پيدا كردهاند و درباره همهچيز فيلم نظر ميدهند؛ اما نظر نهايي با كارگردان است. وقتي در آلمان فيلم ميسازيم، ميدانيم كه هيچكسي در كارمان دخالت نميكند. تنها مشكل، كمبود پول است كه البته مشكل كوچكي هم نيست. ولي در هاليوود، همه در كارمان دخالت ميكنند و دلشان ميخواهد نظرشان را اعمال كنيم. مشكلي بهنام پول هم وجود ندارد. پول هست، فقط كافيست به حرفي كه ميزنند گوش كنيم تا مشكلات را حل كنند.
شايد اگر فيلمنامهاي غير از «پيشآگاهي» را به من ميسپردند، فيلم بهتري ميساختم. نه اينكه فيلمنامه را دوست نداشتم، ولي فكر ميكردم ميشود آنرا دوباره نوشت. پيشنهاد كردم كه بازنويسي فيلمنامه را به يك فيلمنامهنويس اروپايي بسپاريم و خودم «لارس اولاف بير» را معرفي كردم كه قبلا در «بيصدا» با هم كار كرده بوديم، ولي جوابي نگرفتم. ظاهرا از نظر آنها فيلمنامه كامل بود. اين بود كه تصميم گرفتم در طول فيلمبرداري، طوري كه دلم ميخواست داستان را بسازم و موقع تدوين هم عملا همينكار را كردم. اما نسخه اول فيلم كه آماده شد و مديران كمپاني تماشايش كردند، حس كردم منتظر چنين فيلمي نبودهاند. مهمترين ايرادي كه به فيلم گرفتند، اين بود كه زيادي كند است. گفتند حدود دهدقيقه فيلم را بايد حذف كنيم، تا ضرباهنگش تندتر شود. باورم نميشد كه ميخواهند فيلم را تغيير بدهند. بهشان گفتم اگر ميخواهيد اين كار را بكنيد، بهتر است كه اسم مرا هم از عنوانبندياش بيرون بكشيد. بعد هم به حالت قهر جلسه را ترك كردم. آنها فيلم را به تدوينگر ديگري سپردند و نتيجهاش همين فيلميست كه ميبينيد. نه اينكه از تدوين جديد راضي نباشم، ولي فكر ميكنم تدوين قبلياش هم ايرادي نداشت. آنها ميگفتند كند است، ولي من فكر ميكردم فيلمي كه قرار است به «زمان» بپردازد، ميتواند كمي «كند» باشد. وقتي نسخهاي كه از نظر آنها قابل قبول بود و ميشد نمايشش داد آماده شد، مدير برنامههايم با من تماس گرفت و گفت بهتر است برويم ببينيم چه كردهاند. بهنظرم رسيد كه غير از تغيير پاياني، خيلي هم در فيلم دست نبردهاند. بعضي صحنهها را كوتاه كرده بودند و بعضي صحنهها را جاهاي ديگر هم تكرار كرده بودند. فيلم را كه ديديم، مديران كمپاني گفتند خب چه كنيم؟ اسمت را بگذاريم در عنوانبندي، يا هنوز روي حرفت هستي؟ اگر به خودم بود، ميگفتم روي حرفم هستم و بهتر است نام ديگري را بهعنوان كارگردان در ابتداي فيلم بگذارند؛ اما مدير برنامههايم گفت بهتر است قبول كنم، چون بعد از «پيشآگاهي» هم ميخواهم فيلمهاي ديگري را كارگرداني كنم و اگر با اولين كمپاني به مشكل بخورم، باقي كمپانيها هم ممكن است كار را برايم سخت كنند.
خب، «پيشآگاهي» يك فيلم كاملا هاليووديست و از اولش هم معلوم بود فيلمي كه قرار است درباره پيوندهاي خانوادگي و ارزش خانواده باشد، فيلمي بهنسبت محافظهكار از آب درميآيد. وقتي در آلمان فيلمهايي مثل «حس ششم» [ساخته ام. نايت. شامالان] را ميديدم به اين فكر ميكردم كه چرا كارگردانهاي خارجي به اين داستانها روي ميآورند. زماني هم مشغول فيلمبرداري «پيشآگاهي» بودم، «ساندرا بولاك» درباره يكي از آخرين فيلمهايش برايم گفت كه هنوز نديده بودمش. «خانه كنار درياچه» [ساخته الخاندرو آگرستي] هم فيلمي درباره جابهجايي زمان بود و او ميگفت ظاهرا تقديرش اين است كه مدام در چنين فيلمهايي بازي كند. اما اينرا هم بايد بگويم كه اگر «ساندرا بولاك» در فيلم بازي نميكرد، بهنظرم «پيشآگاهي» چندان ديدني از آب درنميآمد. «ساندرا بولاك» يكي از بهترين بازيگرهاييست كه در هاليوود فيلم بازي ميكند و واقعا نميفهمم چرا كارگردانهاي بيشتري با او كار نميكنند.
فيلم را در چند نمايش خصوصي با تماشاگران مختلف ديدهام و بهنظرم آنها هم از فيلم بدشان نيامده است. بهنظرم آندسته از منتقدهايي هم كه نوشتهاند «پيشآگاهي» را دوست ندارند، از تماشاي فيلمهايي كه مضمونشان به مرگ و زمان برميگردد، خسته شدهاند. من همه سعيام را كردهام كه فيلمي ديدني بسازم و از آنها هم ميخواهم حواسشان باشد كه نقدهاي منفيشان ميتواند آينده كاري مرا در هاليوود نابود كند.
يكي از فيلمهايي كه هميشه دوستش داشتهام، «برخورد نزديك از نوع سوم» [ساخته استيون اسپيلبرگ] است. اين، يكي از معدود فيلمهاييست كه دلم ميخواست كارگردانش من بودم. وقتي آدمها به آن نور سفيد چشم ميدوزند، هميشه احساس خوبي داشتهام. يكي ديگر از فيلمهايي كه دلم ميخواست كارگردانش من بودم، «زندگي ديگران» [ساخته فلوريان هنكل فن دونرسمارك] است كه جايزه اسكار را هم گرفت. بايد در آلمان زندگي كرده باشيد و با امكانات سينمايي آنجا آشنا باشيد تا متوجه شويد كه چه فيلم حيرتانگيزي در آن كشور ساختهاند.
به يكي دو پروژه ديگر فكر ميكنم كه هنوز قطعي نشدهاند؛ اما ميخواهم همكار فيلمنامهنويسم را از آلمان بياورم تا با هم به يك داستان جذاب فكر كنيم. كاركردن با فيلمنامهنويسهاي آمريكايي، فعلا برايم سخت است. قول ميدهم دومين فيلم هاليووديام، فيلم بهتري باشد.
***
پيشآگاهي؛ رؤيايي كه حقيقت ندارد ـ 3
آنچه در زير پنهان است
پيشآگاهي و مساله رؤياپردازي
ايدرين مارتين
ترجمه: رانا اقبالي
تماشاي «پيشآگاهي»، بيش از هر چيز، پاسخيست به يك كنجكاوي؛ اينكه كارگردان تازهوارد هاليوود چهكسيست و ميشود به آيندهاش اميد بست يا نه. واقعيت اين است كه «منان ياپو» را تا پيش از «پيشآگاهي» نميشناختم و فيلم آلماني «بيصدا» [محصول سال 2004] را هم بعد از تماشاي اين فيلم ديدم. «پيشآگاهي» در مقايسه با فيلمهايي كه همزمان با فيلم روي پرده سينماها رفتهاند، فيلميست كاملا معمولي و شباهتهاي زيادي به فيلمهاي مشهور ديگري دارد كه پيش از اين، ماجراهايي رمزآلود را دستمايه كار خود قرار دادهاند. در زمان تماشاي «پيشآگاهي» كه پيش از اين هم در «آسمان وانيلي» [ساخته كامرون كرو] مرز بين واقعيت و خيال را برداشتهاند و در فيلمي مثل «حس ششم» [ساخته ام. نايت. شامالان] هم به مساله مرگ و زندگي پرداختهاند. پس مهمترين مضمونهاي فيلم، چيزهايي هستند كه در فيلمهاي ديگري آنها را تماشا كردهايم و چندان تازه بهنظر نميرسند. پس خيلي ساده ميشود اين سئوال را مطرح كرد كه «پيشآگاهي» را چرا ساختهاند. يافتن پاسخي براي اين سئوال، كار آساني نيست؛ اما بهنظرم فيلمهايي از اين دست را ميتوان سفارش كليساهايي دانست كه در پي جذب آدمها هستند. چندساليست كه كليساهاي كاتوليك، سرمايه ساخت فيلمهايي را تامين ميكنند، بيآنكه نامشان در فهرست تهيهكنندگان بيايد. خوب يادم هست كه يكي دو سال قبل، در برنامهاي تلويزيوني، كشيشي ميگفت كه بايد راهي پيدا كنيم تا آدمهاي بيشتري يكشنبههاي خود را در كليسا بگذرانند. شايد اگر يكي از مهمترين صحنههاي فيلم در كليسا نميگذشت، چنين ادعايي نميكردم، ولي باورم اين است كه چتر حمايت كليساي كاتوليك روي سر چنين فيلمي گسترده شده است.
مضمون «تقدير» به يكي از مضمونهاي مورد علاقه كارگردانهاي هاليوود تبديل شده است. فيلمهاي زيادي را بهياد ميآوريم كه مضمون اصليشان تقدير است و شخصيتهاي اصلي اين فيلمها، در جستوجوي راهي هستند براي ايستادن در برابر اين تقدير. «پيشآگاهي» هم يكي از همين فيلمهاست؛ «ليندا هنسن» [ساندرا بولاك] شخصيت اصلي فيلم، زنيست كه ميخواهد با تقدير مبارزه كند و نگذارد شوهرش «جيم هنسن» [جوليان مكماهون] در تصادف رانندگي بميرد. نكته جذاب و البته تكراري فيلم، اين است كه «ليندا» براي مبارزه با تقدير، بايد بر زمان نيز غلبه كند. ضربه روحي هولناكي كه به «ليندا» وارد شده، بيش از همه، او را در گيجي مفرط فرو برده است. «ليندا» زمان واقعي را از ياد برده است و بخش عمدهاي از تلاشهايش، عملا صرف اين ميشود كه بفهمد در چه روز و چه ساعتيست. جذابيت فيلم، بيشتر، به همين تلاش برميگردد. اما اينرا هم نبايد فراموش كنيم كه دخالت «ليندا» در تقدير و سعياش در پيشگيري از تصادف رانندگي، راه به جايي نميبرد و كاميوني بزرگ، در بزرگراه، سواري «جيم» را زير ميگيرد و هردو منفجر ميشوند. با ديدن اين صحنه، بهياد حرفهايي ميافتيم كه در صحنههاي قبل، بين «ليندا» و دخترانش ردوبدل ميشد. دختر كوچك او ميگفت كه اگر مادرشان در لحظه تصادف حاضر نبوده و نديده كه واقعا يك كاميون، سواري پدرشان را زير گرفته، چرا آنها بايد باور كنند كه پدرشان مرده است. قطعا به همين دليل است كه بچهها، اساسا، نسبت به مرگ پدر بياعتنا هستند و اثري از غم و غصه در رفتارشان ديده نميشود. صورت ديگر اين ترديد را ميشود در رفتارهاي خود «ليندا» هم ديد؛ او نسبت به مرگ شوهرش ترديد دارد. تازه، اين در حاليست كه ميداند همهچيز رؤيا و خيال اوست و حقيقت ندارد. بنابراين، روز تشييع جنازه، سعي ميكند صورت شوهرش را در تابوت ببيند، اما وقتي تابوت به زمين ميافتد و ظاهرا جنازه از آن بيرون ميزند، بهسرعت آنرا ميپوشانند تا «ليندا» چيزي نبيند. ترديد «ليندا»، عملا او را بهنوعي «بدبيني» دچار ميكند و تناقضهايي كه در رفتارش وجود دارد و حرفهاي عجيبوغريبي كه ميزند، اطرافيانش را به اين نتيجه ميرساند كه او به بيماري رواني دچار شده است. براي همين است كه در رؤيايش، مادر و دوستش دست به دست هم ميدهند و دكتري روانشناس را به خانه ميآورند تا او را راهي بيمارستان رواني كند. درگيريهاي ذهني «ليندا» نشانه معضل بزرگيست كه با آن روبهرو شده؛ اينكه نميتواند بين رؤياها و زندگي واقعياش تفاوتي قائل شود. فاصلهاي كه بين اينها وجود دارد، عملا او را به آستانه عصبيبودن و پريشاني ميكشاند و همه اينها در حاليست كه خودش ميداند بخش عمدهاي از اين اتفاقها، چيزي جز رؤيا و خوابهاي شبانه نيستند.
در چنين فيلمهايي، شخصيتپردازي، يكي از مهمترين نكتههاييست كه نبايد از آن غافل شد؛ اما در «پيشآگاهي» خبري از شخصيتپردازي، بهمعناي مرسوم و متداولش نيست. بهنظر ميرسد همه سعي فيلمنامهنويس و كارگردان صرف اين شده است كه ما «ليندا» را بهتر بشناسيم. اما اين اتفاق هم نيفتاده است. همانطور كه متوجه نميشويم بين «ليندا» و شوهرش چه اختلافي وجود دارد و چرا «جيم» تصميم گرفته دست به بيوفايي بزند. همينطور چيزي درباره رابطه «ليندا» و مادرش هم نميفهميم و متوجه نميشويم كه چرا در رؤياهايش حس ميكند مادرش ميخواهد او را به بيمارستان رواني بفرستد. سئوالهاي زيادي را ميشود مطرح كرد كه در فيلمنامه پاسخي برايشان پيدا نميكنيم. بدون رسيدن به اين پاسخها، شناختن شخصيتهاي فيلم واقعا آسان نيست.
شايد اگر در پايان فيلم، متوجه نميشديم كه از ابتدا تا انتهاي فيلم، در يك كابوس نيمهشب گذشته است، آسانتر ميتوانستيم با فيلم كنار بياييم. مساله اين نيست كه اگر «ليندا» در رؤيايش ميتوانست شوهرش را نجات بدهد و كاري كند كه سوارياش زير كاميون له نشود، احساس بهتري داشتيم، مساله اين است كه ديگر حس نميكرديم فيلمنامهنويس راهي براي جمعكردن داستان فيلم پيدا نكرده است. چنين بهنظر ميرسد كه پايانبندي دمدستي فعلي، نتيجه دخالتهاي مستقيم كمپاني در فيلم است و ظاهرا كارگردان هم علاقهاي به اين پايان ندارد. دركنار همه اينها، بايد براي «ساندرا بولاك» هم افسوس خورد كه بازياش در اين فيلم عملا ناديده گرفته شده است. فيلم اگر مزيتي داشته باشد، بازي «بولاك» است كه تازه آنرا هم خيليها پسند نكردهاند.
سه شنبه 4 دی1386 ساعت 17:33 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |