تبليغاتX
شهروند امروز
 
سنت ما و محدويت رشد

نوشته: ايوان كليما  -  ترجمه: خشايار ديهيمي

زماني كه جنگ به پايان آمد و من از اردوگاهي كه چهار سال از سال‌هاي كودكي‌ام را در آن گذرانده بودم بازگشتم، نه‌تنها نگاهم به هر چيز آلماني نگاهي تلخ بود، بلكه همه ذهنم را فقط و فقط مضمون آلماني اشغال كرده بود. هر نوشته‌اي را به قلم نويسندگاني كه به توصيف رنج‌هاي افراد در اردوگاه‌هاي كار اجباري و سبعيت زندانبانان آنها مي‌پرداختند، با ولع مي‌خواندم، محاكمه جنايتكاران جنگي بزرگ را دنبال مي‌كردم و نيز هر كوششي را براي توضيح دادن اينكه چگونه همه اينها رخ داده بود، چگونه ملتي كه تا همين اواخر اين همه به فرهنگ خدمت كرده بود چنين ناگهاني به بربريت افتاده بود.

 

در سال‌هاي بعد، به آلماني‌هايي برخوردم كه به كلي متفاوت از آنهايي بودند كه در طول جنگ ديده بودم. بسياري از آنها هر چه از دستشان برمي‌آمد براي كمك به من مي‌كردند تا از گرفتاري‌هايم خلاص شوم، گرفتاري‌هايي كه علتش در غلتيدن كشور خود من در نوع كاملا متفاوتي از بربريت بود.

 

اين شرايط و تجربه‌‌هايم مرا قانع كرد كه گناه اين بربريت را نمي‌توان به گردن يك ملت، يا يك كشور، يا هيچ گروه مشخص انساني انداخت، بربريتي كه كارل چاپك آن را يكي از بزرگترين شكست‌هاي فرهنگي در تاريخ بشر خوانده است. هر چه باشد، انحطاط‌هايي از اين دست بيشتر هم رخ داده است، و من بسا دل‌نگران هستم كه دوباره بتواند در هر جايي از اين كره خاكي در هر زماني رخ دهد.

 

اين دريافت من چندان ذهن مرا آرام نمي‌كرد: مي‌‌خواستم بفهمم واقعا چه رخ داده است. چرا در قرني كه نبوغ بشري اين همه دستاورد داشته است چنين جنگ‌هاي ويرانگري، چنين قتل‌عام‌هايي و چنين اردوگاه‌هاي مرگي به وجود آمده است؟ چرا مردمان با چنين جنوني همه چيزهايي را كه ارزش فرهنگي دارند و تا پيش از اين بسيار مي‌ستودند، ويران مي‌كنند؟ چه چيزي اين همه مردمان فرهيخته را وامي‌دارد كه بي‌هيچ اعتراض، يا حتي بي‌هيچ شور و شوقي به رفتاري تن دهند كه عليه سنت اومانيستي فرهنگ اروپايي است؟

 

اطلاعاتي كه در دست داريم و گواهي شاهدان عيني يك چيز را با قطعيت هر چه تمام‌تر به اثبات رسانده است و آن اين است كه آنچه در نيمه اول قرن در روسيه، مكزيك، ايتاليا، آلمان، اسپانيا و اندكي بعد از آن در شيلي يا در كامبوج رخ داد پيامدهاي فرهنگي يكساني داشت- حال آنكه هر كدام از نقطه متفاوتي شروع كرده بودند. آيا علت مشتركي، فارغ از شرايط، آغازگر اين انحراف ناگهاني و گستاخانه از روند عمومي فرهنگ بود؟ آيا، باز به تعبير كارل چاپك، «خيانت عظيم روشنفكران» بود كه منجر به «بربريت همگاني» شد؟

 

البته اين درغلتيدن دلايلي داشت كه مي‌توان ريشه‌شان را در حوز‌ه‌هاي اجتماعي و اقتصادي جست، و نه فقط در فرهنگ، اما تقريبا چشمگيرترين دليل همان خيانت غيرقابل فهم روشنفكران است. آيا اين واقعا انحرافي از فرهنگ سنتي بود، از سنت‌هاي دانش‌آموختگي ما، يا آنكه به نحوي پارادوكسي درست حاصل همين دانش‌آموختگي؟

 

هگل در مقدمه‌اش بر كتاب تاريخ فلسفه‌اش مي‌نويسد: «هر آنچه هر نسلي در علوم و از نظر توليد فكري به بار مي‌نشاند ميراث نسل‌هاي متوالي است كه انباشته شده‌اند؛ اين گوهر مقدسي است كه همه نسل‌هاي بشري شاكرانه و شادمانه هر آنچه را كه در زندگي دست گيرشان بوده است، هر آنچه را كه از دل طبيعت و از دل روح انساني برآورده‌اند به پايش ريخته‌اند. ميراث‌بري در اين معنا يعني اينكه هم بايد آن را بپذيريم و هم خودمان را بدان متعهد كنيم.» هگل توضيح مي‌دهد كه متعهد كردن خود به اين ميراث به معناي حفظ آن و غنا بخشيدن به هر آن چيزيست كه انسان در عرصه دانش از اعصار پيشين به ارث برده است. ماموريت عصر ما و در واقع همه عصرها همين است: دريافت علم موجود، از آن خود كردن آن، و بدين‌ترتيب پروراندن آن و رساندنش به سطحي بالاتر.

 

آنچه را كه هگل درباره علم و دانش مي‌گويد مي‌توان به همه كارهاي فرهنگي تعميم داد. تاكيد بر تداوم و پيشرفت و رساندن فرهنگ به سطحي بالاتر، بيانگر يك پويايي است، بيانگر توانايي شتاب‌بخشيدني كه هيچ فرهنگ بزرگ ديگري كه ما مي‌شناسيم هرگز نتوانسته است تا بدين حد بدان نائل شود. مي‌توان ديد كه از اين پويايي‌ها بوده است كه همه ديگر كشفيات و اختراعات اروپايي سرچشمه گرفته‌اند: اهميت هر چه آزادتر بودن فرد، ايمان به عمل، ايمان به آنچه فرد مي‌تواند در جهت بهبود همگاني انجام دهد پشتوانه‌اي براي آن سبقت‌جويي است كه انگيزه چنين تلاش‌هايي است.

 

اين پويايي و احساس مسووليت در قبال ميراث روحي و فكري پيشينيانمان محصول قرون است. اروپا گام به گام متمدن شد. سه قرن پيش زنان را به اتهام ساحرگي و تماس با شياطين در آتش مي‌سوزاندند، و با بدعت‌گذاران هم به دليل آنكه عقايدي متفاوت داشتند همين معامله را مي‌كردند. اما به هر صورت، از اواخر قرن هجدهم فضاي اروپا اند‌ك‌اندك تغيير كرد و آداب و رسوم بي‌رحمانه‌اي به قدمت اعصار آشكارا فرو مرد. قرن نوزدهم كه شاهد رشدي سريع در همه حوزه‌هاي تلاش بشري و حقوق مدني و انساني بود اين اعتقاد را در ما راسخ كرد كه سرانجام، سنت اومانيستي به پيروزي‌ نهايي رسيده است. از آن زمان به بعد حتي جنگ‌ها مي‌بايستي «انساني» باشند: نخستين عهدنامه از عهدنامه‌هاي ژنو در 1864 منعقد شد. با آنكه هنوز فقر گسترده بود و نابرابري‌هاي اجتماعي كشمكش‌هايي به بار مي‌آورد، به نظر غيرقابل تصور مي‌آمد كه حكومتي استبدادي يا جبارانه از آن نوعي كه در گذشته وجود داشت بتواند در هيچ جاي اروپا دوباره پاي بگيرد، يا شخصي بتواند مدعي سلطه بر زندگي معنوي و فكري جامعه شود، چنانكه پيشتر كليسا كرده بود. اين عصر اين انگاره را به كمال رساند كه امكانات بشري حدي ندارد و توهمات بسياري را به بار آورد و به اميدهاي بي‌پايه و دور- نگاه‌هاي اتوپيايي دامن زد.

 

و آنگاه در طول يك‌سوم اول اين قرن آن وقايع انقلابي و آن فروپاشي‌ها رخ دادند. تقريبا كسي به رابطه ميان اين درغلتيدن در بربريت در دوران مدرن و سنت‌هاي فرهنگ اروپايي فكر نمي‌كرد و آن عده معدودي هم كه به اين مسئله فكر مي‌كردند در نهايت به اين فرض مي‌رسيدند كه به اين سنت تجاوز شده است، رشته‌اش از هم گسسته است، يا دست‌كم بد فهميده شده  است. اما آيا درست عكس اين مطلب صادق نبود؟ آيا نبايد گناه اين درغلتيدن‌ها را دقيقا بر عهده آن كيفياتي گذاشت كه بيش از هر چيز ذاتي اين سنت، برانگيزاننده آن و ارزشمندتر از هر چيز در اين سنت هستند. كيفياتي نظير پويايي، روح سبقت‌جويي، پيشرفت‌خواهي و اين اصل كه مسووليت انسان چنگ انداختن به هر چيزي است كه مي‌‌توان به آن چنگ انداخت و آن را پروراند و به سطحي بالاتر رساند؟

 

دل ما طغيان مي‌كند و اصلا نمي‌خواهد چنين نتيجه‌اي را بپذيرد. هر چه باشد، تجربه‌‌هاي مصيبت‌باري كه در اين قرن داشته‌‌ايم به ما هشدار مي‌دهد كه هر آن كسي كه به اين سنت پشت كند تا جامعه‌اي تازه، امپراتوري تازه يا نظمي بهتر را بسازد دري مي‌گشايد به سوي خلايي كه در آن همه ارزش‌ها فرو مي‌ريزد.

 

اگرچه بي‌ترديد وانهادن اين سنت به دور از حزم و احتياط است، ما بايد دائما وارسي كنيم و مفروضات غلط را اصلاح كنيم. انديشه پيشرفت و بهبود بي‌انتها فرض‌اش بر اين است كه فرصت‌هاي ما و منابع ما، محدود نيستند و اهدافمان را هم نبايد محدود كنيم. اين فرض به هر دو حوزه مادي و روحي ربط پيدا مي‌كند. درست است كه ما اكنون اذعان مي‌كنيم كه اين فرض در حوزه مادي غلط بوده است، اما همچنان باور داريم كه ما از لحاظ روحي و فكري مي‌توانيم، بي‌هيچ‌ مانعي تا هر جايي كه دلمان بخوهد بالا و بالاتر برويم. اما آيا واقعا چنين است؟

 

در 1898، نويسنده مكزيكي، ويكتوريانو سالادو آلوارس درباره تمدن و فرهنگ اروپايي اين توصيف هوشمندانه و دوربينانه را به دست داد كه در اروپا، امتيازات شهري و راحتي شخصي، انواع گوناگوني از سرگرمي‌هاي ارزان‌قيمت، برخورد و تضاد در عالم نظر، تعداد بي‌شمار كتاب‌ها، راه‌هاي آهن، خطوط تلگراف، بي‌ميلي نسبت به هر چيزي كه بيشتر امتحان شده است و آرزوي امتحان كردن هر چيز كاملا تازه، با خودش نوعي دلزدگي، تباهي، روان‌پريشي، و اشكال بي‌شماري از هيستري و انواع بسياري از حماقت، از جمله حماقت ادبي و موسيقايي به همراه آورده است.

 

اگر آنچه را كه در نظر داريم نقاشي،‌موسيقي، ادبيات، فلسفه، حقوق يا هر يك از ديگر علوم انساني است (و از جمله طب، كه اكنون مي‌تواند رنج يا بيهوشي آدم‌هاي محتضر را به ماه‌هاي ماه يا حتي سال‌‌هاي سال بكشاند)، بايد از خودمان بپرسيم آيا اين رشته‌‌ها به حد نهايي قوه‌شان رسيده‌اند يا نه. آيا آن اندازه به اين رشته‌ها پرداخته نشده است كه به اين حد برسند؟ نقاشي انتزاعي [آبستره] به جايي رسيده است كه هنرمند بوم را فقط با يك رنگ تخت مي‌پوشاند، يا يك خط مي‌كشد، يا اصلا بوم را خالي مي‌گذارد. پس از آن ديگر فرقي نمي‌كند كه چه مقدار اصالت يا نوآوري اثر ستوده شود، به هر حال ديگر كاري بيش از اين نمي‌‌توان انجام داد. مي‌توان فقط چنين عملي را منادي پايان هنرهاي تجسمي دانست. نويسنده‌ها در جست‌وجوي داستان‌هاي تازه، از روياهايشان، از شهرهاي بزرگ زيرزميني، يا از همدمي با قاتل‌هاي مجنون الهام مي‌گيرند.

 

ديگراني مي‌كوشند از سنت روايي بگسلند، يا زمان واقعي را برآشوبند يا به تعليق درآورند. اما زماني كه افراطي‌ترين كارهاي جويس يا بكت ابتكار را به حد نهايت غيرقابل فهم بودن رساندند، ديگر جست‌وجوي ادبي به حد نهايي‌اش رسيد. ماوراي آن فقط گسلي بود دهان گشوده، همين اتفاق براي فيلسوفان هم افتاد. فيلسوفان هم در پژوهش‌هايشان و در زباني كه به كار مي‌گرفتند، از مسائلي كه هنوز هم جذاب باشد، يا هنوز هم براي هر كسي جز خود آن فيلسوف قابل فهم باشد فاصله گرفتند. آيا هيچ‌ آدم عادي هست كه علاقه‌مند به فلسفه باشد و بتواند تعاملات هوسرل يا كارناپ را دريابد؟

 

در همه حوزه‌هاي خلاقيت و تحقيق بايد دست به كوشش‌هاي عظيمي زد تا بتوان حتي يك ذره از مرزهايي كه افراد قبلي برقرار كرده‌اند فراتر رفت. در عين حال براي تداوم و پيشرفت، لازم بود هر آنچه را كه پيشتر به دست آمده بود زايل يا محو كرد، يا صرفا نام‌هايي تازه به كشف‌‌هاي كهنه داد. حتي براي آدم‌هاي نابغه، حدود و ثغور چونان ديواري به فلك سركشيده بود. وراي اين ديوار چه بود؟

 

در پايان همه كوشش‌ها، بنا به تعبير هايدگر، يا به خدا مي‌رسي يا به خلاء. چه تعليم و تربيت، چه محيط دوروبر، روشنفكران را به اين سمت سوق داده است كه نقششان را پروراندن و غنا بخشيدن به ميراث پيشينيانشان بدانند. اما اگر چنين نقشي هم براي خود قائل نمي‌شدند ناگزير در احساس سرخوردگي و نوميدي غرق مي‌شدند. روشنفكر چگونه مي‌‌توانست اين تضاد را ميان آنچه از خودش انتظار داشت (و ديگران از او انتظار داشتند) و آنچه عملا مي‌توانست انجام بدهد، حل كند؟

 

روشنفكر مي‌توانست دست به تلاشي عظيم بزند تا صرفا بر حد و مرزها فائق آيد يا آنكه دست از تلاش بشويد. در ضمن مي‌توانست راه گريز را بيازمايد: گريز به گذشته‌اي آرماني‌شده يا آينده‌اي آرماني شده، گريز از ناحيه‌اي كه عقل در آن پادشاهي مي‌كند به ناحيه‌اي كه ايمان بر آن حكم مي‌راند- ناحيه‌اي كه حد و مرزي نمي‌شناسد.

 

روشنفكر تحت تاثير اين احساس كه دارد سنت فكري و روحي اروپايي را ادامه مي‌دهد، دور- نگاه‌هايي پوپوليستي از رستگاري جعل كرد كه قرار بود معنا را به كار خلاقانه‌اش بازگرداند. لنين در آغاز اين قرن، به هنگام اشاره به ادبيات تازه پرولتاريايي، وعده داد كه اين ادبيات، ادبياتي آزاد خواهد بود، چون در خدمت قهرمانان زن پوشالي يا آن ده هزار سرآمد ملول و چاق نخواهد بود، بلكه در خدمت ميليون‌ها و ميليون‌ها كارگري خواهد بود كه گل‌‌هاي اين كشور هستند، نيروي كشور هستند، و آينده كشور. اين ادبيات ادبياتي آزاد خواهد بود، واپسين كلام پربار آن انديشه انقلابي كه حاصل تجربه بشري و كار زنده پرولتارياي سوسياليست است...

 

ايدئولوژيست‌‌هاي بزرگ يا به اين دليل افسون مي‌كردند كه گذشته‌اي با مشكلات كمتر را به خيال درمي‌آوردند يا به اين دليل كه آينده‌اي پر از هماهنگي را تصوير مي‌كردند كه در آن قرار است هر كس به اندازه نيازش دريافت كند. باور به استدلال‌هاي غالبا خيال‌انگيز يا نويدهاي ساده‌لوحانه‌شان بيشتر نيازمند ايمان بود تا عقل، و اين استدلال‌ها نمي‌توانستند تا به اين حد گسترده شايع شوند مگر آنكه روشنفكراني كه ترويجشان مي‌كردند گرفتار احساس نوميدي، بي‌مصرفي و نياز به گريز شده باشند.

 

اما اين فقط روشنفكران يا آدم‌هاي خلاق نبودند كه گرفتار نااميدي بودند، مخاطبان و دريافت‌كنندگان اين انديشه‌ها هم نوميد بودند. آلبرت اشپير، كه يقينا آدمي با صلاحيت براي سخن گفتن درباره ريشه‌‌هاي فكري نازيسم است، نقل مي‌كند كه معلمش، تسه‌نو به او گفته بود: «بايد كسي بيايد كه خيلي ساده فكر مي‌كند. تفكر امروز بسيار پيچيده شده است. آدم تعليم نديده، روستايي، چنان كه هست، با همه اين مشكلات ساده‌تر روبه‌رو بشود چون هنوز تباه نشده است.

 

در ضمن، چنين آدمي اين قدرت را دارد كه انديشه‌‌هاي ساده‌اش را به ثمر برساند: «در واقع، زندگي بسياري از آن مخاطبان فرهنگ به حد سادگي محضي رسيده بود كه درست برخلاف روح زمانه بود، زمانه‌اي كه از جنبش و تغيير سخن مي‌گفت و اين گسست قطعا آنان را ناآرام مي‌كرد. آنان منتظر پيامي معنادار و قابل فهم از كساني بودند كه با آنان سخن مي‌گفتند، اما به جاي چنين پيام‌هايي آنچه دريافت مي‌كردند نمونه‌هايي از روح نوجو و غالبا برآشوبنده بود. مخاطبان احساس مي‌كردند كه روشنفكران از آنان سبقت گرفته‌اند و آنها را به حال خودشان واگذاشته‌‌اند. همين بود كه جان آنها را هم تلخ مي‌كرد و هم نسبت به روشنفكران و ارزش‌‌هاي روحي بي‌تفاوت، اما تاثير اصلي‌اش گشودن راه براي ارزش‌هاي كاذب، دور-نگاه‌هاي ساده شده از گذشته‌اي آرماني شده يا آينده‌اي نجات‌بخش بود كه نفوس بسياري را جلب مي‌كرد.

 

مخاطبان از روشنفكراني كه تا به آن روز به رسالتشان (البته به فهم خود) وفادار مانده بودند، بريدند، روشنفكراني كه گمان مي‌كردند رسالتشان فقط پروراندن ارزش‌‌هايي است كه به ميراث برده‌اند. در مقابل، مخاطبان به كساني پيوستند كه مثل خود آنان در پي يافتن يك راه گريز بودند. اينان در يك پرتگاه مشترك به هم رسيدند و سقوط در پرتگاه هر چه سريعتر رخ داد چون ديگر كسي نبود كه ترمز دستي را بكشد.

 

در اين زمينه، جا دارد كه وارسيم و ببينيم چرا نظام‌هاي توتاليتري، با هر ايدئولوژي كه داشتند به نفي هنر مدرن و علوم انساني مدرن پرداختند و آنها را غيرقابل فهم، منحط، يا غريبه خواندند. توضيح معمول اين است كه آنها از نوآوري هراسان بودند و از تفكرات و بيان‌هاي نامتداول مي‌‌ترسيدند. در واقع آنها صرفا حدس زده بودند، آن هم به درستي كه اگر هنر و تفكر مدرن را محكوم كنند اكثريت با آنها هم‌صدا خواهند شد، حتي در ميان روشنفكران نااميد، و فقط عده‌اي قليل از اين كار آنها برخواهند آشفت. اگر خود من در جواني اين دلزدگي از هنرمندان آوانگارد را تجربه نكرده بودم جرات نمي‌كردم چنين ادعايي بكنم، هنرمندان آوانگاردي كه روزگاري دل به تجربه‌هاي تازه بسته بودند و بدل به حواريون يك رئاليسم سوسياليستي بدوي شده بودند. حال آنان دل به ادبياتي سپرده بودند كه براي «ميليون‌ها كارگر» قابل فهم بود. البته بسياري از آنان فقط بنا به دلمشغولي خود يا از سر ترس چنين مي‌كردند، اما اين را هم نبايد ناديده گرفت كه آنها معتقد بودند كه اين راهي براي گريز از بندهايي است كه دست و پايشان را بسته است و از اين طريق مي‌توانند به مخاطبانشان نزديك‌تر شوند. (اين واقعيت كه نظام توتاليتري به سرعت در ميان روشنفكران محبوبيتش را از دست داد، و نيز در ميان «مخاطبان» آنها، موضوعي ديگر است. گوهر اين نظام‌ها، توسل عيان آنها به زور، خيلي زود انسان‌‌هاي خلاق را با آنها بيگانه كرد.)

اين وقايع چنان پيچيده بودند كه نمي‌توان با علت واحدي آنها را توضيح داد، و نيت من هم اين نبود. صرفا مي‌خواستم اين واقعيت را خاطرنشان كنم كه در حوزه فكر و معنا هم حد و حدودي وجود دارد. هر تلاش فكري، چه اكنون چه در آينده، بايد خودش را با اين حد و حدود تطبيق دهد و معضل روز به روز عاجل‌تر خواهد شد.

 

آنهايي كه توجه‌شان معطوف حد و حدود رشد در حوزه عادي شده است و از ما مي‌خواهند توقعاتمان، اهدافمان، يا شيوه زندگي‌مان را تغيير دهيم، از ما نمي‌‌خواهند كه به عصر حجر بر‌گرديم و اگر حد و حدود در حوزه فكري را بپذيريم، به اين معنا نيست كه مي‌‌خواهيم به عصر بربريت بازگرديم، يا اينكه سنت را نفي كنيم، حتي اگر اين سنت بعضا مبتني بر مفروضات غلط بوده باشد. درست برعكس. هر چه باشد، در ديناميسم فرهنگ ما نوعي توانايي براي تكامل بخشيدن به خود به شكل دائمي مستتر است، نوعي توانايي براي‌ آگاه شدن از هر چيزي كه اين فرهنگ را تهديد مي‌كند. اين بدان معنا است كه اين فرهنگ بايد در ضمن بتواند با شتابزدگي‌هاي خودش و خودبزرگ‌بيني‌اش، در صورتي كه معلوم مي‌شود خطرناك هستند، مقابله كند.

 

بار ديگر بايد به كارل چاپك بازگردم كه نيم‌قرن پيش از اين از فروپاشي دسته جمعي روشنفكران و اصولا روشنفكري، سخت به هراس افتاده بود و مي‌كوشيد ماموريت فرهنگ را در عصر ما تعريف كند: «[فرهنگ يعني] دانستن چيزي درباره تجربه‌‌ها، دانش و ارزش‌‌هايي كه بشريت تاكنون بدان دست يافته يا خلق كرده است- و سست نكردن زمين زير پاي خود، مبادا كه بلغزيم و از اين سطح پايين‌تر برويم. آري، بگذاريد سرراست بگويم: در اين معنا، تعليم و تعلم چيزي نيست مگر گفت‌وگو... فرهنگ، پيش از هر چيز، نماينده هماهنگي همه فعاليت‌هاي بشري است كه تاكنون انجام گرفته است؛ فرهنگ نبايد اين هماهنگي را از دست بدهد... دفاع از اين هماهنگي همانقدر وظيفه‌‌اي جدي است كه تلاش براي شناختن آنچه موجب طوفان ‌مي‌شود و مهار كردن آنها. روح انساني سربازي وظيفه‌نشناس خواهد بود اگر كه فقط احساس كند كه كارش رژه رفتن است... بي‌آنكه بفهمد بايد قابليت دفاع از هر آن چيزي را كه پيشتر فتح شده است داشته باشد.»

 

امروزه و در اين عصر، هيچ‌كس در اين گمان نيست كه جايي براي روح‌هاي خلاق نمانده است كه بتواند پرده از رازهاي پيشتر ناگشوده بردارند، يا چيزي را تكميل و تمام كنند كه به نظر مي‌آمد اندك اندك رو به زوال و انحطاط گذاشته است. اما ما وظيفه داريم از آن فروپاشي‌هاي فرهنگي كه قرن بيستم با خود به همراه آورد نتيجه‌گيري‌هايي بكنيم. عصري كه به فضايلي نظير پيشرفت سريع، تحول، سبقت‌جويي، نوآوري و مدرنيته اين همه بها مي‌داد، آن هم غالبا به بهاي فدا كردن ارزش‌هاي ديگر اكنون به پايان آمده است. اين قرن در بسياري از حوزه‌ها آدم‌هاي خلاقي را به خود ديد كه به نهايت حدود ممكن، پذيرفتني، قابل استفاده يا دست‌كم قابل فهم در آن حوزه‌ها رسيدند.

 

آثار بسياري از متفكران و هنرمندان برجسته معاصر نشان مي‌دهد كه آنها بر اين امر واقف بودند. مثلا همرزم من ميلان كوندرا رمان‌هايي نوشت كه از آبشخور سنت ادبي ما آب مي‌خوردند، و به دوراني رجوع كرد كه تفكر فلسفي و تاريخي بخشي از ادبيات بود و عرضه‌كننده يك دور- نگاه‌ روايي يا پيامبرانه. رمان‌هاي كوندرا، فارغ از پيچيدگي يا بكر بودنشان، با مخاطبان هم‌عصرش سخن مي‌گفت. آثار او علائم بيماري‌‌‌هاي زمانه‌اي را كه به آن پاي مي‌گذاريم، و بايد زمانه‌اي «زيست‌محيطي‌تر» باشد،‌ مي‌نماياند.

 

اين زمانه بايد از ارزش‌هاي پيشين دفاع كند، آنها را حفظ كند، و آنها را به عموم بشناساند، و بدين ترتيب آنها را بدل به ارزش‌هاي مشترك كند. اين زمانه نبايد روشنفكراني را كه صرفا به دنبال يافتن زباني هستند كه همه بتوانند دركش كنند تحقير كند، چرا كه چنين روشنفكراني مي‌كوشند آن فاصله خطرناكي را از ميان بردارند كه بين آثار كساني كه در شاخه‌هاي مختلف هنرها و علوم كار مي‌كنند و مخاطبان اين آثار به وجود آمده است. زيرا روز به روز بيشتر ما در هر دو نقش ظاهر مي‌شويم: درونيان هر رشته كه در كار خود مقامي بالا دارند و بيرونياني كه فقط مخاطب هستند، به همراه همه كساني كه به پيام‌ها گوش مي‌سپارند.

دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 13:44 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |