پرونده اي كه مي خوانيد به اين بهانه ، تاريخچه تبديل سازمان مجاهدين خلق از گروهي معتقد به مبارزه مسلحانه عليه رژيم پهلوي به سازماني تروريستي را بررسي مي كند.
بهزودي پوسته تخممرغ ميشكند
مجاهدين خلق – از تاسيس تا تغيير ايدئولوژيك
رضا خجسته رحيمي
«شما يك پوسته ايدهآليستي (مذهبي) داريد و مثل جوجه كه رشد ميكند و پوسته تخممرغ را ميشكند، اين پوسته ايدهآليستي در حال شكستن است و بهزودي هسته ماترياليستي آن بيرون ميزند و نمايان ميشود.»
اين سخن را در زندان مسعود احمدزاده از پايهگذاران چريكهاي فدايي، در گوش مهدي ابريشمچي از كادريهاي سازمان مجاهدين خلق گفته بود و بدينترتيب سالهاي پيش از آشكار شدن تغيير ايدئولوژي در سازمان مجاهدين، گويي نويد يك انقلاب در آن سازمان انقلابي را داده بود.يك دهه بايد ميگذشت و چرخ زمان بايد ميچرخيد تا به مرور زمان، اين سازمان آنچه پنهان داشت هويدا سازد و مشخص شود كه «ديالكتيك» را «ديناميك» خواندن مشكلي را حل نميكند و به قول مسعود احمدزاده روزي جوجه ماركسيسم از بطن چنين انديشهاي بيرون خواهد جهيد.
***
شكلگيري سازمان مجاهدين خلق اما به سال 1344 باز ميگردد. آنگاهي كه محمد حنيفنژاد و سعيد محسن دو جوان متمايل به نهضت آزادي،در انديشه تاسيس گروهي عملگرا افتادند و عبدالرضا نيكبين (عبدي) – جواني كه دانشگاه را در انديشه فعاليت سياسي، رها كرده بود – با خود همراه كردند و پايهگذار «سازمان مجاهدين خلق ايران» شدند. البته آنها از سالها پيشتر در تصور چنين رويايي بودند؛ آنچنان كه در شهريورماه 41 و در شركت انتشار، محمد حنيفنژاد به نمايندگي از بچههاي انجمنهاي اسلامي دانشجويان، در پاسخ به سخنان پرزرق و برق سخنرانان ديگر، گفته بود: «شما كه اينقدر سخنراني ميكنيد چرا به يكي از حرفهايتان عمل نميكنيد؟ گروه تشكيل دهيد و كار كنيد.»
سعيد محسن، محمد حنيفنژاد و عبدالرضا نيكبين اگرچه ديدگاههاي چپگرايانه و سوسياليستي داشتند اما به هر حال همگي مسلمان و معتقد به مباني اسلام نيز بودند. اسلام آنها البته منطبق بر اسلامي سنتي نبود. آنچنان كه سعيد محسن با خانواده سنتي خود همواره در ستيز بود و اين ستيز را برادر او چنين روايت ميكند: «خانواده جد اندر جد، روحاني و از مراجع بودند. پدرم قبلا معمم بوده كه در زمان رضاشاه تغيير لباس ميدهد و سردفتر ميشود. پدرم با مرحوم سيدمحمدهادي ميلاني همدوره بودند و با آقاي بروجردي رفتوآمد داشت. به مرحوم آيتالله سيدمحسن حكيم هم نامه مينوشت. يادم است پس از فوت آقاي بروجردي يك بار در خانه روضه داشتيم. پدرم از سعيد سوال كرد: مقلد چه كسي هستي؟ سعيد هم گفت: مقلد آقاي خميني. پدرم عصباني شد. آخر او مخالف اين چيزها بود.»
سعيد محسن، محمد حنيفنژاد و عبدالرضا نيكبين كار خود را با بررسي و تحليل مبارزات مردم ايران آغاز كردند و سر عدم توفيق روحانيت را نداشتن تشكيلات دانستند و به نتيجه نرسيدن تلاشهاي احزابي همچون نهضت آزادي را نيز با سازشكاري و رفرميتي بودن آنها مرتبط خواندند و راه رهايي را «مبارزه مسلحانه» يافتند و توفيق اين مبارزه را نيز به تأسي از لنين، در «حرفهاي و علمي» بودن آن دانستند و با چنين پيشزمينهاي در شهريور 1344، پايهگذار سازمان مجاهدين خلق شدند. عبدالرضا نيكبين البته به سرعت راه جدايي از سازمان را برگزيد و اصغر بديعزادگان جوان 26 ساله اصفهانياي كه پاي سخنرانيها و كلاسهاي مهدي بازرگان و آيتالله طالقاني با سعيد محسن و حنيفنژاد آشنا شده بود اولين جايگزيني بود كه پاي در مسير مركزيت سازمان تازه تاسيس مجاهدين گذاشت. ابهام ماجراي جدايي عبدالرضا نيكبين از مجاهدين خلق البته همچنان باقي است. برخي اين جدايي را به علت اعتقاد او به اولويت كار سياسي و عمل در برابر كار تئوريك و ايدئولوژيك ميدانند و برخي نيز اين جدايي را در پي انتقاد سعيد محسن و حنيفنژاد از مبادرت او به ازدواج تحليل ميكنند. با اين حال پس از جدايي نيكبين از مجاهدين مركزيت بيش از پيش بر تقويت نيمهايدئولوژيك اعضا تاكيد كرد. جوانان مجاهد از يك سو در مسير تقويت ايدئولوژي مذهبي خود، آثار بازرگان و طالقاني و يدالله سحابي را مطالعه ميكردند و از ديگر سوي آثار مائو، لنين و استالين را براي تقويت بنيه چپگرايانه خود، پيش رو قرار ميدادند. اين انديشه اما آبستن مولودي التقاطي بود و اين محصول بيش از همه خود را در جزوهاي نمودار ميساخت كه عنوان «شناخت» بر پيشاني داشت و توسط «حسين روحاني» نوشته شده و به وسيله «محمد حنيفنژاد» تكميل و ويرايش شده بود. كتاب «شناخت» سه چاپ متفاوت داشت: شناخت «قشر يك» كه متن كامل كتاب بود و در اختيار اعضاي سازمان قرار ميگرفت؛ شناخت «قشر دو» كه در اختيار سمپاتها و كانديداهاي عضويت قرار داده ميشد و بخشهاي محدودي از متن اصلي در آن حذف شده بود؛ شناخت«قشر سه» كه متن كوتاه و سانسورشده كتاب بود و براي مطالعه به روحانيون و چهرههاي مذهبي و كساني كه ايدئولوژي سازمان را نپذيرفته بودند، داده ميشد. در شناخت «قشر سه» بخش عمدهاي از نقل قولهاي ماركسيستي و مائوئيستي كتاب حذف شده و برخي مصلحتهاي اسلامي نيز لحاظ گرديده بود. جلالالدين فارسي كه خود از اعضاي سازمان پيش از انقلاب بود به ياد ميآورد كه در سال 1351 در بغداد و نجف براي اولين بار اين جزوه را در دست برخي اشخاص و طلاب ديده و چنان از ديدن آن بهتزده شده است كه تصور كرده اين كتاب ساخته و پرداخته سازمان امنيت ايران است و با هدف تخريب سازمان مجاهدين منتشر شده تا بدنامي آنها را به همراه داشته باشد. فارسي ميگويد كه همان زمان در عراق به طلبهاي كه كتاب «شناخت» را در دست داشته، گفته است: «اين يك كتاب ماترياليستي است با جامه شبهمذهبي.» كاظم بجنوردي نيز در خاطرات خود به ياد ميآورد كه مسعود رجوي در زندان وقتي جزوه شناخت را براي مطالعه به او داده، گفته است: «جزوه تئوري شناخت را كه خدمتتان دادم در واقع همان منطق ديالكتيك است.» در كتاب شناخت اگرچه به واژه «ديالكتيك» تصريح نشده اما واژه «ديناميك» به ترادف با آن آمده است؛ امري كه به نوعي از «قضيه» ايدئولوژيك جوانان مجاهد حكايت ميكند. اعتقاد حاكم بر جزوه شناخت تا بدان حد ماركسيستي، چپگرايانه و حتي به اعتقاد برخي، ماترياليستي بود. اين چنين بود كه نهضت آزادي خارج از كشور، حاضر به انتشار و توزيع اين كتاب در ميان هواداران خود نشد؛ ماجرايي كه ابراهيم يزدي چنين به روايت آن ميپردازد: «اولين نشريه تئوريك سازمان، شناخت بود كه درست براساس ديالكتيك تاريخي و فلسفي تدوين شده بود. اگرچه نسخه اصلي كه به خط حنيفنژاد بود، سرشار از تاييدات قرآني و نهجالبلاغه بود ولي الگوي بحث، ديالكتيك بود و ايرادهاي اساسي داشت. به همين دليل نهضت آزادي خارج از كشور حاضر نشد آن را چاپ كند. تراب حقشناس در بيروت از من خواست كه ايرادها را بنويسم تا به مركزيت سازمان در ايران بفرستد و من نقد شناخت را در حدود 80 صفحه نوشتم و فرستادم.»
روحيه ماركسيستي اما صرفا در اين جزوه مجاهدين بارز نبود كه جزوههاي تئوريك ديگر سازمان نيز نمايانگر چنين انديشهاي البته در امتزاج با تفكر اسلامي بودند. آنچنان كه در جزوه «سيماي يك مسلمان» مجاهدين كه بعدها به جزوه «راه حسين» مشهور شد نيز آمده بود كه مطابق ديناميسم و بنيادهاي اعتقادي قرآن، هرگز مجوزي براي انطباق اين مكتب با سرمايهداري و يا انفصالش از امر حكومت نخواهيم يافت. مطابق ديدگاه نويسندگان اين جزوه، حكومت اسلامي نه حكومت دموكراسي مورد تبليغ غرب بلكه در حكومت متقين خواهد بود: «گروه صاحب تقوا كه خصوصيت ويژهاش اهليت (آگاه بودن) نسبت به احوال اجتماعي است، قدرت و رهبري را به دست ميگيرد.» بدين ترتيب آنها متاثر از سانتراليسم ماركسيستي نه تنها در حزب كه در اداره كشور نيز ديدگاهي نخبهگرايانه داشتند و به تبليغ حكومت اسلامي ميپرداختند كه بيشترين شباهت را با حاكميت حزب تراز نوين داشت.
***
دستگيري گسترده اعضا و كادر رهبري سازمان در شهريور 1350 ضربهاي اساسي به اين سازمان جوان بود و با زنداني شدن كادر رهبري، راه تحول ايدئولوژيك در سازمان هموار شد. در اولين مرحله از بازداشتها در شهريور 1350، سعيد محسن، علي باكري، بهمن بازرگاني، محمود عسگريزاده، رضا رضايي، محمد بازرگاني و مسعود رجوي در مقام 7 عضو كادر رهبري سازمان بازداشت شدند و تنها محمد حنيفنژاد، علياصغر بديعزادگان و علي ميهندوست بودند كه از دام بازداشت رهيدند. پس از اين دو عضو سازمان، احمد رضايي و رسول مشكينفام كه در خارج به سر ميبردند براي تحليل و حل بحران به ايران بازگشتند و در كنار سه عضو باقيمانده رهبري، به عضويت شوراي رهبري درآمدند. اگرچه حدود يك ماه پس از ضربه اول علي ميهندوست و علياصغر بديعزادگان بازداشت شدند و اوايل آبانماه همان سال محمد حنيفنژاد و رسول مشكينفام نيز دستگير و روانه زندان شدند. احمد رضايي در همين زمان بود كه بهرام آرام را به عضويت در كادر مركزي سازمان درآورد و رضا رضايي نيز اگرچه با نقشه آنها از زندان فرار كرد و شوراي مركزي سازمان را 9 نفره كرد اما پس از مدتي با خودكشي احمد رضايي به علت لو رفتن در يكي از قرارها، تركيب مركزيت سازمان به دو نفر تقليل پيدا كرد. محمود شامخي نيز پس از آن به مركزيت سازمان انتخاب شده بود. هنگام بازداشت خودكشي كرد و كاظم ذوالانور ديگر عضو جديد مركزيت سازمان نيز دستگير شد. با فرار تقي شهرام، او نيز به عضويت كادر مركزي سازمان درآمد و كادر مركزي سازمان سه نفره شد.اما مرگ رضا رضايي در درگيري با پليس در 25 خرداد 1352، هدايت سازمان را در اختيار تقي شهرام و بهرام آرام گذاشت. ماجرا با «جمعبندي» عملكرد دوساله سازمان – پس از ضربه 50 – آغاز شد و در مرحله بعدي آنگاهي كه انحرافات و مشكلات سياسي – تشكيلاتي سازمان به تحليل گذاشته شد، نقد و بررسي مباني ايدئولوژيك آن نيز در همين راستا آغاز شد. تقي شهرام جزوهاي را نوشت كه اگرچه مستقيما رويكرد ماركسيستي نداشت اما ايدئولوژي گذشته سازمان نفي شده بود. اين جزوه كه به دليل كمبود كاغذ بر روي كاغذهاي سبز تكثير و منتشر شد، به «جزوه سبز» معروف شد. مجيد شريفواقفي كه در كنار شهرام و آرام به مركزيت سازمان انتخاب شده بود اما منتقد مشي جديدي شد كه رنگ و بوي ماركسيستي داشت. اين چنين بود كه او به همراه يكي از افراد تحت مسووليتش، مرتضي صمديهلباف، به مواجهه با موج تحول در سازمان و دو عضو مركزيت، تقي شهرام و بهرام آرام، پرداختند. ماجرايي كه به ترور آن دو به دستور شهرام و آرام در ارديبهشت 54 منجر شد و پاي استالينيسم را به سازمان مجاهدين خلق گشود. تصفيه دروني و ترور دو عضو مسلمان سازمان، آغاز يك راه بود؛ راهي كه سالها پيش مسعود احمدزاده، پيشبيني كرده بود: «بهزودي پوسته تخممرغ ميشكند و وقتي پوسته ايدهآليستي (مذهبي) كنار رود، هسته ماترياليستي بيرون ميزند و نمايان ميشود.»
|
اتمام حجت امامخميني و مهندس بازرگان تنها كساني بودند كه ماركسيست شدن مجاهدين خلق را پيشبيني كرده بودند محمد قوچاني |
چهقدر براي هاشميرفسنجاني سخت بود وقتي در سال 1354 به نجف رفت و نزد امامخميني اعتراف كرد كه: «تا به حال ما اصرار داشتيم شما به شكلي سازمان مجاهدين خلق را تاييد كنيد ولي شما موافقت نفرموديد. بعد از انحراف و ارتداد جمعي از آنها حالا ميفهميم با آنكه شما از اينها دور بوديد و ما در كشور بوديم حركت شما صحيح بوده است. ما سه، چهار سالي به اينها كمك كرديم؛ حالا ميبينيم سر از كفر در ميآورند.»
هاشميرفسنجاني روزهايي را به ياد ميآورد كه از طريق دوستانش در فرانسه نامهاي به امام نوشت و در آن مجاهدين را چنين توصيف كرد: «اينها جوانان مسلمان، تحصيلكرده، فداكار، مومن، پاك، متعبد و آشنا به معارف اسلام و جهانبيني اسلام و صددرصد مذهبي و تا آنجا كه ما اطلاع پيدا كردهايم خالي از نقاط ضعف هستند... گرچه دستگيري جمعي از آنها مايه تاسف است. كشف اين مطالب به مبارزات مذهبيها اعتبار و ارج داده.... اگر ممكن باشد و صلاح بدانيد اقدامي جهاني براي نجات اين گروه مجاهد و مومن بفرماييد.» اما اين نامه به جاي آنكه به دست امام برسد در اختيار ساواك قرار گرفت و به استناد آن سه تن از مبارزان سياسي؛ هاشميرفسنجاني، عزتالله سحابي و محمد توسلي تحت تعقيب قرار گرفتند.
هاشميرفسنجاني روزهايي را به ياد ميآورد كه وجوه شرعيه را در اختيار مجاهدين قرار ميداد: «ما آنقدر در رابطه با اينها از كمك دريغ نكرديم كه بعضي وجوهي را كه در شرايط عادي ما نميتوانستيم در مصارف ديگري مصرف كنيم در اين مسير مصرف ميكرديم و در اختيارشان ميگذاشتيم...» هاشميرفسنجاني روزهايي را به ياد ميآورد كه آيتالله طالقاني با مركب نامرئي خطاب به امامخميني نوشتند: «انهم فتيه آمنوا بربهم و زدنا هم هدي» و اين آيه اگر روزي در وصف اصحاب كهف بود آن روز نظر به مجاهدين خلق داشت. روزهايي كه حتي آيتالله منتظري هم در تاييد مجاهدين خلق به امامخميني نامه مينوشت و به تعبير امام علماي بلاد از مجاهدين خلق حمايت ميكردند. چند سال بعد در 1358 اما ماجرا برعكس شد. اندكي از پيروزي انقلاب اسلامي گذشته بود و مجاهدين خلق به رهبري مسعود رجوي و موسي خياباني تجديدحيات كردند و در بهار انقلاب به ديدار سيداحمد خميني رفتند و خواستار ملاقات با امامخميني شدند. مخالفان اين ملاقات بسيار بودند. همان علماي بلاد و روحانيان انقلابي و مبارزي كه به مجاهدين وجوه شرعيه ميدادند و نامههاي تاييديه مينوشتند، با وجود اين مخالفتها در كمال شگفتي ديدار برگزار شد.
روز پنجشنبه ششم ارديبهشتماه 1358 امامخميني در قم به افرادي وقت ملاقات داد كه جديترين ياران رهبر انقلاب اسلامي با اين افراد و اين ملاقات مخالف بودند. ديدار امامخميني با مسعود رجوي و موسي خياباني و ديگر سران سازمان مجاهدين خلق در شرايطي صورت گرفت كه پيش از اين ائتلاف روحانيت مبارز و موتلفه اسلامي حتي با حضور نمايندهاي از خانواده شهداي مجاهدين در مراسم استقبال از امام مخالفت كرده بودند و اكنون نيز با ديدار رهبر انقلاب با آنان مخالف بودند و اين مخالفت نه از ناحيه روحانيت سنتي كه از سوي روحانيت انقلابي (و به صورت شاخص آيتالله منتظري) صورت ميگرفت. با وجود اين امام با رجوي و خياباني و ديگر مجاهدين ديدار كردند و تنها خبري كه از اين ديدار به نقل از امام مخابره شد اين بود كه: «اسلام بيش از هر چيزي به آزادي عنايت دارد ودر اسلام خلاف آزادي نيست الا در چيزهايي كه مخالف با عفت عمومي است.» اما آيا ديدار مهم و تاريخي امام و مجاهدين محدود به همين بود؟ از مجموعه گزارشهايي كه خود اعضاي مجاهدين خلق از آن جلسه ارائه كردهاند برميآيد كه امام اتفاقا به مهمترين معضلات مجاهدين اشاره كرده و البته براي خروج از آنها راهحل ارائه كرده است. اصولگرايي و عملگراي توأم امام خميني آنجا روشن ميشود كه اول از همه به مسئله تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين خلق در سال 1354 اشاره ميكند و در حقيقت به رخ سازمان ميكشد اما بلافاصله ميافزايد: «به من گفته بودند اينها اينطور هستند اين تيپ هستند و من گفتم كه اگر اشتباهي شده و اگر مسئلهاي به وجود آمده مربوط به گذشته است. به هر جهت شما جوانيد الان انقلاب شده و مردم ما متحول شدهاند. شما هم ميتوانيد اشكالاتتان را برطرف كنيد.» امام در ادامه با توجه به سوابق چپگرايانه سازمان و نيز خطري كه از ناحيه ماركسيستهاي غيرمذهبي جمهوري اسلامي را تهديد ميكرد به مجاهدين توصيه ميكنند كه به تبليغ عليه ماركسيسم بپردازند و به خصوص در كارخانهها كارگران را از چپگرا شدن دور كنند: موسي خياباني در گزارشي از آن ديدار مينويسد: «(امام) در لفافه خواست تا مبارزه عليه ماركسيستها را بردوش ما بگذارد.» در واقع پيشنهاد امام روشن بود: فراموشي گذشته، عبور سازمان از ماركسيسم و تلاش براي جايگزيني آن با يك جريان اسلامگرا و در عين حال عدالتخواه. اين در حالي است كه امامخميني پيش از پيروزي انقلاب اسلامي اولين، و تا مدتها، تنها فردي بود كه ماهيت ايدئولوژيك مجاهدين خلق را شناخته بود. و از اين رو نميتوان ادعا كرد كه رهبر انقلاب بدون توجه به ماهيت مجاهدين با آنها ديدار كرده و پيشنهاد اصلاح و حتي همكاري داده است. اولين ديدار يك مجاهد با امام خميني به سال 1349 بازميگردد. زماني كه مجاهدين به هواپيماربايي دست زدند و در خاك عراق فرود آمدند و توسط دولت عراق بازدداشت شدند و براي رهايي توسط تراب حقشناس خواستار ياري امام تبعيدشده در نجف شدند. امام در پاسخ دو دليل براي رد درخواست مجاهدين دارند: اول اگر اقدامي كنند ممكن است اوضاع زندانيان مجاهدين بدتر شود و ديگر اينكه نميخواهند از عراقيها تقاضايي كنند تا با تقاضاي متقابل مواجه شوند. اين در حالي بود كه مجاهدين از آيتالله طالقاني با مركب نامرئي تاييديهاي گرفته بودند. امام آن روزها را چنين روايت ميكنند: «رفقا ودوستان از ايران خيلي مرا زير فشار گذاشتند. آقاي طالقاني به من نوشتند انهم فتيه آمنوا بربهم و زدنا هم هدي. آقاي منتظري به من نامه نوشتند. آقاي هاشميرفسنجاني همينطور. بعضي علماي بلاد نامهها و پيغامهايي را درباره اين جمعيت براي من فرستادند و خودشان هم با تمام قوا از اين جمعيت حمايت كردند و حتي از وجوهات شرعيه در اختيار آنها گذاشتند.» و اين درست در نقطه مقابل رفتار روحانيت مبارز در برابر مجاهدين خلق در سالهاي 60-1358 بود. در اين فاصله چه رخ داده بود كه روحانيت چنين نسبت به مجاهدين مخالفخوان شده بود و حتي ديدار ايشان با امام را برنميتافت؟
واقعيت اين است كه يكي از تلخترين حوادث تاريخ انقلاب اسلامي ايران در همين فاصله رخ داد و چنان اثر شگرفي بر مناسبات پس از انقلاب گذاشت كه حذف آن از مجموعه تحولات و جهتگيريهاي جمهوري اسلامي حتي تا امروز ناممكن است و اگر گفته شود يكي از دو «تحليل مادر» درباره تحولات سيساله اخير برخاسته از واقعه سال 54 است خطا نكردهايم. مجاهدين خلق در آغاز عزيزكرده روحانيت انقلابي بود. از ارتباطات آنان با علمايي چون آيتالله بهشتي، آيتالله مطهري، آيتالله خامنهاي، آيتالله منتظري، آيتالله هاشمي، آيتالله رباني و... روايتهاي بسياري نقل شده است. كمتر روحاني سياسي و انقلابي در فاصله سالهاي 1344 تا 1354 بود كه از تاييد مجاهدين پرهيز كند. حتي امامخميني كه نسبت به آنان ترديدي روشن داشت سعي ميكرد با سكوت خود حداقل از تخطئه مجاهدين نزد رژيم سلطنتي و افكار عمومي جلوگيري كند. كار به جايي رسيد كه امام موسي صدر در مقام روحانياي مرتبط با محافل سنتي در ديدار يا مكاتبه با محمدرضاشاه از او بخواهد از اعدام مجاهدين اوليه جلوگيري نمايد. جذبه مجاهدين اوليه تا حدي بود كه در اولين سالهاي پيروزي انقلاب اسلامي روحانيان سنتگرايي مانند آيتالله مهدوي كني همچنان با احترام و حتي تجليل از مجاهدين اوليه سخن بگويند. اما تغيير ايدئولوژي مجاهدين خلق در سال 1354 همچنان چون لكهاي دامان آنان را ملكوك ميساخت چنان كه تنها معدودي مانند امام خميني توان فراموش كردن آن را داشتند. تغيير ايدئولوژي سازمان از اسلام به ماركسيسم نه فقط روحانيان كه روشنفكران ديني را ميآزرد. به جز امام خميني يكي از اولين كساني كه انحراف مجاهدين را از همان آغاز فهميد مهندس مهدي بازرگان بود كه مجاهدين اوليه او را پدر معنوي خود ميدانستند. يكي از محورهاي بيانيه اعلام مواضع و در واقع تغيير ايدئولوژي سازمان توجه به همين مخالفت مهندس بازرگان است: در سال 1347 موسسان سازمان با مهندس ديدار ميكنند. بازرگان ابتدا از آنان تجليل ميكند و حتي ميگويد شما زماني شاگرد من بوديد و حالا استاد من شدهايد اما وقتي ميشنود كه مجاهدين از مبارزه مسلحانه و نبرد ضداستثماري سخن ميگويند شديدا مخالفت كرده و ميگويد شما داريد منحرف ميشويد يعني گرايشات ماركسيستي پيدا ميكنيد. در پايان جلسه وقتي يكي از رفقا با حالت گلايه ميگويد شما براي ما و كار ما حتي به اندازه پشيزي هم ارزش قائل نشديد... مهندس با خونسردي جواب ميدهد: «اين طور باشد.» تحليل مجاهدين مرتد و منحرف شده از بازرگان در اعلاميه خود چنين بود كه: «ايشان كه روزگاري كباده رهبري مبارزات مذهبي و قشرهاي وسيعي از مردم محروم و روشنفكران مومن و معتقد را ميكشيدند امروز كارخانهاي دارند و با وجداني راحت با استثمار تني چند از جوانان زحمتكش وطن – همانها كه روزگاري ايشان قصد آزاد كردنشان را داشتند – روزگار را به خوبي ميگذرانند.»
چند سال بعد كه پيشبيني مهدي بازرگان به تحقق پيوست و مجاهدين مسلمان ماركسيست شدند او با جمعي از همان روحانيان سابقا مويد و اخيرا «منتقد دور هم مينشستند كه ببيند چه بايد كرد؟ آنقدر ضربه روي اينها تاثير گذاشته بود كه به اين فكر افتاده بودند كه جمع شوند و به ماركسيستها پاسخ دهند.»
درون زندان ضربه جديتر بود و كار به ماجراي نقل فتوا رسيد. روحانيان مبارز و مبارزان سنتي هنگامي كه دريافتند مجاهدين تغيير ايدئولوژي دادهاند سعي كردند تا با اتكا به حكمي فقهي از آن جهت مرزبندي سياسي با ماركسيستها استفاده كنند و مانع از التقاط عملي اسلام و ماركسيسم شوند. در واقع فتواي نجاست كفار بيش از آنكه فتوايي فقهي باشد فتوايي سياسي بود كه از ظاهر دين به باطن آن راه ميبرد. اين فتوا كه در خرداد 1355 به صورت شفاهي صادر و توسط شبكه زندانيان سنتي در زندان نقل شد بدين شرح بود: «با توجه به زيانهاي ناشي از زندگي جمعي مسلمانها با ماركسيستها و اعتبار اجتماعي كه بدين وسيله آنها به دست ميآورند و با در نظر گرفتن همه جهات شرعي و سياسي و با توجه به حكم قطعي نجاست كفار از جمله ماركسيستها جدايي مسلمانها از ماركسيستها در زندان لازم و هرگونه مسامحه در اين امر موجب زيانهاي جبرانناپذير خواهد شد.» پاي اين فتوا را نه روحانيان مخالف مجاهدين كه علماي مشهور به حامي مجاهدين مانند طالقاني، منتظري، هاشمي رفسنجاني، لاهوتي، مهدوي كني، رباني شيرازي و نيز انواري معاديخواه و گرامي امضا كرده بودند. بدين ترتيب مجاهدين خلق با عبور از اسلام روحانيت شيعه را در موضعي قرار دادند كه از موضع تاييد و حتي ترويج به تكفير و تحريم تغيير كنند و حكم فقهي و فردي نجاست به حكم سياسي و اجتماعي تبديل شود. همين حكم بود كه پس از انقلاب اسلامي نيز به صورتهاي جديدتري درآمد و در نهايت به حوادث سال 1360 منتهي شد. مجاهدين بازمانده كه نه چون مجاهدين اوليه اسلامگرا بودند و نه مانند مجاهدين ثانويه ماركسيست شدند در موضع التقاط ماندند و فتواي علما را ناديده گرفتند و توصيههاي مهندس بازرگان را رد كردند و همچنان در روياي مبارزه مسلحانه ماندند. امام خميني و مهندس بازرگان دو چهرهاي كه ظلمت انحراف را در پيشاني مجاهدين ديده بودند نيز نتوانستند از تعميق فاصله ميان مجاهدين و ديگر نيروهاي مذهبي جلوگيري كنند. اين دو بزرگ اگرچه هر يك از موضعي جداگانه به نقد مجاهدين ميپرداختند اما برعكس ديگران پس از انقلاب اسلامي سعي داشتند آنان را ولو كنترلشده حفظ كنند. امام خميني از منظر فلسفه اسلامي و حكمت متعاليه صدرايي انحراف اصلي مجاهدين خلق را در بياعتقادي آنها به معاد ميدانست و معتقد بود آنان همين دنيا را عرصه مجازات و پاداش ميدانند. امام نه از موضع يك متشرع كه از نگاه يك متفكر معتقد بود مباني فلسفي مجاهدين با مباني فلسفي اسلامي در تضاد است و ماركس و ملاصدرا قابل جمع نيستند. مهندس بازرگان هم نبرد مجاهدين با هرگونه مالكيت و طرح مسئله استثمار را انحراف آنان ميدانست و در واقع از موضع آدام اسميت با مجاهدين مخالف بود. امام خميني و مهندس بازرگان در عين حال به صورت غريبي در نقد مبارزه مسلحانه مجاهدين با آنها مخالف بودند گرچه امام به صراحت مبارزه مسلحانه را ناممكن و نامشروع ميدانست و بازرگان به كنايت ميگفت چريك نيست و امكان تامين اسلحه يا اسلحه در دست گرفتن را ندارد. اين مباحثات در حالي بود كه عمده علماي روحاني و روشنفكران ديني از هاشمي رفسنجاني تا عزتالله سحابي در همدلي با مجاهدين و نظريههاي آنان از مبارزه مسلحانه تا محدوديت مالكيت همراه و همراي بودند و البته در اثر بيتوجهي به مباني فلسفي اسلامي از ضعفهاي بنيادي مجاهدين در فهم مبدا و معاد يا آگاهي نداشتند يا آن را مهم نميشمردند. غافل از آنكه حتي در تجديد حيات مجاهدين اين نقطه ضعف بنيادي مورد بيتوجهي قرار خواهد گرفت و تنها روبناي اين گروه تغيير ميكند و مسعود رجوي جاي تقي شهرام مينشيند بدون آنكه به زيربنا توجهي شود.
با وجود اين امام خميني پس از انقلاب اسلامي ميكوشيدند به شيوهاي عملگرايانه مجاهدين را در عرصه سياسي بپذيرند و حتي براي آنان كار ويژهاي در مبارزه با ماركسيسم تعريف كنند كه ضمن انجام آن خود نيز پالايش شوند. مهندس بازرگان نيز ميكوشيد با مخاطب قرار دادن مجاهدين و برانگيختن حس عاطفي آنها نسبت به خود مانع از فروپاشي و حذف ايشان شود اما همه اينگونه فكر نميكردند و پيوند جاهطلبي مجاهدين و خودبزرگبيني ابوالحسن بنيصدر پرونده آنان را به عنوان يك گروه ملي براي هميشه بست.
يكي از روحانيان مبارز از ديدار مجاهدين با امام خميني چنين روايت ميكند كه چون امام با انتقاد ياران روحاني خود روبهرو شد كه چرا به مسعود رجوي و موسي خياباني وقت ملاقات داده است امام دو جمله بيش نگفتند: يكي اينكه من احتمال ميدادم كه اينها مطالبي داشته باشند كه به گوش من نرسيده باشد و بعد بگويند كه ما مطالبي داشتيم و امام وقت نداد به گوش او برسانيم و اگر ميگفتيم امام قبول ميكرد و من چرا بايد اين فرصت را از اينها بگيرم؟ اينها بايد ميآمدند و ميگفتند. دوم اينكه من خودم مطالبي داشتم كه بايد به اينها ميگفتم به عنوان اتمام حجت كه خداي نكرده بعدها در دل خودم نماند كه چرا حرفهايم را به اينها نگفتم و اينها نگويند كه امام حرفهايش را به ما نگفته بود و آنها هم آنجا به من قول دادند كه حرفهاي مرا براي دوستانشان هم نقل كنند و اينگونه بود كه حجت تمام شد هم براي امام خميني و هم براي مجاهدين خلق.
|
مجاهدين بدنام و سياستورزان ناكام سازمان مجاهدين خلق؛ از پيروزي انقلاب تا سال 1360 سرگه بارسقيان |
انقلاب كه شد ساختمان بنياد پهلوي شد ستاد سازمان مجاهدين خلق ايران؛ همان ساختمان نزديك ميدان ولي عصر كه امروز وزارت بازرگاني است. مسعود رجوي فرداي روزي كه از زندان آزاد شد(سيام دي1357) پيامي همراه با موسي خياباني با امضاي "مجاهدين رها شده از بند"به «محضر مبارك مجاهد اعظم حضرت آيت الله العظمي خميني» نوشت كه در آن آمده بود:«ما آزادي خود را مديون مجاهدت و جانفشانيهاي خلق رزمنده و ستمكشيده ايران در پرتو الهامات آن زعيم استوار وسازش ناپذيرهستيم...»رجوي و خياباني فرداي پيروزي انقلاب هم پاي بيانيه ديگري را امضا و از "جنبش ملي مجاهدين"حمايت كردند كه به منزله ارگان سياسي سازمان بود؛ كادر مركزي سازمان مجاهدين خلق در بدو پيروزي انقلاب، دستچين شدههاي رجوي در زندان قصر بودند: مهدي ابريشمچي، محمود احمدي، علي محمد تشيد، محمدعلي جابرزاده، احمد حنيفنژاد، محمد حياتي، موسي خياباني، عباس داوري، ابراهيم ذاكري، محسن (ابوالقاسم) رضايي،علي زركش، محمدرضا سعادتي، محمد ضابطي و غلامحسين مشارزاده.سازماني كه در شوراي انقلاب راهش ندادند؛به روايت عزت الله سحابي«كسي راضي نبود اينها بيايند...ديديم اگر قرار باشد كسي بيايد بايد مسعود رجوي بيايد و همه هم با مسعود رجوي مساله داشتند...مرحوم مطهري و مرحوم بهشتي گفتند تو خودت نماينده مجاهدين باش...» اولين بار بعد از پيروزي انقلاب روزنامههاي كيهان و اطلاعات 8 ارديبهشت ماه1358 از ملاقات و مذاكرات رهبران سازمان با امام خميني خبر دادند.اين ديدار صبح روز پنجشنبه 6 ارديبهشت ماه در اقامتگاه امام در قم و به طور خصوصي انجام شد. بعد از فرار مركزيت سازمان از ايران بخشهايي از آنچه در اين ملاقات گذشت،از زبان موسي خياباني در نشريه مجاهد(ارگان رسمي مجاهدين خلق) در خارج از كشور منتشر شد:« [امام]خميني گفت من تاكنون عليه شما حرفي نزدهام، اما هر وقت كه ببينم شما خارج از اسلام هستيد ،خواهم گفت.»
***
مجاهدين خلق گرچه در امپرياليسم ستيزي از دانشجويان پيرو خط امام جا ماندند اما همراه و مدافع انقلاب دوم (تسخير سفارت آمريكا) شدند كه به استعفاي دولت موقت مهندس بازرگان انجاميد: «دانشجويان پيرو خط امام در اين نيت يا عمل خير بر سازمان مجاهدين پيشي گرفتهاند و سازمان مجاهدين خلق هم به همين دليل آنها را دوچندان تقدير ميكند.» (نشريه مجاهد- شماره 10) «با توجه به لزوم حمايت هرچه بيشتر از برادران و خواهراني كه در داخل سفارت هستند لازم است كه هرچه بيشتر با راهپيمايي يا به طور انفرادي در مقابل سفارت جمع شويم... دوباره چيز آشنايي در شهر پيدا شده... آخر دوباره انقلاب است،انقلابي بزرگتر از انقلاب اولي...»(شماره 11) سازمانيها از انقلاب اول هم جا ماندند؛ در 11 آذر ماه 58 رفراندوم قانون اساسي جمهوري اسلامي برگزار شد و سازمان به دليل مخالفت با گنجاندن اصل ولايت فقيه در آن، به قانون اساسي مصوب مجلس خبرگان رأي نداد، مجلس خبرگاني كه رجوي هم كانديداي آن بود، اما از ده نفر سهميه تهران در اين مجلس،دوازدهم شد و خبرگاني نشد. رجوي پس از آن كانديداي اولين دوره انتخابات رياست جمهوري شد، اما چون رهبر انقلاب تاكيد كرده بود هر كس مخالف قانون اساسي است نبايد كانديداي رياست جمهوري شود، كانديداتورياش را پس گرفت. رجوي و حزب ملت ايران (داريوش فروهر) در ابتدا خواهان پذيرش مقام رياست جمهوري توسط امام خميني شدند كه پاسخي نگرفتند؛رجوي حتي در مراسم بزرگداشت چهارم خرداد در ترمينال خزانه(4/3/58)به آيت الله طالقاني پيشنهاد كرد كه براي انتخابات رياست جمهوري نامزد شود كه نتيجهاي نداد.سومين انتخابات پيشرو، انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي بود كه طي آن سازمان مجاهدين خلق ليستي غير اشتراكي با احزاب ديگر داد و براي مسعود رجوي از 30 منتخب تهران،جايي بالاتر از رتبه 38 به دست نيامد. سازمان اولين گروهي بود كه به موضعگيري عليه قانون انتخابات دو مرحلهاي (اكثريت مطلق آرا) پرداخت و با انتشار اطلاعيههايي عملاً پيشقراول اين جريان شد.مجاهدين خلق با اين حال در دو ماه اول سال59 خود را براي شركت در مرحله دوم انتخابات مجلس آماده كرد،تعداد 27 نفر از كانديداهاي سازمان در 22 شهر كشور به مرحله دوم انتخابات راه يافتند. حزب توده و چريكهاي فدايي خلق از كانديداهاي مجاهدين خلق و رجوي اعلام حمايت كردند؛ مهمترين اقدام سياسي و تبليغي در اين مقطع كه كاملاً با موارد پيشين،متفاوت و متمايز بود، حمايت مهندس مهدي بازرگان دبير كل نهضت آزادي بود كه در مرحله اول به مجلس راه يافت. بازرگان در نامهاش نوشت:«براي تأمين وحدت و حقوق گروههاي اقليت،اميدوارم آقاي مسعود رجوي،كه معرف جناح پرشوري از جوانان با ايمان ميباشد،نيز به مجلس راه يافته،موفق به همكاري صادقانه با گروهها با حسن نيت،از طريق خدمت به خدا و خلق بشود.» پس از آن كه رهبري انقلاب با اين فكر شديداً مخالفت كردند، پيشنهاد و نظر بازرگان سخت مورد انتقاد برخي نيروهاي خط امامي واقع شد و بر او خرده گرفتند؛ مهندس بازرگان اطلاعيه دومي در توضيح اطلاعيه اول خود صادركرد كه طي آن آمده بود:«در آن اطلاعيه راجع به هيچ گروه سياسي نفياً يا اثباتاً تأييد به ميان نيامده وهمچنين گفته نشده است به كسي رأي بدهيد يا ندهيد... بگذاريم گروههاي اقليت سياسي قانوني به تناسب جمعيت و طرفدارانشان نمايندهاي به مجلس بفرستند...»حمايت بازرگان هم نتوانست رجوي را نماينده كند و از 13 نامزدي كه در مرحله دوم انتخابات در تهران انتخاب شدند،رجوي رتبه بيستويكم را كسب كرد.چنين شد كه مجاهدين خلق به سمت ابوالحسن بنيصدر غلتيدند و در زد و خورد روز 14 اسفند 1359 در دانشگاه تهران بين حاميان و مخالفان بنيصدر روزنامه جمهوري اسلامي ميليشياي سازمان مجاهدين خلق و شهرباني و گارد رياست جمهوري را به همدستي براي متفرق كردن جمعيت و سنگ اندازي و تيراندازي بسوي مردم متهم كرد.جامعه روحانيت مبارز هم پس از واقعه 14 اسفند دست از حمايت اوليه خود از بنيصدر كشيد و در بيانيهاي سازمان مجاهدين خلق را عامل وقايع آن روز معرفي كرد و از رئيس جمهور خواست حساب خود را از اين گروه جدا كند.از ارديبهشت 1360 روزنامه جمهوري اسلامي هر روز مقالاتي عليه مجاهدين خلق منتشر ميكرد و پس از توافق رجوي و قاسملو نوشت: «اسلام منافقين را سرسخت ترين دشمنان اسلام و بشريت ميدانسته است...پديده نفاق در درون سازمان مجاهدين خلق زائيده يك تصادف نبود،بي شك تبلور يك جريان فكري بوده و هست...»
***
سازمان مجاهدين خلق از فروردين ماه سال 60 تصميم خود را براي ورود به فاز نظامي و مقابله با حزب جمهوري اسلامي به مرحله اجرا گذاشت؛پيش از آن رجوي طي مصاحبهاي با ارگان سازمان، زمينه لازم براي قيام مسلحانه را با اين تحليل كه امپرياليسم و ارتجاع هم قسم شدهاند تا انقلابيون و خصوصاً سازمان را از صحنه بيرون ببرند، مهيا كرده و شرايط را براي بروز قيام مسلحانه تحت عنوان دموكراتيسم انقلابي بيان كرد. سازمان طي اطلاعيه مورخ 24 خرداد خود در واكنش به طرح بررسي كفايت سياسي رئيس جمهور در مجلس تهديد كرد:« عزل رئيس جمهور عملاً مفهومي جز اعلام جنگ مرتجعين به تمامي خلق ايران ندارد.» بهزاد نبوي، سخنگوي دولت طي مصاحبهاي كه در ساعات آخر روز 25 خرداد با مطبوعات انجام داد، اعلام كرد:«اگر لازم باشد، قواي انتظامي با مساله درگيريهاي خياباني برخورد خواهند كرد... آقاي بنيصدر دقيقاً همچون مجاهدين خلق عمل ميكند...تمام درگيريهاي خياباني از ناحيه سازمان مجاهدين طرحريزي و اجرا ميگردد.» سازمان با صدور اطلاعيهاي عملا نمايندگان را در صورت شركت در جلسه بررسي عدم كفايت سياسي بنيصدر تهديد كرد:«... سازمان مجاهدين خلق ايران بدين وسيله به تمامي نمايندگاني كه در مجلس حضور مييابند، نسبت به كليه عواقب گسترده عزل رئيسجمهور دكتر بنيصدر در فضاي هيستريك اجتماعي حاكم زنهار ميدهد.»بالاخره روز 30 خرداد 1360 طرح عدم كفايت سياسي بني صدر در مجلس به تصويب رسيد وسازمان مجاهدين خلق بر شدت آشوبهاي خياباني خود افزود و به تمام هواداران خود دستور داد براي حفاظت از جان رئيسجمهور هر گونه اقدام لازم را انجام دهند. مجاهدين خلق كه پس از درگذشت آيتالله طالقاني كه او را «پدر طالقاني» ميناميدند، عملا جايگاهي در بين روحانيون نداشت و حتي محمدرضا سعادتي يكي از مهمترين اعضايش، به اتهام سنگين جاسوسي اعدام شده بود، بار ديگر دست به اسلحه برد.محمدرضا كلاهي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق عامل انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي در هفتم تير 1360 بود كه به شهادت دكتر بهشتي و 72 نفر از مقامات كشور انجاميد.رجوي در جمع بندي يكساله، با اشارات و تأكيدات بسيار به مخاطبان ميرساند كه واقعه 7 تير را سازمان مرتكب شده است؛وي با مرحله بندي كردن جنگ مسلحانه عليه جمهوري اسلامي ميگويد:« قبل از هر چيز، شاه مهرهها هدف بودند. ما در فاز نخستين تهاجممان، با عمل بزرگ شروع كرديم.» بنيصدر و رجوي پس از 40 روز اختفا در 6 مرداد 1360 ايران را ترك كردند و به فرانسه گريختند،اما روايت خشونتهاي خياباني و سياسي همچنان باقي بود؛آنان محمد علي رجايي را نيز هدف گرفتند و در هشتم شهريور 60 وي در مقام رئيس جمهور و نخست وزيرش محمد جواد باهنر در ساختمان نخست وزيري با انفجار بمبي كه مسعود كشميري دبير جلسات شوراي امنيت كشور(در نخست وزيري) از وابستگان سازمان مجاهدين خلق كار گذاشته بود، به شهادت رسيدند. عمليات تروريستي سازمان طي سال 1360 در چهار سطح صورت گرفت؛عمليات ترور مسئولان سياسي- مذهبي نظام جمهوري اسلامي، عمليات ترور پاسداران كميته،سپاه و دادستاني انقلاب،عمليات ترور نيروهاي مردمي و افراد عادي كوچه و بازار،عمليات آتشسوزي اموال عمومي و دولتي، سرقت مسلحانه، انداختن كوكتل مولوتف به مغازهها و موسسات و منازل مردم.
مجاهدين خلق،منافقين شدند؛در رهگذر انقلاب،ضد انقلاب شدند؛مجاهدين بدنام و سياستمداران ناكام شدند.
منابع و مآخذ:
1- سازمان مجاهدين خلق؛ پيدايي تا فرجام،جلد دوم،موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
2- انقلاب اسلامي از پيروزي تا تحكيم؛عباس شادلو،1386
3- آرشيو روزنامه كيهان سالهاي 1358 و 1359
|
چند رئيسجمهور در يك شورا؟ شوراي ملي مقاومت، بنيصدر و رجوي، از ائتلاف تا جدايي رضا پارسا |
«آنها از روز نخست شوراي (ملي مقاومت) يا جبهه متحد را به مفهوم اخص كلمه نميخواستند. بلكه در پي تشكيلاتي به عنوان دنبالچه سازمان خود بودند. يعني شركتكنندگان در شورا نقش مهمان و اجارهنشين را داشتند كه اين تصور و برداشت دقيقا كپيبرداري از الگوي سازمان الفتح فلسطين است، منتها به صورت كاريكاتور... گويي تنها نياز به آذينهاي ديگري براي تزئين حجله خود داشتند و نه بيش.» (مهدي خانبابا تهراني – نگاهي از درون به جنبش چپ)
اولين اجلاسيه شوراي ملي مقاومت در ماههاي بهمن و اسفند 1360 تشكيل شد. ايده اوليه تشكيل اين شورا محصول ذهن دو فراري سياسي مسعود رجوي و ابوالحسن بنيصدر بود. آنها با اين توهم كه به زودي به مدد فشارهاي بينالمللي و ضعفهاي داخلي، زمينه بازگشتشان به كشور فراهم خواهد شد دست همكاري به هم دادند با اين توافق كه پس از بازگشت ابوالحسن بنيصدر در جايگاه رياست جمهوري خواهند نشست و مسعود رجوي نيز در مقام نخستوزيري او قرار خواهد گرفت. تشكيل شوراي ملي مقاومت وسيلهاي براي پيشبرد اين هدف بود و با حضور گروههايي به اين نام: سازمان مجاهدين، حزب دموكرات كردستان، جبهه دموكراتيك ملي ايران، شوراي متحد چپ، سازمان استادان متعهد دانشگاههاي ايران، كانون توصيه اصناف، سازمان اتحاد براي آزادي كار، سازمان اقامه. بعدها البته گروههايي با عناويني همچون حزب كار ايران، جنبش زحمتكشان گيلان و مازندران، اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) و سازمان چريكهاي فدايي خلق نيز به عضويت اين شورا درآمدند. از جمله چهرههاي حقيقي عضو اين شورا نيز منوچهر هزارخاني، ناصر پاكدامن، و احمد سلاتيان بودند. با اين حال عمده اين گروهها از جريانات وابسته و اقماري مجاهدين بودند و اينچنين بود كه سيطره رجوي بر شورا اعتراض بسياري را برانگيخت و حتي به جدايي موتلف او، ابوالحسن بنيصدر انجاميد. ابوالحسن بني صدر نيز به روايت مهدي خانبابا تهراني «هم عضو شورا بود و هم نبود و بارها نيز به من گفته بود كه خود را عضو شوراي ملي مقاومت نميداند، بلكه رئيسجمهور منتخب مردم است.» بنيصدر بدين ترتيب اگرچه در مباحثات و جلسات شورا حضور داشت اما در تصميمگيري و رايگيريها غايب بود. در حكومت تصويرسازي شده آنها نيز اگرچه بنيصدر در مقام رئيسجمهور شناخته ميشد اما اين مسعود رجوي بود كه به عنوان نخستوزير مسئوليت تشكيل دولت موقت براي ششماه را عهدهدار شده بود.
اختلافات ميان بنيصدر و رجوي در پي ملاقات رجوي با طارق عزيز، وزير امور خارجه عراق در 19 دي 1361 صورتي جدي به خود گرفت. ايران و عراق در جنگ بودند و رجوي در مقام رياست شوراي مقاومت با وزير خارجه كشور طرف جنگ با ايران ملاقات كرده چه بسا زمينه انتقال مجاهدين به عراق را فراهم كند. اين ديدار اعتراض اعضاي شوراي مقاومت و خصوصا بنيصدر را برانگيخت. آنچنان كه خانباباتهراني روايت ميكند رجوي كه خود را براي چنين اعتراضي آماده كرده بود در جلسه بعدي شورا چنين عكسالعملي نشان داد: «اعضاي شورا ميتوانند تمام گفتوگوي ميان او و هيات نمايندگي دولت عراق را كه ضبط شده است گوش كنند. سپس رو به مهدي ابريشمچي كرد و گفت: نوارها را بياوريد و پخش كنيد. متن نوارهايي كه ما گوش داديم چيز عجيب و غريبي نبود. مقداري همهمه خبرنگاران و سپس سخنراني كوتاه طارق عزيز به زبان انگليسي بود كه در آن گفته بود: اميدوارم در آينده نزديك دوست عزيزم مسعود رجوي را در پست رياستجمهوري يا نخستوزيري ايران ملاقات كنم.... به خاطر دارم وقتي اين جمله از نوار پخش ميشد، رجوي چندين بار به مهدي ابريشمچي گفت: اين قسمت از نوار روشن نيست، لطفا دوباره آن را پخش كن؛ و اين قسمت از نوار سه بار تكرار شد.» بدين ترتيب روشن بود كه رجوي فراتر از نخستوزيري، هوس رياستجمهوري نيز دارد و البته اداره يك كشور توسط دو رئيسجمهوري ممكن نبود!
انتشار گزارشي از راديو بيبيسي كه به تفسير نظر انتقادي بني صدر در خصوص ديدار با طارق عزيز اختصاص داشت جدال رجوي و بني صدر را قوت بخشيد؛ آنچنان كه رجوي چنين به روايت ماجرا ميپردازد: «آقاي بنيصدر كمي پس از وقوف بر آنچه بيبيسي بر روي دايره ريخته بود با من تماس گرفت و ضمن ابراز تاسف و ناراحتي به من اطمينان داد كه همين الان به آنها (بيبيسي) تلفن خواهد زد و تفرقهاندازي و اكاذيبشان را به باد انتقاد خواهد گرفت. فردا صبح با مهدي ابريشمچي و محمدعلي جابرزاده براي يكسره كردن كارمان با بنيصدر و اطرافيانش به سراغ او رفتيم. لدي الورود، نوار صحبت تلفني خود با بيبيسي را برايمان گذاشت. تكذيبيه كتبي را هم كه با امضاي دفتر رئيسجمهور آماده نموده بود به ما نشان داد. كوتاه آمديم و نسخهاي از تكذيبيه او را گرفتيم و رفتيم. «با اين حال اين جدال به جدايي رسمي آنها انجاميد و به صورت رسمي در چهارم فروردين 1363 بود كه شوراي مقاومت با صدور اطلاعيهاي، خبر آن را اعلام كرد.
اكنون رجوي، بنيصدر را متهم ميكرد كه آلت دست ميخواهد و بنيصدر نيز فرياد اعتراض بلندي كرد كه رجوي مرا نردبان قدرت خود ميخواهد. بنيصدر، رهبري مجاهدين و رجوي را «معتاد قدرت» و «دروغپردازي كه گوي سبقت را ربوده» و «گستاخ و دروغگو و زورمدار» توصيف ميكرد رجوي نيز بنيصدر را «گوينده اباطيل» و «خائن» و «كاسه ليس» و «لاف زن» و «پريشان حال و درمانده» و فردي «داراي ماهيت ليبرال – ارتجاعي» تعريف ميكرد.
بنيصدر اما اولين و آخرين اخراجي شوراي مقاومت نبود. آغاز برخي گفتوگوها ميان قاسملو و حزب دموكرات كردستان با مقامات امنيتي جمهوري اسلامي ايران در شهريورماه 1363 نيز اعتراض رجوي را برانگيخت، آنچنان كه قاسملو در پاسخ به او اعلام كرد: «حزب دموكرات كردستان حق دارد در هر مذاكرهاي كه مايل باشد شركت كند و اين به هدف حزب برميگردد و آقاي رجوي بايد بداند كه در حالي كه هدف سازمان مجاهدين، سرنگون كردن رژيم كنوني است هدف حزب خودمختاري در خاك ايران است.» اينچنين بود كه قاسملو و حزب متبوع او نيز از شورا خارج شدند و پس از آن قاسملو علت اين خروج را چنين بازگو كرد: «در آن شورا، مجاهدين سعي ميكنند كه به هر قيمتي ساير نيروها را تحت هژموني خود درآورند و زماني كه متقاعد شديم كه ديگر شورا در بعد دموكراتيك قابل ترميم نيست از آن خارج شديم... رجوي اعلام ميكند كه براي اعمال خود تنها در برابر خدا مسئوليت دارد، ما نميتوانستيم چنين چيزهايي را قبول كنيم و از اين رو از شورا جدا شديم.»
***
ازدواج مسعود رجوي با همسر مهدي ابريشمچي و حمايت همهجانبه ابريشمچي از اين ازدواج، «انقلاب ايدئولوژيك» لقب داده شد و پس از آن مسعود رجوي و مريم قجر به عنوان «رهبري نوين انقلاب» معرفي شدند و اين نيز ضربهاي ديگر از سوي سازمان به شوراي مقاومت بود. ضربه نهايي اما آنگاهي زده شد كه سازمان پس از آن انقلاب ايدئولوژيك متحيركننده براي ادامه فعاليت خود رهسپار عراق و موتلف دشمن جنگي ايران يعني صدام شد. ديگر اثري از شوراي مقاومت نمانده بود چه آنكه سازمان اكنون با قرار گرفتن در كنار صدام به صورتي رسمي راه مقابله براندازانه و مسلحانه با جمهوري اسلامي ايران را انتخاب كرده بود. اينچنين بود كه يكي از جداشدگان شوراي مقاومت در گفتوگويي راديويي عليه سازمان چنين سخن گفت: «آنها بايد به اين سوال مردم ايران پاسخ بدهند كه چرا در دوران طولانيترين جنگ در كنار متجاوزين بودهاند؟ كه هيچ نيرويي در تاريخ ايران اين كار را نكرده است...» ابريشمچي ميگفت: «اگر لازم باشد ما شليته ميپوشيم و جلوي پادشاه افغانستان دولا ميشويم تا به حكومت برسيم. اينها برخاسته از تفكرات ماكياوليستي آنها در جهت رسيدن به قدرت است... عدهاي ميگويند مجاهدين خلق اهميت ندارند كه دربارهشان بحث كنيد اما من ميگويم كه بحث مجاهدين خلق اهميت دارد. خودشان شانسي ندارند. در ايران اگر جنازه ملت هم افتاده باشد اينها نميتوانند به قدرت برسند. قبل از عمليات فروغ هم گفتم اگر ارتش ايران هم خواب باشد، همان گيوهدوزهاي كرمانشاه با گزنك تكهپارهتان ميكنند. چون با ارتش عراق ميخواهيد ايران را بگيريد. اين براي من روشن است. ولي مجاهدين مروج فرهنگ فساد هستند.» (مهدي خانبابا تهراني)
|
نه مهران نه تهران اكبر منتجبي |
حدود 20 سال پيش، اعضاي رده بالاي مجاهدين خلق بر آن شدند كه عملياتي را عليه ايران و در مرزهاي ايران و عراق ترتيب بدهند. از مدتي پيش، براي اين عمليات برنامهريزي كرده بودند. سازمان اميد داشت با بهرهگيري از تحولات سريع رخ داده در جنگ و درگيري مستقيم نظامي آمريكا با ايران و شرايط مساعد منطقهاي و بينالمللي بتواند خود را براي تصرف تهران آماده كند. اما با پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران در 27 تير 67، غافلگير شد. به همين علت اجراي عمليات فروغ جاويدان را تسريع كردند.
هشتم تيرماه سال 68 صدام حسين، رئيسجمهور سابق عراق طي يك سخنراني درباره جنگ عراق و ايران ضمن تكرار ادعاي صلحطلبي خود، از سازمان مجاهدين خلق نام برد و گفت: «روزي خواهد رسيد كه براي جنگيدن، كسي به كمك آنها نخواهد آمد و بعد از مدتي خواهيد ديد كه چگونه مجاهدين خلق به اعماق خاك خودشان نفوذ خواهند كرد و همينطور پيوستن مردم ايران را به صفوف آنها خواهند ديد.» (بولتن خبرگزاري جمهوري اسلامي 8/4/67)
30 خرداد سال 67 نيز حدود 138 نماينده كنگره آمريكا و 14 سناتور اين كشور طي نامهاي به «جورج شولتز» وزير خارجه وقت آمريكا، از او خواستند كه به جنبشهاي مقاومت داخلي در ايران توجه كند و در همين راستا حمايت از سازمان مجاهدين خلق مستقر در عراق را اكيدا توصيه كردند. «مروين دايملي» نماينده كنگره آمريكا يك ماه قبل از عمليات فروغ جاويدان، در يكي از شبكههاي تلويزيوني آمريكا ظاهر شد و گفت: «نبايد دست از تلاش كشيد. مطمئن باشيد كه با كمي صبر و تلاش بيشتر به زودي از مهران به تهران رژه خواهيد رفت.»
عصر روز جمعه 31/4/67 حدود ساعت 6 بعدازظهر، به قسمتهاي مختلف مستقر در قرارگاه اشرف و اردوگاههاي ديگر ابلاغ شد كه همه براي سخنراني مسعود رجوي راس ساعت 8 در سالن عمومي حضور داشته باشند. رجوي در اين سخنراني با اشاره به اينكه «كارهاي بزرگ در پيش داريم مگر نگفته بوديم كه اول مهران بعدا تهران» خبر از عمليات بزرگي داد. او به تحليل قطعنامه 598 نشست و گفت: «اگر الان اقدام نكنيم فرصت از دست خواهد رفت. زيرا بعد از اينكه بين ايران و عراق صلح شود ما در اينجا قفل ميشويم و ديگر نميتوانيم كاري انجام بدهيم و از لحاظ سياسي تبديل به فسيل ميشويم. پس بايستي آخرين تلاش خودمان را هم بكنيم و يك بار ديگر كل سازمان را به صحنه بفرستيم و مطمئن هستيم كه پيروزيم و از هماكنون من اين پيروزي را به شما و خلق قهرمان ايران تبريك ميگويم.» (سازمان مجاهدين خلق،پيدايه تا فرجام ص 307)
بدين ترتيب مسعود رجوي، رهبر اين سازمان، تاكتيك جنگي خود را بر اساس از «مهران تا تهران» پايهريزي كرد. قرار بود نيروهاي اين سازمان از مرز مهران وارد ايران شوند. سپس به قصرشيرين، بعد سرپل ذهاب بروند. از آنجا به سمت اسلامآباد غرب پيشروي كنند. بعد به كرمانشاه بيايند و اين شهر را تصرف كنند. از آنجا به همدان و سپس به تهران بيايند. رجوي حتي به زنان سازمان امر كرد كه روسريهاي قرمز خود را در كولهها بگذارند تا پيروزي را در ميدان آزادي تهران جشن بگيرند.
***
به همين دليل، با يك هماهنگي كامل با صدام حسين، عراق پس از آتشبس و قطعنامه 598، حمله گستردهاي را به مرزهاي جنوبي آغاز كرد و تا قطع راه زميني بين خرمشهر و اهواز پيش رفت. استاندار وقت خوزستان در يك تماس تلفني راديويي از مردم ايران خواست تا به جنوب بيايند و مانع از پيشروي عراقيها شوند. گفت: «اگر الان ميتوانيد، بياييد. دو ساعت ديگر دير است. اگر امروز ميتوانيد، بياييد. فردا دير است.»
به همين علت در ايران ذهن مسئولان و اعضاي شوراي عالي دفاع متوجه محور جنوب و حملات عجيب و سنگين عراق شد. همزمان، علياكبر ولايتي وزير خارجه ايران براي گفتوگو با دبيركل وقت سازمان ملل عازم نيويورك شده بود و در همان حال كه ايران موافقت خود را با اعزام هياتي از ناظران سازمان ملل براي برنامهريزي نحوه اجراي آتشبس و نظارت بر آن اعلام ميكرد، نيروهاي عراقي در جنوب در حال پيشروي بودند.
بلافاصله سازمان مجاهدين خلق عمليات خود را ترتيب داد. مادرها در سازمان قرار شد روز يكشنبه 2 مرداد 67 فرزندانشان را ببينند و خداحافظي كنند. طي دو روز، افراد پايگاه بديع به مرور آزاد شده و به قرارگاه اشرف رفتند و در سازمان تيپها قرار گرفتند. در همين روز، مانور در قرارگاه اشرف برگزار شد. سپس در يك نشست توجيهي به افراد گفته شد روي جاده حركت كنند و سرعت 70 كيلومتر در ساعت در پيشروي الزامي است و از هر طرف كه به شما شليك شد به همان سمت شليك كنيد. در همين نشست، برگههايي جهت پر كردن به افراد داده شد كه برگه شناسايي محسوب ميشد. همه ماشينها شمارهگذاري شده و تيپها كه بندي و نامگذاري شده و به همه ابلاغ شده بود كه مدارك عراقي را بگذارند. مقداري پول ايراني نيز بين افراد تقسيم شد.
ستاد كل تحت فرماندهي مسعود و مريم رجوي مركب از 4 نفر ستادي و 5 نفر فرمانده محور بود. ستاد تبليغات به فرماندهي محمدعلي جابرزاده، ستاد سياسي به فرماندهي محمد سيد المحدثين، دفتر فرماندهي به مسئوليت شهرزاد حاج سيدجوادي، تداركات كلي به مسئوليت ثريا شهرياري. قرار بر اين بود كه در 5 محور عمليات آنان انجام شود: محور كرند و اسلامآباد غرب، محور كرمانشاه، محور همدان، محور قزوين و سپس محور تهران.
ظهر روز دوشنبه سوم مرداد عمليات آنها آغاز شد. از آنجايي كه ارتش عراق با حجم وسيعي اقدام به حمله گستردهاي در منطقه جنوب با تظاهر به قصد تصرف خرمشهر را آغاز كرده بود، نيروهاي ايراني به سمت جنوب رفتند تا از اين منطقه حفاظت كنند. پس مجاهدين بيهيچ مشكلي در ساعت 4 بعدازظهر روز دوشنبه از مرزهاي بينالمللي عبور كردند و بعد وارد شهرهاي قصرشيرين و سرپل ذهاب شدند و از آنجا به سمت اسلامآباد غرب پيشروي كردند و حدود ساعت 9:30 شب به اسلامآباد غرب رسيدند و شهر را تصرف كردند.
***
خبر سقوط اسلامآباد غرب كه در تهران پيچيد، مردان شوراي عالي دفاع سردرگم شدند. آنان گمان ميكردند با ارتش عراق طرف هستند. علي صياد شيرازي، روايت ميكند كه در خانه نشسته بود كه تلفني احضارش كردند: «ساعت 8:30 شب از ستاد كل به من زنگ زدند. گفتند كه فلان دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو ميآيد. گفتم: كدام دشمن؟ گفت نميدانيم. همين طور آمده.»
همان شب ساعت 10:30 شب صياد شيرازي به كرمانشاه رفت: «ديديم اصلا يك محشري است. مردم ريختند بيرون شهر از شدت وحشت. پياده شديم. ماشين گرفتيم. رفتيم تا رسيديم. تا ساعت يك و نيم شب دنبال اين بوديم اين دشمني كه دارد ميآيد كيه؟ ساعت 1:30 بامداد يك پاسداري سراسيمه و ناراحت آمد و گفت: من اسلامآباد بودم. ديدم منافقين آمدند، ريختند توي شهر. شهر را گرفتهاند و پادگان را. فرمانده پادگان سرهنگي بود كه حرفشان را گوش نميكرد. همان جا اعدامش كردند و ميخواستند بيايند به طرف كرمانشاه، اما بين مردم گير كردند. مردم بين اسلامآباد غرب تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هرچه داشتند توي جاده ريختند.»
از آن تاريخ وضعيت متفاوت شد. صياد شيرازي فرماندهان را توجيه كرد و روز دوم عمليات مجاهدين، به سختي گذشت. صياد شيرازي ساعت 5 صبح روز چهارم مرداد به پايگاه رفت. همه را آماده و مهيا كرد. به آنها و خصوصا خلبانان گفت كه وضعيت خيلي اضطراري است. چارهاي نداريم. هليكوپترهاي كبري بايد آماده باشند. يك تيم آتش نيز آماده شد: «خودم ابتدا با يك هليكوپتر 214 براي شناسايي دقيق و هماهنگي به سمت مواضع حركت كردم و به اين ترتيب اولين عمليات را عليه نيروهاي مهاجم و منافق آغاز كرديم.»
صبح روز پنج مرداد، عمليات مرصاد با رمز «ياعلي» آغاز شد. مجاهدين خلق، پس از اشغال اسلامآباد غرب، به سمت كرمانشاه حركت كرده بودند و در تنگه چارزبر با نيروهاي ايران روبهرو شدند: «25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه چارزبر كه الان اسمش را گذاشتهاند گردنه مرصاد. من يك دفعه ديدم وضعيت غيرعادي است. با خاكريز جاده را بستند و يك عده پشتش دارند با تفنگ دفاع ميكنند... اون ور خاكريز، پشت سر هم تانك، خودرو و نفربر همينجور چسبيده و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار ميآورند تا از اين خاكريز رد شوند... حدود 3 تا 4 كيلومتر طول اين ستون بود.» (خاطرات صياد شيرازي)
اما خلبانهاي ايراني كه قرار بود دستور صياد شيرازي را اجرا كنند، تمرد ميكردند. او به خلبانها گفت كه ستون مجاهدين را زير آتش خود بگيرند: «اينها دشمن هستند. برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند... گفتند اينها خودي هستند چيچي را بزنيم؟ من هرچه سعي داشتم به آنها بفهمانم كه بابا اينها منافقند گفتند نه. خودي را بزنيم؟ براي ما مسئله دارد. فردا دادگاه انقلاب سراغ ما ميآيد. عصباني شدم... حدود 500 متر ستون زرهي داشتيم... گفتم من با اين درجهام مسئولم. آمدم كه تو راحت بزني. مسئوليت با منه. گفت به خدا من ميترسم... منافقين متوجه بودند كه ما داريم بحث ميكنيم. سر لوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند... گلوله 50 متري ما كه به زمين خورد من خوشحال شدم. چون دليلي آمد كه اينها خودي نيستند.» (همان)
اعضاي سازمان در تنگه «چارزبر» گير افتادند و زمينگير شدند. بسياري از نفرات آنها كشته شدند و بخش اعظم تجهيزات آنها از بين رفت. آنها عقبنشيني كردند و برخي از آنها نيز با خوردن قرص سيانور به زندگي خود پايان دادند: «عمليات كه تمام شد در جاده كرمانشاه – اسلامآباد غرب هزاران كشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دختراني كه با ملت خود بسيار ناجوانمردانه رفتار كرده بودند.» (خاطرات صياد شيرازي)
شكست مجاهدين باعث شد كه سازمان و خط مشي آن از سوي برخي اعضاي آن زير سوال برود. اما براي جبران اين مسئله رجوي علت شكست و ناكامي را در خود پرسنل سازمان و بيايماني و ضعف آنها ديد و گفت: «اگر ايراد و مشكلي هست، در خود شماست. خط مشي ما مشكلي نداشته.» او اضافه كرد: «شما در تنگه چارزبر گير نكرديد. بلكه در تنگه توحيد زمينگير شديد. ضعف ايدئولوژيك شما باعث شد تا در تنگه آرزوها و خصلتها و خواستههايت درجا بزنيد.» (سازمان مجاهدين خلق، پيدايه تا فرجام، ص 327)
***
بدين ترتيب آرزويي كه رهبري سازمان مجاهدين خلق در امر مسلم ميشمرد در كمتر از چهار روز رنگ باخت و واقعيت ديگري را به آنها نشان داد. در اولين جلسهاي كه قبل از آغاز عمليات، اعضاي سازمان با مسعود رجوي برگزار كردند، زني دست بلند كرد و به مسعود رجوي يادآور شد: «اينكه ميگوييد مردم با ما هستند، فكر نميكنم چنين باشد. من و شوهرم چند شب قبل از خارج آمديم و خود من چهار ماه است كه از ايران آمدهام. مردمي كه من ديدهام با آنچه شما ميگوييد تفاوت دارند. فكر نميكنم آنها به ما كمك كنند. خيليها در ايران هستند كه حتي راديو مجاهد را گوش نميدهند و از مجاهدين به كلي بيخبرند.»
اما اين سخن به گوش مسعود رجوي نرفت و حاصل آن شكست در تنگه مرصاد بود، شكستي كه باعث به بنبست رسيدن مجاهدين خلق شد.
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 16:28 توسط شهروند امروز |
موضوع: تاريخ |
