روايتي از ترور آيتالله سيدعلي خامنه اي
۶ تير ۶۰، سالروز ترور روحاني ارشد حزب جمهوري اسلامي است؛ آيت الله «سيد علي خامنهاي» به همراه آقايان «بهشتي، موسوي اردبيلي، هاشمي رفسنجاني و باهنر» بر جايگاه اعضاي موسس اين حزب تكيه زده بودند كه مخالفان جمهوري اسلامي به اقدامي تروريستي دست زدند. پيش از اين، «بنيصدر» مخالف ارشد حزب، از مقام رياست جمهوري عزل شده بود. مجاهدين خلق عليه نظام شورش كرده بود و سالها پيش گروه تروريستي «فرقان» رشد كرده بود كه اكثر اعضاي آن دستگير و محاكمه شدند و جنگ ايران و عراق آغاز شده بود. در اين شرايط پرالتهاب، هر روز حادثهاي رخ ميداد؛ بهويژه پس از آنكه مجاهدين خلق به طور شفاف با نظام رودررو شدند و بنيصدر هم راه خويش را در خارج از نظام جستوجو ميكرد. در اين فضا، يك عضو بازمانده گروه فرقان، دانشجوي رشته مكانيك دانشگاه صنعتي شريف، اقدام به ترور شخصيتي كرد كه نامش روي كاغذ فرقانيها آمده بود، اما تا آن روز اين تصميم تروريستي اجرايي نشده بود. فضاي ناامن و كنترل نشده آن دوران را «حسين جباري»، محافظ آيت الله، اينطور در گفتوگو با خبرگزاري فارس روايت ميكند: «سال 1360، اوج فعاليتهاي نظامي منافقين بود و با توجه به حضور شبانهروزي ما به همراه حضرت آقا در جبههها، براي چك محل سخنراني آقا در مسجد ابوذر از سپاه نيرو خواستيم، وليكن به دليل خنثيسازي فعاليت منافقين توسط آنها، نيرو براي چك نداشتند...»
***
آيتالله خامنهاي، در پاسخ به شايعات مخالفان، هر شنبه در مسجدي حضور مييافتند: «ايشان جلسات سخنراني و پاسخ به سئوالات را شنبهها همراه با نماز ظهر و عصر در دانشگاه تهران شروع كردند و بعد از حدود 10 جلسه براي ادامه جلسات سخنراني به مسجد حاج ابوالفتحخان در ميدان قيام رفتند.» (گفتوگو با حسين جباري، خبرگزاري فارس، 4 تير 87) پس از مدتي، ايشان از مسجد ابوالفتحخان به مسجد ابوذر ميروند كه هفته اول، به دليل جلسه مهم استيضاح بنيصدر در مجلس، اين جلسه برگزار نميشود. اما هفته بعد، آيتالله خامنهاي به همراه «شهيد بابايي» به مسجد ميروند تا در فضاي ملتهب آن دوره به شايعات پاسخ گويند: «آيتالله خامنهاي كه از جبهه برگشته و خدمت امام رسيده بودند، بعد از ديدار، طبق برنامه شنبهها، عازم يكي از مساجد جنوب شهر براي سخنراني بودند. خودرو حامل آيتالله خامنهاي كه از جماران حركت ميكرد، آن روز مهمان ويژهاي داشت؛ خلبان «عباس بابايي» كه ميخواست درددلهايش را با نماينده امام در شوراي عالي دفاع (آيتالله خامنهاي) در ميان بگذارد. آنها نيم ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسيدند و گفتوگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.» (غفاري، مصطفي، گزارشي از ماجراي ترور 6 تير 1360، سايت اينترنتي آيتالله خامنهاي) نماز ظهر كه اقامه شد، پرسشها مطرح شد و از داماد آيتالله سخن به ميان آمد كه ايشان گفتند: «خداي متعال نه به ما دختر داده و نه داماد.» اما سئوالات به مسائل شخصي ختم نشد و اين سئوال مطرح شد: «آيا زن ميتواند قاضي و مجتهد بشود؟ اگرنه، چرا؟ و طبق حديث «زن ناقصالعقل است»، آيا با آزادي زن منافات ندارد؟» آيتالله، با مقدمهاي درباره اين سئوال، در جايگاه پاسخگويي قرار گرفت و گفت: «قضاوت، يك منصبي است كه احتياج دارد به اين كه انسان خشك و قاطع باشد. خشك بودن و تحتتاثير عواطف قرار نگرفتن، چيزي است كه به طور معمول زنها اين را ندارند و اين نقطه قوت زن است؛ نه نقطه ضعف زن. اين را توجه داشته باشيم. زن اگر عواطفش جوشان و احساساتش پرخروش نباشد، عيب است. كمال زن در غلبه عواطف اوست و اين به دليل اين است كه شغل اول زن تربيت فرزند است. نميگوييم شغل ديگر نداشته باشد، داشته باشد. ميتواند، هيچ مانعي ندارد داشته باشد. اسلام مانع نيست، اما اولين و اساسيترين و پراهميتترين شغل زن، مادري است. اگر رئيس جمهور هم بشود، اهميتش به قدر اهميت مادري نيست... حالا شما ميخواهيد اين موجودي كه خدا براي خاطر همين موضوع او را عاطفي آفريده، بگذاريد در راس يك شغلي كه بيعاطفگي ميخواهد؟ قاطعيت و خشونت ميخواهد؟ خشك بودن ميخواهد؟ اين را خداي متعال قبول ندارد. مجتهد جامعالشرايطي كه مرجع تقليد ميشود نيز همينطور. مرجع تقليد بايد تحت تاثير هيچاحساسي و عاطفهاي قرار نگيرد و اين چيزي است كه به طور متوسط و معمول در مردها بيشتر است از زنها به اين دليل. «ايشان در ادامه به بخش دوم سئوال نيز پاسخ گفتند: «اما آني كه گفتند زن ناقصالعقل است، اين نخواستند بگويند كه زن خداي نكرده قوه ادراك ندارد؛ هرگز. بسياري از زنان از بسياري از مردان سطح شعور و دركشان به مراتب بالاتر است؛ نه يك ذره دو ذره... دو احتمال درباره اين هست كه يكي از اين دو احتمال را من اينجا ذكر ميكنم و آن اين است كه نظر اميرالمومنين در «هن ناقصات العقول (ان النساء نواقص الايمان نواقص الحظوظ نواقص العقول /128 نهجالبلاغه/ خطبه 80»به طبيعت زن نيست، بلكه به زني است كه تحت تاثير فرهنگ ستمآلود تمام طول تاريخ كه نسبت به زنان اين فرهنگ، هميشه توام با ظلم و ستم بوده، ناقص بار آمد. در زمان اميرالمومنين زن در همه جوامع بشري، نه فقط در ميان عربها، مظلوم بود. نه ميگذاشتند درس بخواند، نه ميگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سياسي تبحر پيدا كند. نه ممكن بود در ميدانهاي...»
سخنان آيتالله كه به اينجا رسيد، ناگهان صداي انفجار شنيده شد. ضبط صوتي در مقابل ايشان منفجر شد و ايشان غرق در خون در گوشه چپ افتادند. در ابتداي سخنراني، جواني 28 ساله، با قد متوسط، موهاي مجعد، كت و شلواري چارخانه و صورتي با ته ريش مختصر آن ضبط صوت را روبهروي آيتالله و سمت چپ ايشان كنار قلبشان گذاشته بود كه ناگهان بلندگو سوت كشيد و جاي ضبطصوت را تغيير و سمت راست ايشان قرار دادند. همان ضبط صوت منفجر شده بود و داخل آن با ماژيك قرمز رنگ نوشته بودند: «عيدي گروه فرقان به جمهوري اسلامي.» البته بمب منفجر نشده بود و فقط چاشني آن عمل كرده بود. جواد پناهي، يكي از محافظها، شرايط پس از انفجار را اينگونه روايت ميكند: «مردم اول روي زمين دراز كشيدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحهام را از ضامن خارج كرده بودم. تا برگشتم جايگاه، ديدم ... آقا از سمت چپ به پهلو افتادهاند؛ روي زمين. داد زدم: حسين (جباري)! آقا... تا برسم بالاي سرآقا، حسين جباري تنهايي آقا را بلند كرده بود و به سمت در ميرفت.»
سريعا ايشان را در ماشين بليزر سفيد رنگ ميگذارند و به سمت بيمارستان حركت ميكنند. سر راه به داخل درمانگاهي (درمانگاه عباسي) در حوالي خيابان قزوين ميروند و پزشكان با گرفتن نبض، از حيات ايشان قطع اميد ميكنند. اما بار ديگر همراه با كپسول اكسيژن ايشان را به سوي بيمارستان «بهارلو»، پل جواديه ميبرند. «جواديان»، ديگر محافظ آيتالله، از اتفاقات داخل ماشين حين هنگام رفتن به بيمارستان بهارلو ميگويد: «در مسير بيسيم را برداشتم: حافظ هفت! مركز، مركز ... موقعيت پنجاه – پنجاه - موقعيت آمادهباش- مركز! حافظ هفت مجروح شده... به دكتر فياضبخش، دكتر منافي، دكتر زرگر و... بگوييد از مجلس خودشان را برسانند، بيمارستان بهارلو.» آيتالله را وارد بيمارستان ميكنند و دكتر محجوبي، از جراحان اين بيمارستان، به سرعت واحدهاي خون و فرآوردههاي خوني تزريق ميكند.
حسين طالبنژاد، از تكنسينهاي اتاق عمل، ميگويد: «وقتي حضرت آيتالله خامنهاي به بيمارستان بهارلو منتقل شدند، خونريزي شديدي داشتند. بيشتر شريانهاي دست راستشان قطع شده بود كه خوشبختانه دكتر «محجوبي»، يكي از جراحان خوب اين بيمارستان با يك عمل جراحي توانست جلوي خونريزي را بگيرد كه با تشخيص او، ايشان را به بيمارستان قلب منتقل كردند.» در حين اقدامات پزشكي دكتر محجوبي، دكتر فاضل و دكتر زرگر هم از راه ميرسند و عمل ادامه مييابد: «دكتر منافي (وزير بهداري وقت) همانطور كه ميآمد بيمارستان بهارلو، تلفن زده بود كه دكتر سهراب شيباني، جراح عروق و دكتر ايرج فاضل هم بيايند. آقاي بهشتي هم دكتر زرگر را خبر كرده بود. دكتر محجوبي كه حال و روز دكتر زرگر را ديد، گفت: نگران نباش، من خونريزي را بند آوردهام.» (گزارش از ماجراي ترور 6 تير 1360) اما كنترل امنيتي بيمارستان بهارلو مشكل بود و جمعيت بسياري در حياط بيمارستان جمع شده بودند و بايد آيتالله خامنهاي به بيمارستان ديگري منتقل ميشد. دكتر زرگر اينگونه روايت ميكند: «رگ پيوندي ميخواستم، پاي راست را شكافتيم. رگ دست راست و شبكه عصبياش كاملا متلاشي شده بود. فقط توانستيم كمي جلوي خونريزي را بگيريم و كمي هم پانسمان كنيم. تصميم بر اين شد كه آقا را ببريم بيمارستان قلب.» دو هليكوپتر در حياط بيمارستان نشستند. «طالبنژاد» تكنسين وقت اتاق عمل بيمارستان بهارلو، در اين باره ميگويد: «آن روز دو بالگرد در محوطه بيمارستان فرود آمدند. چون جمعيت انبوهي مقابل بيمارستان تجمع كرده بودند، ما نگران بوديم منافقان همچنان قصد توطئه داشته باشند. به همين دليل يكي از همكاران را روي برانكاردي قرار داديم و روي او را پوشانديم و بالگرد اول از بيمارستان خارج شدو مردم به تصور اينكه حضرت آيتالله خامنهاي از بيمارستان خارج شدهاند، متفرق شدند، در حالي كه ايشان هنوز در اتاق عمل بودند. عصر همان روز با خلوت شدن بيمارستان موفق شديم، ايشان را با بالگرد دوم به بيمارستان قلب انتقال دهيم.»
حين انتقال آيتالله به بيمارستان قلب، وضعيت ايشان بار ديگر بد شد و نبضشان كاهش پيدا كرد. دكتر منافي ميگويد:«تا بيمارستان (قلب) دوباره مونيتور وضعيت نبض خط ممتد نشان داد... عمل جراحي 3 ساعت طول كشيد و آقا به بخش «آيسييو» منتقل شدند.» دكتر ميلانينيا، رئيس بيمارستان قلب و از پزشكان معالج درباره وضعيت آيتالله خامنهاي پس از ترور ميگويد: «علاوه بر تركشهايي كه به نقاط مختلف بدنشان آسيب زده بود، حرارت زياد بمب، مقداري از عضلات ايشان را از فرم طبيعي خارج كرده و به طور ساده ميشود گفت از شدت جراحت پخته شده بودند.در بيمارستان راهآهن - بهارلو- مقداري خون به ايشان تزريق كرده بودند. اما در بيمارستان قلب هم فشار خون ايشان بسيار پايين بود و ما مجبور شديم مقدار زيادي خون و فرآوردههاي خوني تزريق كنيم كه از حدمعمول به مراتب بيشتر بود. به لحاظ درماني واقعا وضعيت بحراني بود و ميتوانم بگويم واقعا خدا خواست كه ايشان در آن زمان به شهادت نرسند. تزريق اين مقدار خون و فرآوردههاي خوني عوارض متعددي دارد كه ما هم گرفتار آن عوارض شديم؛... عمل انعقاد خون صورت نميگيرد. داروهاي ضد انعقاد خون براي انعقاد خون مصرف شد. پس از چند ساعت ايشان را به بخش مراقبتهاي ويژه منتقل كرديم. حدود ساعت سه، چهار بامداد بود كه خونريزي بند آمد، وضعيت فشار خون ايشان به حالت نرمال درآمد، ولي دستگاههاي تنفسي همچنان متصل بود.» (در گفتوگو با روزنامه همميهن، تير 86) خانواده آيتالله خامنهاي و برادرانشان به بيمارستان آمده بودند و نگران بودند. در ساعت اوليه بامداد روز 7 تير، ايشان به هوش آمدند و روي ورقه كاغذي نوشتند كه حال محافظانشان چهطور است.
پس از اطلاع از ترور، امام خميني پيامي خطاب به آيتالله خامنهاي نوشتند و ساير مقامات همچون آقايان منتظري، بهشتي، رجايي، نهادهاي حكومتي و انقلابي و... اين سوء قصد را محكوم كردند. فرداي آن روز، آقايان رجايي، هاشميرفسنجاني، حاج احمدآقا خميني و... به عيادت ايشان آمدند و تنها شهيد حزب جمهوري، كه پيش از شهادت، آقاي خامنهاي را ملاقات كرد، «محمد منتظري» بود: «اولين كسي هم كه بيمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظري بود.» (گزارش از ماجراي ترور 6 تير 1360)
با بمبگذاري در حزب جمهوري اسلامي و شهادت «سيد محمد حسينيبهشتي» و ديگر اعضاي اين حزب، پزشكان نگران بودند كه آيتالله خامنهاي از اين مسئله مطلع شده و سلامتي ايشان به مخاطره بيفتد. پزشكان، به بهانه اينكه امواج راديويي دستگاههاي درماني را مختل ميكند، راديو و تلويزيون را از اطراف ايشان دور كردند، اما آنچه براي آيتالله سوال برانگيز بود اين بود كه «چرا همه ميآيند، اما ايشان - شهيد بهشتي - نميآيد؟»دكتر منافي به آقايان «حاج احمدآقا، هاشمي و رجايي» متوسل ميشود. آنان فقط از شهيد شدن دو،سه نفر حرف زدند و گفتند: دكتر بهشتي يك مقدار پاهايش مجروح شده است. البته در نهايت پس از چند روز ايشان مطلع شدند.
اينگونه بود كه آيتالله خامنهاي، در گفتوگويي كه 18 تيرماه 60 در روزنامه جمهورياسلامي منتشر شد، به اظهارنظر درباره انفجار در حزب جمهوري پرداختند و اين اقدام را نشانه «عجز دشمن» دانستند: «الحمدلله ديديد كه آقاي مطهري شهادتش براي اسلام از حضورش براي اسلام كم فايدهتر نبود؛ آقاي بهشتي هم همين طور. به هر حال اين حاكي از عجز دشمن است. حاكي از ناتواني دشمن و حاكي از درماندگي است. اين از آقاي بهشتي و از اين دوستاني كه در اين راه جانشان را گذاشتند، چيزي نخواهد كاست... خواهيد ديد بهشتيها درست خواهند شد و خواهند آمد؛ صحنه را پرخواهند كرد...» ايشان همچنين در ادامه اظهارات خود خطاب به رزمندگان گفتند: «پيام من به همه اين بچهها اين است كه بدانند تمام اين بازيها براي اين است كه آنها آنجا نجنگند. حواسشان جمع باشد، بجنگند. صدام حسين و پشت سر او اربابانش، سخت درماندهاند، براي اينكه آنجا را خراب كنند، بنده و امثال بنده را ترور ميكنند.
بجنگيد، با قدرت و مقاوم...» پس از حدود يك ماه، آيتالله خامنهاي را به منزلي منتقل ميكنند تا امنيت لازم برقرار شود. دكتر ميلاني در گفتوگو با روزنامه همميهن اينگونه انتقال ايشان را روايت ميكند: «ايشان تا هفته اول يا دوم مرداد در بيمارستان بودند. چون ايشان دچار خستگي شده بودند، توصيه كرديم كه پيادهروي و حركت كنند. در بيمارستان اين كار ميسر نبود. در عين حال ايشان مقيد بودند كه مزاحم افراد عادي كه به بيمارستان مراجعه ميكنند، نشويم و كار روزانه بيمارستان معطل نماند. لذا ايشان را به ساختمان ديگري منتقل كرديم و برخي امكانات پزشكي را به آنجا برديم و مراقبتهايي از ايشان به عمل آمد تا بهبودي يافتند.»
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 16:11 توسط شهروند امروز |
موضوع: حوزه |
