مصائب مهاجران دیدگاه برخی از روشنفکران ایرانی درباره پدیده مهاجرت است. مهرزاد بروجردی ، سوسن شریعتی ، مسعود بهنود ، محمد ضيمران ، خسرو شاكري ، احمد قابل است. در اين جا برخي از آنها را منتشر مي كنيم . كامل اين ديدگاهها را هفته نامه شهروند امروز بخوانيد.
از ديار حبيب تا بلاد غريب
مهرزاد بروجردي
«آقاي بروجردي، شما كه هر وقت فيلتان ياد هندوستان ميكند به فرنگستان سفر ميكنيد به خاطر بسپاريد كه اين كشور به امثال شما نياز دارد. بايد برگرديد و به آن خدمت كنيد.» درست سيسال پيش، روزي كه براي خداحافظي به دفتر مدرسه بزرگمهر اهواز رفته بودم، آقاي پرچمي معلم مهربان انشا با من چنين ميگفت. اينك سيسال از زماني كه در قامت يك دانشآموز شانزدهساله به شهر نيويورك رسيدم ميگذرد و اكنون در همان ايالت نيويورك استادي ميانسال شدهام. شور و شوق دوران جواني و نوجوانيام را سختيهاي مهاجرت بر باد داده و هنوز يادآوري سخن آن معلم نيكسرشت چشمانم را پرآب ميكند. بارها با خود گفتم كه اگر روزي دوباره آقاي پرچمي را ببينم به او چه ميتوانم گفت؟ شايد سكوت و خموشيام گوياي آن باشد كه تقدير موافق تدبير من نبود و سرنوشت مرا با رنج دوري و فراق سرشته بود. شايد نيز به زبان آيم و بگويم كه گرچه در «بلاد غريب»ام اما هرروز در ياد «ديار حبيب» به شب ميبرم و تاآنجا كه بتوانم در خدمت به آن ميكوشم. نميدانم. شايد نيز از بيت سعدي ياري برم كه:
سعديا حب وطن گرچه حديثي است درست/
نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم
شايد هم به رسم روشنفكران امروزين سخن از روزگار مدرن و دهكده جهاني به ميان آورم و وطندوستي را نه در دايره بسته مرزهاي قراردادي بلكه در جهانشمولي دنياي انساني معنا كنم.
حقيقت اين است كه به فراخور حال و هواي لحظه ديدار ميتوانم هر يك از اين سخنان را از آستين بيرون آورم. بهر روي اين چندگونه انديشيدن درباره مهاجرت خود پيآمد زيستن مهاجرگونه است.
چندي پيش در كلاس درس رو به شاگردان آمريكايي خودم پيوسته واژه «شما آمريكاييها» را به كار ميبردم. در پايان درس دانشجويي پيشم آمد و پرسيد «آيا شما شهروند آمريكا نيستيد؟» پاسخ گفتم كه «بلي». پرسيد:«پس چرا ميان خود و ما ديواري ميكشيد و به جاي كاربرد واژگان «ما آمريكاييها» پيوسته ميگوييد «شما آمريكاييها؟» پرسشي تفكربرانگيز بود و در پاسخش تنها توانستم به شرح حال خويش اكتفا كنم. به او گفتم كه گرچه سهدهه از عمر خويش را در آمريكا سپري كردهام اما هنوز دوزبانه و دومليتي بودن برايم ناهموار است و به دشواري ميتوانم واژگان «ما آمريكاييها» را به كار برم. من امروز از ديدگاه حقوقي و قراردادي يك ايراني– آمريكايي هستم و در اين هويت خطفاصلهدار دنيايي از ترديد و حيرت و فاصله و حسرت نهفته است. راستي شايد نيز در پاسخ به خطابهاي پرچمي عزيزم، انشايي بنويسم و در آن بگويم كه هويت خطفاصلهدار چيست و چه رنجها و اشكها و ناهمواريهايي درو نهفته است. و نيز اينكه چگونه شمار درشتي از همنسلان من از همان مدرسه بزرگمهر اهواز و ديگر مدرسههاي آن كهنديار همچو مرغان مهاجري خواسته يا ناخواسته پيامآوران ميان دو دنياي شرق و غرب، اسلام و مسيحيت و سنت و تجدد شدهاند.
پرسش من اينك نه آن سهراب سپهري يا عباس كيارستمي است.
من نميپرسم كه «خانه دوست كجاست؟» آنچه از من ميپرسد و نيز پرسش من است اين است كه «خانه من كجاست؟»، «وطن من كجاست؟»
به دفترچه خاطرههايم مينگرم و ميبينم به بيست و يكسال پيش دروچنين نوشتهام:
«و آن پرسش سمج دوباره گريبانم را گرفته و قلبم را ميفشارد، آيا ما در اين جامعه آمريكايي چيزي كه در شمار آيد هستيم؟ شايد كسي بتواند در دو فرهنگ زندگي راحتي داشته باشد ولي آيا ميتواند به هر دو به يكسان دل بسپارد؟» (ميبينيد آقاي پرچمي؟ از مرزهاي زميني و هوايي گذر كردهام ولي حصار خاطرهها و چنبره احساسها را چه توانم كرد؟)
آبها از آسيا افتاده ليك
باز ما با موج و توفان ماندهايم
ياد مقالهاي از غلامحسين ساعدي ميافتم كه در آن تفاوت ميان آواره و مهاجر را چنين شرح داده بود:«مهاجران همچون مرغان مهاجرند كه از جايي بر ميكنند و پر پرواز ميگشايند و در گوشهاي اتراق ميكنند كه هواي خوشتري دارد و آب و دانه فراوان. مهاجر قدرت انتخاب دارد، شمال و جنوب، راست يا چپ در زاويه اين جزيره يا در گوشه آن مرداب. با كولهباري از خاطرات، و با دارايي خويش، زندگي خوشتري را ميگذراند و هميشه اميدوار است كه زمستان به بهار يا پائيز به زمستان برسد كه جايكن شود و به مكان و قرارگاه خوشتري برگردد. هرگوشه دنيا وطن اوست، تمام دنيا طويله مهاجر است: مهاجر ميچرد و خوش ميگذراند، راه و چاه بلد است، مواظب خويش است، مواظب آينده خويش است. مهاجر اميدوار است، هميشه اميدوار است هرچند ريش و گيساش به سپيدي نشسته باشد.»
آواره اما از كنار سگهاي جليقهپوش پليس با احترام و لبخند رد ميشود كه مبادا كارت اقامتش را بگيرند. به همه چيز اين گوشه دنيا بايد احترام گذاشت. حديث «همه جاي دنيا سراي من است» يادش ميرود. آواره در سرزمين از ما بهتران است. طعم حقارت را ميچشد، اداره پليس، اداره پناهندگي،اداره درماندگي، آواره حس ميكند تمام مناعتطبعش را از دست داده است... آواره از پاسباني كه كنار گلفروش ايستاده و سيگار دود ميكند، از مامور بيآزاري كه وارد قطارها ميشود، از گريه بچه همسايهاش ميترسد. آواره بيمارگونه ميترسد. آواره وقتي ميشنود كه دو نفر به زبان مادري او حرف ميزنند به شدت وحشت ميكند. پشت به آنها ميكند و در اولين ايستگاه پياده ميشود. اگر در خيابان است به اولين كوچه راه كج ميكند. آواره حتي از خود ميترسد، از تصوير خود ميترسد و فكر مرگ هيچگاه او را رها نميكند. خاطرات كفن و دفن اموات دور و نزديك را جلو چشم دارد. ميترسد بميرد و لاشه صاحبمردهاش روي دست كسي بماند ...»
شايد زندهياد ساعدي كه خود درد آوارگي را با پوست و استخوان حس كرده بود، قدري در تصويرگري خويش از راحت حال مهاجران زيادهروي كرده باشد، من سختيهاي زندگي مهاجران را از نزديك ديدهام.(1) ديدهام پدراني را كه عزيزان خويش را در ايران جاگذاشتهاند تا بلكه درآمد كسب كنند و براي آنها بفرستند و مادراني را كه به هزار شگرد برآنند كه به فرزندشان زبان مادري خود را بياموزند. مردان و زنان جواني را ديدهام كه با يار سفر خويش از غم كهن سخن ميگويند، و سالمنداني كه ناتوان از بازگشت به مرز و بوم پدري خويش روزگار را با بازگويي حسرتبار خاطرات سپري ميكنند.
اگر زنده ياد ساعدي در كنارمان بود شايد برايش ميگفتيم كه مهاجرت يك پديده جهاني است و بيش از دويست ميليون مهاجر در جهان وجود دارند. به او ميگفتم كه مهاجرت ايرانيان با علتهايي چون حال و روز سياسي، اعتقادي و اجتماعي جامعه ايران، با نبود امكانهاي لازم براي پرورش است.
و پاسخگويي به نيازها، با بالا رفتن سطح آموزش و انتظارهاي نسل جوان و با دهها علت ديگر گره خورده است. ميگفتم كه موج مهاجرت بعد از انقلاب يكي از بزرگترين موجهاي مهاجرت در تاريخ ايرانيان است و يادآور ميشدم كه بسياري دستاورهاي علمي و فني و ادبي دنيا پيآمد همينگونه مهاجرتها و تبعيدها و آوارگيهاست.
افسوس كه ساعدي به مهاجرت ابدي رفت و ديگر در ميان ما نيست. ولي شايد روزي با جناب آقاي پرچمي و ديگر هموطنان مهربانم اين بيت خواجه را زمزمه كنم كه:
گفتا تو از كجايي كاشفته مينمايي؟
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي
1- در مقاله «سخني با مناديان گفتوگو با ايرانيان خارج از كشور» مجله بخارا، شماره 16، پارهاي از اين سختيها را برشمردهام.
مهاجرت، کليدي گمشده
مسعود بهنود
فقط آن کليد نميگذارد ورنه چه عيب داشت مهاجرت. به قول سعدي نتوان مرد به زاري که من آن جا زادم، يا به قول فلاني کجا خوش است آن جا که دل خوش است. اما کليد...
سالها با چشم بسته و باز، صبحهاي زود و شبهاي دير، وقتي کليد در جيب بود چه غم از روزگار. کليد چو در را ميگشود چشميمنتظر بود، اگر نه چشمي، دري و پنجرهاي، زيراندازي، کمدي که همه عمر آن را گشودهاي و همه خود را ديدهاي، همه عمر رخت و جوراب شسته تعارفت کرده است.
مهاجرت يعني کليدت گم شده، کليد يعني اذن ورود به جايي که روي ديوارش جاي خط عمر برجاست، مثل تقويم ديواري سلول. همان خطها که اندازه قد را نشانه ميزدند. هر چندبار رنگ شده باشد آن ديوار، باز آن پائين جاي زخمي را در خود دارد که پسرکي با قلمتراش به ديوار انداخت، و بالاتر از سر خود نشانه زد. ميخواست زود دستش به شيرينيهاي لب طاقچه برسد و زودتر از بالاي رف آن کتاب جلد چرمين رابردارد و در آن جست و جو کند، شايد بفهمد اين چيست که هم مادربزرگ با خود چهارشنبهشبها به هيات ميبرد، و هم دايي شبهايي که تخت ميزند در حياط با رفقايش به شادخواري آن را کنار دست دارد و از روي آن ميخواند. تازه مادر هم هر وقت دو، سهماه ميشد و از پدر زنداني خبر نبود ميرفت و آن را باز ميکرد و چشمهاي خود را ميبست. بايد زودتر بلند شد و به رف رسيد. بلند شد به حافظ رسيد. بلند شد و رفت با رفقا روي تخت شيرازي حياط نشست.
کليد يعني اعتماد به نفس. يعني جايي هست که از سرماي بيرحم زمستان و گرماي طاقتکش تابستان ميتوان به آن پناه برد. در گرماي قلبالاسد کولر ندارد، پنکه ندارد به سقف که بگردد و بگردد و بگردد، و تو را خيالباف گرد جهان بگرداند؟ اما حصيري به پنجره دارد که سايه خطدارش به ديوار خود مولد خنکاست. پشت در سکنجبين با يخ اگر نيست، جرعه آبي هست که بتوان به صورت زد. زمستان اگر بخاري و شوفاژ فرنگيمآب نيست، کرسي مادربزرگ هست با مجمعه رويش با شبچره، و راديو قصههاي شب، و وزوز چراغ زنبوري.
مهاجرت يعني کليد گم شده است. و وقتي کليد گم شود، انگار بخت گم شد و آدم خيالي ميشود. کسي نيست تا بگويد اي خيالباف، کجا بودند اينها ديگر در تهران. کدام خانه، کدام حصير، کدام کرسي، کدام کفترخون. در مهاجرت اما همه اينها بيدار ميشود. کوچه زيبا ميشود. دعواهاي خياباني بعد هر تصادف نمک زندگي ميشود. آلودگي هوا هم بخشي از زندگي.
آن نويسنده تابلويي داشت بر ديوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خيابان اميريه، هميشه در برابر چشمانش بود. تابلو کلبهاي را نشان ميداد، بالاي کوهستاني و همه زمين و آسمان برف پوشيده و سفيد. از دودکش کلبه اما دودي برميخاست. مرد همه عمر چنين خانهاي را حسرت ميبرد. از دودي که از کلبه برميخاست ميگفت راز زندگي پيداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معناي زندگي بود. و از تماشايش خسته نميشد. تا آن که زد و کليدش گم شد.
نويسنده آشنا در آتشگردان عمر که آدميرا در خود ميگرداند و ميگرداند و ميبرد هرجا که خاطرخواه اوست گشت و گشت و گشت و در يکي از شماليترين نقطههاي زمين فرو افتاد. جايي کليدي گرفت که درست همانند کلبه محبوبش بود، اين را روز اول براي خواهر نوشت. مرد به آرزو رسيده سال بعد نوشت "آن کلبه وقتي به ديوار خانهام جا داشت معناي زندگي بود، بيرون از آن جا، حتي وقتي کليدش در جيب من است، و دود هم از دودکشش به هواست باز بهشتي نيست."
مهاجرت يعني کليدي گم کردن. و کليدهاي ديگر انگار دري به بهشت وانميکند. خط عمرت نيست به ديوارش بر رفش کتاب قطور هست ولي يلو پيچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نيست. لکههاي شادخواري دايي بر آن کجاست اين که هر سال هم نو ميشود.
کسي را ميشناسم که وقتي سرانجام دور از خانه کليدي گرفت، زود به خانه رفت، لاي بقچه بستهاش کليد خانه خود را آورده بود، بيرونش کشيد، گذاشت کنار اين کليد تازه. و از دور نگاهشان ميکني. و اگر اشک حسرتي بود براي غريبي کليدي ريخت که زبان کليد تازه نميدانست. زبانش را ميدانستها، زبان دلش را نميدانست.
مهاجر هر جا در جست و جو کليد آن کشو چوبيست. همان کشويي که هر کليدي به آن ميخورد و تازه با چنگال هم باز شدني بود، اما اين کليد قلنبه زردرنگ با آدميبه مدرسه ميآمد. کليد در جيب، يعني من هستم، پايم روي زمين است، جايي دارم، يک جاي چنددهسانتيمتري که در آن نامهاي هست که هيچ کس نميداند از کيست و از کجاست جز من. عينک شکستهبستهاي دارم ساخت عينکسازي طلوع ناصرخسرو روبروي اداره تلفن، تسبيح شيخک شکستهاي، مهر مديرالماللک، سنگ قلمتراشي دارم با لکههاي سياه بر آن، و دفتر سرمشق خط درشتي. و دفتري با نقاشي ريز گور و جغد و دار، و در کنار صفحه نقش يک مرد عينکي و زيرش جمله در زندگي زخمهايي هست که آدم را مثل خوره... و شاپرکهاي خشكشده لاي برگهاي دفترست و برگهاي چنار پائيزي پهن شده، و در هر صفحه سئوالي را چندين و چند تن جواب دادهاند: عشق چه رنگي است. اگر در اتاق را باز کني و ببيني ماه در آن جا قايم شده به او چه ميگويي.
آن کارت ويزيت هم در همان کشو مانده، ايمن است. يک تکه مقواي نازک است رويش نوشته شده "فدايت شوم. شرفياب شدم براي عرض تبريک عيد متاسفانه افتخار زيارت نيافتم. خدمت سرکار عليه عاليه عرض تبريک و دستبوس دارم" و پايش امضائي و پشتش نوشتهاي چاپي: محمد مصدق.
نفرين مهاجر وقتي به کليدش فکر ميکند به کيست. پاسخ آساني ندارد اين سئوال. اما اين قدر هست که خوشبختترين مهاجران و سياهروزگارترين آنها، کليدشان در جنگ قدرت گم شده، گاه خود جزئي از جنگ بودهاند و گاه نه، مثل همان غيرنظاميان بيگناه که در هر جنگ کشته ميشوند و گاه به تعداد افزونتر از نظاميان حرفهاي و قدرتمداراناند.
نسل اول کليد گمشدگان را اگر قصر خورنق هم نصيب آمده باشد اما وقتي ميگويند در خانه خوابيده بودم نيمه شب ناگهان در زدند... قصر خورنق را نميگويد بلکه هنوز خواب خانه کوچکي را ميبيند و بوي پيچ امينالدولهاش در دماغ اوست و در پشت بامش جاي ميخطويلههايي هست که بند پشهبند به آن استوار ميشد.
نسل اول مهاجران قرباني ميشوند چون خوابشان با فرزندانشان يکي نيست. در خوابشان آدمها به يک زبان حرف نميزنند، و کليدشان يکي نيست. ما پنج ميليون کليد گمشده داريم.
|
مهاجرت / احمد قابل |
يکي از اتفاقات زندگي بشر، موضوع «مهاجرت» است. گروهها و افراد گوناگوني از اين پديده بهره گرفتهاند و هستند کساني که به اين موضوع ميانديشند تا درصورت نياز، اقدام به مهاجرت کنند.
مسلمانان، گاه شمار تاريخي را با مبدأ «هجرت پيامبر گرامي، محمد بن عبدالله»(ص) از مکه به مدينه رسميت بخشدهاند. پديدهاي تاريخي که نقش بيبديلي در زندگي پيامبر خدا(ص) و پيروان شريعت او داشت و تحولي اساسي در بخش عمدهاي از تاريخ بشريت پديد آورد.
عقلاي بشر در عصر حاضر، در «اعلاميه جهاني حقوق بشر» بر حق مهاجرت، به عنوان حق عقلاني بشر، تأکيد کردهاند (ماده سيزدهم) . مانع تراشي دولتها و ملتها را در برابر اين پديده، طبق ساير مواد اين اعلاميه، ممنوع است.
متون اوليه شريعت نيز درباره اين پديده (مهاجرت) آشکارا موضعگيري کرده و در شرايط خاص فرهنگي و اجتماعي، آن را لازم و واجب شمرده است.
نگاهي اجمالي به قرآن و روايات معتبره، براي اطلاع اجمالي از رويکرد شريعت محمدي(ص) لازم است، چرا که انتساب هر رويکردي به شريعت، مستلزم ارائه دلايل عقلي يا نقلي معتبره است. اکنون چند نمونه از آيات قرآن کريم را از نظر ميگذرانيم؛
يکم؛ در آيات 93 تا 100 از سوره نساء اين پديده را به عنوان مصداقي از «تلاش در راه خدا= جهاد في سبيل الله» معرفي کرده و افرادي را که از مهاجرت پرهيز کردهاند را «قاعدون= زمينگيران» ميخواند و آنان را «ستمگران به خويش= ظالميانفسهم» ميداند.
در همين آيات با صراحت از هدف رسيدن به «گشايش در زندگي» به عنوان «نتيجه مهاجرت» ياد شده است (کسي که در راه خدا مهاجرت کند، راههاي بسيار و گشايش در زندگي مييابد = و من يهاجر في سبيل الله يجد في الأرض مراغما كثيرا و سعة).
گشايش در زندگي، شامل «آسايش ، آرامش، رفاه ، امنيت و آزادي» است. بنابراين، مهاجرت در راه خدا، يعني «پذيرش دوري از زادگاه و خاندان و اموال خود، به خاطر حقايق زندگي انساني و رشد علميو اخلاقي و تأمين امنيت و آرامش خود و خانواده، و حتي تأمين رفاه و آسايش لازم، با هدف رشد و تعالي انساني».
ميبينيم که در گستره اهدافي به وسعت رفتارهايي که «رضايت خدا» را در پيدارند، ميتوان به پديده مهاجرت نيز به عنوان ابزاري مشروع و منطقي، توجه کرد و از آن به عنوان «راهي معقول و مشروع» بهره گرفت تا امکاني براي «رهايي از وضعيت نامطلوب» (که امکان تغيير آن براي فرد مهاجر وجود ندارد) براي آدميان فراهم گردد. زبدة البيان - المحقق الأردبيلي - ص 313 - 317
ميدانيم که رفتارهاي مورد «رضايت خدا» (سبيل الله) در شريعت محمدي(ص) بسيار گسترده است. قرآن کريم، هرگونه اقدام به «کار نيک» را اقدامي«في سبيل الله» شمرده است و متون روايي بسياري بر اين نکته تأکيد کردهاند. همان که عنوان عربياش «عمل صالح» است.
پس هرگاه امکان اقدام به عمل صالح در زادگاه خود از آدميسلب شود و امکان اقدام به کارهاي نيک در جاهاي ديگر فراهم باشد، و هيچ راه منطقي براي تغيير اوضاع در دسترس نباشد، مهاجرت واجب ميگردد.
هرگاه امکانات فراوانتر و بهتري در غربت باشد که نسبت به اقدامات نيکي که امکان آن در وطن براي آدميفراهم است (در بررسي کلي، همه جانبه و منطقي) عقلا ترجيح داشته باشد، باز هم مهاجرت لازم خواهد بود، مگر آنکه ترجيح آن مختصر بوده و عقلا قابل اغماض باشد، که در اين صورت، مهاجرت امري مستحب خواهد بود. (زبدة البيان - المحقق الأردبيلي - ص 315:وقال القاضي : في الآية دليل على وجوب المهاجرة من موضع لا يتمكن الرجل فيه من إقامة أمر دينه ، وفي الكشاف : هذا دليل على أن الرجل إذا كان في بلد لا يتمكن فيه من إقامة أمر دينه كما يجب لبعض الأسباب ، أو علم أنه في غير بلده أقوم بحق الله وأدوم على العبادة حقت عليه المهاجرة)
دوم؛ برخي افراد موظف به «مهاجرت» شمرده شدهاند. در همين آيات ميخوانيم؛ «إن الذين توفاهم الملائكة ظالميأنفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الأرض قالوا ألم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها فأولئك مأواهم جهنم وساءت مصيرا= همانا کساني که به خود ستم کردهاند و فرشتگان او را درمييابند (قبض روح ميکنند) در برابر پرسش فرشتگان که؛شما در چه مکاني بوديد؟ ميگويند ما ضعيف نگه داشته شدگاني بوديم در زمين. فرشتگان به آنان ميگويند: آيا زمين خدا گسترده نبود تا شما در آن مهاجرت کنيد؟ پس آن گروه جايگاهشان دوزخ است و بد است اين دگرديسي».
بنابراين کساني که «مهاجرت» نکرده و ستم و دشواريهاي تحميلي زندگي را پذيرفته و براي تغيير آن، از کمترين امکان منطقي يعني «کوچ کردن» پرهيز کردهاند، مورد عذاب الهي قرار ميگيرند. عذاب الهي نيز صرفا در مورد «تخلف از قوانين الزاميعقلي يا الهي» تجويز شده و ميشود. پس بايد «وجوب مهاجرت» از جانب خداي رحمان تأييد شده باشد تا غير مهاجران را از عذاب الهي پرهيز دهد.
همين نکته را در برداشت فقيه نامدار شيعه در قرن پنجم هجري، مرحوم «شيخ طوسي» ميتوان ديد. البته ايشان از نظر فقهي، حکم مهاجرت را بالنسبه به افراد مختلف، به واجب و مستحب و مباح تقسيم کرده است (المبسوط 2 / 3 – 4: و لما نزل قوله تعالى"ألم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها" فأوجب الهجرة. و كان الناس على ثلاثة أضرب: منهم من يستحب له و لايجب عليه، و منهم من لا يستحب له و لايجب عليه. و منهم من يجب عليه).
شافعي از بزرگان و امامان چهارگانه فقه اهل سنت نيز همين مطلب را آورده و تصريح کرده است که مهاجرت براي برخي واجب و براي برخي مستحب است (كتاب الأم - الإمام الشافعي- 4 / 168 – 170). ساير فقيهان شيعه و گروههاي فقهي اهل سنت نيز به اين مطلب پرداختهاند.
سوم؛ آيه 72 سوره انفال، تأييد ميکند که بر اساس حکم اوليه ارث در شريعت، ارث بردن مبتني بر «ايمان همراه با مهاجرت» بوده است. بنا براين، بستگان درجه اول فرد از دنيا رفته، در صورت ايمان آوردن به خدا و پيامبر (ص) و عدم مهاجرت به مدينه (دار الإسلام) از ارث محروم بودند و تنها بستگان مهاجرت کرده، ارث ميبردند.
مرحوم «علامه حلي» در کتاب «تحرير الأحكام 5 / 7» همين مطلب را توضيح داده است که؛ «ارث در آغاز اسلام، مبتني بر "پيمان" بود و طرفين قرار داد از يکديگر ارث ميبردند و بستگان را سهمي نبود (نساء / 33). پس از آن"ايمان به اسلام" با شرط "هجرت خويشاوندان" آنان را مستحق ارث قرار ميداد. اگر فرد مسلمان داراي فرزندي بود که مهاجرت نکرده بود، از ارث محروم ميماند (انفال / 72). پس از چندي، قانون ارث مبتني بر "پيمان" و يا "هجرت" را با «ارث اولي الأرحام» نسخ کرد (كان التوارث في ابتداء الإسلام بالحلف، ... ثم نسخ و صار التوارث بالإسلام و الهجرة، فإذا كان للمسلم ولد لم يهاجر ورثه المهاجرون دونه، و ذلك قوله تعالى: "و الذين آمنوا و لم يهاجروا مالكم من ولايتهم من شئ حتى يهاجروا" -الأنفال:72- . ثم نسخ ذلك بقوله تعالى: "و أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض" -الأنفال: 75- و أنزل الله تعالى آيات التوارث) .
مرحوم آيت الله شيخ محمد حسن نجفي (صاحب جواهر) در کتاب «جواهر الكلام 39 / 6 و 7» توضيح داده است که؛ «... عربها و برخي اقوام مشابه آنان، از زمان جاهليت تاکنون از دادن ارث به زنان و کودکان، پروا ميکردهاند... و قرآن نيز در صدر اسلام، اين رويکرد آنان را پذيرفته بود. پس از آن با شرط «هجرت خويشاوندان مؤمن» آنان را مستحق ارث دانست، ولي پس از چندي، قانون ارث مبتني بر "پيمان" و يا "هجرت" را با « رث اولي الأرحام» نسخ کرد و اين رويکرد را جايگزين راهکارهاي پيشين قرار داد» (... و لقد نسخ بذلك و بآية أولي الأرحام و غيرها ما كان في الجاهلية من التوارث بالحلف و النصرة الذي أقروا عليه في صدر الاسلام، و على التوارث بالهجرة، فقال عز من قائل: "و الذين عقدت أيمانكم فآتوهم نصيبهم" و قال: "إن الذين آمنوا وهاجروا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم" إلى آخرها).
چهارم؛ آيه 41 سوره نحل، با صراحت به هدف «رهايي از ظلم» براي مهاجرت پرداخته است و اين کار را محبوب خدا و موجب پاداش فراوان الهي در آخرت و گشايش در زندگي دنيوي دانسته است. (والّذينهاجروا في الله من بعد ما ظلموا لنبوّأنّهم في الدّنيا حسنة ولأجر الآخرة أكبر لو كانوا يعلمون).
گويا تجربه ظلم، شرط اساسي «جواز مهاجرت» است. اگر هيچ راهي براي دفع ستم ستمگران پيدا نشود، مهاجرت واجب ميگردد و اگر راهي براي مقاومت و پيروزي منطقي وجود داشته باشد، طبيعتا ترجيح با مقاومت و تلاش ضد ستم است.
پنجم؛ درآيه 51 سوره حج نيز به استقبال خطرهاي ناشي از مهاجرت رفته و هرگونه مرگ طبيعي يا قتلي که در اين راه نصيب مهاجر شود را موجب پاداشهاي نيکوي اخروي دانسته است. در حقيقت اقدام آشکار شريعت به «ترغيب به مهاجرت» چندان روشن است که کسي را ياراي ترديد در نيکويي اين اقدام نيست (والّذينهاجروا في سبيل الله ثم قتلوا أو ماتوا ليرزقنّهم الله رزقا حسنا وإنّ الله لهو خير الرّازقين) .
برخي مفسران در ذيل آيات 41 نحل و 51 حج تصريح کردهاند که مهاجرت به قصد انجام هر کار نيکي که باشد، خصوصا کسب علم و دانش، مورد رضايت خداوندي است و مشمول نتايج شمرده شده در اين دو آيه خواهد بود.
بزرگاني چون زمخشري و مقدس اردبيلي از اين گروهاند که تلاش براي درآمد حلال و پسنديده را نيز موجب جواز مهاجرت دانستهاند (زبدة البيان -المحقق الأردبيلي- / 313 - 317:...و الظاهر أن كل من سافر في طلب أمر لمرضات الله فهو مهاجر في سبيله ، كما يدل عليه بعض الأخبار ، وظاهر الإضافة فليس بمخصوص بالجهاد وبالمهاجرين من بلاد الشرك ، فالسفر لطلب العلم داخل بل أفضل، و كذا زيارة الأئمة عليهم السلام بل الذهاب إلى صلة الرحم و زيارة الأخوان في الله هو سبيل الله، و نحو ذلك و هو ظاهر. قال في الكشاف: و قالوا كل هجرة لغرض ديني من طلب علم أو حج أو جهاد أو فرار إلى بلد يراد فيه طاعة أو قناعة أو زهد في الدنيا أو ابتغاء رزق طيب فهي هجرة إلى الله ورسوله، وإن أدركه الموت في طريقه فأجره على الله. والظاهر أن هذا حق و ليس بمخصوص بالهجرة في آية "ومن يخرج" بل في جميع الآيات الواقعة في ثواب الهجرة كما أشرنا إليه).
البته در روايات نيز بر اين نکته تأکيد شده است که حتي براي کسب در آمد مکفي و پرداخت وام، لازم است که فرد بدهکار، به مهاجرت نيز اقدام کند (جامع أحاديث الشيعة - السيد البروجردي - 18/ 309).
نتيجه بررسي آيات قرآن و پيشينه بحث مهاجرت در برداشتهاي فقيهان، ضرورت مهاجرت براي اهداف نيک و پسنديده را آشکار ميکند. تماميدلايل عقلي و نقلي معتبر، اقدام به مهاجرت را به عنوان راهکاري منطقي و مشروع، پيش پاي آدميان ميگذارند تا در صورت عدم تأمين نيازهاي مادي و معنوي براي زندگي مطلوب و مناسب در زادگاه خويش، از وطن و حضور در کنار بستگان و دوستان، چشمپوشي کرده و «مهاجرت» کند تا با ياري خداي رحمان، امکان تغييرات مثبت در جوانب مادي و معنوي زندگي خود را شاهد باشد.
مهاجرت مسلمانان به حبشه و ماندن چند ساله برخي از آنان در آن ديار و مهاجرت پيامبر گرامياسلام(ص) به مدينه، چندان خوش و شيرين بوده است که اين پديده را از منظر شرعي نيز خاطرهانگيز قرار دهد. هرچند بسياري از عقلاي بشر که تابع شريعت محمدي(ص) نبودهاند، در طول تاريخ به اين کار اقدام کرده و نتايج بسيار مثبتي نيز از آن گرفتهاند.
امروزه نيز در گوشه و کنار دنيا فرهيختگاني پيدا ميشوند که در وطن خويش امنيت و آرامش و آزادي لازم براي کارهاي علميو نشر انديشههاي خود را ندارند و يا با فرهنگ جوامعي که در آن زندگي ميکنند، هماهنگ نيستند و فضاي فرهنگ عموميجامعه براي آنان خفه کننده است و تنها راه رشد و تعالي مادي ومعنوي آنان در گرو مهاجرت به کشورهاي آزادتر و توسعه يافتهتر است.
در مورد پديده مهاجرت، هيچکس تاکنون نسبت به مهاجراني که جوياي کار در کشورهاي صنعتي و توسعه يافتهتر از وطن مهاجران، سخن يا رويکرد منفي نداشته است. عمده بحث کشورهاي درحال توسعه يا کشورهاي عقب مانده، در مورد مهاجرت نخبگان و دانشمندان خود است که از آن به عنوان «فرار» ياد ميکنند.
پديدهاي را که امروزه به عنوان «فرار مغزها» از آن ياد ميشود، يکسره منفي نميتوان ارزيابي کرد. چاره کار دانشمندي که در کشور خود امکان تعالي علميرا ندارد، چيزي جز مهاجرت نيست. دانشمندان را صرفا نبايد به عنوان سرمايه ملي يک ملت خاص دانست، چرا که سرمايه آنان جهاني است و همه جهانيان در شکلگيري شخصيت علمياو نقش داشتهاند و بايد از دانش او بهره مند شوند. البته سرمايهگذاري بيشتر ملتهاي آنان، حق بهرهمندي بيشتر و اولويت را به آنان ميدهد ولي اين اولويت در گرو تهيه امکانات لازم مادي و معنوي براي دانشمندان از سوي ملتهاي آنان است. هرگاه در اين خصوص، قصور و تقصيري صورت گيرد، آن اولويتها منتفي شده و ممکن است به بهرهمندي بيشتر کساني منجر شود که بيشترين امکانات را در اختيار دانشمندان قرار ميدهند.
سرمايههاي انساني بشريت و ملتها را نبايد کمتر از سرمايههاي مادي (مثل ذخائر ارزي) آنان دانست. سرمايههاي انساني نيز نبايد راکد بمانند و يا در مسيرهاي غير مولد بکار گرفته شوند و نبايد همچون درآمدهاي جاري يک دولت و ملت، آن را هزينه امور مصرفي کرد، تا چه رسد که از آنان به عنوان ابزاري براي کسب قدرتهاي بيارزش سياسي استفاده کرده و اعتبار علمي و ارزش انساني و اخلاقي آنان را که ميتواند به عنوان پشتوانه حقيقي يک ملت باشد را هزينه تأييد سياستهاي غير علمي و جاه طلبيهاي غير اخلاقي کرد.
فضاي مسموم فرهنگي و مارک زدنهاي غيراخلاقي به اهل علم و دانش و يا امنيتي کردن فضاي سياسي براي نخبگان يک ملت و آلوده کردن فضاي فرهنگي به مقاصد سياسي غيراخلاقي، عمده نيروهاي علميو دانشمندان يک ملت را دلگير کرده و آنان را آزار ميدهد. احساس ناامني به آنان دست داده و فکر خروج از کشور و مهاجرت را در وجود آنان زنده ميکند. اينکار براي برخي از آنان، گرچه دشوار است ولي با مقايسه احترام علم و عالم در برخي نقاط دنيا و بيتوجهي در کشور خويش، بهترين گزينه قرار ميگيرد.
اين سخن امير مؤمنان علي (ع)است که؛ «بدترين وطنها، جايي است که ساکنان آن، امنيت نداشته باشند. بهترين وطنها، جايي است که تو را تحمل کند= شر الأوطان مالم يأمن فيه القطان. خير الأوطان ما حملک» و در جاي ديگر از ايشان نقل شده است که؛ «هيچ مکاني براي تو بر مکان ديگر اولويت ندارد، بهترين مکانها جايي است که تو را تحمل کند» (تصنيف غررالحکم و درر الکلم/حديث شماره ي 7720: ليس بلد احق بک من بلد، خير البلاد ما حملک).
برخي عالمان شريعت در قرنهاي پيشين، عليرغم انديشه سنتي خود، ضرورت مهاجرت را نه فقط براي مردان که براي زناني که به هنگام هجرت، هيچ محرميآنان را همراهي نميکند نيز واجب دانسته اند. (و إن لم يمكنه إظهار دينه أو خاف فتنة فيه "وجبت" عليه الهجرة رجلا كان أو امرأة و إن لم تجد محرما)
با اينکه عمده فقيهان در مصداق يابيهاي خود صرفا به «وجوب هجرت از دارالکفر به دارالإسلام» پرداختهاند، ولي برخي فقيهان تصريح کردهاند که «هجرت از دارالإسلاميکه تحمل اظهار حقيقتي را ندارند که فرد واجد حقيقت در آن زندگي ميکند نيز واجب است» (ويلتحق بوجوب الهجرة من دار الكفر من أظهر حقا ببلدة من بلاد الاسلام ولم يقبل ولم يقدر على إظهاره فتلزمه الهجرة من تلك ، نقله الأذرعي وغيره عن صاحب المعتمد فيها ، وذكر البغوي مثله في سورة العنكبوت فقال : يجب على كل من كان ببلد تعمل فيها المعاصي ولا يمكنه تغيير ذلك الهجرة إلى حيث تتهيأ له العبادة ، ويدل لذلك قوله تعالى: "فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين" )
سخن را با ديدگاه مهم و قابل تأمل مقدس اردبيلي(ره) به پايان ميبرم : « واجب است فرار از مکاني که آدميمجبور به کتمان حقيقت و وادار به تقيه ميشود» که پس از نقل کلام شهيد اول(ره) و تفسير آن، امر به تأمل و توجه ميکند (زبدة البيان - المحقق الأردبيلي - ص 317: ما نقل عن الشهيد قدس الله سره أنه يجب الفرار من بلد التقية إن صح بحمل الوجوب على الاستحباب أو على الوجوه المتقدمة لسبب الوجوب، فتذكّر و تأمّل).
اگر چنان باشد که شهيد اول و مقدس اردبيلي فهميدهاند، براي بيان حقايق بسياري که عالمان شريعت تاکنون از تودههاي مريدان و پيروان خويش کتمان کردهاند، لازم است که کساني راهي دياري گردند که هزينه بيان حقايق، نقد جان، آبرو و هستي خود و خانواده خود نباشد و بتوان با امنيت خاطر و بدون دغدغه، حقايق علميشريعت را به مشتاقان آن رساند و در اختيار جامعه بشري قرار داد.
راست گفت رسول خدا(ص) : « بد مردميهستند آناني که مؤمن در ميان ايشان با تقيه و کتمان حقيقت، روزگار را سپري ميکند» (متقي هندي، کنزالعمال، حديث شماره ي 43712: بئس القوم، يمشي المؤمن فيهم بالتقية و الکتمان).
احمد قابل ....................... 22/3/1387 فريمان
|
مهاجرت/ خسرو شاكري |
مهاجرت يعني انتخاب به ترک زادگاه و وطن يا اجبار به ترک آن به دلايل مختلف. مهاجرت يا ترک وطن به انتخاب تنها يک انگيزه دارد. اين انگيره عدم رضايت از وضع خويش در زادگاه و اميد به بهبود آن در سرزميني ديگر است. چنين کساني را ميتوان خودخواه خواند، چون اينان که، معمولاً پس از سنين بلوغ يا پس از پايان تحصيلات عالي، موطن خود را ترک ميگويند، دِيني را که به وطن خود دارند فراموش ميکنند؛ يا به زبان امروزي، چنين کساني سرمايهگذاري و خدماتي را که براي آنان انجام گرفته است از ياد ميبرند. در نتيجه اين گونه مهاجرت، وطن مهاجر سرمايهاي را که براي رشد جسماني، فرهنگي و تعليماتي مهاجر خرج کرده است از دست ميدهد. ميتوان گفت که مهاجرت از اين نوع معمولاً کم است.
در سالهاي دانشگاهيام در آمريکا با سه ايراني تصادفاً آشنا شدم که به نظرم رسيد، نهبخاطر تحصيلات عالي، که براي آغاز زندگي نُو به آمريکا مهاجرت کرده بودند. يکي نقاش بود و در حوالي سانفرانسيسکو ميزيست. او به سختي فارسي سخن ميگفت، گويي سالها هيچ ايراني نديده بود، يا نخواسته بود ببيند. از ايران بد نميگفت، آمريکا را براي هنر خود ترجيح ميداد. در سالهاي پسين، هرگز نام او چون نقاشي برجسته شنيده نشد. در سالهاي آخري که در نيويورک و يار، ويراستار دانشنامه ايرانيکا در دانشگاه کلمبيا بودم، با نقاش ايراني ديگري آشنا شدم که نسبتاً مشهور بود. او در جواني نخست به پاريس و سپس به آمريکا مهاجرت کرده بود؛ همچنين بخاطر انکشاف هنر نقاشياش. اما او مردي بود ايران دوست که با ايرانيان معاشرت داشت، اگرچه همسر نخستاش آمريکايي– خواهر زن دانشمند شهير آلفرد اينيشتين (Alfred Einstein) – و همسر دومش يوناني بودند. اين مهاجر نقطه مقابل آن ديگري بود. مهاجر سوميکه با وي در دانشگاه اينديانا آشنا شدم، گويا در سالهاي نخستين دهه پنجاه ميلادي به آمريکا مهاجرت کرده بود و چنين مينمود که فارسي هم نميدانست، يعني فراموش کرده بود. شايد هم اين مهاجران دلايلي شخصي براي مهاجرت داشتند که فاش نميکردند، و لذا به نظر من خودخواه ميآمدند.
تعداد کساني که از ايران به اين خاطر مهاجرت کردهاند بسيار کم بوده است، شايد ازين رو که ايرانيان در ايرانيت خود بسيار متعصباند. متأسفانه ما دادههاي زيادي در مورد اين نوع مهاجرت نداريم. حتي کساني که در دوران صفويان از ايران به هندوستان، امپراتوري عثماني، يا اروپاي جنوبي مهاجرت کردند بيشتر ناخواسته بود.
بر عکس، تعداد کساني که موطن خود را بهرغم تمايل خود ترک ميکنند بسيار زياد بوده است. دلايل مهاجرت ناخواسته بسيار بودهاند. نخست پيگرد ديني، سياسي و فرهنگي؛ سپس، فقر و ورشکستگي اقتصادي. تعداد کساني که به اين دو علت موطن خود را ترک گفتهاند ميليونها بودهاند.
ايرانياني که در گذشتههاي دور دستهجمعي مهاجرت کردند در دوران گسترش اسلام و در عصر صفويان به هندوستان رفتند. دسته اول زرتشتياني بودند که به دليل مذهبي ايران را ترک گفتند. اما دسته دوم در عصر صفويان بيشتر به دليل فرهنگي ايران را ترک کردند. در سده نوزدهم ميلادي ايرانياني که موطن خود را ترک ميگفتند بيشتر به دلايل اقتصادي به مهاجرت ميرفتند. ورشکستگي اقتصادي ايران، که پس از جنگهاي ايران و روس آغاز شد، بسياري از تجار، صنعتگران، و دهقانان ايراني را بيخانمان و ناگزير از مهاجرت ساخت. در اين مهاجرت فقط مسلمانان شرکت نداشتند، بسياري از ارمنيان غرب ايران نيز به مهاجرت رفتند تا بتوانند حداقل زندگي را براي خانواده خود تأمين سازند. کل اين مهاجران به هندوستان، امپراتوري عثماني، شهرهاي آسياي مرکزي و قفقاز کوچ کردند. تعدادي از ايرانيان ارمني، بخاطر تماسهاي ديني حتي به آمريکا و بخصوص به کاليفرنيا هم مهاجرت کردند. در اينجا ترديدي نيست که اين دسته عظيم از مهاجران صرفاً انگيزههاي اقتصادي ناخواسته داشتند.
بازگشت برخي از اينان به ايران يا سفرهاي موسميايشان به وطن نشانه اين امر است.
مهاجرت ايرانيان در سه دهه اخير بيشتر دلايل فرهنگي دارد تا مذهبي صرف – انگيزههاي فرهنگياي که ناشي از نبود بردباري و شکيبايي در کشور است. انگيرههاي خودخواهانه و اقتصادي در اين مهاجرت بسيار ناچيز بودهاند. تماس گسترده من با بسياي از ايرانيان در اروپا و آمريکا نشان ميدهد که بسياري از اينان به دلايل فرهنگي جلاي وطن کردهاند. يکي از دلايل اينکه انگيزهها عمدتاً يا کاملاً فرهنگي بودهاند اينست که بسيار از ايرانيان مهاجر براي ديدار وطن به ايران باز ميگردند تا رابطه عاطفي خود را با موطنشان حفظ کنند. اين امر حتي در مورد بسياري از کساني صادق بوده است که به دلايل سياسي، يا پيگرد سياسي، ترک وطن گفتند، اما بخاطر ترتيباتي که در سالهاي اخير داده شده است برخي از آنان براي ايرانگردي به وطن باز ميگردند.
- اينکه آيا سرزمين مهاجرت ميتواند جاي وطن اصلي را بگيرد پاسخ دقيقي ندارد. اين پرسش جنبههاي سوبژکتيو دارد. نخست، اين مسئله بسيار شخصي ( رواني) است و از اينرو قابل اندازهگيري نيست. بسياري از ايرانيان مهاجر با عاطفه به وطن زندگي ميکنند. اينکه در برخي از کشورها محلههاي عمدتاً ايراني نشين با مغازههاي ايراني به وجود آمدهاند (تهرانجلس بهترين نمونه آن است) گوياي اين است که ايشان ميخواهند وطن خود را در غربت بازسازي کنند، هرچند به صورتي ناقص، و گاه اغراق آميز. روشن است که از نظر واقعي، مهاجران آهسته آهسته در زندگي غربت غرق ميشوند و عشق به وطن تنها رؤيايي ميشود که هر انساني را به آن نياز است. مقايسه اين دسته از مهاجران که ناگزير در غربت لنگر دائمي انداختهاند با کساني که در دو دهه آخر حکومت شاه نميتوانستند به ايران بازگردند، اما پس از سقوط شاه براي بازگشت به وطن دست از پا نميشناختند، آموزنده است و محصول وسعت و ماهيت اين مهاجرت است.
- چنانکه در بالا آوردم، مهاجرت در همه کشورها، و بخصوص در ايران، امري ناخواسته است. بر خلاف تصور ايرانيان داخل کشور، بسياري از ايرانياني که در سه دهه اخير به مهاجرت روي آوردهاند در «وطن» جديد يا ناخواسته خود در وضعيت اقتصادي بدتري از وضعيت پيشين خود در ايران زندگي ميکنند. اين امر ناشي از نپذيرفتن محدوديتهاي فرهنگي و سياسي است. مهاجران اخير عمدتاً در جستجوي فضاي فرهنگي و سياسياي بودهاند که در وطن از آن محروم ميبودند.
اگر بتوان اين بزرگترين مهاجرت ايرانيان را ناخواسته و در حال رشد بدانيم، متوجه ميشويم که چه ثروت عظيم مالي و انساني از کف ميهن ميرود.
- اقامت نيم قرنيام در غرب ناخواسته و اجباري بوده است. من هم، همانند بسياري از جوانان ايراني، بخاطر تحصيلات عاليه به فرنگستان آمدم و چنانکه به پدر و مادرم قول داده بودم، برنامهام خاتمه دادن به تحصيلاتم طي شش سال و بازگشت فوري به ايران بود. تا زماني که فعاليتهاي آغازينام در خارج براي حکومت شاه و دستگاه سرکوبگرش قابل تحمل بود، دو بار ايران باز گشتم؛ دومين بار در 1341 بخاطر مرگ مادرم بود، که مرگش را نديدم، چون سفارت ايران در لندن در طول سال تحصيلي اجازه بازگشت به ايران را به دانشجويان نميداد (در آن زمان ويزاي بازگشت هم وجودداشت). با اين همه، پس از تقلاي زياد براي قانع ساختن سفارت در لندن با تأخير و بدون اجازه به ايران بازگشتم، اما پس از مرگ مادر و خاکسپاري او رسيدم – تأخيري که زخميعميق بر روان من وارد ساخت. در سال 1343، هنگاميکه ديگر نميتوانستم به دلايل سياسي به ايران بازگردم، در راه سفر به زلاند جديد و استراليا، براي شرکت در يک کنفرانس بينالمللي دانشجويي به عنوان نماينده کنفدراسيون جهاني دانشجويان، ناگهان هواپيما، به دلايل فني و بنزينگيري، خارج از برنامه، در فرودگاه مهرآباد نشست. طبيعتاً من نميتوانستم از هواپيما پياده شوم؛ بنابر مقررات بين المللي، دولت ايران، اگر متوجه حضور من در آن هواپيما ميشد، ميتوانست مرا در هواپيما دستگير کند. هنگاميکه هواپيما به سوي شرق بلند شد و من دماوند را در اشعه بامدادين خورشيد که بر آن ميتابيد ديدم، اشك از چشمانم فروريخت و قلبم گرفت. شاه را لعنت کردم که مرا از پياده شدن و استنشاق هواي وطن و لمس کردن خاک آن محرومم کرده بود. از اينجا هم ميتوان به غم مهاجرت پي برد.
در روز پيش از سقوط رژيم پهلوي، به سفارت ايران در آلمان فدرال رجوع کردم و تقاضاي گذرنامه کردم. مسئول امور گذرنامه، که با نام من چون يکي از مخالفان فعال شاه آشنا بود، گفت که ميبايستي از سفير کسب اجازه ميکرد. سفير به پائين آمد، اما مرا در دفتر سرکنسول نپذيرفت. وي به پشت گيشه مراجعه کنندگان رفت و از پشت شيشه ضد گلوله به من گفت: «آقا، اول شما بايد ثابت کنيد ايراني هستيد.» توهيني بدتر از اين نميتوانست به کسي کند که سالها قلبش براي ايراني بدون شاه تپيده بود. در پاسخش گفتم: «آقا، ديگر آن زمان که من بايد ثابت کنم ايرانيام سپري شده است. اکنون اين شماييد که بايد ثابت کنيد ايراني هستيد.» ... به سرکنسول روکرد و گفت: «پاسپورت آقا را بدهيد!» در اينجا بود که باز معناي غربت خود را مشخص ميکرد. اين بار براي سفيري که داشت جايش را با من در غربت عوض ميکرد.
در فرداي سقوط حکومت سلطنتي، من، همچون بسياري که سالها آرزوي بازگشت به ايران را داشتند، براي يافتن يک جاي خالي در يک هواپيما، از هر فرودگاهي که ميشد، سخت تقلا کردم. سرانجام، توانستم روز دوم پس از سقوط پهلوي به سوي وطني که شاه مرا از ديدنش و اقامت در آن محروم کرده بود پرواز کنم. آن روز شادترين زندگي من بود. از اينجا هم ميتوان به معناي غربت پي برد. جالب آن است که دو روز پس از سقوط سلطنت، هنگاميکه به فرودگاه تهران رسيدم، خانميکه گذرنامهها را بازرسي ميکرد به من گفت که من ممنوعيت ورود به وطن داشتم. به او گفتم: «مگر شما نميدانيد که در اين مملکت چه گذشته است و آن ليست شما باطل شده است؟» سر انجام پس از مدتي چانه زني با افسري، که گويا متوجه تغيير شده بود، توانستم دوستان و خانوادهام را پس از سالها ببينم.
مهاجرت دوم هم دلايل ويژه خود را دارد که در اين مختصر گنجيدني نيستند. ...
یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 15:20 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |
