چند نكته در باب محمدرضا شفيعي كدكني
ديريست،
مثل ستارهها چمدانم را
از شرق ماهيان و تنهايي خودم
پركردهام، ولي
مهلت نميدهند كه مثل كبوتري
در شرم صبح پربگشايم
با يك سبد ترانه و لبخند
خود را به كاروان برسانم.
مرور آثار، نوشتهها، تحقيقات و هر آن چيزي كه نام «محمدرضا شفيعي كدكني» را بر خود دارد ابزار و لوازم خاص خود را ميطلبد. خاص را از اين جهت ميگويم كه به دليل وجوه كاري متعدد و مختلف اين آكادميسين مشهور ايراني بايد مشخص شود كه ما با كدام شفيعي كدكني روبهرو هستيم. با شفيعي شاعر، با شفيعي نسخهشناس، با شفيعي شارع يا با شفيعي استاد. چنين خاصيتي اين چهره بازمانده از عصر طلايي شاگردان فروزانفر فقيد را (دقيقتر بگويم شفيعي شايد مهمترين چهره آمده از آن دوران است كه هنوز پرتوان به فعاليت مشغول است و از نظر تاثيرگذاري منحصر به فرد) به مردي تبديل كرده كه آثارش همواره از اهميت دوچنداني برخوردار بودهاند. شفيعي شايد از معدود چهرههاي دانشگاهي ايران باشد (در حوزه ادبيات) كه مخاطبان غيردانشگاهي فراواني دارد. حلول روح آكادمي در كالبد او اين خاصيت را داشت كه بتواند با نظامي جامع، علمي و در عين حال تعريف باور به بيان نظرات و آراءاش درباره كلان مفاهيم فكري – ادبي دوران كلاسيك بپردازد. شايد بتوان گفت كه محمدرضا شفيعيكدكني، آشتي موقت و مسالمتجويانه دو قطب باشد. نگاه آكادميك و نگاه خلاقانه در او جمع آمدهاند و از او چهرهاي ميانهرو ساختهاند كه هم ميتواند در كنار هوشنگ گلشيري نوگرا بنشيند و هم هوشنگ ابتهاج كهنگرا را درك كند. از سوي ديگر شفيعي چه در سايه آثارش و چه در مقام يك استاد قديمي دانشگاه تهران وابسته و آمده از سنت آكادمي است. او در دل اين سنت، هرچند نوگرا بوده و كلاسهاي درساش تحولي در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به حساب ميآيد، اما ادامهدهنده راهي است كه از پدران آكادميكاش همچون خانلري، بهار، فروزانفر و... به ارث برده است. اين مصاديق پرترهاي شفافتر از محمدرضا شفيعي كدكني به دست ميدهند.
شفيعي كدكني از نخستين سالهاي آغاز كارش يعني اواخر دهه چهل تا به امروز از يك مشي استفاده كرده است. از خصوصيات رفتاري و اخلاقياش كه بگذريم، او دغدغه كشف و بازخواني آثاري را داشته كه در بيشتر مواقع در حوزه فكري ادبيات كلاسيك ايران در حاشيه بودهاند. در عين حال او از همان اوايل كار درگيري هموارهاي با نظريهپردازي عمومي در حوزه شعر و نثر در ايران داشته است و بخشي از آثار مهم و بحث برانگيزش را نيز در همين باب نوشته است. آكادمي اين خاصيت را داشت كه شفيعي را از مقام يك استاد حرف دروس رشته ادبيات به سمت بازخواني آثاري هدايت كند كه در سير تطور فكر در ايران قرون دورتر تاثير فراواني داشتهاند. شكل كارياش بر اين اصل استوار شد كه در وهله اول بدون عدول و دور شدن از آموزهها و ساختارهاي «آكادمي» به روايت دوباره و شايد مجدد آن منابع فكري بپردازد و در وهله بعدي تلفيقي باشد از يك چهره متخصص و مردي نوگرا. اين بخش دوم باعث شد تا شفيعيكدكني صاحب مخاطبي بيشتر شود، مخاطبي كه در عين دلبستگي به ادبيات مدرن روز و حتي غرض ورزي با نهاد آكادمي اين علاقه و شور را داشت كه در نهضت بازخواني ادبيات كلاسيك ايران، آثاري را بخواند كه نه پرطمطراقاند و نه پوپوليستي و افسانهگو.
اين وضعيت البته براي بسياري از همنسلان شفيعي كدكني وجود داشت. اما او راهي ديگر انتخاب كرد، راهي كه سقف نوگرايي و شكستن سنتها را تا سقف مشخصي ميپذيرفت و در عين حال و در باطنش به روح آكادمي ايمان داشت. در عين حال بايد به ياد داشته باشيم كه شفيعي كدكني شاعري نوگرا نيز بود آثار برخي نوگرايان را ميپسنديد و در عين حال جزو معدود اساتيد آمده از آكادمي بود كه با برخي چهرههاي مهم ادبي روزگارش مانند اخوان ثالث، هوشنگ گلشيري،اميرهوشنگ ابتهاج و... حشر و نشر داشت. اما اين وضعيت او را از دستگاه و سيستمي كه براي روند كارياش برگزيده بود خارج نكرد و شايد به همين دليل بود كه شفيعي تبديل شد به مردي ميان سنت و نوگرايي، ميان محافظهكاري و آوانگارديسم. او از اين جهت با زرينكوب فقيد شباهتهايي داشت، اما نكتهاي كه شفيعي را از زرينكوب متمايز كرد و به قولي برخي منتقدان «وجههاي ويژه» بخشيد كار تخصصياش بود. شفيعي به ندرت از دستگاه و سيستماش خارج شده و برعكس زرين كوب، آثارش عمدتا در موزههايي محدود اما شناخته شده است. جريانسازي شفيعي به اين نكته نيز باز ميگردد كه او توانست بسياري از مباحث خشك، ملالآور بيمار شده ادبيات ايران را در قوالبي نو ارائه كند. بازخوانيهاياش از سنت ميراث عرفاني از بارزترين اين فعاليتها به حساب ميآيد. او عرفان را به عنوان امري زيباييشناسانه و هنري مطرح كرده و سپس بدون شرحنويسيهايي پا در هوا و خستهكننده تنها و تنها به روايت برخي وجوه و شخصيتهايي با ارزش ميپردازد. چنين شكلي از برخورد با مفاهيم تابو شده ادبيات و تفكر در ايران جديد بود و باعث شد تا جريان نوگرايي ادبيات ايران هميشه به شفيعي به عنوان چهرهاي قابلتامل و البته بحثبرانگيز نگاه كند.
محمدرضا شفيعي كدكني از سنت برآمد و از سنت نوشت. شايد اگر به مجموعه آثارش در باب ادبيات ايران (شعرها و ترجمههايش را جدا كنيم) دقيق بنگريم، ميتوانيم چارچوبي روشن از سنت مورد نظر به دست آوريم. اين سنت براي شفيعي كه در ابعاد زيباييشناسانه، كلامي، فكري، مذهبي و تاريخياي خلاصه ميشد كه زيربناي انسان امروز ايران به نحوي برآمده از آنهاست. در لايههاي اين سنت است كه شفيعي به دنبال جدا كردن سره از ناسره ميگردد و شايد به همين دليل است كه كمتر كسي مانند شفيعي كدكني وجود دارد كه بتواند در حوزههايي مانند ادبيات عرفاني الحاقات را از اصل تشخيص دهد. اين ذهن علاوه بر احياي دوباره نام برخي شاعران فراموششده مانند حزين لاهيجي، انوري و... اين تلاش را داشت تا بتواند سنت «تعريف» را در ايران بيابد و ريشهيابي كند. سر و كله زدن با هزاران نسخه خطي و سفرها و تلاشهاي مداوم براي ارائه آن چيزي كه «اصل» ناميده ميشود از ملزومات كارش بوده كه البته امر اخلاقي نيز با آن همراه شده است. اين آكادميسين شايد در روند فكري ادبيات روزگارش تاثير آنچناني نداشته اما اين توفيق را به دست آورده كه به واسطه دانش كمنظير و تلاشهاي شبانهروزي مفهوم «تصحيح متن» و ارائه آثار دقيقتر را عوض كند. در واقع روح آكادمي شايد به او اين اجازه را نداد كه مثلا راه شاملو يا هدايت را در پيش گيرد اما باعث شد تا ما به منابعي دست پيدا كنيم كه خوانش و دوباره خوانيشان براي اهالي آن ادبيات از اهميت و جايگاه ويژهاي برخوردار بود. در همين راستا بود كه گاهي جايگاه شفيعي كدكني نيز نادرست جلوه داده شد. به عنوان مثال شفيعي گاه در مقام يك روشنفكر يا بهواسطه اشعارش در مقام يك شخصيت اپوزيسيون فرض شد و اين در حالي بود كه روح آكادمي از يك سو وسير فكري كاري شفيعي از سوي ديگر به او اين اجازه و توان را نميداد كه در مقام يك روشنفكر جنجالي شناخته شود. در واقع شفيعي در سنتي گام نهاد كه تماشاي جهان و روايت اين تماشا انسان را از مداخله درامور روزمره باز ميداشت. چيزي شبيه حكمت و معناياش كه دكتر شفيعي كدكني حداقل در همه دهه اخير همواره به آن پايبند بوده است. شفيعي شايد اشعار مشهور و شناخته شدهاي هم نداشته باشد اما قصد نداشت تا از دل كار ادبياش به سمت يك اپوزيسيون سياسي يا مصلح اجتماعي حركت كند. به همين دليل بود كه مردي مانند او در ته ذهنش به سنت وفادر ماند، به آن چيزي كه سالها براي او به عنوان قوه محركه براي كشف دوبارهاش ظاهر شده بود. شفيعي رمان جديد، شعر سپيد و آثار تجربي را خواند درك كرد اما نه از منظر يك تجربهگراي آوانگارد بلكه از مقام يك چهره نوگرا آكادميك. او از دل سنت به تماشاي تجدد نشست و صدالبته بخشهاي عمدهاي از اين رفورميسم تازه پا و پر شتاب را نيز تاييد كرد. به يادداشته باشيم كه شفيعيكدكني از همان محملي بر آمده كه توسط خانلري، فروزانفر و چهرههاي اينچنين ساخته شد؛ قلب آكادمي ادبيات در ايران. او شايد شاگرد بازيگوشي بود به جلال و شاملو بيميل نبود و از اخوان و سايه مينوشت اما ظاهر و ساختار آكادميكش را حفظ كرد. بنابراين بايد بدانيم كه آثار در خورش در حوزه عرفان، تصوف، نحلهشناسي و جريانشناسي ادبيات كلاسيك از همين سنت بر آمده است. از درك تاريخي- فردياي كه به شفيعي آموخت كه اين سنت پر توان به كشفهاي فراواني نيازمند است.
زماني كه محمدرضا شفيعي كدكني در مقام نظريهپرداز شعر ايران ظاهر شد، اينگونه سخن گفتن از سنت شجاعت ميطلبيد. هرچند برخي نظريههاي او با رديههاي فراوان و مستندي روبهرو شدهاند اما او جسارت داشت تا بعد از سالها يكي از نخستين چهرههايي باشد كه بخواهد براي اسلوبهاي آشنا كلي و متواتر ادبيات كلاسيك نظريه و تئوريهاي تعريفپذير و جامع بنويسد. شفيعي زماني در مقام يك تئوريسين ظاهر شد كه به واقع ادبيات كلاسيك ايران از كليگويي، پراكندگي نظرات و بيساختاري در باب خوانشاش رنج ميبرد.
او كه آثار برخي تئوريسينهاي بزرگ غرب را خوانده بود زماني را در دانشگاه «بركلي» گذرانده بود و همنشين و تعقيبكننده ادبيات روز كشورش بود، تلاش كرد به سمتي حركت كند كه بتواند مفاهيم ساده و پيچيده سنتاش را در هيئتي نو، تعريفمند و قابل بحث ارائه كند. در واقع او برعكس شخصيتهايي مانند دكتر ذبيحالله صفا يا ملكالشعراي بهار به سراغ «تاريخ ادبياتنويسي» يا «سبكنويسي» حركت نكرد و خواست به طريقي مدرن به اصولي اشاره كند كه در مطالعه اين ادبيات كاربرد جديتري داشت. او اين تئوريها را به تدريج در قامت آثارش اجرا كرد و به خصوص در كتابهاي آخرش به درك و شناختي از بررسي تاريخنگر دست يافته است كه در خور ستايش است. همانطور كه گفتم شفيعي كدكني به دو دليل تبديل به جريان شد؛ نخست نگاه خاص و نوگراياش به چگونگي نقد، تفسير و ارائه آثار ادبيات كلاسيك ايران و دوم مقام استادي و تربيت چند نسل از دانشجويان رشته ادبيات فارسي. چهره دومش باعث شده تا چهرههايي به وجود بيايند كه به شدت به مشي استاد اعتقاد و ايمان دارند و بنابراين ما با جرياني روبهرو شدهايم كه شاگردان و دانشآموختگان او در دل آكادمي ايجاد كردهاند. شفيعي با خطرپذيري متهم شدن به دگماتيسم و نگاه انحرافي، انقلاب كوچكي در حوزه ادبيات كلاسيك ايران بود. او در سايه اين انقلاب تلاش كرد به بازسازي روح آكادمي بپردازد؛ روحي كه سالها بود در سايه تكرارها دفن شده و تبديل شده بود به تكرار مكرراتي كه هيچ سود و فايدهاي را رقم نزده بود. هرچند گزافه و اغراق است اگر بگوييم كه شفيعي كدكني توانسته شكل برخورد آكادميسينهاي ايران را با مفهوم مطالعه و تدريس ادبيات كلاسيك تغيير دهد. اما به يقين تبديل به الگو و نمادي شد براي برخي چهرههاي نسل جديد كه نمونه كار و روش تحقيقش را حداقل به شكلي شخصي ادامه ميدهند. باوجود انتقادهاي فراواني كه به چندي از نظريههاي ادبي شفيعي وارد است (كه بخشي از آنها به دليل نو شدن نگاه در جريان مطالعات كلاسيسم ابراز و عنوان شده) شفيعي مهمترين فردي است كه اين ادبيات را از برخي باورهاي خرافي، تقدسنما و ابدي و ازلي نجات داده است. شايد او آغاز يك جريان باشد، جرياني كه حداقل بايد اميدوار باشيم با خودش ختم نشود ولي او يكي از معدود ذهنهايي از دل آكادمي است كه منطق و روشي براي درك دوباره باورهاي گوناگون ادبيات كلاسيك ارائه كرده است. اما اتفاق ناخوشايندي كه شفيعي را تهديد ميكند (كه البته خودش هيچ نقشي در اين ماجرا ندارد) مقدسشدن و غيرقابل نقد شدن شخص اوست. روندي كه برخي از شاگردان و شيفتگانش به آن دامن ميزنند و دايره و محدودهاي براي نزديك شدن و گفتوگو با دغدغههاي فكرياش ايجاد ميكنند. در هر حال منهاي اين حواشي ناصواب ما بايد شفيعي را در ساختاري درك كنيم كه از دل محافظهكاري نوگراي آكادمي بيرون ميآيد. مردي كه بدون هياهو و جنجال مسيرهايي را ساخته كه ميشود در آن حركت كرد و بازخوانيشان را در دستور كار قرار داد. كتاب آخرش«قلندريه» يكي از اين مسيرهاست كه بهزعم بسياري اتفاق مهمي در تاريخ مطالعه «ارتداد» در جريان فكر ايران به شمار ميآيد و در كنار آثار اخيرش به مجموعهاي تبديل ميشود در بازنگري به مفهوم عرفان در ايران. مجموعهاي كه نشان ميدهد شفيعي كدكني هنوز حرفهاي تازهاي براي مخاطبانش دارد.
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:10 توسط شهروند امروز |
موضوع: ادب ايران |
