شعر و شاعرانگي محمدرضا شفيعي كدكني (م. سرشك)
محمدرضا شفيعي كدكني (م. سرشك) در يادداشتي كه درباره هوشنگ ابتهاج (هـ .ا.سايه) نوشته او را در كنار «دانههاي درشت قرن بيستم شعر ايراني» او را در جايگاهي قرار ميدهد كه ديگران چه بخواهند چه نخواهند بايد بدو بنگرند. او در كتاب «موسيقي شعر» نيز وقتي سخن از «شعر سپيد» ميرود، بيگمان و بيترديد از احمد شاملو نام ميبرد و او را ميستايد.
در كنار اين دو علاقه، كتابهاي تئوريك استاد نيز هستند كه گاه از توان ادبي ما بيرون ميزنند و خود بدل به جريان ميشوند. يعني او از نكاتي سخن ميگويد كه كمي بعد مورد توجه قرار ميگيرد. درست است كه اين حرفها و حديثها، خارج از گفتار رايج زمانهاند و حتي گاه در برابر آن، اما كمي بعد همينها خود بدل به پارادايم ميشوند. مثالش را هم ميتوان بيشمار ديد در آثار استاد. او در كتاب «شاعر آينهها» از بيدل دهلوي و سبك او ميگويد در حالي كه گفتار زمان او، سبك هندي را نهچندان ميپسنديد. دستكم ما ايرانيها سالهاست چنين بودهايم يا در «موسيقي شعر»، «صور خيال در شعر فارسي» و...
حاصل شعري و آثار خلاقه م.سرشك را بايد در تركيبي از اين سه رويكرد او دنبال كرد. او در آثار نخستي كه از شعرهايش منتشر كرد، به هـ .ا.سايه دلبسته بود. زبان و بيان شفيعيكدكني در اين دوره كه ميتوان آنها را در مجموعههاي «شبخواني« (1344)، «زمزمهها» (1344) يا «در زبان برگ» (1347) ديد به هـ .ا.سايه نزديكي فراوان دارد. تركيبهاي او در اين شعرها، همان است كه كمي بعد آن را نوكلاسيك ناميدند، يعني سبكي كه پاي در سنت شعري كلاسيك و بهويژه خراساني داشت و ميخواست شاخه در امروز و بهويژه شعر نيمايي داشته باشد.
اينكه شفيعي در طول اين سالها چرا به اين سبك و سياق گرايش داشته، از آن چيزهايي است كه در اين يادداشت يا يادداشتهاي ديگر مجالي براي گفتن نيابند. اما علاقه استاد به شعر خراساني (منطقهاي كه در آن به دنيا آمده و با خاكش و كوچهباغهاي نيشابورش آشناست) و تحصيلات دانشگاهي او كه ريشه در شعر كلاسيك دارد اما دانشجويش در فضاي معاصر است، از جمله عواملي است كه ميتواند در اين روند تاثيرات بسياري داشته باشد. البته ناگفته نماند كه شفيعي كدكني كه در اين سالها، به شاعر معاصر ديارش نيز عشق بيدريغ ميوزيده، هم او كه وي را نيز از نوكلاسيكها ميدانند؛ م. اميد. (مهدي اخوانثالث).
شعرهاي اين دوره ساده و سرراستاند. درست است كه بياني رمانتيك بر اغلب آنها جاري است و آنها را گاه ميتوان شبيه پيكري نيمهجان از شعرهاي سايه، اخوانثالث، آثار ترجمه و همه اينها در لباس شعر خراساني ديد، اما از سويي خوشاهنگي و مفاهيمي در دسترس آنها را به زمين مخاطب ميبرد. شعرها اغلب تصويرياند و كلام در قالب تصوير خود را به نمايش ميگذارد: «باران سرودي ديگر سر كن/ من نيز ميدانم كه در اين سوك/ باران را/ بباراي خاموشي گزيدن نيست/ اما تو ميداني كه در اين شب/ ديوارهاي خسته را/ تاب شنيدن نيست/ من نيز ميدانم كه ياران شقايق را/ دستي به نفرين...»
(«از زبان برگ» 1347)
شعر سايه در دوره دوم هر چند هنوز ميتوان رگههاي خراساني شاعرانه را در آن ديد، همچنان كه شعر ماندگار «سفر بهخير» فرياد ميكند، اما به شعر سپيد شاملو نزديك ميشود. در اين شعرها هر چند او از «كوچه باغهاي نيشابور» مدد ميجويد، ميخواهد كه به كوچه باغهاي جهان برسد. شعرهاي استاد دراين دوره كه نمونههايش را علاوه بر «در كوچهباغهاي نيشابور» در «از بودن و سرودن» (1356) و «بوي جوي موليان» (1356) نيز ميتوانيم سراغ بگيريم، شفيعي به بياني اجتماعيتر ميانديشد و انديشه اجتماعي و سياسي در شعرهاي شفيعي درست شبيه همان چيزي ميشوند كه فريدون مشيري تلاش داشت در شعرهايش به آن برسد. بياني رمانتيك و نيمهجان، به كلامي اجتماعي نه تنها در شعر اين دو عزيز به هم نميپيوندد، بلكه درست همچون «كلاه سيلندر» و «نخودفرنگي» نسبت به هم بيگانهاند. به طور مثال، در مجموعه شعر «بوي جوي موليان»(1356)، شاعر در شعري كه آن را «نيويورك» نام نهاده،از اين شعر گفته است.
تبلور نيويورك در آثار شاعرانه و هنري، آنقدر متنوع و زياد است كه هر كسي را وسوسه ميكند اگر سري به اين شهر بزند، آن را مسافر ديار كلمه كند. شفيعي نيز چنين كرده است و پيش از او شاعراني چون لوركا، ماياكوفسكي و حتي سهراب سپهري (در شعري كه اصلا اسم نيويورك در آن نيامده) و... چنين كرده بودند. اما بيان زبان و لحن استاد به آن ميماند كه بخواهيم با زبان منوچهري دامغاني از انرژي هستهاي بنويسيم. استاد در اين شعر كمتر توجه به ظرف و مظروف دارد: «او ميمكد طراوت گلها و بوتههاي آفريقا را/ او ميمكد تمام شهد گلهاي آسيا را/ شهري كه مثل لانههاي زنبور انگبين/ تا آسمان كشيده/ و شهر آن دلار/ يك روز/ در هرم آفتاب كدامين تموز/ موم تو را آب خواهد كرد/ اي روسپي عجوز؟»
در مورد اين شعر و شعرهاي اين دوره شفيعي ميتوان بسيار بيشتر نوشت، اما تاثير او از شاملو، افزون بر بيان اجتماعي، استفاده از آركابيسم نيز ميتواند باشد. اين است كه «آفتاب تابستان» ميشود «آفتاب تموز». دريغ آن كه ظرف و مظروف فراموش ميشود.
در سومين دوره شعري شفيعي كه آن را نميتوان در مرز زمان جاي داد، او بهشدت گرفتار تئوريها ميشود، آنچنان كه به گفته بسياري «منتقد تئوريك، شاعر شيفته» را كنار ميزند. اين است كه هر چه زمان به پيش ميرود، شاعرانگي شفيعي، به پس پشت تئوريها و بازيهاي كلامي ميرود. درست است كه گاه جزوههاي استاد، خرمن آتش ميزند و او با همان شعر «سفر بخير» ماندگار ادبيات فارسي ميشود و همان كافي است كه او را شاعر بدانيم، اما بسياري از شعرهاي او را،اگر كنار اين شعر مردمپسند بگذاريم، انگار دو يا سه شاعر ديگر آنها را سرودهاند: «هميشه دريا درياست/ هميشه دريا طوفان دارد/ بگو! براي چه خاموش/ بگو: جوان بودند/ جوانههاي برومند جنگل خاموش/ بگو! براي چه ميترسي/ سپيدهدم اينجا/ شقايقان پريشنده در نسيم/ هراسان/ بر اين گريوه فراوان ديده است/ به آبهاي خزر/ موجهاي سرگردان/ و بادهاي پريشان بگو بگو...» (در آن سوي شب از مجموعه در كوچهباغهاي نيشابور، 1350)
م. سرشك، چند سالي است كه شعر منتشر نكرده است و به جاي آن به چاپ آثار تحقيقي و تئوريك دست زده است. اينكه او شعر ميسرايد و چاپ نميكند يا نميسرايد، از آن نكاتي نيست كه بتوان دربارهاش نظري دارد. مهم اين است كه اگر او زبان ترديد را برنميگزيد و از خودش مينوشت به طور قطع زبان فارسي، م.سرشك بيشتري داشت، هر چند كه م.سرشك كنوني هم آنقدر بزرگ است كه با نگاهي به پشتسر و گذر از نظريهها و ايدئولوژيكها و بعد از غربال و ريختن پشم و پيله مانيفستها و بيانيهها و مكتبها و اسمهايش، شاعري ايستاده كه دستكم يك شعر «سفر بخير» را در كارنامهاش دارد. شايد بسياري آرزوي چنين روزي را دارند؛ بسياري از شاعرها.
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:4 توسط شهروند امروز |
موضوع: ادب ايران |