تبليغاتX
شهروند امروز
 
ریشه های آسمان - عليرضا غلامي

وقتي صحبت از ادبيات عرفاني مي‌كنيم، مي‌توان از بايزيد و خرقاني و ابوسعيد و عطار صحبت كرد. مي‌توان از حلاج و شبلي صحبت كرد. مي‌توان از احمد غزالي و عين‌القضاه گفت و مي‌توان از جنيد و يارانش صحبت به ميان آورد. هركدام از اينها زبان و ادبياتي براي خود داشته‌اند. اما از همه اينها مي‌شود صحبت كرد و نمي‌شود صحبت كرد. شدنش به خاطر آن است كه امروز آنچه درباره بايزيد و عطار مي‌دانيم بيش از آن است كه نسل‌هاي گذشته درباره آنها مي‌دانستند. تارهاي افسانه اندكي كنار رفته‌اند. چهره عطار خودي نشان داده. ابوسعيد ديگر آن شاعر رباني‌سراي همتراز خيام نيست.

 

يك واعظ است. بر ضماير اشراف دارد و به قول «محمد بن‌منور» اهل فراست است. بايزيد ديگر آن طور كه برخي نوشته‌اند توريست و جهانگرد نبوده. البته نه به آن معنا كه تمام عمر هم پايبند شهر كوچك بسطام بوده باشد. ظاهرا جز چند بار از آنجا بيرون نرفته. خرقاني هم ديگر بيشتر يك عارف امي يا بي‌سواد است. با اين حال اهل كرامت است. ولي ديدارهايش را با ابن‌سينا نمي‌توان به راحتي پذيرفت. بايد با ديده ترديد به مساله نگاه كرد. خلاصه از همه اينها مي‌شود صحبت كرد چون نسبت به نسل‌هاي گذشته از آنها بيشتر مي‌دانيم و نمي‌شود از اين عارفان سخن گفت مگر با حضور شفيعي كدكني. شفيعي در اين سال‌ها دروازه تصوف خراسان بوده است. راهنماي تمام كساني بوده كه خواسته‌اند سالي يا ماهي يا تمام عمر را در اين شهر انسانيت و دوستي بگذرانند. در اين سال‌ها انگار ايستاده باشد دم دروازه تصوف خراسان و به هركس كه خواسته باشد وارد شود بهترين جاهاي آن را نشان داده باشد.

 

واقعيت اين است كه در يك قرن اخير شرقي و غربي دلبسته اين تصوف خراسان بوده‌اند. اولين گرد و غبارها را از آثار عطار و چهره او مستشرقان زدودند. تذكره‌الاوليا را يك انگليسي تصحيح كرد. ابوسعيد را با كرامات و فراست‌هايش، روس‌ها از دل اسرارالتوحيد درآوردند.

 

بعدها هم سعيد نفيسي و بديع‌الزمان فروزانفر كارها كردند كه آيندگان را وامدار خود كردند. اما شفيعي در بسياري از موارد كار ايشان را تصحيح كرد. غلط‌ها را شناساند و در بسياري موارد از نو شروع كرد. او عمده وقت خود را در طول اين چهار دهه بر سر تصوف خراسان گذاشت و در اين ميان بيش از همه به مقامات صوفيان پرداخت.

 

خيلي از محققان پيشين حوزه تصوف، اين اندازه به مقامات صوفيان توجه نكرده بودند. ظاهرا قديمي‌ترين مقامات صوفيان در زبان فارسي مربوط به ابوسعيد است كه در كتاب «اسرارالتوحيد» و «حالات و سخنان شيخ ابوسعيد» آمده است. تا سال گذشته اينها قديمي‌ترين مقامات شيخ مهينه بودند. ولي با كشف يك مقامات ديگر از اين عارف خراسان مقامات‌نويسي بازماندگان و مريدان ابوسعيد شكلي ديگر به خود گرفت.

 

اما نمي‌شود وارد تصوف خراسان شد و تعريف زيباي شفيعي را از تصوف و عرفان ناديده گرفت. تصوف نگاه هنري به الاهيت و مذهب است. او تصوف را اين‌طور تعريف مي‌كند. اگر كسي با اين نگاه در تصوف خراسان و عرفان هر فرهنگي سياحت كند جز زيبايي‌هاي خلسه‌آور چيزي نمي‌بيند. اما اين پايان مساله نيست. اصل ديگري هم در اين چشم‌انداز وجود دارد. عرفان طيف‌هاي زيادي دارد.

 

خود شفيعي كه نمي‌گويد زياد. با كمي اغراق مي‌گويد «بي‌شمار». درست است كه با اين نگاه، عرفان ديگر يك امر ثابت و مستمر نيست و دائم در تحول است و با آمدن و رفتن حكومت‌ها و دگرگوني فرهنگ‌ها تحول در عرفان و تصوف هم ناگزير مي‌شود. ولي آيا نمي‌توان اين طيف‌ها را به شماره درآورد. شفيعي براي اثبات اين حرفش تمثيل مي‌آورد و مي‌گويد همان‌طور كه روشني و تاريكي درجاتي دارد عرفان هم درجاتي دارد.

 

سوال اين است كه ما در حوزه تصوف خراسان مگر به تعداد از اين عارفان و صوفيان داريم كه به شماره نيايند اما اين را بايد پذيرفت كه عرفان و تجربه عرفاني در طول تاريخ فراز و فرود داشته است، درست مثل هنرها. از سوي ديگر در حوزه عرفان و نگاه هنري به مذهب افراد يا بازيگرند يا تماشاگر، يا خلاق و تجربه‌گر هستند يا تماشاگر اين خلاقيت‌ها و تجربه‌ها. شايد بشود گفت اين تجربه عرفاني مثل يك قطعه موسيقي مي‌ماند. آن قطعه يك سازنده دارد و يك شنونده، اما هر دو آن قطعه را تجربه مي‌كنند و لذت مي‌برند.

 

تصوف خراسان با اين نگاه مملو از چشم‌اندازهاي زيبا و حيرت‌انگيز مي‌شود. خواننده‌اي كه امروز تجربه‌هاي عرفاني صوفيان هزار سال پيش را از راه زبان آنان ترجمه مي‌كند شايد همان‌قدر لذت ببرد كه عارفي هزار سال پيش در زاويه‌اي در بسته و تاريك مي‌برده است. براي شفيعي همه‌چيز از يك كلاس درس شروع مي‌شود. دانشگاه‌ها به ظاهر تازه شروع شده بودند سال 1344 بود و مهرماه. بديع‌الزمان فروزانفر شاگرد خود را دنبال تحقيقي مي‌فرستد. يكي جست‌وجو در قلندريه و يكي هم ابوسعيد. چيزي حدود 42 سال مي‌گذرد و شاگرد هنوز تحقيقش را تحويل نداده است. در اين سال‌ها آن‌طور كه خودش مي‌گويد در سفر و حضر دنبال اين تحقيق بوده. گاهي نيمه شب برخاسته و ترجمه متني عربي را آغاز كرده و با خود عهد بسته كه تا تمامش نكند دست به كار ديگري نزند.

 

گاهي دست پر برگشته و گاهي هم چيز دندان‌گيري با خود نياورده. آنقدر موضوعات قلندريه و ابوسعيد در هم تنيده بوده‌اند كه پاي او به جاهاي ديگر هم باز شده. نمي‌شود دنبال ابوسعيد رفت و سري به خرقاني و بايزيد و ژنده‌‌پيل و خواجه عبدالله نزد. نمي‌شود در تصوف خراسان نفس كشيد و ارادتي به عطار و سنايي نداشت. همه اينها آنقدر درهم تنيده بوده‌اند كه صحبت از يكي از آنها پاي صحبت ديگري را هم به ميان كشيده است «پيران خراسان»: اين اسم كتابي است كه از سال‌ها پيش دهان به دهان مي‌گشت. كتاب از آن شفيعي بود. در مقالاتش از آن اسم مي‌برد ولي در هيچ كتابخانه و كتابفروشي‌اي وجود نداشت. «پيران خراسان» يك جلد بود. ولي آن‌طور كه از آن صحبت مي‌شد قطور به نظر مي‌آمد. در آن كتاب از بايزيد و ابوسعيد و خرقاني و خواجه عبدالله و ژنده‌پيل صحبت شده بود، اما آن كتاب يك جلدي هيچ‌گاه بيرون نيامد.

 

به جاي «پيران خراسان» مجموعه‌اي ديگر آمد؛ «ميراث عرفاني ايران». از دو سال پيش با انتشار «دختر روشنايي، از ميراث عرفاني بايزيد بسطامي» اين مجموعه اندك‌اندك شكل گرفت. تا حالا دو دفتر ديگرش بيرون آمده. يكي با نام «فرشته بر دريا؛ از ميراث عرفاني ابوالحسن خرقاني». آيه با نام «چشيدن طعم وقت؛ ازميراث عرفاني ابوسعيد ابوالخير» دو دفتر ديگر هم در راه است؛ ‌خواجه و شيخ جام ژنده‌پيل.

در هركدام از اين دفتر‌ها علاوه بر يك مقدمه پربار متني نيز آمده است. متن‌ها مقامات پيران خراسان هستند. اگرچه هركدام از اين دفترها شكلي مجزا دارند ولي از نظر بحث‌هايي كه در آنها آمده اشتراكاتي هم دارند.

 

مقامات صوفيان از بحث‌هاي محوري در اين سه دفتر است. واقعيت اين است كه هيچ‌گاه تاكنون به اين اندازه به مقامات صوفيان توجه نشده بود. هركدام از اين مقامات با فاصله زيادي از مرگ آن عارف و صوفي نوشته شده. منابع نويسندگان اين مقامات هم مكتوب بوده و هم شفاهي. كتاب «النور» حرف‌ها و حكايت رفتارهاي بايزيد است. آن‌طور كه شواهد نشان مي‌دهد بايد نيمه اول قرن پنجم نوشته شده باشد. خود بايزيد سال 261 هـ.ق درگذشته. چيزي حدود دو قرن بين نوشتن اين كتاب و درگذشت بايزيد فاصله است. در مورد ابوسعيد اين سال‌ها قدري نزديكترند. كتاب اول كه درباره مقامات ابوسعيد است «حالات و سخنان ابوسعيد» نام دارد.

 

چيزي كمتر از يك قرن با درگذشت پير مهينه فاصله دارد. اما مقامات دوم ابوسعيد همان كتاب معروف «اسرارالتوحيد» است. اين كتاب هم با فاصله‌اي حدود. 14سال از ابوسعيد نوشته شده. شايد درباره اين مقامات بشود گفت هرچه از زمان مرگ پيران خراسان با نوشتن مقامات آنان فاصله بيشتر باشد افسانه‌اي بيشتر گرداگرد آنها تنيده شده. روايت‌ها، بسط‌يافته‌ها و شخصيت‌ها بيشتر نمايان شده‌اند. توصيف‌ها عميق‌تر و اغراق‌آميزتر شده‌اند. مقامات‌نويسان ابوسعيد هركدام در مرحله‌هاي زماني مختلفي ديدار او را با لقمان سرخسي، از عقلاي مجانين خراسان، روايت كرده‌اند. خلاصه حكايت اين است كه روزي ابوسعيد لقمان را روي تل خاكستر مي‌بيند.

 

لقمان مشغول دوختن پاره‌اي بر پوستين خودش بوده. بعد از آنكه پوستين را مي‌دوزد دعايي صوفيانه مي‌خواند و ابوسعيد را پيش يكي از پيران زمان به نام ابوالفضل حسن مي‌برد تا سفارش ابوسعيد را بر او بكند. روايت هركدام از مقامات نه سيال به گونه‌اي است كه به راحتي مي‌توان با گذشت زمان گسترش طرح و شاخ و برگ‌هاي زيادي را در آن ديد. در «مقامات بوسعيد» كه شفيعي آن را در دفتر «چشيدن طعم وقت» تصحيح كرده است، روايت اين ديدار ساده و بي‌پيرايه است. اين «مقامات بوسعيد» مقدم‌تر از آن در مقامات ديگر است. روايت در اين ديدارها در حالات و سخنان ابوسعيد قدري جاندارتر است و دو شخصيت لقمان و ابوالفضل بيشتر معرفي مي‌شوند. اما در روايت سوم كه در «اسرارالتوحيد» آمده نه تنها روايتكش پيدا كرده بلكه بر حجم گفت‌وگوها هم افزوده شده. شخصيت ابوالفضل روشن‌تر شده.

 

راوي حكايت حتي از دو زمان براي روايت اين ديدار استفاده كرده. از آينده هم كمك گرفته تا شخصيت‌هاي لقمان و ابوالفضل را بيش‌تر بپرواند. شخصيت‌ها ملموس‌تر به نظر مي‌رسند. آنچه از مقامات خرقاني هم نوشته شده با فاصله بيش از يك قرن است. شفيعي در دفتر «نوشته بر دريا» چهار تا از روايت‌هاي مختلف مقامات خرقاني را آورده است. ظاهرا قديمي‌ترين آنها مربوط به اوايل قرن ششم است. ولي مهم‌ترين آنها همان نورالعلوم است كه پيش از اين هم مجتبي مينوي آن را تصيح كرده بود. اگر از سخنان خرقاني و اين مقامات بگذريم آنچه بيشتر به چشم مي‌آيد نقل كرامات اين پير بي‌سواد است.

 

 انگار مقامات‌نويسان هركدام از اين پيران براي ربودن گوي سبقت از ديگري كاري نداشته‌اند جز كرامت‌نويسي چه كساني كه بر در اينها توبه نكرده و چه حيوانات كه به خدمت آنها درنيامده. مقامات‌نويسان خرقاني حتي بوعلي را هم شيدا و حيران او نشان داده‌اند. قرار نيست اين كرامات را انكار كنيم يا بپذيريم. ظاهرا دنياي كرامت‌خواني دنياي ديگري است. نه مي‌توان پذيرفت و نه مي‌توان انكار آن كرد. شايد بشود گفت فقط آنها را بايد خواند و كنار نهاد. اما اين را هم نبايد فراموش كرد كه در اين روزگار پرسروصدا و آغشته به رنگ مادي حرف‌هايي از آن نوع قدري آرام‌بخش هستند.

 

البته ارزش اين متون از منظر تاريخي و جامعه‌شناختي محفوظ است. بحث بر سر اين است كه مقالاتي از اين دست تا چه اندازه به كار انسان معاصر مي‌آيد. تصوير خواننده كرامات ابوسعيد و خرقاني پشت ترافيك‌هاي كوچه‌پس‌كوچه‌هاي تهران بايد تصوير جالبي باشد. اين تمام حرف‌ها نيست و مقامات پيران خراسان در همين كرامات و فراست‌ها خلاصه نمي‌شود اما كرامت از نقطه‌اي محوري تصوف پيران خراسان است. آنها كه در اين دنيا رفت‌وآمد دارند به چشم عادي به اين موضوع مي‌نگرند،‌ ولي آنها كه رهگذرند چون و چرا مي‌كنند، اما ظاهرا ابوسعيد در اين ميان صدرنشين است. آن اندازه كه كرامات ريز و درشت به نام او ثبت شده به نام هيچ‌يك از همقطارانش ثبت نشده. كمتر حكايتي در اسرارالتوحيد مي‌توان يافت كه ردپايي از نبوغش كه همان اشراف بر تمايز باشد در آن نيامده باشد.

 

آنچه در اين مقامات غير از كرامت و خواستن عادت پيران خراسان هست تساهل و نگاه بي‌تعصب آنهاست. اين بند را از مقامات خرقاني بخوانيد كه مناجات او چگونه است و تفاوتش با ديگر مناجات‌ها: گفتم كاشكي به بدل همه خلق من بمردمي تا اين خلق را مرگ نبايستي ديد،‌كاشكي حساب همه خلق باي بكردي تا خلق را به قيامت نبايستي ديد، كاشكي عقوبت همه خلق مرا كردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. (نوشته بر دريا ص 162) جايي ديگر از همين پير بي‌سواد خرقان مي‌پرسند جوانمرد كيست و او جواب مي‌دهد: «آن كه روز قيامت خيمه بر لب دوزخ  بزند هر كه را حق به دوزخ مي‌فرستد وي دستش مي‌گيرد و از حق مي‌خواهد و به بهشت مي‌برد و خيمه به ترازوگاه بزند و چون گناه بر طاعت نچسبد به ترازو درآويزد و فروكش كند و خيمه به جايگاه بزند و بنده را ياوري دهد. (نوشته بر دريا ص 323)

 

 

آنچه از حضور زنان عام و خاص، عارف و غيرعارف در مجالس ابوسعيد هست نمونه‌اي از همان تساهل پيران خراسان است. حتي كار حضور زنان در مجالس شيخ به جاي مي‌كشد كه عمده‌اي از مردان كنجكاو سروري خود را مي‌پوشانند و در ميان زنان مي‌نشينند كه البته شيخ مهينه با آن فراستي كه دارد دانه‌دانه آنها را در ميان كلامش نشان مي‌دهد. (اسرارالتوحيد ص 184) سماع‌هاي ديدني شيخ مهينه را هم مي‌تواند از همان تساهل او دانست. بخش‌هاي زيادي از مقامات ابوسعيد مربوط به رقص‌هاي صوفيانه اوست. شيخ مهينه در ميان همنسلانش آن اندازه دوستدار سماع بوده كه با اندك هيجاني به رقص و پايكوبي برخيزد. در بسياري از حكايات مقامات ابوسعيد حضور پررنگي دارد.

 

كار ما از سرودن بوده، كار شيخ پايكوبي. تساهل شيخ اينجا نمايان مي‌شود كه بدانيم بسياري از هم‌عصران او نه تنها تعلق ظاهري به سماع نداشته‌اند بلكه برخي امثال قشيري به انكار سماع برخاسته‌اند. حتي كسي چون قشيري اعتقاد داشته كه شهادت آن كس را كه مي‌رقصد و پايكوبي مي‌كند نبايد پذيرفت. در ميان اين پيران خراسان بايزيد و خرقاني و ابوسعيد چهره‌هايي هستد كه مي‌توان از آنها درس تساهل و بي‌تعصبي گرفت اما پيراني هم هستند كه هرچند ميراث آنها هم در ادبيات صوفيانه و تصوف خراسان جا دارد اما اين خصلت‌ها كمتر در ميان آنها نمايان است. شيخ احمد ژنده‌پيل و خواجه عبدالله انصاري نمونه‌هايي از اين دست هستند؛ پيراني كه آخرين‌هاي مجموعه ميراث عرفاني ايران به حساب مي‌آيند.

 

یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:0 توسط شهروند امروز | موضوع: ادب ايران |