تبليغاتX
شهروند امروز
 
کاری کرده‌ام کارستان

جی.کی.رولینگ با نام اصلی جوآن رولینگ در انگلستان به ‌دنیا آمد. نام اصلی و قانونی او جوآن رولینگ است، نه جوآن کاتلین رولینگ. پیش از چاپ اولین سری ماجراهای هری پاتر، بلومزبری، ناشر کتاب، از این ترسید که مبادا خواننده‌های نوجوان و پسر کتابی را که یک نویسنده زن نوشته نخوانند. آنها به رولینگ پیشنهاد کردند پیش از نام فامیلش دو حرف اختصاری به‌عنوان حروف اول نام کوچكش بگذارد. رولینگ نام وسط نداشت، بنابراین از روی نام یکی از مادربزرگ‌ها‌یش به‌نام کاتلین حرف ک را انتخاب کرد. هری پاتر و سنگ جادو اولین کتاب از ماجراهای هری پاتر بود که رولینگ نوشت، ولی انتشارات پنگوئن و هارپر کالینز كتاب  او را رد‌ کردند و در نهایت انتشارات بلومزبری کتاب را پذیرفت. کتاب رولینگ را 12 ناشر رد کرده بودند، اما بعد از موفقیت کتاب ناشران آمریکایی برای چاپ‌اش در این کشور با هم به رقابت برخاستند و در نهایت انتخاب ناشر و رقم پیشنهادی به حراج گذاشته شد. ماجراهای هری پاتر در حال حاضر بیش از 325 میلیون نسخه در سراسر جهان فروخته. به‌علاوه، کتاب هری پاتر و جام آتش همه رکوردهای نشر را تا به امروز شکسته است. این کتاب در اولین روز توزیع در کتابفروشی‌ها 327775 نسخه فروخت. اولین منتقد کتاب‌های هری پاتر دختر هشت ساله رییس انتشارت بلومزبری بود که بعد از خواندن اولین فصل بلافاصله سراغ فصل‌های بعدی کتاب را گرفت. در واقع، اعتبار رولینگ هم از آن جهت است که کودکان را دوباره کتابخوان کرد. به همان نسبت آدم‌بزرگ‌ها هم عاشق داستان‌های هری پاتر هستند. کتاب‌های هری پاتر مخصوص بزرگسالان روی جلد ساده‌ای دارد و البته با قیمت بالاتری هم به فروش می‌رسد. در فوریه 2004 مجله فوربس ثروت این بانوی نویسنده را 576 هزار پوند اعلام کرد؛ اولین نویسنده‌ای که از دنیای نشر میلیاردر شده است. این رقم همچنان در سال 2007 پابرجاست. رولینگ بعد از آپرا ثروتمندترین زن جهان است و از قدرتمندترین مشاهیر جهان. منتقدان کتاب‌های هری پاتر رولینگ را به‌خاطر اختراعات زبانی‌اش بسیار تحسین کرده‌اند (رولینگ عاشق ساختن واژه‌ها و وردهای جادویی است)، همین‌طور لحظات طنزآمیز و پیرنگ‌های قوی داستان‌هایش را. مضامین دوستی و وفاداری در دو کتاب اول داستان‌های هری در کتاب‌‌های بعدی جایشان را به مضامین سیاهی چون خیانت، یأس و مصیبت داد. هری پاتر و قديسان‌مرگبار آخرین سری از داستان‌های هری پاتر است که 21 جولای راس نیمه‌شب در کتابفروشی‌های سراسر دنیا میان علاقه‌مندان هری توزیع خواهد شد.

جاناتان راس: من یکی از طرفدارهای پروپا قرص کتاب‌هات هستم. از این بابت مطمئن‌ام که همه بچه‌ها عاشق‌اش هستند. من هم از طرف همه بچه‌های این کشور می‌گویم که چقدر این داستان‌ها فوق‌العاده‌اند و چقدر در زندگی‌شان تاثیر گذاشته. پس باید بگویم امشب به ما افتخار دادی که در جمع‌مان حضور پیدا کردی.

جی.کی.رولینگ: وای، ممنون‌ام.

حالا چه حالی داری؟ احساس آرامش می‌کنی از اينكه کتاب‌ها را تمام کردی؟ آیا به توجه بیش از حد آدم‌ها عادت کرده‌ای یا همین‌که همه چیز را پشت سر گذاشته‌ای احساس آرامش می‌کنی؟

واقعا از اینکه ماجراهای هری پاتر را تمام کردم احساس رهایی می‌کنم. الان احساس آرامش بیشتری دارم.

چه مدت از زندگی‌ات را با این کتاب‌ها و این شخصیت‌ها گذراندی؟

17 سال.

17 سال! وای. چه مدت بین ایده اولیه کتاب و چاپ جلد اول فاصله بود؟

وقتی ایده این کتاب به ذهن‌ام رسید، 25 سالم بود و هفت سال بعد کتاب چاپ شد. و الان 10 سال است که این کتاب‌ها چاپ می‌شود.

پس راه زیادی را طی کرده‌ای؟

خیلی طولانی.

و ایده اولین کتاب در قطار به ذهن‌ات رسید؟

آره، اصلا نمی‌دانم در مورد چی فکر می‌کردم که این ایده به ذهن‌ام رسید.

پیش از اینکه برویم سراغ هری و این سفر طولانی و شخصیت‌هاش می‌خواهم بدانم برنامه آینده‌ات چیست؟

استراحت.

فقط استراحت زیاد؟

واقعا فقط می‌خواهم استراحت بکنم، فقط همین.

می‌دانم که بعضی وقت‌ها نویسنده‌ها وقتی دارند شخصیت‌های‌شان را می‌نويسند شروع می‌کنند به شناختن‌شان. نویسنده‌ها می‌دانند با این شخصیت‌ها می‌خواهند چكار کنند. اما بعضی شخصیت‌ها هستند که خودشان را می‌رسانند آن جلوها و کاری می‌کنند که حس نویسنده نسبت به آنها تغییر کند.

برای من کم پیش می‌آید. تو این کتاب آخر دو تا شخصیت دارم که می‌خواهم یکی‌شان بمیرد و یکی‌شان زنده بماند. در واقع، دو نفر تو این کتاب می‌میرند و حمام خونی راه می‌‌افتد.

اما این مسوولیت وجود دارد- هم نسبت به بچه‌ها و هم نسبت به آدم‌بزرگ‌ها- که وقتی با شخصیتی اخت می‌شوند نمی‌توانند ببینند که می‌میرد. بله، از نظر دراماتیکی، خیلی ایده کارآمدی است و خوب هم هست و باعث می‌شود روح خبیث آدم‌بدهای داستان بیشتر نمایان بشود. یادم می‌آید وقتی سدریک مرد (هری پاتر و جام آتش) من حسابی جاخوردم!

غصه خوردی؟ باورت می‌شود، شوهرم ککش هم نگزید. از سدریک خوشش نمی‌آمد.

از سدریک خوشش نمی‌آمد؟ چرا؟ زیادی به‌نظرش خوشگل بود؟

زیادی نرم بود و دخترها هم دوست‌اش داشتند. فکر می‌کنم شوهرم از اينكه سدریک رفت حسابی خوشحال شد.

سدریک آدم معقول و برازنده‌ای بود.

آره، بود. شاید چون ورزشکار بود و آدم‌های کمی مثل او ورزشکارند. اوایل کتاب زیاد برایم مهم نبود، از اينكه از دور مسابقه خارج بشود خوشحال هم می‌شدم، اما آخر کتاب اصلا دل‌ام نمی‌خواست برود.

پس برای سدریک گریه کردی. برای دامبلدور چطور؟

نه، دامبلدور پیرمرد بود. عمرش را کرده بود. نه، واقعا گریه نکردم.

این به نظرت مشکلی نیست که که وقتی کتابی با موضوع جادو می‌نویسی، هر کاری می‌توانی انجام بدهی بدون اينكه هیچ توضیحی بدهی؟

این واقعا یک مشکل اساسی است که از همان اول دست و پای من را بست. مشکل این نیست که جادو چه کارهایی می‌تواند بکند، مشکل این است که چه کارهایی نمی‌تواند بکند.

همین‌طور پارامترهای خودش را دارد.

مجبوری چارچوب تعیین کنی و تو این چارچوب ماجرا بسازی. در غیر این‌ صورت، درگیری توی داستان نداری و وقتی درگیری نداشته باشی یعنی داستانی هم برای تعریف کردن نداری.

یعنی اينكه وقتی کسی می‌میرد و می‌شود با جادو دوباره زنده‌اش کرد دیگر از احساسات واقعی خواننده خبری نیست.

دقیقا.

طبیعی است که چون این کتاب‌ها را تو نوشته‌ای و از نگاه خودت به آنها رنگ داده‌ای خودت را بشود در این داستان‌ها دید. هیچ شخصیتی شبیه خودت تو این کتاب‌ها هست؟ از خانواده‌ات چطور؟ و از آدم‌های دوروبرت؟

فکر می‌کنم هر سه شخصیت اصلی جنبه‌هایی از شخصیت من را دارند. هرمیون خیلی شبیه خودم است؛ چون من هم حسابی خرخوان بودم.

هری چه‌طور؟ هری هم شبیه خودت هست؟

هری هم باید بخشی از وجود من باشد. البته کاملا خیالی است، هرچند که آدم‌های زیادی ادعا کرده‌اند هری از آنها الهام گرفته شده که همه‌اش اراجیف است.

به چند نفر از آدم‌های دوروبرت اجازه دادی که کتاب آخر را بخوانند؟

یک نفر؛ شوهرم.

از طرفدارهای کتاب‌هایت هم هست؟

خب، قبل از اينكه همدیگر را ببینیم، هیچ‌کدام را نخوانده بود. اما حالا هست. این هفتمی را دوست داشت.

بچه‌هات چی؟ می‌دانم که دختر کوچکت از طرفدارهای کتاب است. کتاب را خوانده؟

آره، دوست دارد. هنوز نخوانده، ولی قرار است اولین نسخه کتاب مال او باشد.

شخصیت دابی، جن خانگی را بر اساس شخصیت گری لینه‌کر فوتبالیست خلق کردی؟ همیشه دلم می‌خواست این سوال را از تو بپرسم.

(می‌خندد) نه.

می‌دانی، به‌خاطر ترسو بودن‌اش و گوش‌های بزرگ‌اش.

نه! گری ترسو نیست.

رفتن به سمت ساخت فیلم ماجراهای هری پاتر کار سختی بود؟ چقدر حق دخالت داشتی موقع ساخت فیلم‌ها؟

خب، اول جواب‌ام نه بود؛ چون کمپانی برادران وارنر تنها جایی نبود که خواستار ساخت فیلم از کتاب‌ها بود و البته جواب من هم به همه آنها نه بود. بعد، وارنرها برگشتند و چون فکر می‌کرند ماجرا به پول ربط دارد گفتند: «پول بیشتری می‌خواهی؟» و من هم گفتم: «نه.» من نمی‌خواستم اختیار باقی داستان را بدهم دست‌شان. بنابراین، گفتم اگر تضمین کنند که ادامه این فیلم‌ها را هم حتما از روی داستان‌های من بسازند، آن‌وقت می‌توانیم پای میز مذاکره بنشینیم.

یعنی موضوع این است که آنها می‌خواستند حقوق انحصاری شخصیت‌ها را بخرند؟

آره، دقیقا، یعنی می‌توانستند بعد از آن «هری به لاس‌وگاس می‌رود» و هری فلان و هرچی دل‌شان خواست بسازند.

کار کردنت با آدم‌هایی که فیلم‌ها را می‌سازند چطور است؟ نمی‌دانم خیلی درگیر هستی با آنها یا نه. می‌دانم که می‌روی سر صحنه و بازیگرهایی را می‌بینی که با این شخصیت‌ها بزرگ شده‌اند. برایت جالب نیست که این شخصیت‌ها مثل خود کتاب‌ها جزیی از زندگی‌ات شده‌اند؟

چرا، آنها واقعا جزیی از زندگی من شده‌اند. رابطه عجیب جالبی است. یک کمی رابطه مادر و فرزندی است. آنها دارند نقشی را بازی می‌کنند که از ذهن من بیرون آمده‌ و من توی ذهن‌ام با این آدم‌ها ملاقات کرده‌ام. از این نظر برای‌ام عجیب است.

خب، به‌نظرم هر سه تا شخصیت اصلی خودشان را در این نقش‌ها ثابت کرده‌اند، حتی گاهی خودشان را بیشتر هم نشان داده‌اند. از ساخت این فیلم‌ها با این شخصیت‌ها و این سروشکل راضی هستی؟

آره، واقعا هستم. همین که همه‌چیزش انگلیسی است فکر می‌کنم کاری کرده‌ام کارستان، می‌توانست این شکلی که الان هست نباشد.

خب، فیلم جدید هری پاتر تازه اکران شده و خودت هم که روز افتتاحیه حضور داشتی. در مورد فیلم نظرت چیست؟

عالی است. فکر می‌کنم این بهترین فیلم از روی ماجراهاست.

می‌خواهم در مورد چیزی از تو سوال کنم. فکر می‌کنم تمام شدن ماجراهای هری پاتر یک واقعیت است. نمی‌فهمم، ممکن است که چنین نظری داشته باشی و بعد تغیيرش بدهی، اما در مورد پایان داستان هم فکر کرده‌ای و گفته‌ای آخرین کلمه کتاب «جای زخم» است. واقعا این‌جوری است؟ این پایان داستان است؟

سال‌ها فکر می‌کردم داستان را این‌جوری تمام می‌کنم، ولی... با این کلمه تمام نمی‌شود.

پس کلمه آخر داستان «جای زخم» نیست؟

نه. نزدیک به پایان داستان از آن استفاده می‌کنم، اما با این تمام نمی‌شود.

می‌توانم بپرسم آخرین کلمه چیست؟

نه.

ای بابا، جو!

نمی‌توانم، نه.

داری ما را شکنجه ادبی می‌دهی! چه حسی داشتی وقتی کتاب را تمام کردی؟

فکر نمی‌کنم که هیچ‌کس دیگری حسی را که من داشتم داشته باشد؛ چون آدم‌های زیادی نیستند که هفت‌سری داستان با همان شخصیت‌ها در طول 17 سال نوشته باشند. در واقع، تمام کردن این کتاب (نفس عمیقی می‌کشد) بهترین حسی بود که تابه‌حال داشته‌ام. نمی‌توانم بگویم تا چه اندازه سرخوش و ویرانگر بود.

وقتی تمام کردی، گریه‌ات هم گرفت؟

وقتی تمامش کردم گریه نکردم، اما نزدیک به پایان داستان فصلی هست که وقتی تمامش کردم به‌معنای واقعی کلمه اشک ریختم. باورکردنی نبود. وقتی تمامش کردم، تنها تو هتلی بودم، از ته دل هق‌هق می‌زدم. بعد همه جا را به‌هم ریختم و وسط آن آشفته بازار نشستم. وقتی برگشتم خانه تمام آرایش‌ام به‌هم ریخته بود. خیلی سخت گذشت.

قصد داری یا دوست داری ماجراهای هری پاتر را ادامه بدهی؟

راستش، فکر می‌کنم داستان هری به نقطه روشنی در پایان کتاب هفتم رسیده، ولی همیشه گفته‌ام که از واژه «هرگز» استفاده نمی‌کنم. نمی‌گویم که دیگر هیچ‌وقت کتاب دیگری در مورد این دنیا نخواهم نوشت. ممکن است که 10 سال دیگر بخواهم بروم سراغ‌شان، ولی فکر می‌کنم دیگر جالب نیست.

شنیده‌ام که در آمریکا قرار است پارکی با موضوع هری پاتر درست کنند. فلوریدا يا لس‌آنجلس؟ می‌خواهند آنجا هاگوارتز بسازند؟ چه سالی افتتاح خواهد شد؟

آره، قرار است تو فلوریدا هاگوارتز و هاگزمید را بسازند. سال 2010 یا یک ‌همچین چیزی.

شبکه یک بی‌بی‌سی

7 جولای 2007

 

 

 

یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 16:36 توسط شهروند امروز | موضوع: ادب جهان |