مردی که آنجا نبود
کشورِ پادشاهی؛ افبیآی در سرزمینِ طلایِ سیاه
شبحی در حالِ تسخیرِ آمریکاست؛ شبحِ «القاعده».
مایکل مور
ظاهراً که حق با «مایکل مور» است؛ هرچند این شبح، پیش از 11 سپتامبر متولّد شده بود، امّا یکروز بعد از روزِ واقعه بود که همهچيز را گردنِ آدمهايِ انداختند که به قارّهاي ديگر تعلّق داشتند. آدمهايي كه رنگِ پوست و چشم و موهايشان با «دیگران» فرق داشت. زبانشان، لحنِ حرفزدنشان و آهنگِ جُملههايي كه به زبان ميآوردند، طور ديگري بود. همين چيزها برايِ «دیگران» كافي بود تا این مردمانِ دور از دسترس را مقصّر بدانند: همين مردانِ سيهمو و سيهچرده بودند كه هواپيماها را به بُرجهاي دوقلو كوبيدند و يكي از مظاهرِ ايالاتِ مُتّحدِ آمريكا را نابود كردند. اما همهچيز، واقعاً، بهسرعت اتّفاق افتاد و شبحِ «القاعده»، ظرفِ يكروز آمریکا را تسخیر کرد و از پای درآورد؟
*
یک حکمتِ چینی میگوید «آنچه را که میبینید، باور نکنید. حقیقت، همیشه، پُشتِ چیزی پنهان شده است.» و حقیقتی که سبب شد کسی شبحِ «القاعده» را تا پیش از 11 سپتامبر جدّی نگیرد، مُناسباتِ دوستانه آمریکا و عربستانِ سعودی بود. شایعهها خبر از این میدادند که «القاعده»، زیرِ سایه سعودیها به حیاتِ خود ادامه میدهد و، ظاهراً، زمانی هم که راهیِ افغانستان شدند تا دستِ شورویِ کمونیست را از این کشور کوتاه کنند، کسی اعتراض نکرد. مُهمترین خطر برایِ آمریکا، در همه سالهایِ قرنِ بیستم، کمونیسمی بود که شبحوار، در حالِ تسخیرِ اروپا بود و در میانه قرنِ بیستم، به آمریکا هم رسیده بود. آمریکاییها زود جنبیدند و کُمیتهای بهراه انداختند تا کمونیستهایِ آمریکایی را از همه حقوقِ مدنیشان محروم کنند و شُماری از آنها نیز راهیِ زندان شدند تا آینه عبرتِ دیگران باشند. چُنین بود که وقتی شبحِ «القاعده» در افغانستان جان گرفت، دولتمردانِ آمریکایی بر این باور بودند که «القاعده» کاری به آنسویِ آبها ندارد و مردانِ سيهمو و سيهچرده، تهدیدی برایِ ایالات متّحد محسوب نمیشوند. کمی پیش از حمله «القاعده» به آمریکا، یادداشتی فوقِسرّی بهدستِ «جرج بوش» رسید که در آن نوشته بودند «بن لادِن میخواهد به آمریكا حمله كند و افبیآی خبردار شده است که تمرینهایِ مُقدّماتی برایِ هواپیمارُبایی و حملههایِ دیگر آغاز شده است. ظاهراً عملیاتِ شناسایی و ردیابی در ساختمانهایِ نیویورك، یکی از نقشههایِ آنهاست.» امّا جایِ نگرانی نبود؛ «القاعده» مدیونِ سعودیها بود و سعودیها رابطه خوبی با آمریکا داشتند. آنها مالکِ عظیمترین چاههایِ نفت بودند و آمریکاییها، بیش از دیگران، به این «طلایِ سیاه» نیاز داشتند. امّا از فردایِ 11 سپتامبر، شایعهها به گزارشهایِ اصلی روزنامهها بدل شدند و خبر رسید زمانی که هیچ هواپیمایی در آسمانِ آمریکا حقِ پرواز نداشت، بیستوچهار نفر از خاندانِ «بن لادِن» که تابعیتِ آمریکایی داشتهاند، از ترسِ جان با هواپیمایِ اختصاصی خاکِ این کشور را ترک کردهاند...
*
با اینهمه، «کشورِ پادشاهی» [The Kingdom]، ساخته «پیتر برگ»، نخستین فیلمی نیست که تصویری از «القاعده» را رویِ پرده سینما میفرستد. پیش از این، در «سیریانا» [2005] هم شبحِ «القاعده» را دیده بودیم و «استیون گِیگان» در آن فیلمِ سیاسیِ نامُتعارف و بهنسبت پیچیده، به تماشاگرانش نشان بوده که «القاعده»، چگونه دستِ مهربانی و مُحبّت را بهسویِ همه آنهایی برمیدارد که کارشان را از دست میدهند و نانی برایِ خوردن ندارند و کافیست از اهالیِ پاکستان باشند تا مُحبّتِ بیشتری نصیبشان شود. آن مردِ مصریِ چشمآبی در «سیریانا»، نماینده «القاعده» بود و در نتیجه غفلتِ مأمورِ کُهنهکارِ سیا [باب بارنز با بازیِ جُرج کلونی] یک موشکِ استینگر را هم بهچنگ میآورد. در کنارِ «سیریانا»، نباید از «یونایتد 93» [2006] هم غافل شد که، اساساً، حکایتِ یکی از همان هواپیماییرُباییهایِ روزِ 11 سپتامبر است. مردانِ جوانی که در این فیلمِ «پُل گرینگراس» دست به هواپیمارُبایی میزنند، اعضایِ «القاعده» هستند و هدفی که در ذهن دارند، تفاوتِ چندانی با هدفِ آن مصریِ چشمآبی در «سیریانا» ندارد؛ همه آنها به نابودیِ آمریکا فکر میکنند...
*
ظاهراً که شبحِ «القاعده»، فعلاً، در حالِ تسخیرِ «سینمایِ آمریکا»ست و 11 سپتامبر، به مُهمترین روزِ تاریخِ این کشور بدل شده است. ردّی از شبحِ «القاعده»را میشود در بسیاری از فیلمهایِ این سالها دید و کارگردانهایِ آمریکایی روزبهروز، به این «شبح» علاقه بیشتری نشان میدهند. وقتی از شبحِ «القاعده» حرف میزنیم، میتوانیم انگشتِ اشاره را هم بهسویِ عربستانِ سعودی بگیریم؛ هرچند بهقولِ «مایکل مور» در کتابِ «رفیق، کشورِ من کجاست؟»، بعد از آنکه خبر رسید از نوزده هواپیمارُبایِ 11 سپتامبر، پانزدهنفر متولّدِ عربستانِ سعودی بودهاند، کسی سرزمینِ طلایِ سیاه و دولتمردانش را به چیزی مُتّهم نکرد و دولتمردانِ آمریکایی، در برابرِ چشمهایِ حیرانِ دنیا، برایِ گرفتن انتقام، افغانستانِ زیرِ سُلطه طالبان و «القاعده» را با خاک یکسان کردند...
*
یازدهسال پیش بود که بُمبی در پایگاهِ «الخبرِ» عربستانِ سعودی مُنفجر شد و نوزده نظامی آمریكایی كشته و سیصدوهفتادویکنفر مجروح شدند. ظاهراً که مسئولیتِ این انفجار هم بهعهده شبحِ «القاعده» است؛ مردمانی خیرهسر، که هیچ پُشتیبانی ندارند، امّا کارِ خودشان را میکنند و از راهی میروند که گُمان میکنند درست است. و شروعِ فیلمِ «کشورِ پادشاهی»، شاید، همین انفجارِ هولناکی باشد که وضعیتِ عربستانِ سعودی را در آنسال، بُحرانی کرد. امّا «کشورِ پادشاهی»، پیش از آنکه تماشاگرش را با این انفجارِ عظیم رودررو کند، در فشُردهترین شکلِ مُمکن، تاریخِ مُناسباتِ ایالات مُتّحدِ آمریکا و عربستانِ سعودی را بهنمایش میگذارد و توضیح میدهد که عربستانِ سعودی، بیش از هر کشورِ دیگری در جهان، نفت تولید میکند و ایالاتِ مُتحّدِ آمریکا، بیش از هر کشورِ دیگری، به نفت نیاز دارد. شبیهِ همین حرف را، پیشتر در «سیریانا» هم شنیده بودیم. در فیلمِ «گِیگان» هم، اساساً، دعوا سرِ نفت بود؛ نفتی که اگر به آمریکا نمیرسید، رسماً، فلج میشد و از پای درمیآمد.
بعد از این است که با ماجرایِ «کشورِ پادشاهی» آشنا میشویم. این، یک کشورِ عادّی و معمولی نیست؛ بههرحال سرزمینِ طلایِ سیاه است و مالکانِ این نعمت، حصاری دورِ خود کشیدهاند و هرکسی را به محدوده شخصیشان راه نمیدهند. مُشکل، عملاً، این است که شبحِ «القاعده»، از دلِ خاندانِ سلطنتی سربرآورده است و تروریستها و بُمبگذارها، شاهزادههایی هستند که اعتقادی به عطوفت و مهربانی ندارند و باورشان این است که تنها خشونت میتواند آنها را به نتیجه برساند. چُنین است که کار، برایِ آمریکاییها سخت میشود. تا زمانی که شبحِ «القاعده»، زیرِ سایه خاندانِ سلطنتی به حیاتِ خود ادامه میدهد، مُبارزه با آنها کارِ سادهای نیست؛ چرا که این، به یکمعنا، رویارویی با خاندانِ سلطنتیست. امّا نُکته مهمِ «کشورِ پادشاهی» این است که، بالأخره، این مانع را کنار میزند و چهار مأمورِ «افبیآی» را راهیِ ریاض میکند تا از حقیقتِ آن انفجار سردرآورد. خُب، البته که همه دولتمردانِ آمریکایی با چُنین سفری مُوافق نیستند و بهگُمانِ دستهای از آنها، «افبیآی» نباید در امورِ داخلیِ عربستانِ سعودی دخالت کند. امّا استدلالِ معدود مُوافقان این است که در آن انفجارِ هولناک، شُماری از آمریکاییها کُشته شدهاند و، بالأخره، باید قضیه را روشن کرد. پس، این یک سفرِ کاملاً رسمی نیست و همهچیز باید به آرامترین شکلِ مُمکن بررسی شود تا به نتیجه برسد. با اینهمه، در «کشورِ پادشاهی»، آدمهایِ خوب، آدمهایی که پیِ حقیقت میگردند، فقط «آمریکایی»ها نیستند و، اتّفاقاً، یکیدونفر از مأمورانِ عرب، خیلی بیشتر از آنها، میخواهند از این ماجرا سردرآورند. «سرهنگ فارس الغازی» [اشرف برهوم] و «سروان هیثم» [علی سلیمان] هم علاقهای به این خشونتهایِ بیحد و آدمکُشیها ندارند و بدشان نمیآید ریشه این تروریستها را بخُشکانند.
«کشورِ پادشاهی»، جُز در آن صحنههایِ ابتدایی که تاریخچه مُناسباتِ ایالات مُتّحدِ آمریکا و عربستانِ سعودی را بیان میکند، اشاره صریحی به «القاعده» ندارد؛ امّا همه نشانههایِ فیلم، ما را به این گروهِ تروریستی میرسانند. روشنتر از همه، شاید، بیانِ این حقیقت باشد که شُماری از تروریستها، از خاندانِ سلطنتی هستند. اینرا، بهوضوح، میشود در صحنهای دید که «رانلد فلوری» [جیمی فاکس] و «فارس الغازی» بهدیدنِ مردی میروند که، ظاهراً، از اقامتگاهِ «ابو حمزه»، مخوفترین تروریستِ کشور و عاملِ همه این انفجارها خبر دارد. «فارس الغازی» این واقعیت را به «رانلد فلوری» میگوید و بعد از آن تماشاگر، مردی را میبیند که انگشتهایش قطع شدهاند و میفهمیم دلیلِ قطعشدنشان، چیزی جُز انفجارِ بُمبهایِ دستساز نیست. آنچه این مردِ مرموز میگوید، این است که «ابو حمزه» مثلِ روح است. شبحیست که جایِ مُشخّصی ندارد؛ هرچند مُمکن است همهجا باشد. و این انگشتهایِ قطعشده هستند که در صحنههایِ پایانیِ فیلم، ما را به «ابو حمزه» میرسانند؛ پیرمردی، ظاهراً، آرام که آزارش به هیچکس نمیرسد، امّا درعینحال، رهبرِ واقعیِ تروریستهاست...
*
«کشورِ پادشاهی» را «مایکل مان» تهیه کرده است که، قطعاً، یکی از صاحبسَبکترین کارگردانهایِ زنده دنیاست و تلقّیاش از «قاببندی» در سینما، همیشه، با دیگران مُتفاوت بوده است. همه آنها که «مخمصه» [1995] یا «افشاگر» [1999] و حتّی «پُلیسِ مُبارزه با فسادِ میامی/ میامی وایس» [2006] را دیدهاند، میدانند که «قاببندی»هایِ «مایکل مان»، اساساً، جورِ دیگریست و ربطی به دیگران ندارد. و ظاهراً، «مایکل مان»، هیچ بدش نمیآمده است که به «پیتر برگ» در ساختِ این فیلم کمک کند و همین است که بعضی صحنههایِ فیلم، و بخصوص، «قاب»هایی که «پیتر برگ» در بعضی صحنهها بسته، شباهتِ زیادی به ساختههایِ اُستاد دارد. و علاوه بر اینها، چند صحنه فیلم، تاحدودی، یادآورِ صحنههایی از فیلمهایِ «مان» است؛ وقتی گروه چهارنفره مأمورانِ افبیآی در ریاض از سواریِ خود پیاده میشوند، ناخودآگاه، یادِ صحنههایِ ابتداییِ «افشاگر» میافتیم و صحنههایِ درگیری در خیابان و البته پایانِ فیلم هم میتواند، تاحدودی، تماشاگرش را یادِ «پُلیسِ مُبارزه با فسادِ میامی/ میامی وایس» بیندازد. خوب است یا بد؟ نمیدانم...
*
امّا مگر میشود درباره «کشورِ پادشاهی» نوشت و اشارهای به صحنه آخرش نکرد؛ جایی که میفهمیم در یکی از آن صحنههای ابتداییِ فیلم، «رانلد» در گوشِ «جانِتِ» [جنیفر گارنر] غمگین گفته است «همهشان را میکُشیم» و، البته، این جُمله را باید در کنارِ جُملهای گذاشت که «ابو حمزه» [حصی صدیق] به نوهاش میگوید «خدا با ماست؛ همهشان را میکُشیم.» چه میشود کرد؟ تاریخ، حکایتِ دور و درازِ پدران و پسران است؛ پسرانی که راهِ پدران را میروند و زمین، بیاعتنا به این سنّت، کارِ خودش را میکند و دورِ خورشید میچرخد. کینهها را نمیشود بهآسانی شُست و کنار گذاشت. شاید اگر کینهای در کار نبود، تاریخی هم نوشته نمیشد و نگاهِ آن پسر، نگاهِ نوه «ابو حمزه» که شاهدِ مرگِ پدربزرگِ (بهزعمِ او) مهربانش بوده است، همه این واقعیتها را در خود جای داده است. آینده؟ کسی از آن خبر ندارد...
ـــــــــــــــ عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمیست از برادرانِ کوئن
سه شنبه 25 دی1386 ساعت 19:53 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |