محمد چهره رمزگونه نظام ماست
گفتوگو با محمد عطريانفر
«محمد عطريانفر» از فعالان دانشجويي مبارز در پيش از پيروزي انقلاب است كه از شخصيت «مثالزدني» محمد منتظري در آن سالها ياد ميكند. او اگرچه پس از پيروزي انقلاب با محمد منتظري آشنا شد و ارتباطهايي داشت، اما به صورت سازماني همراه او نشد. زماني كه پاي گفتوگو با عطريانفر نشستيم، او را مجذوب شخصيت محمد يافتيم و از تفاوتهاي او با برخي از سياستمداران امروزي پرسيديم. اگرچه او با عشق و علاقه به محمد پاسخ ميگفت، اما دفاعاش منطقي بود. او ميگويد: «محمد منتظري شخصيت منحصر بهفرد و مبارزي است كه قدرش در انقلاب اسلامي مجهول مانده است و نيازمند تحقيق است.»
***
شما چه زماني با نام «محمد منتظري» آشنا شديد؟
در سالهاي 51 تا 57، به دليل فعاليتهاي مبارزاتي دانشجويي با شخصيتهاي انقلابي آشنا بوديم. در اين ميان، شخصيت آيتاللهالعظمي منتظري، شخصيتي محوري بود كه به تبع ايشان، محمد منتظري، چهرهاي نامآور و نامآشنا بود. در آن دوره، محمد منتظري و آيتالله منتظري دو شخصيت جداناپذير تفسير ميشد. اگرچه آيتالله منتظري يك شخصيت مبرز و محوري در انقلاب ايران بود، اما در ميان مبارزان نقش محمد منتظري در فرآيند فعاليتهاي انقلابي آيتالله منتظري، فقيه مبارز آنچنان مطرح بود كه مورد اتفاقنظر و اعتماد اكثريت قريب به اتفاق انقلابيوني كه گفتمان مبارزاتي امام خميني(ره) را به رسميت ميشناختند و مورد پذيرش بود و محمد منتظري عملا چهرهاي در صحنه اين فعاليتها بود. بدينسان، از محمد به عنوان فعال سياسي – مبارزاتي در داخل و خارج ايران ياد ميشد. محمد و آيتالله منتظري در يكپارچهسازي مردم نجف و دفاع سرسختانه اين شهر از حركت امام خميني بسيار موثر بودند و همين تاثير را در فرآيند فعاليتهاي مبارزاتي مردم اصفهان شاهد هستيم كه اين نقش در سطح ملي هم به نمايش گذاشته شده بود.
فرق مرحوم محمد با ساير روحانيون انقلابي در چه بود؟
سه لايه از شخصيتهاي روحاني در فعاليتهاي مبارزاتي آن دوره ديده ميشود. لايه و محور نخست؛ روحانيون طراز اول كه واجد يك حيثيت ممتاز، ملي و صاحب تاثيرات كاريزمايي بودند. در راس آنان امام خميني(ره) بودند كه شخصيتهاي ديگري همچون آيتالله منتظري، آيتالله مشكيني، آيتالله زنجاني و آيتالله طالقاني در اين زمره قرار ميگرفتند. اينها شخصيت مبرزي داشتند كه تنظيمكننده و تعادلبخش فعاليتهاي اعتقادي و مبارزاتي مردم بودند. محور دوم؛ فضلايي كه مروج انديشههاي روحانيون مبرز و مرجع محور اول بودند. در اين زمره، افرادي همچون آقايان مرحوم شهيد هاشمينژاد، آيتالله خامنهاي، اكبر هاشمي رفسنجاني، ربانيشيرازي (البته ايشان تا حدودي در زمره محور اول هم بودند)، شهيد سعيدي، شهيد غفاري، مرحوم شهيد مفتح و... بودند كه نقش آنان مياني بود و به تناسب هر شهر و منطقهاي اين نقش را ايفا ميكردند؛ آيتالله طاهري در اصفهان، آيتالله دستغيب و آيتالله حائري شيرازي در شيراز، آيتالله مهدوي كني، آيتالله كروبي، آيتالله موسوي خوئينيها در تهران، آيتالله واعظ طبسي در مشهد و... محور سوم؛ طلاب فعال و مبارزي بودند كه نقش عملياتي داشتند و منويات روحانيت رده اول را ذيل هدايتهاي مستقيم روحانيون رده دوم اجرايي ميكردند. محمد منتظري شاخصترين و بارزترين شخصيت اين محور بود. البته محمد علاوه بر اين جنبه، يك شخصيت درسخوانده و باسوادي بود كه تمامي فعاليتهاي او حول رفتارهاي انقلابياش سامان يافته بود. در زمره محور سوم، افرادي ديگر همچون آقايان قدرتالله عليخاني، سيدسراجالدين موسوي، محتشمي، زرندي، سيدموسي موسوي، حسني و... هم بودند. تفاوت نقش مرحوم محمد با ديگران در اين بود كه به دليل فرزندي آيتالله منتظري و همچنين شجاعت و جانبازي بر سر عقيده خود، در ميان فضلا هم البته جايگاه ويژهاي داشت و ماموريتهاي بزرگ بر عهده ايشان بود. به ياد دارم كه محمد در خروج مبارزاني كه ممنوعالخروج شده بودند، نقش محور و متكفل امر آنها را داشت.
با توجه به اينكه امام در بحث حركتهاي مسلحانه هيچگاه همراهي نكردند و از سوي ديگر محمد ارادت بسيار زيادي نسبت به ايشان داشت، پس چگونه او در اين مسير حركت ميكرد و در برخوردهاي خشونتبار، مسلحانه و ترورهاي پيش از انقلاب نقش داشت؟
مرحوم شهيدمحمد، هيچگاه معتقد به ترور در راه تحقق منويات مبارزان نبود. البته در آن سالها، مبارزان مذهبي قائل به اين بودند كه اگر مبارزه به حركتهاي مسلحانه كشيده شد، نبايد دريغ كنيم و بايد به آن اقدام كنيم. نزد آنها البته حركت مسلحانه فراتر و معنادارتر و اصوليتر از ترور بوده است. حتي در برخي فرمايشهاي حضرت امام ميتوان به اين مسئله رسيد كه اگر ضرورت براي يك عمل جهادي اجتنابناپذير شد، نبايد دريغ كرد. البته ايشان بر اين باور بودند كه در حال حاضر نيازي به اين مسئله نيست و ميتوانيم تحولات اجتماعي مقابله با حاكميت سلطه را با حركتهاي مردمي و آگاهي گسترده آنان عملياتي كنيم. بنابراين اگرچه هيچگاه مبارزات مسلحانه را به صورت اثباتي مطرح نميكردند، اما اگر هم كساني در اين زمينه فعاليت ميكردند، نهي نميشدند. البته برخي نتيجهگيري ميكنند چون كه مجاهدين خلق به عنوان سمبل مبارزات مسلحانه مطرح بودند و امام هيچگاه آنان را تاييد نكرد، پس امام با حركت مسلحانه موافق نبودند، اين نتيجهگيري چندان قرين به صواب نيست چرا كه هيچگاه ترور منصور توسط موتلفه از سوي امام نفي نشد و فقط سكوت كردند. درباره محمد منتظري هم بايد گفت كه او به «خشم انقلابي» معتقد بود. ضمن اينكه خشونت امروز يك لفظ نامقدس است، محمد هم خودش به دنبال اقدامات روشنگرانه بود تا اقدامات مسلحانه، و او در اين وادي نقش ايفا نميكرد. او معتقد بود كه بايد جوانان ما از تجارب نظامي برخي كشورها همچون فلسطين و لبنان ياري بگيرند، اما هيچگاه او به مبارزات مسلحانه دست نزد و مروج آن هم نبود.
خاطراتي از زمان فعاليتهاي مبارزاتي او به ياد داريد؟
گفته ميشد كه محمد در بسياري از كشورها همچون ايران، افغانستان، امارات، عربستان سعودي، عراق، فرانسه، بحرين و... به زندان افتاده است. يكي از دوستان نقل ميكرد كه وقتي محمد وارد عراق شده بود، دستگير ميشود. با توجه به اينكه امام در آن زمان بسيار مورد احترام حاكمان عراق بود، كافي بود كه او اعلام كند، از حواريون امام خميني است تا آزاد شود. اما محمد اين را نميگويد تا پس از دو ماه بازداشت در زندانهاي عراق، از طريق ايران، بيت امام خميني در نجف مطلع ميشود و پس از پيگيري آنان، او آزاد ميشود. زماني كه از زندان آزاد ميشود، از او ميپرسند كه چرا نسبت خود را با بيت امام به عراقيها نگفتي؟ او ميگويد دوست داشتم كه در زندانم بمانم تا مناسبات امنيتي – اطلاعاتي رژيم را در زندان كشف كنم. چرا كه براي مسير مبارزات لازم بود. او در فرودگاهها جعل گذرنامه ميكرد و به راحتي افراد را با هوشياري و ترفندهاي مختلف از اين كشور به آن كشور ميفرستاد. مرحوم محمد واقعا جمع تعارضات بود.
آشنايي نزديك و مستقيم شما با مرحوم محمد، از چه مقطعي آغاز شد؟
دو، سه ماه پيش از پيروزي انقلاب بنده در ابتداي سال 57 از زندان آزاد شدم. پس از مجموعه فعاليتهايي در تهران در پاييز همان سال به اصفهان بازگشتم و به همكاري با هسته مركزي مبارزان اصفهان همچون آقايان عبدالله نوري، پرورش، عباسعلي روحاني، حسين رضايي، معزي و... كه در راس آنان آيتآلله طاهري اصفهاني بود، پرداختم. پس از آزادي آيتالله منتظري از زندان، ايشان به اصفهان آمدند و استقبال باشكوهي، (حدود ده كيلومتر در جاده اصفهان – قم) از ايشان به عمل آمد. در آن استقبال با محمد منتظري آشنا شدم. بنده در مراسم استقبال كه در ميدان امام (نقش جهان) برگزار شده بود، چون مسئوليتي داشتم با مرحوم شيهدمحمد آشنا شدم.
پس از انقلاب چطور؟
بنده با ايشان مرتبط بودم. اين ارتباط تا چهار شب قبل از شهادت ايشان برقرار بود. آخرين بار، شبي بود كه در منزل ايشان شام دعوت بوديم؛ در ساختماني در خيابان مطهري. او همچون هميشه، گرم و صميمي ديدگاهها و انتقادات خود را مطرح ميكرد. او آن روزها به دنبال راهاندازي يك روزنامه بود و چون مطلع بود كه بنده دستيار ارشد آقاي حاتمي در كيهان و عضو شوراي سردبيري هستم، لذا علاقمند بود كه بنده در اين مسير او را كمك كنم. البته بنده به ايشان در آن جلسه گفتم كه محمد آقا، اين مسئله چندان عملي نيست دست از اين كار بردارد. او بر تصميم خود مصر بود. من گفتم: شيوههاي افشاگرانه گذشته شما به عنوان مبناي كار راهاندازي روزنامه كارساز نيست. البته او در پايان گفت كه ميخواهم يك كار متين و فاخر مطبوعاتي ارائه كنم و نميخواهم همچون گذشته، عمل كنم. بحث ما نيمهتمام ماند.
همكاري شما با محمد در چه حدي بود؟
من هيچگونه همكاري سازماني با محمد نداشتم. بيشتر دوست بوديم. هر از چندي در محيطهاي مشترك همچون بيت آيتالله منتظري، منزل آقاي وحيد دستجردي، صدا و سيما، مجلس، شوراي عالي دفاع و... نشست و برخاست داشتيم. اما هيچگاه اين روابط به صورت سازمانيافته و معنادار در كنار يكديگر به فعاليت مشترك نينجاميد.
آقاي عطريانفر! زماني كه به فعاليتهاي برخي سياستمداران حاكم بر قوه مجريه نگاهي مياندازيم، يك نوع همنوايي با آرا و نظرات مرحوم محمد ديده ميشود. آيا شما شاهد اين مسئله هستيد؟
خير، اينگونه نيست. شايد اگر به صورت و ظاهر اين فعاليتها نگاه بكنيم، شباهتهايي ديده ميشود. به هر حال محمد قائل به يك رفتار انقلابي و راديكال بود و خشم انقلابي او گاهي اوقات به برخي دوستان انقلابي آسيب ميزد. همانطور كه برخي حضرات در دوران كنوني هم اينگونه رفتار ميكنند. اما منطق حاكم بر رفتار محمد با منطق حاكم بر رفتار اين حضرات افراطي، از زمين تا آسمان تفاوت دارد. مرحوم محمد معتقد بود كه بايد در جهت تقويت بنيانهاي انقلابي و اسلام مورد نظر امام(ره) پالايشها و پيرايشها صورت گيرد و اجازه ندهيم فرصتطلبان قدرت را به نفع خود مصادره كنند. اين منطق، با منطق اينها متفاوت است. شايد محمد، در مصاديقي از فرصتطلبيهاي آن روزگار اشتباه ميكرده است، ولي اين خطا و اشتباه محدود و مختصر بود. او حتي زماني كه به خطاي خود پي ميبرد، بلافاصله مسير خود را تصحيح ميكرد. كما اينكه عمدهترين اصلاح مسير رفتاري او، درباره شهيد بهشتي است. زماني كه خون اين دو بزرگوار در كنار يكديگر ريخته شد، روزي بود كه به يك نقطه مشترك و رفع كدورت و همدلي رسيده بودند. و اين بسيار متفاوت است با رفتار نابخردانه اين حضرات كه در حال برخورد با صاحبان اصلي انقلاب هستند و منفعتطلبي آنها در پوشش رفتارهاي راديكال مايه تضعيف نظام و انقلاب شده است. محمد به دنبال تقديم و جانبازي خود براي انقلاب بود. محمد در روزهاي آخر حياتاش، بسيار منطقي رفتار و اصولي برخورد ميكرد. او با واقعيتها روبهرو شده بود و آنها را در تحليلهاي خودش به كار ميگرفت و به نظم پايبند بود. اگر به نقد محمد منتظري از آقاي بنيصدر توجه كنيد، كاملا به اين حالت و مشي معنادار و دقيق او واقف ميشويد. او از منظر مخالفت صواب و ناصواب حزب جمهوري نمينگريست و به صورت ملي به نقد بنيصدر ميپرداخت و او را نصيحت ميكرد. امروز با تجربه 30 سال، نميتوان اقدامات راديكال امروزين را توجيه كرد اصلا قابل مقايسه با رفتارهاي محمد، پس از چند ماه از پيروزي انقلاب نيست.
فكر نميكنيد، اين پاسخ شما به دليل علاقهتان به محمد و رقابت و مخالفت سياسيتان با سياستمداران حاكم بر دولت است؟
ميتوان اين سخن را گفت. اما به هر حال بنده سخن به استدلال ميگويم و علاقه به محمد صرفا عاطفي نيست؛ علاقهاي است از سر منطق و تحليل سياسي. ميتوان اثبات كرد كه محمد سال 57، با محمد سال 60 متفاوت است. همين «محمد»ي كه بهرغم برخي مظهر بلوا، آشفتگي، شالودهشكني و ساختارشكني در سال 57 است، خود منتخب مجلسي ميشود كه مظهر قانونمندي است. او از اين مجلس انتخاب ميشود تا در نهادي قانونمند و منظم به نام شوراي عالي دفاع بنشيند و تصميماتي گرفته شود. او در منازعه سياسي بنيصدر و حزب جمهوري، چنان نقشي بازي ميكند كه ديگران را در اين مسير آگاه ميكند. محمد چهره رمزگونه نظام ماست كه بايد دقيقتر شناخته شود. او در پوششهايي از ابهام و ايهام قرار گرفته است و در آن چند سال پس از پيروزي فرصتي براي شناختن او نبود. چهبسا كه اگر سخن امام درباره او نبود، برخي او را امروز مطعون ميشمردند.
گوشهاي از دفاعيات محمد در دادگاه رژيم پهلوي
از دادگاه تقاضامندم به من اجازه دهد مطالبي چند به عرض برسانم. و اينك اينجانب را به جرم دينداري در تاريخ 1/1/45 بازداشت و بعد از سه روز تحويل زندان قزلقلعه دادند. در آن زندان چه شكنجههايي بود كه به من ندادند...
آنقدر سيليهاي پيدرپي در همه اين جلسهها به سر و صورت و گوش من زدند كه شنوايي كامل گوشم را از دست دادم و سه دفعه به بيمارستان سازمان با آن سختيها كه داشت مراجعتم دادند...
شب دوشنبه 7/1/45 بعد از شكنجههاي زياد در پيشازظهر و بعدازظهر، ساعت 9 شب بود كه آقاي ازقندي وارد شد و گفت: امشب نوشتني نداريم و حساب قانون هم در بين نيست. فقط يا بايد اقرار كني و يا با زور شكنجه از تو اقرار خواهم گرفت و اين دستوري است كه من بايد اجرا كنم. به من گفتهاند تا اقرار نگيري ول نكن. آنقدر كه آن شب تهديد كرد و آنقدر سيلي و شلاق زد كه حساب ندارد. بعد از آن (بيادبي است) با زور شلوار مرا كند و نشيمنگاه مرا به بخاري كه بدنه آن سرخ بود چسباند. ميگفت خودت بچسبان. اما چون خودم آنطور كه مراد او بود نميچسباندم جلوي من ميايستاد و دستهاي مرا ميگرفت و با وضعي كه ناگفتني است آن عمل را اجرا ميساخت. در آن وقت بود كه آيه شريفه «يا ناركوني بردا و سلاما» بر زبانم جاري شد و با وجود زخمها و تاولهاي زياد، معجزه قرآن آشكار و درد آن بسيار ناچيز بود. بعد از آن اجازه داد كه شلوار خود را بپوشم. سپس همان تاكتيكها را از اول شروع كرد و دوباره شلوار مرا كند و به همان تفصيل در مرتبه دوم همان فيلم را اجرا كرد. بعد از آن آنقدر سيلي به سروصورتم زد كه سرم گيج رفت و ساعت 11 شب بود كه به سرباز دستور داد مرا به سلولم ببرد.
صبح 7/1/45 بود كه پاسبخش درب سلول را باز كرد و گفت براي رفتن به دفتر حاضر شويد. به معيت او به دفتر رفتيم.
ساعت 9 صبح بود كه بازجويي و زجر و شكنجه توسط آقايان مهاجراني و ازقندي شروع و تا ظاهر ادامه داشت. سپس دستور دادند كه در نقطه معيني بدون حركت بايستم و به ديوار نگاه كنم و رفتند. هيچ اجازه قدم زدن و يا نشستن و يا رو برگرداندن نداشتم. زيرا سرباز مسلح و مراقب غيرمسلح از اين طرف و آن طرف ايستاده و سخت مواظب بودند. در حدود 2 بعدازظهر بازجوها آمدند و شروع به بازجويي و شكنجه نمودند تا 5/5 بعدازظهر و همان دستور صبح را دادند و رفتند و در ساعت 9 شب بود كه ازقندي آمد و همان جريانات مذكور را به وجود آورد و رفت.
روز بعد – 8/1/45 – دوباره مثل روز قبل پاسبخش درب سلول را باز كرد و اينجانب را به دفتر برد و از ساعت 5/8 تا 11 به كار خود از بازجويي و زجر و شكنجه ادامه دادند و بعدا همان دستورهاي روز قبل را صادر كردند و رفتند و سربازان مسلح هم موبهمو تا 11 شب اجرا نمودند. بدين منوال از 12 صبح تا 11 شب به روي پاي خود ايستاده و بدون حركت به ديوار مينگريستم. و ساعت 11 شب پاسبخش دوباره مرا به سلولم برد.
روز بعد 9/1/45 براي مرتبه پنجم پاسبخش اينجانب را به دفتر برد. همان عمليات را از بازجويي و شكنجه از 9 صبح تا نزديك ظهر اجرا نمودند و بعد از آن همان دستورهاي روز قبل را اجرا نمودند و تا اوايل شب به همان منوالي كه به عرضتان رساندم قدري در اتاق دفتر و قدري خارج از آن روي پا ايستادم. سپس گفتند: دستور داريم امشب نگذاريم شما به خواب رويد و تا صبح روز بعد بيدار مانديم.
*****
گفتوگو با محمدجعفر سعيديانفر
محمدجعفر سعيديانفرد (سعيدي) از دوستان نزديك «محمد منتظري» است كه از اواخر دهه 40 با او آشنا و پس از انقلاب در شكلگيري اوليه سپاه پاسداران همراه او شد. سعيديانفر سپس به قم رفت و سپاه پاسداران قم را راهاندازي كرد. البته در سالهاي بعد، دو دوره نماينده مجلس شد. اگرچه او ميگويد كه روابط عاطفي با محمد داشته است و هنوز هم با يادآوري خاطرات آن دوران اشك در چشمانش حلقه ميزند، اما از نقدهايش به او نيز حتي در همان سالهاي ابتدايي پس از پيروزي انقلاب نميگذشت و گاهي هم به صراحت به گلايه از «محمد» ميپرداخت. اگرچه سعيديانفر حاضر به گفتوگو نبود،اما در نهايت هرچند مختصر خاطراتش را برايمان مطرح كرد.
***
اولين آشنايي شما با «محمدعلي منتظري» از چه زماني آغاز شد؟
پس از آزادي شهيد محمد از زندان قزلقلعه، در اواخر دهه 40، با او آشنا شدم. حجره من در مدرسه فيضيه بود و محمد به حجره ما آمد و رفت داشت و به دنبال كادرسازي بود.
چه اقداماتي در جهت كادرسازي انجام ميداد؟
يكي از اقدامات او، راهاندازي كتابخانه سيار بود و افراد به عضويت اين كتابخانه درميآمدند. هركس عضو ميشد، بايد خودش نيز اقدام به توزيع ميكرد و شاخههاي اين كتابخانه را شكل ميداد.
چه كتابهايي در اين كتابخانه وجود داشت؟
جنگ شكر در كوبا، ميراثخوار استعمار، سرگذشت فلسطين، الجزاير و مردان مجاهد و...
گويا محمد در آن سالها «اقتصاد» هم تدريس ميكرد.
بله، اوايل كلاسهاي اقتصاد ايشان در مسجد اعظم برگزار ميشد كه جمعيت بسياري از طلبهها در اين كلاسها حضور داشتند. با توجه به فضاي آن دوره، اين مسئله مورد استقبال قرار گرفته بود و به اقتصاد خرد و كلان ميپرداخت.
جايگاه علمي محمد چگونه بود؟
واقعا به جايگا علمي ايشان ظلم شده و بيشتر به چهره انقلابي او پرداخته شده است. او در فلسفه اسلامي و فقه واقعا تبحر داشت و در اقتصاد هم صاحبنظر بود. بنده در پاي درس خارج فقه آيتالله العظمي منتظري در سالهاي پيش از تبعيد ايشان، محمد را ميديدم كه با استاد به بحث ميپرداخت و به اصطلاح ما مستشكل درس بود.
روابط مرحوم محمد با سازمان مجاهدين خلق در همان سالها چگونه بود؟
اگرچه ايشان با مجيد شريف و مرتضي صمديه دوست بود و آنها به دليل ارتباط با او به قم ميآمدند و حتي چند بار محمد به همراه مجيد به حجره ما در فيضيه آمد، اما با اين حال، او در همان سالها به نوشتههاي تئوريك سازمان اشكال ميگرفت و علامتهاي سوال جدي به مباني آنان در گفتوگو با ما وارد ميكرد و كتاب شناخت و اقتصاد آنان را قبول نداشت و ميگفت: اينها با فلسفه و مباني اسلامي همخواني ندارد.
شما با مرحوم محمد ديگر به چه اموري ميپرداختيد؟
به ياد دارم كه گاهي به كوه ميرفتيم و افراد ديگري هم ميآمدند. آن سالها كه بحث اصلاحات ارضي و انقلاب سفيد شاه مطرح بود، ايشان در كوه دلايل مبارزه با اين اصلاحات، اگرچه در آن برخورد با فئودالها بود، را مطرح ميكرد.
تا چه زماني اين ارتباطهاي شما با محمد برقرار بود؟
تا اوايل سالهاي دهه 50 كه ايشان متواري شد. پس از دستگيري برخي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق، اينگونه مطرح بود كه محمد اعدامي است و بايد فرار كند.
مگر ايشان به چه اموري ميپرداخت كه اين مسئله مطرح شده بود؟
به هر حال او در مبارزه با رژيم پيشتاز بود و حتي ميگفتند در تهيه اسلحه به مجاهدين كمك ميكرده است. من به ياد دارم كه در كوههاي اطراف قم (خضر و دوبرادران) با يكديگر تمرين تيراندازي ميكرديم. البته مبارزات او بيشتر سبقه فكري – مردمي داشت و به آگاهسازي طلبهها ميپرداخت. او ما را به خريدن روزنامه تشويق ميكرد و خودش با هزينه شخصي راديو تهيه ميكرد و به طلبهها ميداد تا در جريان اخبار روز قرار گيرند.
ارتباط او در زمان حضور در قم در ميان حوزويان چگونه بود؟
بسيار وسيع بود. با تمامي گروهها و افرادي كه در جريان مبارزه نقش داشتند، مرتبط بود و تشكيلاتي عمل ميكرد. روحيه او در اين مسئله بسيار مهم بود. چرا كه اصلا به مسائل مالي وابستگي نداشت و سادهزيست بود. به ياد دارم در همان سالها عبايي بر دوش ميانداخت، بسيار مندرس بود كه حتي پس از پيروزي انقلاب هم آن را استفاده ميكرد. حسادت به هيچ وجه در رفتار و منش او مطرح نبود و به رشد و تعالي ديگران فكر ميكرد.
پس از متواري شدن محمد، شما چكار كرديد؟
پس از مدتي، بنده بازداشت شدم و به سربازي اجباري رفتم. چند بار بازداشت شدم و آزاد شدم تا اينكه در همان سالها به اتهام مخالفت و مبارزه عليه سلطنت در دادگاه بدوي به حبس ابد و در دادگاه دوم به 15 سال زندان محكوم شدم كه پس از تظاهراتي بود كه در خرداد 54 در فيضيه برپا شده بود. در زندان قصر با حاج مهدي عراقي، آيتالله انواري، حاج اسدالله لاجوردي، حاج صادق اماني، شيخ محمود صلواتي، شهيد شاهآبادي و... همبند بودم. پس از آزادي از زندان با گذشته بيش از 4 سال، به خمينيشهر (موطن خود) رفتم.
چه زماني بار ديگر ميان شما و شهيد محمد ارتباط نزديك برقرار شد؟
پس از بازگشت او به همراه آيتالله منتظري به اصفهان، او به خمينيشهر، به منزل ما آمد و سوار ماشين براي آمدن به تهران شديم و درباره سه موضوع محوري درباره اقدامات پس از پيروزي انقلاب براي حفظ اين آرمانهاي انقلابي صحبت كرديم؛ تشكيل حزب، راهاندازي روزنامه و تشكيل نيروي مسلح. در جهت اين مسئله، به تهران رفتيم. درباره اين مسائل با افرادي همچون آقاي هاشمي رفسنجاني ديدار كرديم. پس از پيروزي انقلاب، به دليل سابقه بنده و آشنايي با مسائل نظامي در راهاندازي سپاه در اين امر با او همكاري كردم. محمد معتقد بود كه اگر نيروهاي مشروطهخواه و مصدق نيروي مسلح داشتند، شكست نميخوردند.
گويا چند دسته به دنبال تشكيل سپاه بودند؟
بله، گروه محمد، گروه ابوشريف، گروه آقاي لاهوتي و يزدي و گروه سازمان مجاهدين انقلاب. در گروه ما محمد، بنده، محمود صلواتي و حميد عبدالوهاب بود. بنده در مسائل آموزشي در جنبه نظامي و فكري در سپاه فعال بودم.
چرا از تهران به قم آمديد و در قم به تشكيل سپاه پرداختيد؟
برخي اختلافات ميان من و مسائلي كه آن زمان در جريان تشكيل سپاه پيش آمد. البته بايد به نقد محمد هم پرداخت. او آنچنان به فعاليت ميپرداخت و مدت 30 روز نخوابيد؛ فقط در ماشين ميخوابيد و آن باعث شد كه بيهوش شود. برخي رفتارهاي محمد باعث شده بود تا دوبارهكاري شود يا كارها به هم گره بخورد.
يعني شما به دليل اين مسائل قهر كرديد؟
قهر نبود. من معتقد به نظم در كار بودم، اما اين مسئله در كارها رعايت نميشد. بنابراين به قم آمدم و به همراه آقايان محمدحسين طارمي، شريعتي (شيخالشريعه)، كشميري، عرب، خليليان و... سپاه را راهاندازي كردم. اين سپاه بسيار قوي بود و از هزار نفر كادر آن، 200، 300 نفر آن حداقل ليسانس داشتند. البته برخي اختلافات، آن را متزلزل كرد؛ حاميان آقاي منتظري و كساني كه از قوت اين جريان هراس داشتند.
مرحوم محمد هم از سپاه قهر كرد؟
قهر نكرد، نماينده مجلس شد و به فعاليت در سپاه ادامه نداد.
ارتباط او با شما قطع شد؟
نخير، مشورتهايي درباره مسائل مختلف در سپاه به بنده ميداد.
دليل اختلاف ميان مرحوم محمد و آقاي بهشتي چه بود؟
محمد فكر ميكرد كه جريان انقلاب به سمت ليبراليسم ميرود و شهيد بهشتي و به خصوص دولت موقت را در اين مسئله دخيل ميدانست. البته دوستان و همراهان فكري ايشان همگي معتقد به اين مسئله نبودند.
دليل اينكه برخي او را به بيماري رواني متهم ميكردند، چه بود؟
البته اين ادعا، يك اتهام بود و او هيچ مشكل رواني نداشت، بلكه به دليل همان فعاليتهاي زياد و بيخوابيها دچار برخي بيماريهاي جسمي شده بود كه در آخرين روزهاي حياتش مدتي در باغ توليت قم (پارك سالاريه فعلي) به استراحت پرداخت.
چرا محمد از آقاموسي صدر هم گلايههايي داشت؟
با ايشان خوب بود. بنده تنها از او در مقام تجليل از آقا موسي سخناني شنيده بودم.
رفتارهاي شهيد محمد بر جايگاه آيتالله منتظري فشاري نميآورد؟
بر ايشان بسيار فشار وارد ميشد؛ به ويژه پس از اختلاف محمد با شهيد بهشتي.
ديدگاه محمد به نظر برخي از سياستمداران فعلي بسيار نزديك است. توجيه شما به عنوان دوست نزديك شهيد محمد چيست؟
آن نظرات مربوط به زمان انقلاب بازميگردد؛ نه به 30 سال پس از انقلاب. محمد قطعا اگر زنده بود، مواضع خودش را نقد ميكرد. شما در همان سالهاي كوتاه هم تغييرات نگاه او را ميبينيد. او حتي در بحث گروگانگيري در اشغال سفارت آمريكا معتقد بود كه بايد آزاد شوند تا دموكراتها در انتخابات رياستجمهوري آمريكا پيروز شوند. از سوي ديگر بنده معتقدم كه نظرات محمد بر اساس اعتقاد بود، اما نظرات برخي از امروزيها فرصتطلبانه است.
*****
به مادرم گفت؛ روي قاليچه نميتوان اسلام واقعي را فهميد
گفتوگو با اشرف منتظري، خواهر محمد
شهيد محمد منتظري با اشرفخانم، خواهرش، در آن ايام كه در قم بود، بسيار مأنوس بود. او حتي به همراه خواهر به فعاليت مبارزاتي ميپرداخت و او را در اين مسائل دخيل كرده بود. از اين رو، با خواهر 57 ساله محمد گفتوگو كرديم و خاطرات و رفتارهاي محمد را بازخواني و بازكاوي كرديم تا چهره اين شخصيت مبارزاتي را به نمايش بگذاريم.
در ابتداي گفتوگو، اگر ممكن است خاطراتي را از مرحوم محمد به ياد آوريد و گوشهاي از آن را برايمان بگوييد.
روزي مادرم، به خاطر اينكه پس از انقلاب برادرم هميشه در تهران و دور از مادرم بود، به او گفت: «محمد! تو آن وقت كه انقلاب پيروز نشده بود، هميشه از ما دور بودي و ما در فراق تو به سر ميبرديم، حالا هم كه انقلاب پيروز شده است، ما بايد باز هم در فراق تو باشيم؟ پس حداقل يك عكس از خودت به ما بده تا عكس تو را داشته باشيم.» محمد در پاسخ مادرم گفت: «دعا كنيد من شهيد شوم، آن وقت عكس من همه جا منتشر خواهد شد!» مادرم از اين پاسخ او خيلي ناراحت شد. جالب اين است كه اين صحبت دو روز قبل از فاجعه هفتتير بود.
خاطره ديگر اين كه برادرم در آن دوره در مسجد امام حسن در قم، سخنراني انتقادي نسبت به دولت موقت داشت كه جلسه سخنراني متشنج شد و به هم خورد. من در آن سخنراني حاضر بودم و به برادرم گفتم: «پس چرا انقلاب به اينجا كشيده شد؟» او در جواب من گفت: «انقلاب ده پله دارد و اكنون ما در پله اول آن قرار داريم و بايد 9 پله ديگر آن را به تدريج طي كنيم.» او جمله «انقلاب در انقلاب» را در محاورات خود زياد به كار ميبرد و ميگفت: «بايد دائما حالت انقلابي حفظ شود وگرنه انقلاب از بين ميرود.» همچنين او زياد ميگفت: «انقلاب فرزندان خود را ميخورد.» و نيز ميگفت: «اينكه بعضي ميگويند «قحطالرجال» است، اشتباه است. بلكه «جهلالرجال» است. يعني رجال و نيروهاي انقلابي هميشه در گوشه و كنار جامعه وجود دارد. اما شناخته شده نيستند و چه بسا آنها را نميشناسيم.»
خاطره پاياني اينكه روزگاري برادرم در قزلقلعه زنداني بود، براي ملاقات او رفته بودم، ديدم مأمورين او را سوار ماشين كرده و به طرف در خروجي ميبرند. در ملاقات كوتاهي كه با من داشت، گفت: «شما صبر كنيد، مرا ميبرند بيمارستان و بهزودي بر ميگردم.» بعدا فهميدم كه پرده گوش او در اثر ضربات سيلي و... پاره شده بود و براي معالجه او را به بيمارستان ارتش ميبردند.
شهيد محمد در روابط خانوادگي چگونه بود؟ در برخورد با پدرو مادر، برادران و خواهران چگونه رفتار ميكرد؟ آيا در زمان مبارزات، زماني را براي خانواده در نظر ميگرفت؟
برادرم، شهيد محمد، در روابط خانوادگي خيلي صميمي و گرم بود، مخصوصا نسبت به پدر و مادرم. فوقالعاده براي آنان احترام قائل بود و حتيالمقدور سعي ميكرد رضايت آنان را فراهم كند. در دوران مبارزات نيز تا آنجا كه به كارهاي مبارزاتي ضربهاي نخورد، به مسائل خانواده و روابط خانوادگي توجه زياد داشت.
چرا در ابتداي كودكي از تحصيل استقبال نكرد چرا دوست نداشت درس طلبگي بخواند؟
او زمان كوتاهي علاقه زيادي به كار كردن در مغازه و بازار داشت؛ به خصوص كار قاشق و چنگالسازي كه عمويم داشت و در نجفآباد كار رايج آن زمان بود. ولي به زودي تغيير رويه داد و با تشويق پدرم وارد درس طلبگي شد.
از نگاه او به نقش اجتماعي زنان در آن سالها خاطرهاي به ياد داريد؟آيا شما در آن سالها با او همراهي ميكرديد؟ اگر ممكن است خاطراتي در اين باره بيان كنيد؟
نگاه او به نقش اجتماعي زنان مثبت بود و معتقد بود زنان نيز مثل مردها بايد در امور اجتماعي از قبيل مبارزات شركت داشته باشند. به همين دليل، همواره مرا كه چند سال از او كوچكتر بودم، در كارهاي مبارزاتي همراه ميكرد و از من ميخواست كه در كارهايي مثل تنظيم اعلاميه، جزوه، تراكت يا مسائل سادهاي كه براي من مقدور بود، به او كمك كنم. سفارش ميكرد كه بايد اين امور محرمانه باشد، وگرنه خطر دارد.
مرحوم محمد در درس، مبارزات و رفتارهاي خود بيشتر متاثر از چه كساني بود؟
برادرم در امور درسي كاملا متاثر از پدرم بود. در درسهاي فقه و اصول و فلسفه پدرم با جديت شركت و مطالعه و مباحثه نيز ميكرد. اما در امور مبارزاتي، علاوه بر مرحوم امام خميني(ره) و پدرم، ميتوانم بگويم كه از مرحوم آيتالله رباني شيرازي و آقاي هاشمي رفسنجاني تا حدودي متاثر بود و آنان را در امور مبارزاتي قبول داشت و براي نظرشان احترام قائل بود.
آيا او در ازدواج شما و آشنايي شما نقشي داشت؟
برادرم چون در امور درسي و مبارزاتي با سيدمهدي هاشمي يعني برادر همسرم، سالها قبل از ازدواج من از نزديك آشنا و هممباحثه و در مبارزات همكار بود، در امر ازدواج من نيز نقش داشت كه زمينه شناخت بيشتر من با همسرم و خانواده ايشان فراهم شد. البته پدرم در دوران طلبگي در اصفهان، در مدرسه جده بزرگ با پدر همسرم، مرحوم آيتالله سيدمحمد هاشمي خيلي آشنا بودند كه در خاطراتشان گفتهاند، مرحوم سيدمحمد هاشمي در تعليم و تربيت و راهنمايي لازم پدرم، نوعي اشراف و نظارت داشت.
آيا در نحوه رفتارها، عبادات و پوشش شما اعمال نظر ميكرد؟ نظرش چه بود؟
برادرم در امور ديني خيلي مقيد بود و همواره ما را به مراعات امور ديني در همه زمينهها سفارش ميكرد. همچنين در بعد زندگي و توجه به تجملات خيلي سختگير بود و هميشه مواظف بودند، ما گرفتار تشريفات و تجملات و به قول خودش اشرافيگري نشويم. روي اين موضوع خيلي حساس بود و از اينكه ميديد بعضي از روحانيون يا ديگران گرفتار تجملات زائد شدهاند، سخت ناراحت بود. به ياد دارم روزي مادرم يك فرش قاليچه 2 در 3 متري كهنه و دست دوم را براي اتاق برادرم در منزل عشقعلي فراهم كرده و بدون اطلاع او در اتاقش پهن كرد. وقتي محمد آمد و ديد قاليچه در اتاقش انداخته شده، با ناراحتي و عصبانيت آن را جمع كرد و بهگوشهاي انداخت و گفت روي قاليچه نميتوان اسلام واقعي را فهميد و درد فقرا را احساس كرد.
مرحوم محمد، در سالهايي كه در قم بود، با چه كساني مرتبط بود؟
ارتباطات در آن زمان، به خاطر خطر ساواك و لو رفتن كارهاي مبارزاتي مخفي بود، ولي با اين حال ما از روابط او با امثال آقايان رباني شيرازي، هاشمي رفسنجاني، شهيد سعيدي و افراد ديگر در اين سطح خبر داشتيم. زيرا در منزل كه با پدرم صحبت ميكرد، نام اين افراد را ميشنيديم. در سطح پايينتر كه از نظر سني و درسي همسطح بودند، با سيدمهدي هاشمي علاوه بر هممباحثه بودن در امور مبارزاتي روابط زيادي داشت و غير از او با افرادي نظير آقاي سيدهادي هاشمي (همسرم) و نيز آقايان شيخ قرباني علي حبيباللهي (داماد عمويم)، محمود واحد نجفآبادي (از روحانيون معروف نجفآباد)، شيخ حسن ابراهيمي، دكتر هادي، شيخ جعفر محمودي، مصطفي پاينده نادي، معاديخواه، بنكدار (از بازاريهاي تهران)، مرحوم دكتر واعظي، دكتر وحيد دستگردي، حاج آقامهدي شاهآبادي، سيدمحمدعلي موسوي درچهاي و شيخ علي عطايي روابط مبارزاتي داشت. البته دوستان و همكاران شهيد محمد، دوراني كه خارج كشور بود، زيادند و از جمله آقايان سيد سراجالدين موسوي، مهندس غرضي، علي جنتي، حسن متقي، برادران مدرسي، خانم دباغ و آقايان سيدمحمود دعايي، شيخ محمدحسين شريعتي و آقاي نفري هستند.
در آن زمان كه او در اين كشور و آن كشور و اين زندان و آن زندان بود، مادرتان چگونه بر نگرانيهاي خود فائق ميآمد؟
مادرم خيلي ناراحت بود. البته او شجاع و صبور است و در تمام مراحل مبارزات و سختيهايي كه براي پدرم، برادرم و همسرم پيش ميآمد، روحيه خود را حفظ و سختيها را تحمل ميكرد.
آن مرحوم چگونه و در چه زماني با همسر خود آشنا شد و با او ازدواج كرد؟ شما در جريان اين امر بوديد؟
آشنايي برادرم با همسرش اينچنين بود كه در سفري محرمانه كه ايشان به ايران آمد و در قم در منزل آقاي حبيباللهي ملاقاتهايي با دوستان و مبارزان داشت، من پيشنهاد ازدواج به او كردم و او گفت: «من با يك خانوادهاي ازدواج ميكنم كه اهل مبارزه باشند و ما را درك كنند و فكر ميكنم در نجفآباد بهتر بتوانم چنين همسري را پيدا كنم.» او ابتدا به يك خانواده ديگر نظر داشت، ولي پس از مشورت با من به ايشان گفتم: به نظر من خانم زهره حري (همسر ايشان) بهتر است. او چون نظر من را قبول داشت، پيشنهاد مرا قبول كرد و قرار شد من پيگير اين مسئله باشم. پس از اينكه خانواده حري قبول كردند، قرار بر اين شد كه زهره خانم به خارج از كشور برود و با برادرم ملاقات كند. البته برادرم پيغام داد كه آمدن ايشان لازم نيست و شرايط ظاهرا خيلي بهتر شده و اميد است كه به زودي به ايران بيايد. او چند ماه بعد از آن، به همراه پدرم، كه براي ديدار با امام به پاريس رفته بودند، به ايران آمد و مقدمات ازدواج فراهم شد و همزمان با پيروزي انقلاب به شكل بسيار ساده و خالي از هر گونه تشريفات ازدواج انجام شد. او همسرش را به تهران برد ووارد كارهاي انقلاب كرد و سپس «ساتجا» را تشكيل داد و بعدا كه كانديداي مجلس شوراي اسلامي شد؛ همسرش كاملا پيگير مسائل انقلاب و همكار مورد اعتمادي براي برادرم بود كه ثمره اين ازدواج، يك دختر به نام «وحيده» است كه هماكنون مشغول به تحصيل در رشته تخصصي قلب است و ديگري پسري به نام «زهير» كه فارغالتحصيل رشته فنآوري اطلاعات است.
با توجه به اين كه همواره در پس و پيش از ازدواج مشغول امور مبارزاتي و سياسي بود، آيا فرصت آن را داشت كه به همسر و خانواده خود برسد؟ آيا آنها از اين مساله ناراحت نبودند؟ نظرشان درباره فعاليتهاي محمد چه بود؟
همسر برادرم خيلي به ايشان اعتقاد داشت و در كارهاي انقلاب كاملا همفكر و ياور ايشان بود و هيچگونه ناراحتي از اين جهت وجود نداشت. فقط نگراني همسر ايشان حفظ سلامتي شهيد محمد منتظري بود. او پيوسته از اينكه برادرم به غذا، استراحت و خواب خود توجه كافي نميكرد و بيش از اندازه كار ميكرد، نگران بود و از ايشان مراقبت زيادي ميكرد.
هيچگاه شده بود كه مرحوم محمد با همسر يا شما، خواهران، برادران و خانواده به مسافرت برود؟
من با برادرم محمد، جز مسافرتهاي خانوادگي كه به نجفآباد و احيانا مشهد مقدس داشتيم، مسافرت ديگري نداشتهام. البته او با همسر، مادر، برادرم سعيد و خواهر كوچكم سعيده، مسافرتي به ليبي داشت.
آيا موردي اتفاق افتاده بود كه پدر بزرگوارتان با او برخورد يا درباره مسالهاي به او توصيهاي كند؟
روابط برادرم محمد و پدرم بسيار گرم و عاطفي و در عين حال آزادمنشانه بود؛ يعني رابطه پدري و عاطفه زياد مانع از اظهارنظر و احيانا انتقاد نبود و كرارا ميديدم كه در مسائل مبارزاتي نظرهاي يكديگر را به طور علمي و منطقي نقد ميكردند. شنيدهام زماني كه برادرم به اتفاق همسرم، آقاي سيدهادي هاشمي، درس فلسفه (اسفار ملاصدرا) را خصوصي نزد پدرم ميخواندند، روزي بعد از اتمام درس كه نوعا مسائل سياسي مطرح ميشد، برادرم ضمن انتقاد تند از مرحوم آيتالله شريعتمداري به خاطر بعضي موضعگيريهايي آن مرحوم، ايشان را انقلابي ندانست و تعبيري كه در شأن آقاي شريعتمداري نبود، به كار برد كه پدرم ناراحت شده بودند و او را با عصبانيت نهي و توصيه كردند كه هيچگاه بزرگان و مراجع و علما را نبايد به سبكي نام برد.
شما شهيد محمد را چگونه فردي ميديديد؟ رفتار او چه خصوصياتي داشت؟
او فردي كاملا انقلابي و پايبند به ارزشهاي انقلاب بود و هيچگاه بين آنچه ميگفت و عمل ميكرد، تعارض وجود نداشت. آدمي فوقالعاده مقاوم و صبور بود. شكنجههاي او در قزلقلعه بر سر زبانها بود تا آنجا كه مرحوم مهندس بازرگان او را قهرمان روحانيت معرفي كرده بود و مرحوم آيتالله آذري، كه شاهد بخشي از شكنجههاي برادرم در قزلقلعه بود، با اعجاب فراوان گفته بود: «محمد واقعا در اين مورد رهبر ماست.» او زندگي بسيار سادهاي داشت. لباسهايش بسيار ساده بود و پيوسته مادرم به او اصرار ميكرد كه لباسهاي بهتري بپوشد. در خوراك و غذا خيلي سختگير بود و معمولا به خوردن غذاهاي ساده اكتفا ميكرد.
رابطه او با همسر شما و خانواده همسرتان چگونه بود؟
برادرم با برادر همسرم، سيدمهدي هاشمي، حتي قبل از ازدواج من هم رابطه داشت و علاوه بر هممباحثه بودن در كارهاي مبارزاتي، با هم همكاري و همفكري داشتند. البته او با همسرم خيلي ارتباط مبارزاتي نداشت، اما بعد از ازدواج، رابطه همسرم با شهيد محمد بيشتر شد و به خصوص در جريان تنظيم و پخش درسهاي حكومت اسلامي امام خميني كه به شكل مخفيانه از نجف به دست برادرم رسيده بود و نيز در رساندن كتابهاي روشنگر و انقلابي به طلاب جوان و تشويق آنان به خواندن آن كتابها و نيز روزنامهها و مجلات سياسي، همسرم با او همكاري زيادي داشت. بعد از فرار كردن شهيد محمد از ايران و استقرار در نجف اشرف و شروع برنامههايي از راديو بغداد به فارسي به نام «نهضت روحانيت در ايران» توسط آقاي سيدمحمود دعايي، همكاري همسرم با برادرم زيادتر شد و مقرر شده بود كه اخبار مربوط به مبارزات و افراد دستگير يا شهيد شده و اوضاع زندانيان سياسي و آنچه را كه به روحانيت و روند مبارزه مربوط بود، همسرم به طور دقيق براي برادرم بنويسد و با جاسازي در جلد كتاب براي او ارسال كند. اين روند چند سال طول كشيد تا اينكه همسرم در سال 54 دستگير شد. همچنين قرار بر اين بود كه هر اعلاميهاي كه در ايران منتشر ميشود يا زماني كه كتابهاي مرحوم دكتر شريعتي منتشر ميشد، براي او فرستاده شود. برادرم نوشته بود: «تمام مطالب ارسالي را ما در مرحله اول براي امام آماده ميكنيم و سپس براي انتشار در برنامه راديو بغداد تنظيم ميكنيم.» حتي برادرم به همسرم سفارش كرده بود كه تحقيق كند، اگر صداي راديو بغداد در بعضي شهرها به خوبي شنيده نميشود به برادرم منتقل كند تا اقدام شود.
چرا شهيد محمد از اكثر سياستمداران پس از انقلاب ناراضي بود؟ آيا اين مساله به روحيه او باز نميگشت؟
دليل نارضايتي شهيد محمد از بعضي سياستمداران پس از انقلاب همان پايبندي او به اصول و ارزشهاي انقلاب بود كه به نظرش بعضي مسوولان، آنچنان كه او فكر ميكرد و انتظار داشت، عمل نميكردند. مثلا شهيد محمد با اينكه مرحوم مهندس بازرگان را از نظر ديني و فكري قبول داشت و او را فردي ممتاز و زجر كشيده ميدانست و سالها با هم در زندان قصر زنداني بودند، اما نسبت به بعضي افراد دولت موقت و بعضي كارها انتقاد داشت و ميگفت: «بايد بهتر از اين عمل ميشد و در حقيقت انقلابيتر عمل شود.»
فرق شهيد محمد با ساير روحانيون انقلابي در چه مسائلي بود؟ شما تفاوتي ميان نظرات پدرتان و مرحوم شهيد محمد ديدهايد؟
ويژگيهايي كه برشمردم و بسياري از دوستان محشور با او شاهد آنها بودند، موجب تمايز شهيد محمد با ديگر روحانيون انقلابي بود. البته نميخواهم آنها را تنقيض كنم، بلكه مقصودم شمردن مزاياي شهيد محمد بود، برادرم با پدرم در بسياري از مسائل اصولي هماهنگ بود، البته در بعضي مسائل جزئي هم كه اختلاف نظر داشتند در مقام عمل تابع و پيرو پدرم بود. ولي ميگفت كه نظر من چيز ديگري است. مثلا نسبت به متن بعضي اعلاميههايي كه آن زمان در جهت مبارزه با رژيم شاه تنظيم ميشد، احيانا اختلاف نظرهاي جزئي داشتند، ولي در جهت كلي اختلافي وجود نداشت.
مواضع او در حال حاضر به برخي ديدگاههاي حاكم بر دولت كنوني نزديك است. با وجود اين، چه فرقي ميان نظريات او با سياستمداران جديدالولاده ميتوان يافت؟
برادرم اهل تظاهر و شعار و سياسيكاري نبود. آنچه را به ديگران توصيه ميكرد در درجه اول خودش عمل ميكرد. همچنين او از انتقاد استقبال ميكرد و منتقدان خود را ارج مينهاد، هيچگاه آنها را به چيزي متهم نميكرد و نيز شهرتطلب و طالب نام و مقام نبود. اگر ميفهميد اشتباه كرده، شجاعت آن را داشت كه به اشتباه خود اعتراف بكند.
*****
روزشمار زندگي محمد منتظري
* بهمن 1323، تولد در نجفآباد
* پس از تحصيلات ابتدايي، با اصرار و ارشاد پدر در نوجواني وارد حوزه علميه قم شد
* 1342 ورود در مبارزه در كمتر از سن 20 سالگي، آغاز مبارزه مخفي، آموزش روشهاي مبارزه...
*فروردين 1345 اولين دستگيري و شكنجه تا سر حد مرگ، گاه در مقابل چشمان پدر، آغاز دوران سهساله زندان
* 6/7/45 اعتصاب غذا در زندان
* اسفندماه 1347، آزادي از زندان و آغاز فعاليتهاي تشكيلاتي
* 1348 تدريس درس حكومت اسلامي در قم
* 1349 ممنوعالخروج شدن توسط ساواك، تدريس زبان انگليسي و اقتصاد
* 1350 گريز از دست ساواك و خروج از كشور و آغاز هجرت 8 ساله به پاكستان، افغانستان، عراق، فلسطين، سوريه، لبنان، كشورهاي خليج فارس و سپس اروپا و تشكيل روحانيون مبارز در خارج از كشور
* 1356 رهبري اعتصاب غذا در كليساي سنت مري پاريس، تظاهرات در لندن پس از درگذشت آيتالله سيدمصطفي خميني
* 1357 بازگشت به ايران به طور ناشناس و سفر به فرانسه براي ديدار با امام خميني
* ديماه 1357 بازگشت به همراه آيتالله منتظري كه براي ديدار امام خميني به پاريس سفر كرده بود
* بهمن 1357 از كادرهاي تحصن در مسجد دانشگاه تهران، از عناصر تشكيل كميتههاي انقلاب اسلامي
* 1358 تلاش در تشكيل سپاه و تاسيس واحد نهضتهاي آزاديبخش، انتشار روزنامه پيام شهيد و مجله شهيد، راهاندازي سازمان انقلابي تودههاي جمهوري اسلامي (ساتجا)، سفر به برخي كشورهاي عربي و اروپايي
* 1359 انتخاب از سوي مردم نجفآباد براي نمايندگي مجلس شوراي اسلامي با 67/91 درصد آرا، نماينده امام در امر رسيدگي به وجود شكنجه در زندانها، تاسيس روزنامه بينالملل اسلامي در آستانه شهادت
*هفتم تيرماه 1360 شهادت در سن 37 سالگي و دفن در حرم حضرت معصومه(س) در قم
یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 16:28 توسط شهروند امروز |
موضوع: حوزه |
