تبليغاتX
شهروند امروز
 
سياست و زندگي از دريچه مرگ - محمد جواد غلامرضاكاشي

مرگ از منظر زندگي، يك معنا بيشتر ندارد: نقطه پايان زندگي است. اما زندگي از منظر مرگ، هزار رنگ است با هزار معنا.

كودك كه بودم، در چشم پدر بزرگ، زندگي وادي انضباط بود و اخلاق. مثل حركات آكروباتيك بر نخ نازكي بود در يك وادي آتشين. هر آن اگر حواسم از كنترل آهنين دست و پاها به سويي ديگر مي‌رفت، به قعر آتش پرتاب مي‌شدم. پدربزرگ به مرگ همسايه گناهكارمان اشاره مي‌كرد و از من مي‌خواست كه چنان زندگي كنم كه آخر و عاقبتم طوري متفاوت باشد. اما وقتي مادربزرگم فوت كرد، از دل گريه مي‌كرد. چهره او پس از سالياني تحمل يك بيماري سخت، در بستر مرگ، چنان شكفته بود و از سپيدي چنان مي‌درخشيد، كه گويي از اين جهان رخت برنبسته، درهاي بهشت را بر روي او گشوده‌اند. هنوز هم در حيرتم كه آيا به راستي چهره مادربزرگم همانقدر درخشان بود يا من در عالم كودكي از چشم پدر بزرگ عاشق خود، به چهره معشوقه در بستر خفته‌اش مي‌نگريستم.

 مرگ زندگي را مثل جنگل‌هاي انبوه، رازناك و زيبا كرده بود. هم از غرش درندگان در بيم و هراس بودي و هم از نغمه هزار پرنده عاشق، مست و از خويشتن برون شده در عالم گام بر مي‌داشتي. عشق بازي مرگ و زندگي، زيباترين ترنم دلكش دوران كودكي بود. هنوز هم مثل يك نغمه گمشده، آن را جست‌وجو مي‌كنم.

بزرگ‌تر كه شديم، مرگ به تدريج جان زندگي را بلعيد. دانستيم كه مرگ مثل يك غول خطرناك در پايان زندگي ايستاده است و سرانجام همه چيز را خواهد بلعيد. تابلويي بود كه بي‌بنيادي و بي‌معنايي زندگي را پيش چشممان مي‌آورد. چنين بود كه عشق بازي مرگ و زندگي به جدال خونين انجاميد و بقيه زندگي ما، مصروف حل اين جدال خونين شد.

اولين و در عين حال، ماندگارترين پاسخ ما به آن جدال، جابه‌جا كردن جاي زندگي و مرگ بود. زندگي را مرگ ناميديم و مرگ را زندگي. چنين بود كه در فهم اسطوره‌اي خود از عالم، بزرگان‌مان، جهان را ترك مي‌كردند، اما به نحو حقيقي چشم به زندگي مي‌گشودند. امام علي(ع)، چنين بود كه با درك اولين ضربه شمشير فرياد رستگار شدم سرداد و امام حسين(ع)، با مرگ خونين خود، زندگي را به كف آورد. يزيد با همه شواهدي كه حاكي از زندگي او در اين جهان بود، همه پليدي‌ها و پلشتي‌هاي مرگ را با خود همراه داشت. از آن پس زندگي از دريچه مرگ، به مرزهاي درخشان حماسه نزديك شد.

انقلاب در جهاني چنان، در يك ضيافت پرشكوه حماسي، جوهر زندگي را در كام ما نشانيد. شاه فراموش كرده بود كه نقشي حقير در حاشيه زندگي را به عهده گرفته است. در حاشيه صحنه نشسته بود و گاهگاه، جسد خونيني را به صحنه مي‌فرستاد، تا خون زندگي در شريان حماسه‌اي كه در صحنه برقرار بود، همچنان جاري بماند. دنياي مدرن مرگ را به پشت پرده زندگي برده بود، انقلاب، پرده‌ها را دريد تا ما در مقابل پديده واقعي مرگ، مست و عاشق از خانه‌هاي خصوصي خود به درآييم و در يك ضيافت عاشقانه، بر ساق زرين روح جمعي خود بوسه عشق زنيم.

اينهمه از مرگ و زندگي در پرتو مرگ گفتيم، اما هنوز به گورستان نرسيده بوديم. هميشه مرگ آب طراوت بر صورت زندگي مي‌پاشيد. اما به تدريج، دريچه مرگ سويه‌اي ديگر از زندگي را بر ما نمودار كرد. به تدريج، بر بستر زندگي خاكستر مرگ پاشيديم و زندگي از دريچه مرگ، مثل يك گورستان غمگين و خاموش پديدار شد. از هر گوشه شهر، صداي گريه به گوش مي‌رسيد. هر جماعتي در گوشه‌اي نشسته بود و در مرگ عزيزي مي‌گريست. كساني در علن، كساني در خفا. مادراني چادر در صورت‌هاي خود پيچيده بودند و كساني از سر فخر از مرگ عزيز خود سخن مي‌گفتند. به هر روي، منطق گورستان را در گستره شهر منتشر كرديم، و شايد به عكس، شهر را به گورستان‌ها برده بوديم. و اينچنين بود كه خشونت مضمون منتشر در متن زندگي بود.

حوصله شهر به سرآمد. حلقه‌هاي غصه، گردن شهر را بيش از حد مي‌فشرد. زندگي از گوشه و كنار شهر، با رنگي ديگر شكفت. در مقابل دريچه‌اي از مرگ كه بر روي زندگي گشوده شده بود، دريچه‌اي از زندگي نيز روبروي مرگ گشوده شد. كساني زندگي را پشت پنجره مرگ جست‌وجو مي‌كردند و كساني نيز مرگ را پشت پنجره زندگي. اما شايد تعبير درست‌تر در اين موقعيت آن باشد، كه كساني زندگي را پشت پرده مرگ مي‌خواستند و كساني مرگ را پشت پرده زندگي.

كم‌كم، موج تازه شهر را لبالب از خود كرد. رقص دختران در برف زمستاني، آذين روزنامه‌ها شد. رنگ‌ها به جاي دو رنگ سياه و سپيد كاغذهاي اخبار را پوشانيد. گويي لشكرياني از راه رسيده بودند كه هدفشان، فتح قلعه‌هاي مرگ بود. زندگي را در شادي و رقص و تنوع جست‌وجو مي‌كردند. لذت مضمون معنابخش به زندگي بود. زندگي نه خاطره‌اي داشت نه به آينده و افق فردا مي‌نگريست. زندگي در «آن» فشرده شده بود. چنين بود كه مرگ به كلي از متن زندگي به بيرون رانده شده بود. چرا كه بي‌افق بود، بي‌گذشته بود و بي‌آينده. شهر پر بود از هزل و لطيفه‌هاي نغز كه مضمون همگي آنها، به سخره گرفتن مرگ و بيش از آن، به سخره گرفتن جهان حماسه بود. مناديان جهان حماسه دن كيشوت‌‌هاي مسخره‌ وانمود مي‌شدند.

اما زندگي فشرده شده در آن، يك فانتزي بود به نام زندگي. وسوسه‌اي بود كه با بوسه وصال، رخت بر مي‌بست و همه چيز را به جهاني لخت و بي‌حال مي‌سپرد. مرگ رخت بربسته از افق زندگي، رنگ خاكستري را جانشين تلون رنگ‌هاي شاد كرد. اما ديگر نه سياهي بود نه سپيدي، همه چيز همرنگ و خاكستري شده بود. در جهان خاكستري اما همه به دن كيشوت‌هاي مسخره بدل شدند. همه چيز با همه چيز برابر شد و چنين بود كه همه چيز به‌اندازه همه چيز مسخره و مضحك نمودار شد. من اينك به افق موحشي مي‌نگرم. خدا نياورد روزي را كه مرگ ديگران را از افق زندگي كساني ديگر بنگريم و زندگي كساني را از افق مرگ ديگران.

هانا آرنت، سياست را پاسخي به بي‌معنايي زندگي مي‌انگارد و بر اين باور است مرگ همه ما را به آن فرامي‌خواند تا از ابتذال زندگي خصوصي خود به درآييم و مهر خود را بر عرصه عمومي بكوبيم. سياست از نقطه نظر اين فيلسوف بزرگ، تنها عرصه احياي معنا در جهان بي‌معناست. شايد به اين جهت كه زندگي در جهان مصرفي غربي، از معنا تهي است. من اما به توازن مرگ و زندگي در زندگي شرقي مي‌انديشم. جهان مصرفي جديد با همه قدرتش‌، هنوز هم سپهر زندگي شرقي را به كلي از معناي خود تهي نكرده است.

بازار مصرف، منطق خود را بر جهان او مي‌گسترد، اما با بغض شرقي چه مي‌توان كرد كه سرانجام در ميانه بازار خريد مي‌تركد. مگر حافظ و مولانا گريبانش را رها مي‌كند هنگامي كه يكسره دل در گرو گوشي موبايل تازه‌اش بسته است؟

شرقي را نبايد به كلي به خيابان كشانيد. شرقي يكسره حاضر در عرصه تنازعات قدرت، يا به يك خشونت‌طلب تمام‌عيار بدل مي‌شود يا به يك سرگشته ويران. يك پاي شرقي در خانه است. او در طول تاريخ دراز حيات پرفراز و نشيب خود، آذوقه‌هاي گرانباري اندوخته است و همه هنر او برقراري توازن معقول ميان اطوار گوناگون زندگي است. روح شرقي مرگ نه پايان زندگي كه جانمايه طراوت‌بخش به منطق زندگي ساخته است.

اما در عين حال، هيچگاه مرز معيني ميان حريم خصوصي و عمومي شرقي نيست. شرقي كمتر در متن زندگي خصوصي خود نيز چمباتمه رهباني زده است. زندگي شرقي پر از حماسه است. حماسه‌هايي كه گاه در متن يك اطاق كوچك حقير رخ نموده است، گاه نيز در عرصه حيات عمومي. تنها شرقي است كه با گردني افراشته، مرگ را به نبرد مي‌خواند تا آن را تنگ تنگ در آغوش گيرد و اينچنين خالق حماسه‌هاي دلفريب بوده است.

زندگي اما در جهان جديد، هم توازن زندگي شرقي را از كف ما ربوده است و هم امكان زندگي فارغ‌بال در جهان جديد را. چنين است كه من هنوز هم به چشمان عاشق پدربزرگ خود فكر مي‌كنم كه توازن شرقي را در نگاه عاشقانه و زنده خود به صورت سپيد و خندان مرگ مي‌آفريد.

سه شنبه 4 دی1386 ساعت 17:37 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |