اما گزارش صليب سرخ از وضعيت حقوق بشر در ايران به روايت شاه كه خوشحال از آن به نظر ميرسيد چنين بود: «از سه هزار نفر زنداني سياسي، نهصد نفر آثار شكنجه دارند و اين با گزارش كميسيون مخصوصي كه خودم هم فرستاده بودم، تطبيق كرده. ولي از اين كه ما از چند ماه قبل حق استيناف براي آنها در محاكمات قائل شده و تعيين وكيل را به اختيار خود آنها گذاشتهايم و ديگر از شكنجه اثري نيست و تسهيلات درس خواندن و ملاقات با فاميل براي آنها قائل شدهايم، اظهار خوشوقتي كردهاند و قرار شد باز هم پيش ما بيايند و وضع را ببينند.» (همان)
شاه اندك گشايشي در اوضاع حقوق بشري و شرايط سياسي كشور را به مفهوم دموكراتيك شدن كشور ميدانست و حال آنكه در نگاه كارتر و آمريكاييها چنين نبود و وزير دربار در توجيه اين وضعيت در گوش شاه ميگفت: «ما را جزو كشورهاي بيقيد و حقوق بشر بر زدهاند و چه بخواهيم و چه نخواهيم اين، در سر آمريكاييهاي احمق فرو رفته است.» (همان، 2/3/56) شاه آنچنان مفتون آزادگي و آزاديخواهي خود بود كه به سفير انگليس ميگفت: «مساله حقوق بشر را كه پيراهن عثمان كردهاند، براي ايران حرف مفت است. اين همه حقوق انساني كه در چند سال اخير به مردم ايران ارزاني شده، مطلب شوخي نيست و در هيچ جاي دنيا سابقه ندارد.»
محمدرضا شاه بر اين گمان بود كه «حقوق بشر» صرفا ابزاري از سوي كشورهاي عربي براي فشار بر ايران است و بدينترتيب ظاهرسازي و توجيه آنها مشكل را حل خواهد كرد. او بر اين گمان نبود كه در داخل كشور هم، طبقه متوسط به منتقد جدي او و سياستهاي اقتصادي و سياسياش تبديل شدهاند. جالب آنكه يك بار وقتي منوچهر اقبال در ديداري خصوصي به شاه هشدار داد و از نارضايتي مردم اعلام خطر كرد، چنين پاسخي از محمدرضا پهلوي شنيد: «اين كشور، ديگر آن كشور كه شما نخستوزيرش بوديد، نيست.» (همان، مقدمه كتاب)؛ و البته پادشاهي كه ايران را از قدرتهاي آينده جهان و دروازه تمدن در جهان پيشرو بداند آيا ضرورتي براي تغيير در روشهاي حكومتي خود احساس خواهد كرد؟
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 18:19 توسط شهروند امروز |
موضوع: تاريخ |